|
|
|
دادگاه
|
|
|
|
|
|
|
دادگاه
مهريه عجيب نو عروس
[ايران واشقانى فراهانى] مرد جوانى كه پنج سفر زيارتى و تفريحى به خارج از كشور را به عنوان مهريه همسرش تعيين كرده بود دفترچه راهنماى چند تور مسافرتى را به دادگاه خانواده تهران ارائه كرد. زن ۳۰ ساله اى با مراجعه به شعبه (۲۷۶)دادگاه خانواده تهران مستقر در مجتمع قضايى عدالت، مهريه عجيب خود را كه سفر زيارتى و تفريحى به كشورهاى عربستان، عراق، سوريه، اسپانيا و پرتغال بود، به اجرا گذاشت و تقاضا كرد تا با توجه به شاخص قيمت سالانه هزينه اين پنج سفر و هزينه دادرسى محاسبه و شوهرش محكوم به پرداخت دين خود شود. اين زن وقتى در برابر قاضى «محمود بقال شيروان» قرار گرفت، در مورد خواسته خود گفت: سه سال پيش مرد جوان و تحصيلكرده اى به خواستگارى ام آمد و پس از انجام تحقيقات محلى در مورد خصوصيات اخلاقى و وضعيت خانوادگى وى موافقتم را براى ازدواج با او اعلام كردم و قرار گذاشتيم تا مهريه ام به پنج سفر زيارتى و تفريحى تعيين شود اما پس از گذشت دو سال از ازدواجمان با بروز برخى مشكلات خانوادگى دامنه اختلاف هايمان گسترش يافت تا جايى كه به خاطر آن پس از درگيرى با همسرم خانه شوهرم را ترك كردم و پس از مدتى تصميم گرفتم مهريه ام را به اجرا بگذارم. قاضى شيروان، با بررسى مدارك موجود در پرونده و عقدنامه زن جوان دستور تعيين وقت دادرسى براى دريافت توضيحات شوهر را صادر كرد. مرد جوان پس از اطلاع از خواسته همسرش در كمال ناباورى گفت: من آماده اعزام همسرم به سفرهاى تفريحى زيارتى هستم و هر آژانسى كه به عنوان تور مسافرتى از سوى دادگاه تعيين شود، مى پذيرم اما انجام اين كار يك شرط دارد. او نيز پس از دريافت مهريه اش بدون هيج قيد و شرطى از من جدا شود. چون ديگر حاضر نيستم با اين زن زير يك سقف زندگى كنم. قاضى دادگاه با بررسى مداركى كه مرد ارائه كرده بود و از آنجايى كه او دين خود را قبول كرده و ايراد و انكارى نسبت به مهريه همسرش نداشت وى را به انجام تعهدات اعزام زن به پنج كشور و پرداخت ۱۷ هزار تومان هزينه دادرسى محكوم كرد. از آنجايى كه هيچ يك از طرفين پرونده نسبت به حكم صادره دادگاه اعتراضى نداشتند با قطعى شدن رأى و درخواست زن، اجرائيه آن صادر و پرونده براى اجراى حكم به دايره اجراى احكام مجتمع قضايى عدالت فرستاده شد.
|
|
|
|
|
عشقى كه به جنايت كشيد
|
|
|
[فرناز قلعه دار] با شنيدن صداى زنگ در خانه يكدفعه از خواب پريد. از لابه لاى پلك هاى ورم كرده اش نگاهى به عقربه هاى ساعت انداخت كه ۹ صبح را نشان مى داد. هنوز چشمانش از گريه هاى شب قبل مى سوخت. ناگهان از خودش پرسيد: راستى اين وقت صبح چه كسى با آنها كار دارد در همين فكر بود كه صداى خواهرش را شنيد كه با مادر سلام و احوالپرسى مى كرد. با ناراحتى دوباره روى تخت دراز كشيد. حوصله حرف زدن با هيچ كس را نداشت. «سميرا» دختر كوچك خانواده بود كه به قول خودش از بدشانسى اش زمانى به سن جوانى رسيده بود كه پدر و مادرش با كوهى از مشكلات روبه رو بودند و جز بدهكارى و غم وغصه چيز ديگرى براى دختر ۲۰ ساله و پر توقع شان نداشتند. خواهر و دو برادر بزرگ سميرا ازدواج كرده و هر كدام زندگى مستقلى داشتند. پدر تمام اندوخته زندگى اش را خرج بچه هاى دم بختش كرده بود تا به قول خودش آبرومندانه به خانه بخت بروند و حالا يعنى دوره بازنشستگى كه نوبت به سميرا رسيده بود آهى در بساط نداشت. دخترك پس از دريافت ديپلم در دانشگاه آزاد قبول شد اما به خاطر ناتوانى خانواده در پرداخت هزينه هايش به اجبار از ادامه تحصيل انصراف داد. همين موضوع را هم چماقى بر سر پدر و مادرش كرده بود. به همين خاطر تصميم گرفت كارى براى خودش دست و پا كند. شب و روز دنبال كار مناسب بود اما فايده اى نداشت. به قول خودش كار زياد بود اما پدر و برادرانش شرايط سختى برايش تعيين كرده بودند. همين سخت گيرى ها هم كلافه اش كرده بود. هر چند خودش بهتر از هر كس مى دانست آنها صلاح او را مى خواهند و /// «سميرا» بى رمق در اتاقش دراز كشيده بود كه صداى در را شنيد. بعد هم خواهرش «فريبا» وارد شد. سميرا خودش را به خواب زد اما خواهرش دست بردار نبود. آنقدر سر به سرش گذاشت تا از رختخواب جدا شد. با ناراحتى گفت: «توچه دل خوشى دارى كله سحر آمدى اينجا كه مرا اذيت كنى» فريبا هم گفت: من را بگو كه اين وقت صبح آمده ام اينجا تو را خوشحال كنم. تا ديگر اين قدر فكر و خيال بيخود نكنى و.// سميرا با تعجب پرسيد: «چطور مگه چى شده » خواهرش با خوشحالى گفت: «شوهرم «مرتضى» برايت يك كار مناسب با حقوق خوب پيدا كرده است. من هم آنقدر خوشحال شدم كه گفتم خودم اين خبر خوب را به تو بدهم.» سميرا با شنيدن اين حرف خيلى خوشحال شد اما ته دلش مطمئن نبود. مى ترسيد اين كار هم مثل بقيه كارها مطابق ميل خودش يا خانواده اش نباشد. با اين حال به سرعت آماده شد تا خودش را به شركت برساند. حدود ظهر، پس از پايان ملاقاتش با مدير شركت خوشحال و خندان به طرف خانه حركت كرد. قرار شده بود سميرا چند روز بعد در يكى از بخش هاى ادارى مشغول كار شود. وقتى هم فهميد قرار است ماهيانه ۲۰۰ هزار تومان حقوق بگيرد سرازپا نمى شناخت. با اين پول خيلى از رؤياهايش به حقيقت مى پيوست. وقتى به خانه رسيد بلافاصله به مرتضى - شوهرخواهرش - تلفن كرد و تا جايى كه بلد بود با كلمات مختلف از او قدردانى و سپاسگزارى كرد. طى چند شب از اشتياق و اضطراب رفتن به سر كار خواب به چشمانش نيامد. بالاخره هم سميرا نخستين روز كارى اش را تجربه كرد. چهار ماه بعد ساعت ۴ بعدازظهر «سميرا» طبق معمول ميز كارش را مرتب كرد و كيف دستى اش را برداشت و پس از خداحافظى از همكارانش از شركت خارج شد. مثل هميشه براى برگشتن به خانه به طرف ايستگاه اتوبوس رفت. هنوز چند قدم بيشتر نرفته بود كه چشمش به پسر جوانى افتاد كه باز هم مثل روزهاى قبل همان جا ايستاده بود و لبخندزنان به «سميرا» نگاه مى كرد. او كم كم مطمئن مى شد كه پسر جوان به خاطر او سر راهش سبز مى شود. پسر ناشناس بدون اين كه حرفى بزند با نگاهش سميرا را بدرقه مى كرد. يك هفته ديگر نيز به همين شكل گذشت. آخرين روز كارى هفته بود كه سميرا مثل هر روز از شركت خارج شد مسير كوتاه رسيدن به ايستگاه را طى كرد و روى صندلى به انتظار اتوبوس نشست. لحظه اى بعد حضور فردى را كنارش احساس كرد همين كه سرش را برگرداند و پسرجوان را ديد به سرعت پشتش را به او كرد. در حالى كه قلبش به شدت مى تپيد و دستپاچه شده بود سعى كرد خود را بى تفاوت و آرام نشان دهد. پسر سلامى كرد و قبل از اين كه منتظر دريافت جواب باشد، گفت: من حميد هستم. 24سالمه و سرباز هستم. مدتى است شما را زير نظر دارم اگر اجازه بدهيد بيشتر با هم آشنا شويم. باور كنيد قصد بدى ندارم من به دنبال همسر مناسبى هستم. شايد قسمت اين باشد كه.// سميرا حرفش را قطع كردو با اخم گفت: نه! حميد با تعجب پرسيد: چرا من كه گفتم مى خواهم ازدواج كنم. سميرا گفت: هر كارى رسم و رسوم خودش را دارد اگر نيت شما ازدواج است بايد بگويم من پدر و مادر دارم بهتر است خانواده تان را بفرستيد با آنها صحبت كنند. نخستين مكالمه آنها همين جا ختم شد اما ملاقات هاى آنها همچنان ادامه يافت. دختر جوان نمى دانست چرا برخلاف ميل درونى اش به درخواست هاى حميد براى ديدار و گفت وگو جواب مثبت مى داد. اما هر چه بود دل در گرو مهر حميد سپرده و به او اعتماد كرده بود. چند ماهى از آشنايى آنها گذشت. حالا ديگر موضوع علاقه اين دو به يكديگر كاملاً آشكار شده و خانواده هر دو جوان از اين ارتباط آگاه بودند. كم كم سميرا به عنوان عروس خانواده به فاميل و دوستان «حميد» معرفى شد و همه در انتظار برگزارى مراسم جشن عروسى بودند. اما حميد اين مراسم را به پايان دوره سربازى اش موكول كرده بود. يك سال از نخستين روز آشنايى آنها گذشت. چند هفته اى بيشتر به پايان سربازى حميد نمانده بود. سميرا با اشتياق منتظر بود تا حميد به وعده هايش عمل كند. اما.// سميرا يك شب گريان و پريشان به خانه خواهرش رفت. فريبا از ديدن قيافه مضطرب و آشفته خواهر خود حيرت زده پرسيد: «چه اتفاقى افتاده با حميد جروبحث كردى » اما سميرا فقط گريه مى كرد. بالاخره پس از دقايقى لب به سخن گشود و از بى مهرى ها و وعده هاى توخالى «حميد» پرده برداشت. يك ماه از اين ماجرا گذشت. بالاخره سربازى حميد هم تمام شد و او ديگر بهانه اى براى فرار از ازدواج نداشت. با اين حال نه او و نه خانواده اش قدم جلو نمى گذاشتند. سرانجام سميرا تصميم گرفت علت بى ميلى حميد را براى ازدواج بيابد. با اين حال هرچه از او سؤال مى كرد، به جواب درستى نمى رسيد. اين در حالى بود كه پسر جوان همچنان خود را عاشق و شيفته سميرا مى خواند، اما دختر جوان ته دل به شدت نگران بود چرا كه بوى خيانت و بى وفايى به مشامش مى رسيد. هرچندكه نمى خواست اين موضوع را باور كند. تا اين كه در جريان تحقيق از دوستان حميد شنيده بود كه او با دختر ديگرى آشنا شده است. اين موضوع روح سميرا را مى آزرد. نمى خواست قبول كند كه حميد بى وفاست اما وقتى به حضور دختر ديگرى در زندگى حميد پى برد و از اين موضوع اطمينان پيدا كرد، به سادگى خود افسوس خورد. كينه و آتش خشم و انتقام لحظه اى او را آرام نمى گذاشت. شبى كه حميد را با آن دختر جوان در خيابان ديد، زندگى و آينده اش را فناشده ديد. خشم و كينه همه وجودش را فرا گرفته بود. حالا دختر ديگرى جاى او را در قلب حميد گرفته بود. بلافاصله با تلفن همراه حميد تماس گرفت و براى طرح موضوع مهمى با او قرار ملاقات گذاشت. حميد ابتدا بهانه آورد. اما وقتى اصرار و عصبانيت سميرا را ديد، ناچار تسليم شد. همان موقع هم سميرا به شوهر خواهرش تلفن كرد و موضوع را با او در ميان گذاشت. بعد هم از او خواست در اين ملاقات همراهى اش كند. مى ترسيد نتواند خودش را كنترل كند و اتفاقى بيفتد كه جبران ناپذير باشد. دقايقى بعد مرتضى سوار بر خودرويش به دنبال سميرا رفت. با ديدن چهره به هم ريخته سميرا نگران تر شد. پرسيد: «اتفاقى افتاده اين وقت شب كجا مى خواهى بروى » سميرا گفت: «به ديدن حميد. بايد تكليفم را با او روشن كنم، فقط نمى خواهم تنها باشم.» دقايقى بعد هم سراغ حميد رفته و او را سوار خودرويشان كردند. چشمش كه به حميد افتاد، گريه مهلتش نداد / در ميان هق هق گريه پرسيد: «كجا بودى » حميد كه از رفتار و گفتار سميرا تعجب كرده بود، گفت: «خانه يكى از فاميل ها ميهمان بوديم.» شنيدن اين دروغ بزرگ از دهان حميد، سميرا را بيش از پيش به هم ريخت. در حال جر و بحث بى اختيار كارد كوچكى را از كيفش بيرون آورد و به طرف «حميد» حمله كرد. از خود بى خود شده بود. نفهميد چند ضربه زده، فقط موقعى به خودش آمد كه مرتضى دستانش را گرفته و سعى مى كرد كارد را از ميان انگشتان سميرا بيرون بكشد. دقايقى بعد حميد در بيمارستان جان باخت. دختر جوان باورش نمى شد كه به همين راحتى مرتكب قتل شده. اما وقتى سردى دستبند آهنى را بر دستانش احساس كرد، تازه فهميد كه اين يك خواب نيست و حالا يك قاتل است. «سميرا» پس از دستگيرى و محاكمه در دادگاه به قصاص - اعدام - محكوم شد. سه سال از آن شب شوم گذشت. دختر جوان بهترين روزها و لحظه هاى عمر و جوانى اش را پشت ميله هاى زندان گذراند و خانواده اش در اين مدت تمام تلاش خود را براى جلب رضايت پدر و مادر حميد به كار بستند و در اوج نا اميدى در آخرين روزهاى پايان مهلت زندگى سميرا، خانواده حميد در اقدامى عجيب و غير منتظره، «سميرا» را بخشيدند. آنها با اعلام رضايت و گذشت از قصاص، زندگى دوباره اى به دختر جوان بخشيدند. سميرا چند ماه بعد از زندان آزاد شد. او پس از آزادى با چشمانى اشكبار به گورستان رفت. چشمش كه به سنگ مزار حميد افتاد، به گريه افتاد. هيچ كس نفهميد گريه سميرا براى چه بود مرگ حميد يا سرنوشت سياه خودش.
|
|
|
|
|