|
«نهضت نفت از ۳۰ تير تا ۲۸ مرداد» در گفت و گو با مرحوم حسن گرامى
تفاوت هاى ۳۰ تير با ۲۸ مرداد
|
|
|
[محمدرضا كائينى / بخش سوم وپايانى ] «روز ۲۸ مرداد حتى يك نفر به طرفدارى از دكتر مصدق نيامد. لازم نبود هزينه زيادى بكنند و كار زيادى انجام دهند تا آن رويداد تلخ پيش نيايد. اين بود كه ديگر مردم به دكتر مصدق و عملكردهايش اعتماد نداشتند و حاضر نبودند به ميدان بيايند.» اين مطلب را مرحوم حسن گرامى در آخرين بخش از گفت وگويش بيان كرد. وى در اين بخش به بررسى واكنش هاى متفاوت مردم در قضاياى ۳۰ تير و ۲۸ مرداد مى پردازد. ظاهراً كريم پور شيرازى قبل از آن رفتارهاى كذايى، با شما و آيت الله كاشانى روابط خوبى داشت. او خبرنگارى بود كه دائماً نزد آقا مى آمد و ما هم به او محبت مى كرديم. بارها از طرف دولت تضييقاتى برايش پيش آمده بود كه ما برطرف كرديم. روزى كه حضرت آيت الله از مكه برگشتند، پدرم در منزل ما وليمه اى دادند كه كريم پورآن را با شرح و تفصيل چاپ كرد و بسيار هم از ما سپاسگزار بود. بعد ناگهان ديديم سيل هتاكى ها و بى حرمتى ها از سوى او عليه آيت الله شروع شد. از جمله يكى از كارهايش اين بود كه كپى يكى از چك هاى مرا كه دويست تومان بود، چاپ كرده و نوشته بود، «حسن گرامى، عامل اينتليجنت سرويس، چكى در وجه فلانى صادر كرده است.» تبليغات عليه حضرت آيت الله، تمام بستگان ايشان را هم در برگرفت. به قدرى عرصه را بر حضرت آيت الله و بستگان ايشان تنگ كرده بودند كه نه از طريق روزنامه ها، نه راديو و نه از هيچ طريق ديگرى نمى شد كه ايشان يا ما حرف هايمان را بزنيم. آنها چنان جوى را براى حضرت آيت الله ايجاد كرده بودند كه وقتى جريانات ۲۶ و ۲۷ مرداد پيش آمد، ديگر قدرتى وجود نداشت كه در مقابل حكومت نظامى بايستد و دكتر مصدق، عملاً خود را از بزرگ ترين پشتيبان و حامى خود، محروم كرد. گويا شما در آن دوران برخوردى هم با كريم پور داشتيد. بله، من يك روز به بانك ملى رفته بودم و با آن كه آنها لطف داشتند و گاهى كارم را زودتر راه مى انداختند، اما ترجيح مى دادم در صف بايستم و از اين لطف استفاده نكنم. در بانك نشسته بودم كه كريم پور شيرازى آمد و تا چشمش به من افتاد، بسيار يكه خورد و ناراحت شد. من تعجب كردم كه چرا، چون من و اقوامم غير از محبت كارى نسبت به او نكرده بوديم. آمد و كنارم نشست. من فقط به او گفتم: «آقاى كريم پور! ما با تو چه كرده ايم كه اين لاطائلات را عليه ما چاپ مى كنى » گفت: «من نسبت به شما و خانواده تان وحضرت آيت الله ارادت دارم، ولى آقاى نخست وزير دائماً از من مى خواست اين كار را بكنم و اين زندگى من است. چه كسى به من كمك مى كند از من توقعى غير از اين نداشته باشيد.» بعد هم سرش را انداخت پائين و با شرمسارى رفت. آيت الله كاشانى تا چه حد در جريان اين امور قرار مى گرفتند و آيا از واكنش ايشان نسبت به اين حرف و حديث ها، خاطراتى داريد وقتى مسئله درخواست اختيارات شش ماهه از مجلس پيش آمد، برخوردها اوج گرفتند. حضرت آقا در جريان همه امور بودند. اعصاب همه خرد شده بود و مى ديديم تنها فردى كه با انگلستان مبارزه مى كرد و همه هم قبولش داشتند و واقعاً خيلى زحمت كشيده بود، حالا اين طور او را به ارتباط با انگلستان متهم مى كردند و زحمات يك عمر ايشان را اين طور به باد مى دادند. حضرت آيت الله به ما و ديگرانى كه ناراحت بودند، دلدارى مى دادند و مى گفتند كه سرانجام حقايق آشكار خواهند شد. از شب حمله به منزل آيت الله كاشانى چه خاطراتى داريد بدبختانه قلم در دست دشمن بود و فقط مطالبى را كه خودشان مى خواستند منتشر مى كردند. حضرت آيت الله از تنها امكان موجود، يعنى تشكيل جلسه در منزل خودشان براى روشن كردن افكار استفاده مى كردند. در آن جلسات ابتدا قرار شد آقاى صفائى صحبت كنند. خبر دادند كه در ميان جمعيت، عده اى با چاقو و امثال اينها هستند كه مى خواهند اغتشاش كنند. طرفداران آقا متوجه شدند و آنها را فرارى دادند. ما هم آقا را از حياط برديم در اتاق كه صدمه نخورند. مهاجمان كارشان اين بود كه سنگ مى انداختند. تا آن زمان رسم نبود كه مأموران دولت با لباس شخصى بروند جايى و اجتماعات را به هم بزنند. سنگ بناى اين مسائل از آن زمان گذاشته شد. عده اى از طرف دكتر مصدق مأموريت داشتند و با وانت سنگ مى آوردند و نزديك خانه آيت الله مى ريختند و جلسه كه شروع مى شد، شروع مى كردند به سنگ پرانى. مردم كه به حضرت آيت الله علاقه داشتند، مى آمدند جلوى اينها سد ايجاد كنند كه پليس مى آمد و مانع مردم مى شد. چند شبى اين ماجرا ادامه پيدا كرد. در آن شب موعود كه آقاى حدادزاده كشته شد ، اين عده فعاليت خود را شديدتر كردند و پليس هم برحمايت خود افزود. مردم هم خودشان را آماده كرده بودند و حتى بعضى از آنها از بالاى پشت بام ها، لامپ هاى سوخته را به طرف مهاجمان پرت مى كردند كه صداى انفجار مى داد و مهاجمان عقب مى رفتند. پليس به جاى اين كه مهاجمان را عقب بزند، به مردم حمله مى كرد. آقاى حداد آمد جلو گفت: «از اين سيد اولاد پيغمبر چه مى خواهيد » همه كسانى كه نزديك به صحنه بودند، بالاتفاق گفتند كه چه كسى به او چاقو زد و بعدها هم آقاى حسين مكى در خاطراتش نوشت كه: «از آقاى فروهر پرسيدم كه اين اعمال چه بود كه شما انجام داديد و چرا حداد زاده بينوا را كشتيد » گفت: «خود آقاى دكتر مصدق به من دستور داده بود.» جالب اينجاست كه آقاى دكتر سالمى را به اتهام قتل مرحوم حدادزاده گرفتند و بردند زندان! البته آن شب، عده زيادى را گرفتند. آقاى صفائى زنگ مى زند به دكتر مصدق كه: «اين بچه را گرفته اند.» كه همان جمله «آقا ملت! آقا ملت!» را مى گويد و بعد دستور مى دهد كه او را رها كنند، چون از ميزان علاقه حضرت آيت الله به آقاى سالمى اطلاع داشت. ضمانتى كه قرار بود بگذارند كه دكتر سالمى آزاد شوند، پانزده هزار تومان بود كه در آن موقع پول خيلى زيادى بود. پدرم كه مى بينند هر ضمانتى كه مى گويند، مى بريم و باز سنگ مى اندازند، معادل هفتاد و پنج هزار تومان سند خانه مى بردند و به هر شكلى كه بود دكتر سالمى را آزاد مى كنند. آيا شما در جريان تنظيم نامه ۲۷ مرداد آيت الله كاشانى به دكتر مصدق بوديد در آن ايام، خطر اين كه واقعه ۲۸ مرداد پيش بيايد، بسيار زياد بود و در عين حال، همه بر اين امر متفق القول بودند كه رفتن دكتر مصدق در آن شرايط، به ضرر ملت ايران است. با اين كه ايشان به همه بد كرده بود، اما همه به اين نتيجه رسيده بودند كه او بايد سر كار باشد و جريان نفت را هم خودش به انتها برساند. بسيارى از صاحبنظران و سياسيون نزد حضرت آيت الله مى آمدند و از ايشان مى خواستند با تمام كارهايى كه دكتر مصدق با ايشان كرده و آن سيل عجيب تهمت و افترايى كه به راه انداخته و يا به آن دامن زده، باز آقا دخالت كنند و جلوى فاجعه را بگيرند. اين نامه هم پيرو همين اصرارها نوشته شد. در هنگام نوشتن اين نامه من آنجا نبودم، ولى آقاى دكتر سالمى كه سابقه رفتن پيش دكتر مصدق را زياد داشت، نامه را برد. چند سال قبل با جناب آقاى دكتر حداد عادل صبح ها يك ساعتى راه مى رفتيم. يك روز از من راجع به اين نامه سؤال كردند كه، «چطور شد كه اين نامه را در دوران شاه منتشر نكرديد و حالا منتشر مى شود » آقاى دكتر سالمى رفته بودند آلمان و من دسترسى مستقيم به ايشان نداشتم. خود من هم كه در جريان جزئيات اين مسئله نبودم. يك بار كه آقاى دكتر سالمى براى كنگره اى آمده بودند ايران، به جناب حدادعادل عرض كردم كه: «آقاى دكتر سالمى بيشتر در جريان اين امر هستند.» و بين اين دو ارتباط برقرار كردم تا توضيحات كافى را از ايشان بگيرند. واكنش آيت الله كاشانى نسبت به وقايع روز ۲۸ مرداد چه بود و خود شما در آن روز چه ديديد ايشان فوق العاده نگران بودند. اوضاع به شكلى پيش مى رفت كه مسلم بود وضعيت ناگوارى روى خواهد داد. ما هم مدتى بود كه فعاليت چندانى نداشتيم / عده اى از طرف آقاى دكتر سنجابى آمده بودند كه شما دفتر نرويد. آقاى دكتر سنجابى با ما نسبت خانوادگى داشت. صبح ۲۸ مرداد اين پيغام را به من دادند كه: «خواهش مى كنم شما دفتر نرويد، چون ديشب در حزب ايران جمع شده بودند و قرار گذاشته ا ند كه بريزند دفتر شما و آنجا را به عنوان ستاد آيت الله كاشانى تخريب كنند.» پدر من گفتند: «اينها با من كه يك پيرمرد هستم، كارى ندارند و غرضشان تو هستى. تو برو.» گفتم: «آيا چنين چيزى ممكن است كه من اينجا را ترك كنم و بگذارم كه شما به چنگ يك مشت اراذل و اوباش بيفتيد بيايند اينجا را تخريب كنند و به شما صدمه بزنند و من معركه را ترك كنم » ما در حال اين جروبحث بوديم كه متوجه شديم كارگران و كاركنان دفتر ما مجهز شده اند كه اگر كسى آمد، با او طرف شوند. آن روز افرادى، صد، صد و پنجاه نفرى را دور خود جمع و برايشان سخنرانى مى كردند. عده اى از اينها هم آمده بودند جلوى دفتر ما و مزخرفاتى مثل «بيچاره شده آيت الله» را سر مى دادند. يكى از همكاران ما رفت پيش آنها و گفت: «آقايان! شما تا به حال جيره خور اين دفتر بوده ايد. اينها به شما كمك مى كردند. اين چه كارى است » عده اى از آنها گفتند: «به ما پول و وعده داده اند و گفته اند كه بياييم اينجا و اين كارها را انجام بدهيم.» مسئله داشت فوق العاده وخيم مى شد كه ديدم چند كاميون سرباز، از عشرت آباد به طرف مجلس در حركتند. جلوى دفتر ما كه رسيدند، تفنگ هايشان را رو به هوا گرفتند و شعار «زنده باد شاه» سر دادند. از همان موقع در شهر شايع شد كه ورق برگشته است. اين نكته را بايد ذكر كنم كه عده اى يا نمى خواهند توجه كنند و يا غرض دارند. در روز ۲۸ مرداد به اعتقاد بنده اگر صد نفر مى آمدند به ميدان و «زنده باد مصدق» مى گفتند، وضعيت به آن شكل در نمى آمد و آقاى دكتر مصدق برمى گشت. تحليل كلى شما از واقعه ۲۸ مرداد چيست قبل از پاسخ به اين پرسش مايلم در مورد قيام ۳۰ تير، خاطره اى را نقل كنم. در ۲۹ تير، نصف شب بود كه برادر دكتر مصدق، حشمت الدوله والاتبار زنگ زد به منزل ما و به آقا گفت: «شما رئيس مجلس هستيد. اقدامى كنيد كه شاه نرود.» حضرت آيت الله فرمودند: «من با شاه رابطه اى ندارم. رئيس مجلس بودن هم مقرراتى دارد. اگر ايشان اطلاع نداده مى خواهد برود، به نمايندگان مجلس اطلاع مى دهيم تا اقدام لازم را بكنند.» مجلس هم اقدام كرد و نامه اى نوشت به شاه. كسى سؤال نكرد كه چرا در روز ۲۹ تير، شعار مردم كه به هنگام صبح بود: «درود بر شاه» و ظهر شد: «هم شاه هم مصدق»، موقع غروب شد: «درود بر مصدق»؛ اما در روز ۲۸ مرداد، حتى يك نفر به طرفدارى از دكتر مصدق نيامد لازم نبود هزينه زيادى بكنند و كار زيادى انجام بدهند تا آن رويداد تلخ پيش نيايد. موضوع اين بود كه ديگر مردم به دكتر مصدق و عملكردهايش اعتماد نداشتند و حاضر نبودند به ميدان بيايند. اينها همان مردمى بودند كه در روز ۳۰ تير، به دستور آيت الله كاشانى، با دل و جان به خيابان ها آمدند و كشته دادند. چطور شد كه در روز ۲۸ مرداد نيامدند جز اين است كه آيت الله كاشانى و مردم از دكتر مصدق حمايت نكردند در روز ۲۸ مرداد، خيلى راحت و با درگيرى هاى بسيار جزئى و بدون كمترين دردسرى مسئله تمام شد. اساساً برخلاف آنچه كه گفته مى شود، به اعتقاد من، كودتايى در كار نبود. بيشتر شبيه به يك جور توافق بود. در ساعت ۲ بعدازظهر هم غائله كلاً تمام و دولت دكتر مصدق ساقط شد. بعد از آن، روزنامه ها نوشتند كه شعبان جعفرى (شعبان بى مخ) و دارودسته اش اين كار را كرده اند، در حالى كه شعبان اساساً در موقع كودتا، حبس بود و بعد آزاد شد. اينها مسائلى هستند كه گفته و نوشته نمى شوند و در نتيجه، ريشه هاى اصلى اين رويداد، معلوم نمى شود. مملكت ما در يك وضع سراشيبى قرار داشت. با عمده كردن مسائل جزئى از قبيل اين كه چه نوشتى چه ننوشتى، مملكت را به امان خدا رها كرده بودند. يك ملتى اين طور به پا خاست و مسئله نفت را حل كرد و بعد گرفتار بدبختى هايى شد كه ديديم و ديديد.
|