سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۰ شعبان ۱۴۲۹
Tue, Aug 12, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى۱
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصاد
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
اينترنت
فرهنگ و پايدارى
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
زنگ اول
اوقات شرعى
دادگاه
توطئه شيطانى
382521.jpg
[خسرو مبشر]
دو خواهر كه در توطئه شيطانى خانوادگى، به اتهام حمل و نگهدارى ۵۵ گرم هروئين دستگير و به حبس ابد محكوم شده بودند، ازسوى قضات ديوان عالى كشور بيگناه شناخته شدند. پائيز سال ۸۴ به مأموران انتظامى زاهدان گزارش داده شد دو خواهر به نام هاى ليلا - 21 ساله - و معصومه - 18 ساله - از منطقه «قصر قند» به زاهدان سفر كرده اند كه قرار است محموله هروئين را به يك قاچاقچى پاكستانى تحويل دهند.
مأموران با دريافت اين اطلاعات دو خواهر را كه در يك مسافرخانه اقامت داشتند، تحت نظر قرار دادند، اما آنها طى چند روز با هيچ كس ملاقات نكردند. از سوى ديگر مأموران دريافتند كه دو خواهر تصميم دارند به منطقه «قصر قند» بازگردند. در نتيجه با دستور قضايى ساك دستى و وسايل شخصى آنها را مورد بازرسى قرار دادندكه۵۵ گرم هروئين كشف شد. مأموران نيز دو خواهر را همراه محموله كشف شده به دادگاه انقلاب تحويل دادند.
ليلا - خواهر بزرگ - هنگامى كه در برابر قاضى دادگاه ايستاد، درحالى كه اشك مى ريخت، با ابراز بى اطلاعى از وجود مواد مخدر در ساك دستى، گفت: «من و خواهرم هر دو بدبخت هستيم و طعم خوشبختى و آسايش را نديده و يك روز خوش هم در زندگى نداشته ايم. آقاى قاضى به خدا نمى دانيم مواد متعلق به كيست و چه كسى آن را در ساك لباس ما گذاشته است. وى در ادامه گفت: ما ساكن محله «قصر قند» از توابع سيستان و بلوچستان هستيم. پدرم كشاورز بود كه چند سال پيش بر اثر يك بيمارى مهلك و خطرناك مرد و ما را تنها گذاشت، از آن روز من و خواهر كوچكترم، سرپرستى مادر بيمارمان را بر عهده گرفتيم. بنابراين مجبور بوديم براى تأمين مخارج زندگى كار كنيم.
روزها و شب ها براى ما بسيار سخت مى گذشت، به طورى كه معصومه - خواهرم - درس و مدرسه را رها كرد، چرا كه ديگر قادر نبوديم هزينه مدرسه اش را تأمين كنيم. يك روز در خانه يكى از افراد شناخته شده مشغول كار بودم كه با پسرى به نام سياوش كه از پاكستان به آنجا آمده بود، آشنا شدم. او كه خود را تاجر معرفى مى كرد، وقتى از وضعيت زندگى مان اطلاع يافت، بشدت ابراز همدردى كرد و بعد هم مبلغ قابل توجهى پول به من داد. تا آن روز اين همه پول نديده بودم. بنابراين اشك شوق از چشمانم جارى شد و با خوشحالى بسيار به خانه رفتم و ماجرا را براى مادرم شرح دادم، اما او هم مانند من شوكه شد.
چند روز از اين ماجرا گذشته بود كه يك روز عصر سياوش همراه يك زن و مرد سالخورده با گل و شيرينى براى عيادت مادر بيمارم به خانه ما آمدند. با ديدن آنها متعجب شدم. او در همان جلسه مرا از مادرم خواستگارى كرد. من كه با شنيدن پيشنهاد ازدواج غافلگير شده بودم، با خود مى گفتم سرانجام هماى سعادت و خوشبختى به خانه ما آمد و خانواده ام از بدبختى نجات يافتند، در نتيجه به او پاسخ مثبت دادم و با مهريه ناچيزى پاى سفره عقد نشستم و به خانه بخت رفتم.
چند ماهى گذشت تا اين كه يك روز عصر سياوش به خانه ما آمد و بسته اى به من داد و گفت: اين بسته خيلى با ارزش است و بايد آن را به يكى از دوستانم كه در منطقه «قلعه سام» زندگى مى كند، برسانم. بعد هم از من خواست همراه خواهرم معصومه بسته را به مقصد برسانم. من هم اين كار را انجام دادم و وقتى از سفر برگشتم، همسرم ۳۰ هزار تومان به من و ۲۰ هزار تومان به خواهرم پرداخت كرد. از آن به بعد هم هفته اى يك يا دو بار بسته هاى كوچكى را به شهرستان ها مى برديم و بدون اين كه بدانيم داخل آنها چيست، امانتى را به افراد مختلف كه برخى از آنها افغانى يا پاكستانى بودند، تحويل مى داديم و شوهرم نيز پولى به ما مى داد.
