|
|
|
|
|
|
|
|
نقطه پايان
|
|
|
[فرناز قلعه دار ] تا سپيده صبح و روشن شدن هوا خيلى نمانده بود. پسر جوان به كارد خون آلودى كه در دستانش بود، نگاهى انداخت. يك دفعه تكانى خورد و لرزه بر اندامش افتاد. وحشتزده كارد آشپزخانه را به گوشه اتاق پرتاب كرد و ديوانه وار به خيابان دويد. با لباس هاى خون آلود پابرهنه و بى هدف گريه مى كرد و مى دويد. چند رهگذر كه صبح زود راهى محل كار بودند، با ديدن پسر جوان به هم ريخته و آشفته گمان كردند او مجنون خيابانگرد است. دقايقى بعد كيوان كمى آرام گرفت و خودش را به باجه تلفن عمومى رساند. گوشى را برداشت و شماره ۱۱۰ را گرفت. وقتى صداى اپراتور را شنيد، درحالى كه گريه امانش را بريده بود و اجازه نمى داد به راحتى صحبت كند، با جملات دست و پا شكسته گفت: «من پدرم را كشتم و.// كمكم كنيد.» وقتى نشانى خانه را اعلام كرد، گوشى را گذاشت. باز هم دو دل شد. نمى دانست چه كارى درست است و بايد چه تصميمى بگيرد. تمام زندگى ۱۹ ساله اش مانند يك فيلم از جلوى چشمانش گذشت و به نقطه پايان رسيد. با خودش گفت حالا كه به آرزوى ديرينه اش رسيده، پس چرا بايد فرار كند غرق در همين افكار بود كه خود را جلوى در خانه ديد. همانجا ايستاد و منتظر آمدن پليس ماند. دقايقى بعد هم ماشين پليس وارد كوچه شد. همين كه افسر كلانترى را ديد، به طرفش رفت و گفت: «من قاتلم پدرم هنوز داخل خانه است. همه ماجرا را برايتان تعريف مى كنم. اما خيلى مى ترسم، كمكم كنيد.» مأموران كلانترى به محض ورود به خانه با راهنمايى كيوان به طبقه دوم رفته و وسط اتاق پذيرايى با پيكر خونين مرد ميانسالى روبه رو شدند. دقايقى بعد بازپرس كشيك ويژه قتل نيز همراه گروهى از كارآگاهان پليس آگاهى تهران خود را به محل حادثه رساند. در اين ميان همسايه ها كه با مشاهده ماشين و مأموران پليس و اورژانس به موضوع مشكوك شده بودند، از خانه هايشان بيرون آمده و به پرس و جو پرداختند. مأموران پليس سعى داشتند با دور كردن مردم اوضاع را آرام كنند، اما كنجكاوى هاى همسايه ها همچنان ادامه داشت. هر كدامشان حرفى مى زدند و شايعه اى مى ساختند. داخل خانه نيز بازپرس و پزشك جنايى به همراه كارآگاهان درحال بررسى صحنه و معاينه جسد بودند. در نخستين تحقيقات علت مرگ، اصابت ضربه هاى عميق كارد آشپزخانه اعلام شد. ساعتى بعد نيز پيكر قربانى به پزشكى قانونى منتقل شد و كيوان هم براى بازجويى روبه روى بازپرس نشست. حالا كمى آرامتر شده بود، اما همچنان ترس و اضطراب در چهره اش موج مى زد. مى گفت: «آقاى بازپرس شايد بهتر باشد داستان زندگى ما را بدانيد. با اين كه مى دانم گناهكارم. به خاطر خواهر، مادر و خودم، پدرم را كشتم.» كيوان ناگهان به ۱۵ سال قبل و چهار سالگى اش برگشت. وقتى از آن روزها مى گفت، لرزش دستانش بيشتر مى شد. عرق سرد روى پيشانى اش در آن صبح بهارى به خاطر گرماى هوا نبود، شايد عرق شرم و يا نشانه اى از ترس و هيجان بود. «از وقتى خودم را شناختم، در خانه ما هميشه دعوا بود. پدر و مادرم حتى يك روز را هم بدون درگيرى و جر و بحث به شب نمى رساندند. من و خواهرم كه يك سال از من بزرگتر بود، از ترس به گوشه اتاق پناه مى برديم و دست هايمان را روى گوشمان مى فشرديم تا سروصداى آنها را نشنويم. آن موقع نمى دانستم اعتياد يعنى چه. چرا مادرم دائم به پدرم مى گفت «معتاد بى غيرت.» از پدرم خوشم نمى آمد، چون هميشه ما را كتك مى زد. وقتى پدر در خانه نبود، آزاد و راحت بوديم، اما صداى زنگ در كه مى آمد، من و خواهرم به اتاقمان مى رفتيم تا با او روبه رو نشويم. خيلى كوچك تر از آن بودم كه دليل بعضى كارها و حرف هاى پدر و مادرم را بفهمم، اما هرچه بود، از پدر و مادرم راضى نبودم. ترس هميشه با من بود و نسبت به بچه هاى همسن و سالم گوشه گير و پژمرده بودم. پنج ساله كه شدم مادر، من و خواهرم را رها كرد و رفت. وقتى داشت براى هميشه ما را ترك مى كرد، التماسش كرديم ما را هم با خودش ببرد. آنقدر گريه كرديم كه ديگر صدايمان در نمى آمد، اما مادرم در مقابل گريه و زارى ما گفت: مخصوصاً شما را نمى برم. چند روزى كه پدرتان با شما تنها بماند، مجبور مى شود بيايد دنبالم، آن وقت من هم شرط مى گذارم كه تا اعتيادش را ترك نكند، به خانه اش بر نمى گردم. بنابراين اينطورى موفق مى شويم او را ترك دهيم. مادر رفت و ما تنها حامى خود را نيز از دست داديم. خواهرم بيشتر از من بيقرارى مى كرد، انگار مى خواست با اذيت هايش پدر را عاصى كند تا مجبور شود با مادرم آشتى كند، اما افسوس! يك شب كه پدر خيلى عصبى و ناراحت بود، خواهرم به بهانه جويى پرداخت. آنقدر گريه كرد و جيغ كشيد كه پدر عصبى شد. به همين خاطر دست خواهرم را گرفت و به انبارى برد، اما چند دقيقه بعد ديگر هيچ صدايى از او نيامد. بعد درحالى كه پدرم او را در آغوش داشت، به اتاق برگشت. چشمان نسرين بسته بود، فكر كردم خوابيده است، اما پدر گفت همين جا بمان مى خواهم خواهرت را ببرم به مادرت تحويل دهم. اصرار كردم مرا هم ببرد تا مادرم را ببينم، اما چنان كتكى خوردم كه هيچ وقت فراموش نمى كنم. چند روز بعد وقتى مأموران پليس به خانه ما ريختند و پدرم را دستگير كردند، فهميدم او همان شب نسرين را خفه كرده و جسدش را در خانه مادربزرگمان انداخته بود. از آن روز تا سه سال پدرم را نديدم. او زندانى بود، اما در نهايت آزاد شد و به خانه برگشت و من محكوم بودم تا آخر عمر با پدرم زندگى كنم. وقتى از زندان برگشت، اخلاقش خيلى بدتر شده بود. اعتيادش شديدتر شده بود، حالا ديگر من بزرگتر شده بودم. مدرسه مى رفتم، اما همچنان زندگى به هم ريخته اى داشتم. كينه عجيبى از پدرم به دل گرفته بودم، ياد و خاطره خواهرم نسرين لحظه اى از ذهنم پاك نمى شد. بارها پدر سعى كرد مرا هم به نوعى از زندگى اش حذف كند، اما انگار خدا نمى خواست من بميرم. زندگى سراسر ترس و دلهره ام ادامه داشت. 15 سال گذشت، خودم مى دانستم پسر جوانى به سن و سال من نبايد چنين روحيه و وضعيتى داشته باشد. وقتى خودم را با پسرهاى ديگر مقايسه مى كردم، حسرت مى خوردم به اين كه چرا من مثل آنها شاد و سرزنده نيستم. سالم و راحت نيستم، اما بعد با خودم مى گفتم اگر آنها هم زندگى شان مثل من بود، همين طور بودند.» كيوان به اينجا كه رسيد، گفت: مى خواهم از ديشب بگويم و از اتفاقى كه افتاد. در خانه نشسته بودم كه پدرم آمد. مثل هميشه عصبى بود و زير لب ناسزا مى گفت. ساعتى بعد از اين كه شام خورديم، بر سر موضوعى پيش پا افتاده دوباره بهانه جويى كرد و ناسزاگويى هايش را از سر گرفت. من هم عصبانى شدم. اين اواخر ديگر ساكت و آرام نمى نشستم تا هر كارى كه مى خواهد بكند. با اعتراض گفتم تمام اين بداخلاقى ها به خاطر اعتياد است، چرا سعى نمى كنى اعتيادت را ترك كنى. زندگى همه ما را نابود كردى، مادرم، خواهرم، من و خودت را به خاك سياه نشاندى، بس نيست با شنيدن حرفهايم بيشتر از كوره در رفت و به آشپزخانه رفت و كارد بزرگى برداشت و به طرفم حمله كرد. با هم بشدت درگير شديم كه كارد را از دستش گرفتم تا نگذارم مرا بزند، اما يك دفعه تمام بلاهايى كه در اين سال ها بر سر من و مادر و خواهرم آورده بود، جلوى چشمانم آمد، ديوانه شدم، نفهميدم چه كار مى كنم، فقط وقتى به خودم آمدم كه پدرم نقش بر زمين شده و كارد خون آلود در دستانم خشكيده بود. كيوان پس از اين اعتراف ها بازداشت و راهى زندان شد، اما مدتى بعد مادر كيوان موفق شد با دريافت رضايت از خانواده شوهر سابقش، پسر خود را از قصاص - اعدام - نجات دهد، اما افسوس كه.//
|
|
|
|
|
عمليات نجات غريق
|
|
|
اغلب مردم بويژه بچه ها در فصل گرما عاشق آب بازى هستند و آب بازى براى بچه ها جالب و شادى بخش است. با همه اينها ، آب بازى خطرات زيادى هم دارد؛ چرا كه بچه ها حتى در آب هاى خيلى كم عمق نظير وان حمام نيز ممكن است غرق شوند. خطر غرق شدگى، بزرگسالان و نوجوانان را نيز در زمان شنا ، ماهيگيرى و قايقرانى تهديد مى كند. بنابراين بايد نحوه برخورد با كسى كه غرق شده و روش هاى پيشگيرى از آن را آموخت. با مشاهده غريق چه بايد كرد ابتدا با اورژانس تماس بگيريد.اگر غريق هوشيار است از دسته بلند جارو ، چوب بلند و يا يك شاخه براى نجات او استفاده كنيد. مطمئن شويد كه محل استقرارتان محكم و امن است. يك طناب يا وسيله اى كه بتواند روى آب شناور بماند را اطراف غريق پرتاب كنيد.اگر چيزى در دسترس نداريد و مهارت شنا كردن داريد به سمت غريق شنا كنيد. از تماس خيلى نزديك با غريق بپرهيزيد چرا كه فرد وحشت زده ممكن است شما را به زير آب بكشد. اگر غريق هوشيار نيست او را به طرف قسمت كم عمق آب يا كناره استخر بكشيد. سر غريق را بيرون از آب نگه داريد. تنفسش را بررسى كنيد. اگر تنفس ندارد يا تنفس غير مؤثرى دارد، بلافاصله تنفس دهان به دهان را به بيمار بدهيد و عمليات احياى قلبى- ريوى را با نسبت ۳۰ ماساژ قلبى به دو تنفس مصنوعى انجام دهيد.تا رسيدن اورژانس عمليات احيا را متوقف نكنيد. در صورتى كه فرد غرق شده با كاهش سطح هوشيارى برخوردار شده ولى تنفس طبيعى و خودبه خودى دارد او را به طرف يكى از پهلوهايش بخوابانيد و تا زمان رسيدن اورژانس وضعيت تنفسى بيمار را كنترل كنيد. از تلاش براى تخليه مايع از ريه بيمار خوددارى كنيد چون آب به عنوان جسم خارجى در نظر گرفته نمى شود و حتى در برخى موارد به خاطر اسپاسم حنجره آب داخل ريه ها نمى شود. لباس هاى خيس او را خارج كرده و روى او را با پتو بپوشانيد و از اتلاف درجه حرارت بدنش جلوگيرى كنيد. احتمال آسيب ستون فقرات را بخصوص در افرادى كه پيش از غرق شدن شيرجه زده و يا الكل مصرف كرده اند، مدنظر داشته باشيد. كارشناسان اورژانس هشدار مى دهند هنگام خارج كردن بيمار از آب در صورت امكان از تنفس دهان به بينى استفاده كنيد.در صورت استفراغ ، غريق را به يك پهلو برگردانيد تا از برگشت محتويات معده و آسپيراسيون جلوگيرى شود. بچه ها را در زمان آب بازى تنها نگذاريد. شيرخواران و كودكان خردسال را حتى يك لحظه هم در حمام يا ظرف آب تنها نگذاريد و اگر به عللى از جمله شنيدن صداى زنگ تلفن يا در خانه مجبور به ترك حمام شديد كودك را نيز همراه خود ببريد. وقتى كودك را به ساحل دريا مى بريد به دستش بازوبند نجات ببنديد و يا از جليقه نجات استفاده كنيد. اطراف حوض حياط را نرده كشى كنيد يا روى آن را با حفاظ سيمى بپوشانيد. به ياد داشته باشيد شنا بايد در سنين پائين آموخته شود. بازى با تيوپ و قايق هاى بادى خطرناك است چون جريان آب مى تواند آنها را به وسط دريا و قسمت هاى عميق براند. هيچ وقت به ماهر بودن خود در شنا مغرور نشويد. شنا كردن در دريا ، بركه و /// بدون حضور غريق نجات كار بسيار خطرناكى است. هميشه پيش از شنا يا ماهيگيرى كنار دريا ، درياچه ، سد و بركه به نشانه هاى هشدار دهنده توجه كنيد. هنگام قايق سوارى از جليقه نجات استفاده كنيد. مبتلايان به صرع احتياط هاى لازم را درباره شنا به كار گيرند.به نشانه ها و پرچم هاى دريايى توجه كنيد.پرچم سفيد: آزاد، پرچم قرمز: احتياط، پرچم سياه: ممنوع. زودتر از دو ساعت پس از صرف غذا به شنا نپردازيد. هنگام رعد و برق و توفان به دريا نرويد يا فورى از آب خارج شويد. از هل دادن افراد داخل قايق به دريا خوددارى كنيد. هنگام گرفتن عضلات به حالت شناور درآييد. در مسافت هاى طولانى به موازات ساحل شنا كنيد.
|
|
|
|
|