چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۸ شعبان ۱۴۲۹
Wed, Aug 20, 2008
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
جوان
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
برگرفته از خاطرات جانباز فداكار محسن گودرزى
برگرفته از خاطرات جانباز فداكار محسن گودرزى
يك جبهه از حمله
383838.jpg
[تهيه و تنظيم: زينب بردبار]
در عمليات بدر، من و اصغر و محسن گلستان با هم در دسته يك - يعنى دسته اخلاص- بوديم، كمى بعد هم سعيد پوركريم و اكبر مدنى هم به جمع ما اضافه شدند.
درعمليات بدر تا نزديكى رود دجله رفتيم. تا ظهر همان روز هم آنجا بوديم. بعد دستور آمدكه عقب نشينى كنيم والا از پهلو قيچى مى شديم.
عقب نشينى خيلى سخت بود، انگار روى دوش آدم يك كوه گذاشته باشند! قبل از اين كه عقب نشينى كنيم از اصغر پرسيدم، اين گرد و غبار جلو چيه اصغر هم عينك ته استكانى اش را با خونسردى پاك كرد، نگاهى انداخت و گفت: تانك! من وقتى شنيدم تانك ها دارند مى آيند و فرمانده هم دستور عقب نشينى داده، بى معطلى دويدم به سمت عقب، كمى كه دويدم چنان تشنه شدم كه با ديدن پيكر شهيدى در كانال ايستادم، قمقمه آبش را برداشتم و تكان دادم، سنگين و پر بود، انگار يك جرعه هم از آن نخورده بود. آب خنك گلويم را تازه كرد اما تشنگى كم نشد، دهها تانك و خودروى زرهى دنبالمان مى آمدند و از ما تلفات مى گرفتند.
مهمات بچه ها رو به اتمام بود. تقريباً از ظهر تا دم غروب عقب مى آمديم. دسته اخلاص يك تيربارچى داشت كه تانك عراقى ها له اش كرد و از رويش گذشت، تانك ها آنقدر نزديك بودندكه آر.پى جى كارساز نبود. عراقى ها مى خواستند ما را محاصره كنند و از ما اسير بگيرند و ما فقط مى دويديم. عراقى ها در پنجاه مترى ما بودند، از نفس افتاده بودم، در جان پناهى لحظاتى دراز كشيدم، اسارت را به چشم مى ديدم، هر آن ممكن بود به اسارت درآيم يا با تير خلاص كشته شوم. هرچه در جيب داشتم زير خاك پنهان كردم تا چيزى به دست دشمن نيفتد. فرصتى پيش آمد مجدداً شروع به فرار كردم در حال فرار رگبار تير مستقيم به ران هايم اصابت كرد هر طور بود خود را به عقب رساندم و از معركه جان به در بردم و پس از مداوا مجدداً به خط برگشتم و براى عمليات آبى - خاكى به اردوگاه سفينة النجاه رفتم. اردوگاه در غرب رودخانه كرخه بود.
در اردوگاه آموزش و تمرينات با جديت دنبال مى شد، افراد جديدى هم وارد دسته ما شدند. از جمله حسين گلستانى كه برادر محسن بود در چهار دسته سليقه هاى مختلفى در مورد مطالعه وجود داشت و جاى هر طيفى مشخص بود، اصغر اهرى كتب فلسفى و كتاب هاى استاد مطهرى را مى خواند، اسدالله پازوكى نهج البلاغه و كتاب هاى احاديث را ، جلو چادر هم جاى مسئول دسته بود كه بيشتر قرآن تلاوت مى كردند، عده اى هم كه دانش آموز بودند مشغول درس و مشق خودشان بودند، برخى هم گودال هايى شبيه و هم اندازه قبر در اطراف چادرها كنده بودند و در آنها شب زنده دارى و عبادت مى كردند. در قبر، احساس عجيبى به آدم دست مى دهد، آدمى از حصار تن رها مى شود و همه روح مى شود، البته اين راز و نيازها پنهانى بود، كسى نمى دانست كه در دسته چه كسانى اهل عبادت شبانه اند. آنها كه شب ها بيدار بودند، روزها چنان سرحال و با نشاط بودند كه كسى به آنها شك نمى كرد. بعضى روزها هم فوتبال بازى مى كرديم و دسته ما همه طرفدار استقلال بودند.