تا اين كه دو سال بعد اتفاق بدى افتاد، چرا كه وقتى براى تحويل بسته اى به يك پاكستانى به منطقه «تفتان» رفته بوديم، آن مرد دست خواهرم را گرفت و اجازه نداد با من برگردد. پس از درگيرى و اعتراض شديد متوجه شديم كه سياوش - همسرم - عضو شبكه قاچاق مواد مخدر است. او خواهرم را هم به مرد پاكستانى فروخته بود.
سرانجام با تلاش بسيار موفق شديم از چنگ او فرار كنيم. بعد هم به پاسگاه انتظامى پليس «تفتان» رفته و با تسليم شكايتى ماجرا را براى مأموران بازگو كرديم، اما وقتى مأموران براى دستگيرى قاچاقچى پاكستانى به مخفيگاهش رفتند، آن مرد فرار كرده بود. دو روز بعد سياوش - شوهرم - به خانه ما آمد و با خشم و عصبانيت به خاطر اين كه با دوست پاكستانى اش درگير شده ام، با شلاق به جانم افتاد. بعد هم گفت: ديگر حاضر نيست با من زندگى كند و طلاقم خواهد داد. اما يك ماه بعد همسرم از زاهدان با من تماس گرفت و گفت: اگر قول بدهم كه به دوستانش احترام بگذارم و كارى به او نداشته باشم، مى توانم به زندگى مشتركمان ادامه دهم. براى اين كه زندگى ام از هم پاشيده نشود، شرايط او را پذيرفتم، اما به او گفتم ديگر حاضر نيستم براى او كار كنم. او نيز قبول كرد. ضمناً از من و خواهرم خواست كه براى چند روزى نزد او به زاهدان برويم و در مسافرخانه اى منتظرش باشيم. البته او از من خواست قبل از سفر ساك لباسش را از دوستش محسن كه در يك ترمينال مسافربرى كار مى كرد تحويل بگيرم و برايش ببرم.
بنابراين پس از گرفتن ساك به مسافرخانه اى در زاهدان رفتيم. دو روز منتظر سياوش مانديم، اما وقتى از او خبرى نشد، پول كافى هم براى پرداخت هزينه اقامت در مسافرخانه نداشتيم، تصميم به بازگشت گرفتيم، اما مأموران ما را دستگير كرده و به دادگاه آوردند.
دادگاه پس از شنيدن اظهارات ليلا و خواهرش، سرانجام آنها را به اتهام حمل و نگهدارى ۵۵ گرم هروئين با يك درجه تخفيف به حبس ابد محكوم كرد.
پرونده دو خواهر با اعتراض آنان براى رسيدگى به ديوان عالى كشور فرستاده شد، اما هيأت قضايى ديوان پس از بررسى پرونده با چند ايراد قضايى و نقص تحقيقاتى روبه رو شدند.
آيت الله مفيد، رئيس ديوان عالى كشور پس از مطالعه گزارش قضات ديوان عالى كشور و رسيدگى پرونده مجازات حبس ابد دو خواهر را نقض كرد و پرونده را براى رسيدگى مجدد و رفع ايرادات قضايى به دادگاه ارجاع داد.
قاضى پرونده نيز طبق دستور رئيس ديوان عالى كشور از مأموران انتظامى خواست كه سياوش - همسر ليلا - و همدستش محسن را دستگير و در اين باره از آنان تحقيق كنند.
سرانجام محسن - سرايدار ترمينال مسافربرى - پس از يك ماه بازداشت گفت: يك روز سياوش نزد من آمد. او از همسرش ليلا خيلى عصبانى بود و مرتب به او ناسزا مى گفت و مى خواست به هر شكل ممكن از او انتقام بگيرد، چرا كه ليلا مشترى پاكستانى اش را فرارى داده بود. بنابراين ديگر كسى حاضر نبود با سياوش كار كند. در نتيجه او به من ۲۰۰ هزار تومان داد تا ساك حاوى ۵۵ گرم هروئين را به همسرش بدهم و او و خواهرش را راهى زاهدان كنم. من هم اين كار را انجام دادم.
با اعتراف هاى محسن، مأموران در تجسس هاى پليسى سياوش را در خانه اى حوالى زاهدان شناسايى و دستگير كردند. اين بار دادگاه با اعتراف هاى سياوش و محسن، آن دو را مجرم شناخت و محسن به اتهام توزيع مواد مخدر - هروئين - به اعدام محكوم شد. سياوش نيز كه منكر اتهامش بود، به اتهام عضويت در شبكه قاچاق، خروج غير قانونى از كشور استفاده از اسناد جعلى براى خروج از كشور به ۱۲ سال زندان محكوم شد. دادگاه ليلا و معصومه را نيز بيگناه شناخت و آنان را از اتهام هاى وارده تبرئه كرد. دو خواهر هم از زندان آزاد شدند.
دادگاه
سراب زندگى
3 دختر نوجوان
382512.jpg
[حميده گودرزى ]
رؤياى يك شبه پولدار شدن براى يك لحظه هم سه دختر را راحت نمى گذاشت. «سيمين»، «مريم» و «ندا» تلاش مى كردند در كوتاه ترين زمان ممكن به آنچه مى خواهند برسند. آنها سرانجام در حالى كه دستيابى به آرزوهاى خود را آن سوى مرزها جست وجو مى كردند نقشه كودكانه اى طراحى كردند.
سه دختر دبيرستانى كه از شاگردان نمونه بودند در خانواده هاى پرجمعيتى به دنيا آمده و در همسايگى هم نيز زندگى مى كردند. پدرانشان نيز كارگران زحمتكشى بودند كه با توجه به تلاش شبانه روزى قادر به تأمين مخارج سرسام آور زندگى و خواسته هاى فرزندانشان نبودند. در اين ميان سه دختر نوجوان هم دوست داشتند همانند برخى از همكلاسى هاى خود، از زندگى مناسبى برخوردار شوند. آنها هر روز موقع زنگ تفريح دور همديگر جمع مى شدند و از آرزوها و رؤياهايشان حرف مى زدند تا به اين نتيجه رسيدند اگر به خارج از كشور سفر كنند مى توانند در كوتاه ترين زمان ممكن با پيدا كردن كار مناسب، پول قابل توجهى به دست آورند. آن وقت، هم خودشان و هم اعضاى خانواده شان به آرزوهايشان مى رسند.
سه دختر نوجوان در عين حال باخيال پردازى هاى خود تصور مى كردند با اين كار از زحمات شبانه روزى پدرانشان نيز كم مى كنند. غافل از اين كه تمام افكار كودكانه شان سرابى بيش نبود. آنها طبق پيمانى كه با هم بسته بودند، تصميم گرفتند قبل از پايان سال تحصيلى برنامه خود را عملى كنند. بعد هم قرار گذاشتند تمام پول هاى خود را براى تأمين خرج سفر پس انداز كنند. دختران دانش آموز همچنين با هم عهد بستند در باره راز خود با هيچ كس حرفى نزنند. اما راز آنها براى هميشه پنهان نماند چراكه به مرور آنها از درس و مدرسه غافل شدند و تمام سعى و تلاش خود را براى جمع كردن پول به كار بستند كه همين موضوع افت تحصيلى شديد آنها را همراه داشت. به طورى كه دبير فيزيك آنها كه هر سه دانش آموزش را به خوبى تحت نظر داشت نخستين فردى بود كه متوجه موضوع شد. بنابراين با زيركى هر سه نفر را به دقت تحت نظر گرفت. يك روز هنگامى كه آرام آرام از كلاس درس بيرون مى رفت با شنيدن پچ پچ هاى آنها متوجه شد كه نقشه اى در سر دارند.
به همين خاطر ناگهان احساس كرد خطر بزرگى بچه ها را تهديد مى كند. از سوى ديگر وقتى از زبان يكى از شاگردان شنيد كه آنها قصد سفر به خارج از كشور را دارند شك اش به يقين تبديل شد.
دبير فيزيك ابتدا موضوع راخيلى جدى نگرفت. اما سرانجام وقتى از عملى شدن نقشه دختران مطمئن شد با آنها به گفت وگو پرداخت و سعى كرد همگى را از اجراى تصميم غلط شان منصرف كند. بعد هم ناگزير موضوع را با مدير مدرسه در ميان گذاشت. بدين ترتيب هر سه دختر به دقت تحت كنترل نامحسوس قرار گرفتند. تا اين كه خانم معلم يك روز صبح پى برد دختران ساده لوح قصد دارند با اتوبوس خود را به بندرعباس و از آنجا نيز با كمك چند قاچاقچى خودشان را به دبى برسانند. با افشاى اين موضوع بلافاصله خانواده آنها و پليس در جريان قرار گرفتند.
سرانجام سه دختر هنگامى كه در پايانه جنوب تهران سوار اتوبوس شده بودند با اقدام بموقع پليس شناسايى شدند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |