|
جهان شگفت انگيز ادبيات كودك
جزيره گنج؛ رؤياهاى يك نوجوان
[يزدان سلحشور ] يك «ارباب ترلانى و دكتر ليوسى و ساير اين آقايان از من خواسته اند تمام جزئيات مربوط به جزيره گنج را، از آغاز تا پايان، به روى كاغذ بياورم و جز موقعيت دقيق جزيره چيزى را ناگفته نگذارم، كه دليلش هم تنها اين است كه بخشى از آن گنج هنوز دست نخورده آنجاست؛ بنابراين در سال فرخنده هزار و هفتصد والخ! قلم به دست مى گيرم و به روزگارى برمى گردم كه پدرم مهمانخانه «درياسالار بن بو» را اداره مى كرد و آن ملوان پير و آفتاب سوخته، كه جاى زخم شمشيرى روى گونه اش بود، زير شيروانى مهمانخانه ما ، اتاقى كرايه كرد. چنان به روشنى او را به خاطر دارم كه انگار همين ديروز بود كه لنگ لنگان به در مهمانخانه آمد و صندوق ملوانى اش را با گارى دستى به دنبالش آوردند؛ مردى بود بلندبالا، نيرومند، سنگين وزن، آفتاب سوخته؛ موهاى بافته ملوان وارش روى شانه كت كثيف و آبى رنگش آويخته بود؛ دست هايى داشت قاچ قاچ و پر از جاى زخم و بريدگى ، با ناخن هاى شكسته؛ و جاى زخم شمشير روى گونه اش رنگ سفيد زشت و زننده اى داشت / يادم مى آيد دور تا دور خليج كوچك را نگاه مى كرد و ضمن آن ، براى خودش سوت مى زد و بعد ناگهان شروع كرد به خواندن آن آواز ملوانى قديمى كه از آن پس بارها و بارها خواند: ...» همه ما، كمابيش با اين شروع رمان جزيره گنج آشناييم و آن را در فيلم ها و انيميشن هاى مختلف ديده ايم. به نظر مى رسد اين رمان مشهور رابرت لوئيس استيونسن ، نه تنها جذاب ترين رمان قرن نوزدهم براى جوانان [ در قرن نوزدهم به نوجوانان مى گفتند جوانان!] كه يكى از پرماجراترين و تخيل برانگيزترين رمان ها براى كودكان و نوجوانان قرن بيستم بود كه ادامه اش را در ساخت نسخه هاى سينمايى آن در قرن بيست و يكم شاهديم. استيونسن، براى سرگرم كردن پسرخوانده دوازده ساله اش، لويد آزبرن، شروع به نوشتن اين رمان كرد. لويد آزبرن بعدها، صبحى بارانى را به ياد آورد كه همه خانواده در كلبه دوشيزه مك گرگور،واقع در بريمار، اقامت داشتند و نوشت: «.// سرم به يك جعبه آبرنگ گرم بود و از قضا داشتم نقشه جزيره اى را كه نقاشى كرده بودم رنگ مى كردم. داشتم نقاشى ام را تمام مى كردم كه استيونسن آمد تو و با دلبستگى محبت آميزى كه به همه كارهايم نشان مى داد از روى شانه ام سرك كشيد و طولى نكشيد كه سرگرم شرح و تفصيل و نامگذارى نقشه شد. هيچ وقت هيجان [شنيدن نام هاى] «جزيره اسكلت» و «تپه دوربين يك چشمى» را فراموش نمى كنم، همين طور هيجان وصف ناپذير ديدن آن سه ضربدر قرمزرنگ را! و نيز هيجان وصف ناپذيرتر موقعى را كه استيونسن عبارت «جزيره گنج» را در گوشه سمت راست بالاى صفحه نوشت! به علاوه، انگار خيلى چيزها درباره آن نقشه مى دانست. دزدان دريايى، گنج پنهان، مردى كه يكه و تنها توى جزيره رها شده بود. من ، كه بشدت مجذوب شده بودم و در عين حال از علاقه شخصى خودش هم به موضوع تا اندازه اى خبر داشتم، فرياد كشيدم : هى! يك قصه درباره اين جزيره برايم بنويس!» و استيونسن از اواخر ماه اوت تا سپتامبر، پانزده فصل را با سرعت روزى يك فصل نوشت! دو «ناخدا به طور معمول مردى بود بسيار كم حرف. تمام روز با يك دوربين يك چشمى برنجى دور و بر خليج يا روى پرتگاه ها پرسه مى زد؛ تمام شب كنار آتش در كنج سالن مى نشست.// غالباً ، وقتى با او صحبت مى كردند، چيزى نمى گفت؛ فقط نگاه تند و خيره اى به شخص مى انداخت و چنان فينى مى كرد كه صدايش به بوق كشتى ها در هواى مه آلود شبيه بود. ما و كسانى كه به مهمانخانه ما مى آمدند بزودى فهميديم كه بهتر است كارى به كارش نداشته باشيم. هر روز كه از پياده روى اش بر مى گشت، مى پرسيد مرد دريانوردى نديده ايم كه از جاده گذشته باشد ابتدا خيال مى كرديم فقدان مصاحبت دريانوردانى مثل خودش او را وا مى دارد اين پرسش را بكند؛ ولى عاقبت به تدريج فهميديم كه مايل است از آنها دورى كند. هر وقت دريانوردى گذرش به مهمانخانه «درياسالار بن بو» مى افتاد (گاه و بى گاه برخى كه از جاده ساحلى به بريستول مى رفتند راهشان از آنجا مى گذشت)، ناخدا پيش از ورود به سالن از پشت پرده در آنها را مى پاييد؛ و هر وقت چنين اشخاصى در سالن بودند، ناخدا هميشه مثل آدم هاى لال، ساكت ساكت مى شد؛ اما، دست كم از نظر من، در اين قضيه هيچ رازى پنهان نبود، چون خودم به نحوى در نگرانى هايش شريك بودم. روزى ناخدا مرا به گوشه اى برده بود و قول داده بود اول هر ماه يك سكه چهار پنسى نقره به من بدهد، به شرط آن كه «چار چشمى مراقب دريانوردى يكپا» باشم و به محض اين كه او را ديدم ناخدا را خبر كنم.» اين دريانورد يك پاى بشدت جذاب، پس از انتشار رمان، واكنش هاى مختلفى را برانگيخت. منتقدان قرن بيستم، ضمن تحسين نثر درخشان استيونسن در جزيره گنج و توصيف استادانه او از شخصيت ها و رويدادها، موقع ارزيابى لانگ جان سيلور، به خودشان و به خواننده مى گويند: «عجب وضعيتى! چطور مى شود درك اش كرد! غيرقابل فهم است. چطور مى شود كه./.» يكى از آنان نوشت: «در زندگى واقعى، بعيد بود جان سيلور قسر در برود؛ در داستان به هيچ وجه نبايد قسر در مى رفت.» دبليو / اى / هنلى، يعنى همان كسى كه «نيرومندى معلولانه اش» الهام بخش استيونسن درخلق شخصيت سيلور شد، چنين دغدغه اى نداشت: «واقعيت آن است كه سيلور، و نه جيم هاكينز يا گنج فلينت ، قهرمان واقعى رمان اوست ؛ بعد از خواندن داستان ، اين احساس به آدم دست مى دهد كه عنوان صحيح كتاب، جزيره گنج نيست، بلكه « جان سيلور ، دزد دريايى» است.» البته اگر نويسنده اى - آن هم نويسنده اى مثل استيونسن، - از روى شخصيت من هم، يك شخصيت داستانى مهم خلق مى كرد من هم اينقدر از آن «شخصيت داستانى» تعريف مى كردم [اما متأسفانه اين نويسنده ، به دليل كينه شديدى كه به من داشت در ۱۸۵۰ به دنيا آمد. يعنى درست ۱۱۸ سال قبل از من، تا نتوانم وارد رمانش شوم!]
|