سرانجام نوبت به تكاپوى تعاون رسيد، تحويل وسايل شخصى و ساك بچه ها، نوشتن وصيتنامه براى گذاشتن داخل ساك و تحويل به تعاون، صحنه هاى تماشايى اى بود، به ويژه وقتى مى ديدى نوجوانى تازه باليده چنان مردانه در استقبال مرگ كاغذ و قلم به دست گرفته كه انگار عالمى فرزانه در پايان عمرى تلاش و تحقيق در حال نگارش پايان نامه خويش است.
بعدازظهر بود كه سوار كاميون هاى سرپوشيده پنهانى اردوگاه را به سوى مقصد نامعلوم ترك كرديم، اين نحوه انتقال براى اين بود كه ستون پنجم دشمن متوجه جا به جايى نيروها نشود و عمليات لو نرود.
هيچ كس خبر نداشت كه به كجا مى رويم.
بعد از ساعتى به جنوب آبادان و كنار رودخانه بهمن شير رسيديم ، به خانه هاى روستايى كه خالى از سكنه بود رفتيم. صبح كه شد خبردار شديم كه حمله بزرگى آغاز شده است. آماده حركت به سوى خط مقدم شديم، در راه گلوله هاى توپ و كاتيوشا زمين را به لرزه درآورده بودند حاج آقا رحيمى آيت الكرسى مى خواند و به بچه ها فوت مى كرد كه سلامت به خط برسيم، شب را در كنار اروند در سوله هاى موقتى بيتوته كرديم. حتى بعضى ها سر پا چرت زدند. صبح روز بعد سوار قايق شديم و به شهر بندرى فاو رفتيم.
از آنجا با كاميون هاى غنيمتى در نزديكى پايگاه موشكى دشمن سنگر گرفتيم و آماده درگيرى شديم، گردان ما در آن شب نيروى احتياط بود. جنگ اصلى در جاده بصره جريان داشت و به خاطر نزديكى ما به منطقه درگيرى زير آتش توپ و خمپاره قرار گرفتيم و چند مجروح هم داديم. ظهر روز بعد از فرماندهى دستور جابه جايى ما رسيد و در سه راهى كارخانه نمك مستقر شديم ‎/ از مقر ما تا پيشانى جنگى و نقطه رهايى حدود يك كيلومتر فاصله بود، يك گروه ويژه و يا ضربت كه بيشتر آنان از بچه هاى دسته ما بود تشكيل شد و وارد جنگ تقريباً تن به تن با دشمن شديم. خط اول دشمن خيلى زود شكست و بقيه افراد به صحنه آمدند. ما چون برق از خاكريزها گذشتيم و به دشمن حمله برديم. صداى عراقى ها به گوش مى رسيد، اصغر اهرى مثل هميشه پشت سرم بود. عمو حسن به طرف سنگر دوشكا رفت و با يك نارنجك آن را خاموش كرد من هم در سمت راست جاده مكان خوبى براى شليك پيدا كردم و با موشك آر.پى.جى اولين تانك را نشانه گرفتم، موشك پهلوى تانك را شكافت. براى شليك دومين موشك قدرى جلوتر رفتم. روى زانو نشستم تا شليك كنم، همين كه نشانه روى كردم سلاح به يك طرف پرتاب شد و خودم هم به طرف ديگر پرتاب شدم و با صورت روى آسفالت افتادم. چيزى مثل چاقو به پهلو و دست راستم اصابت كرد. خواستم از جا بلند شوم نتوانستم ، كوله مهماتم پر بود و هر آن امكان داشت منفجر شود. با دست سالم ام بند كوله را باز كردم و كشان كشان خودم را از زير كوله بيرون آوردم. تيرهاى رسام مانند تگرگ روى جاده مى خوردند و كمانه مى كردند.
از سنگرهاى عراقى، مثل جرقه هايى كه از يك آتش گردان جدا مى شوند، گلوله مى آمد. حدود ۱۰۰ متر جلوتر درگيرى با شدت ادامه داشت و در اين فاصله افراد زيادى از ما و عراقى ها روى زمين مى افتادند. شماره نفس هايم كم و كمتر مى شد، در آن هنگامه و هياهو نمى دانستم چه كنم. تا اين كه امدادگر دست مرا ديد و مرا از مرگ حتمى نجات داد.
وصيت نامه شهيد جواد هنرمند
«ربنا و آتنا ما وعدتنا على رسلك و لاتخزنا يوم القيامه انك لاتخلف الميعاد»
(بار پروردگارا! علاوه بر آنچه از تو تقاضا كردم، آنچه به وسيله فرستادگانت به ما وعده داده اى بر ما عطا فرماى و ما را در روز رستاخيز خوار مساز. همانا كه تو در وعده خود تخلف نمى كنى.)
چه گواراست شهيد شدن در راه خدا! چه گواراست خدمت در راه او و اطاعت و فرمانبردارى از او.‎/‎/! اى خدا! اى بخشايشگر! اى مهربان! اى روزى دهنده مستضعفان! از درگاه تو پوزش مى طلبم و دست به سوى تو دراز مى كنم و از تو كمك مى جويم كه گناهانم را ببخشى و از تو مى خواهم كه من بنده ناقابل را جزو ياران مولايم حسين و جزو شهداى كربلا قرار دهى اگرچه من بنده اى نالايقم؛ اما مى گويند تو مهربانى، تو بخشايشگرى؛ افسوس مى خورم چطور چندين سال عمر خود را در راه امور دنيوى از بين بردم! خدايا! بگذر از من و اما اى مادرم؛ اى مهربانترين مهربان ها! از تو مى خواهم مرا ببخشى، تا شايد خداوند الطافش را بر من بيشتر كند. حال كه به خود آمده ام، مى بينم نتوانستم وظيفه فرزندى را به نحو شايسته اى ادا كنم. از شما اى مادرم مى خواهم پس از مرگم عزادارى نكنيد و پيراهن سياه نپوشيد. و اى پدر بزرگوارم! شما وظيفه پدرى خود را انجام داديد ان شاءالله اجر شما با خداوند بزرگ و آرزو مى كنم كه هميشه پيروز باشيد و اى برادران و خواهرانم از شما تك تك پوزش مى طلبم كه نتوانسته ام وظيفه برادرى را ادا كنم. و اى دوستان! هوشيار باشيد و امام، اين پير هميشه بيدار را تنها نگذاريد و اگر گذاشتيد به خدا مسئوليد و در خاتمه سلام مرا به امام برسانيد.
در خيمه بزرگ سكوت (۷)
383856.jpg
[سيدضياءالدين شفيعى]
اينجا نه جزيره اى است در ناكجاى زمين و نه جنگلى در محاصره رنگ، اينجا ساحلى است با ردپاهاى فراوان و دريايى با موج هاى سراسيمه و ماهيانى محو.
قايق ها سر در آخور اسكله ها خرناس مى كشند و جاشوان در كومه هاى لرزان، خواب را از گرده اى به گرده ديگر مى چرخانند، ماهى ها در تُنگ خيالى صيادان، تور مى بافند و مرغان دريايى در آتش چشمان صيادان بريان مى شوند.
ردپاهاى گمشده، مسافران توفان اند و گوش ماهى ها، رازهاى رسوايى كه دريا به غضب از خويش رانده است، موج هاى هراسان، دريازدگان سراسيمه اى هستند كه به ساحلى از نهنگ پناه مى آورند.
در هيچ كجاى جهان، آسمان تنهاتر از اين جا نيست و زمين تنگ تر از اين جا.
خورشيد خسته و زخم آجين، در غروب دريا تن مى شويد و عاقبت در آب هاى بى رمق دور، غرق مى شود.
شب اندك اندك ما را فرا مى گيرد. جادوى سكوت همهمه اشيا را پوشانده است. ستاره اى كال در آسمان برق مى زند.
من در ابتداى يك رؤيا ايستاده ام و قايقى از خيال در ساحل، بى قرار من است، بايد از توفان رنگ ها و صداها بگذرم و در ملتقاى آب و زمين، در همسايگى خدا و خورشيد به زيارت نيمه ديگر خويش بشتابم و در ازدحام نيمه هاى ديگران، هيمه اى باشم كه در كوره آفتاب خواهد سوخت و خيمه ابدى جهان را روشن نگاه خواهد داشت.
از اين جا، آن جزيره كه تبعيدگاه نسل آدم و حواست از آنچه كه هست تنگ تر به نظر مى آيد و حتى براى همان يك نيمه آدم ها، جا به اندازه كافى نيست.
در اين بيكرانه مطلق در هر نفس عطر آرامش و قرار در ذهن مى پيچد و لذت وصل، هر دم روح و جان را لبريز مى كند. اينجا ابديتى جارى است كه
دل كندن از آن ممكن نيست.
در كجاى خويش ايستاده اى كه جهان اين چنين به تو خيره مانده است
كدام سجده تو را از زمين نجات داد كدام ركوع تو را از خاك بى نياز كرد
در كدام قنوت، آسمان در دست هاى تو نشست
در كدام تشهد، سنگينى هبوط از گرده هاى تو فروافتاد
در كدام تكبير، اين رؤياى رحمانى به تو هديه شد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |