چهارشنبه ۶ شهريور ۱۳۸۷ - ۲۵ شعبان ۱۴۲۹
Wed, Aug 27, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى۱
سياست۱
سياست۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
ايران زمين
اقتصاد
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
خانواده
قرآن
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
براساس يك پرونده قتل
براساس يك پرونده قتل
آخرين حرف هاى داماد جنايتكار
385122.jpg
[ شقايق آرمان ]
باتلاق بوى تعفن مى دهد. رگبار بى امان بر سرم مى بارد. سه روزى مى شود كه لب به غذا نزده ام. بدون اين كه راهم را كج كنم فقط مى روم كه دور شوم. شاليزارهاى گيلان را پشت سر گذاشته ام. از جايى سر در آوردم كه نمى شناسمش. رگه هاى سرخ هواى تار، صورت غرق در خون «كامليا» را به يادم مى آورد. از دست هايم بدم مى آيد. دلم مى خواست يك جايى در ميان باتلاق براى هميشه دفنشان كنم. شايد خواب باشم. اى كاش يك دفعه از جا كنده شوم و ببينم همه آن اتفاقات هولناك كابوسى غير واقعى بوده است.
كاش كامليا بيدارم مى كرد و مى گفت: «بازهم خواب ديده اى آرمين » بعد با يك نفس عميق صبح روشن را مى ديديم اما نه! دست هايم هنوز بوى خون مى دهد.‎/.دارم از ترس سكته مى كنم. رعدوبرق مى زند اما ناخودآگاه به ياد لحظه هاى آفتابى اولين ديدارم مان افتاده ام.
همه ماجرا از حدود دو سال پيش در يك روزتعطيل شروع شد.
قبل از طلوع آفتاب با برادر۱۹ ساله ام رامين -كه پنج سال از خودم كوچكتر بود- به همراه دوستانمان مهرداد و مرتضى تصميم گرفتيم براى شكار به كوه هاى اطراف كرج برويم.در جمع ما همه جز من كنكورى بودند.
مادر اصرار داشت به جاى شكار پرنده هاى بى گناه بچه ها را تا قله ببرم و در چادر به آنها درس ياد بدهم و با هم تست بزنيم. بيچاره دلش خوش بود در سال چهارم دانشگاه تمام نكات درس هاى دبيرستانى يادم مانده است. بچه ها به شوخى و مسخره چند كتاب با خود برداشتند. يك آقاى مهندس، آقاى مهندسى راه انداخته بودند كه با كلى واحد افتاده باورم مى شد واقعاً مهندسم.
بابا استاد دانشگاه و مامان پرستار بود. خيلى دلشان مى خواست يك دختر داشته باشند اما دو پسر شيطان و بازيگوش مثل من و رامين نصيبشان شده بود. چشم هاى سياه رامين به بابا و چشم هاى سبز من به مامان رفته بود. همه فاميل از قامت بلندمان تعريف مى كردند. مامان دوست نداشت وقتش را با دورهمى هاى زنانه بگذراند.از وقتى يادم مى آيد كتاب مى خواند. زندگى پر از عشقمان حسادت خيلى ها را برمى انگيخت. آذر، زن تنها عمويم هر وقت به خانه مان مى آمد پشت چشم نازك مى كرد و مى گفت، بايد زيباترين دختر روى زمين را براى آرمين انتخاب كنيم.
دلش نمى خواست پاى هيچ كدام از فاميل هاى مادرى به خانه مان بازشود اما مامان و بابا با منطق و حسابگرى خاصى سكان زندگى را دردست داشتند. وقتى دخالت هاى زن عمو آذر شدت گرفت مامان رك و پوست كنده از او خواست رفت و آمدش را با ما محدودتر كند. آذر بچه دار نمى شد. ظاهراً ما را خيلى دوست داشت اما انگار اين حرف مامان را بدجورى به دل گرفت و تامدت ها قدم به خانه ما نگذاشت.
در آن روز تعطيل قصد داشتيم وقت برگشتن با رامين و بچه ها به دنبال عمو و زن عمو برويم و كينه ها را براى هميشه فراموش كنيم.
به اواسط جاده كه رسيديم ماشينم خراب شد. بچه ها اذيتم مى كردند و مى گفتند فكر نمى كردى ماشين گران قيمت هم بين راه با صاحبش بد تا كند ! با اين كه همه به عنوان آدمى فوق العاده خونسرد مى شناختنم اما داشتم جوش مى آوردم. درهمان حالت عصبانى به اطراف نگاه مى كردم. ماشينى درست شبيه ماشين خودم از دور مى آمد. بدون آن كه به سرنشينان آن دقت كنم به نشانه درخواست كمك برايشان دست تكان دادم. ماشين نزديك شد. دخترى جوان رانندگى مى كرد. يك خانم ميانسال كنار و دختر جوان ديگرى روى صندلى عقب بودند.خانم ميانسال سرش را از پنجره بيرون آورد و گفت: « پسرم كمك مى خواهيد »
از شدت عصبانيت بطرى خالى آب معدنى را به زانوهايم مى كوبيدم. بچه ها نزديك شدند تا ببينند چرا آن ماشين را نگه داشته ام. هر چهار نفرمان سعى كرديم رفتار بسيار مؤدبانه اى داشته باشيم.همين موضوع باعث شد خانم ميانسال دلش به حالمان بسوزد و كمكمان كند. كم كم فشار خونم پائين آمد. اولين حرفى كه زدم اين بود: «انگارماشين هايمان خواهر و برادر دوقلو هستند.» همه خنديدند. مشكلات فنى ماشين را حل كرديم. اين كار ساعت ها طول كشيد. در آن مدت فهميدم زن ميانسال «سهيلا خانم»، «كامليا ۲۳ ساله» و «ميترا ۱۹ ساله» دخترهايش بودند. پدرشان سال ها پيش سكته مغزى كرده و به دليل نقص حركت توانايى بيرون آمدن از خانه را نداشت.
سهيلا خانم مى گفت: «براى اين كه دخترها غصه نخورند كه چرا بابايشان رانندگى نمى كند با سن بالا، رفتم رانندگى ياد گرفتم. مى خواهم برايشان هم پدر باشم هم مادر. تمام انگيزه هاى بودن من و شوهرم در وجود كامليا و ميترا خلاصه مى شود و.‎/‎/
درد و دل سهيلا خانم زياد بود. بقيه حرف هايش زياد در ذهنم نماند.
«ميترا» بلند قامت، ورزشكار، شيطان و خوش سروزبان پا به پاى مادر حرف مى زد. آن روز داشتند ازكوه برمى گشتند. مى گفتند شكار را دوست ندارند.
شوخى شوخى ما را متقاعد كردند اگر در جاده گرفتار شديم به خاطر آه پرنده هايى بوده كه قبل از طلوع آفتاب شكار كرده ايم.
كامليا برعكس مادر و خواهرش، كمتر حرف مى زد. در گوشه اى خزيده و گاهى به حرف هايمان گوش مى داد. چشم هاى سياه درشت، نگاه گيرا ، قامت متوسط و نحيفى داشت. در عمق نگاهش غمى به وسعت تمام تنهايى ها موج مى زد.
انگار با شنيدن حرف پرنده ها يك نفر تيشه به ريشه اش زد. آرام سر از شيشه بيرون آورد. با خودش بلندحرف مى زد انگار.
مى گفت: «برگشت پرنده، آخرين اميد كوه تنهاست. من از تو مى گريزم و به تو پناه مى برم.‎/.من از تو مى گريزم و.‎/.» اين جمله را بارها تكرار كرد.
سهيلا خانم با عجله به طرف كامليا رفت و گفت: «مادر جان بس است. يك روز آمده ايم بيرون شاد باشيم. غصه نخور.‎/.»
در برخورد اول فهميدم كامليا شخصيت پيچيده و ناشناسى دارد. معماگونه حرف مى زد. روى تك تك جملاتش فكر مى كردم. يك آن به خود آمدم و ديدم عاشقش شده ام. كامليا ادبيات فارسى مى خواند. سال سوم دانشگاه بود. داستان و شعر مى نوشت. از چند كتاب داستان اسم برد كه از شانس خوبم همه را در دست مامان ديده بودم. هيچ وقت حوصله رمان خواندن نداشتم. مامان بعضى از قصه هايش را برايم تعريف كرده بود. داشتم در دل به خود مى باليدم كه در مقابل كامليا كم نياورده ام. فكر كردم خيلى بايد خوش شانس باشم كه كامليا به دنبال كتابى قديمى است كه مامان سال ها پيش به من هديه داده بود.
به همين بهانه و با اجازه سهيلا خانم، شماره تماس كامليا را گرفتم و شماره ام را به او دادم. آن روز بخوبى گذشت و تا نزديك خانه همراهى شان كرديم. هر دو در شمال تهران زندگى مى كرديم.
قرار شد فرداى آن روز كتاب را برايش ببرم. آن قدر ذهنم درگير كامليا شده بود كه زن عمو آذر را كه چه عرض كنم تمام زندگى ام را كاملا ً از ياد بردم. همان شب با مادر در مورد دختر جوان و كتاب مورد علاقه اش برايش حرف زدم. او هم با اشتياق مى شنيد. گفت آن كتاب را بارها خوانده. مامان اعتقاد داشت نوشته سنگينى است و دختر بايد قدرت درك بالايى داشته باشد تا بتواند آن را بفهمد.
وقتى در مورد كامليا حرف مى زدم صدايم مى لرزيد. مامان گفت فردا باهم كتاب را برايش مى بريم.
به خانه آنها كه رسيديم. سهيلا خانم با روى گشاده در را بازكرد. درخت هاى بلند، حياط تاريك ، يك تاب بزرگ ميان باغچه و بازى بچه گربه ها اولين تصويرى بود كه در ذهنم ماند. ابعاد خانه حس خوف انگيزى داشت. پدر كامليا و ميترا با كمك سهيلا خانم ، چرخ هاى ويلچر را چرخاند و به رسم ميهمان نوازى خود را تا حياط رساند. حضور كامليا فضا را مى شكست اما مى ترسيدم و نمى دانستم چرا دلم شور مى زند. تعارف هاى معمول رد و بدل شد. مامان با پدر و مادر كامليا حرف هاى مشترك زيادى داشت.
هر سه اهل مطالعه بودند. ساعت ها آن جا مانديم اما انگار چند ثانيه بود. نمى خواستم لحظه ها تمام شوند
اما كامليا زياد حرف نمى زد.
قرارهاى بعدى را گذاشتيم. مامان يك دل نه صد دل شيفته خانواده شان شد. دوستى شكل خانوادگى به خود گرفت. هميشه دلم مى خواست بدانم در دل كامليا چه رازهاى نهانى وجود دارد اما زياد به روى خودم نمى آوردم. مى خواستم براى به دست آوردنش همه موانع را بردارم. زندگى بدون كامليا برايم حكم سياهچالى بود بى چراغ ‎/ ديوانه وار دوستش داشتم. دلم نمى خواست از گذشته اش چيزى بدانم. شعرهاى قديمى اش بوى عاشقى مى داد اما زياد با من از عشق حرف نمى زد.
مامان دلش مى خواست زودتر كامليا عروس خانواده شود و جاى خالى دخترى را كه هميشه حسرتش را داشت برايشان پر كند. احساس خوشبختى مى كردم و آن تمام حس هاى خوب دنيا بود. با كمك بابا ، خانه اى براى زندگى مشتركمان خريدم. نامش را گذاشتيم كلبه آرمين و كامليا. به جاى عروسى مراسم ساده اى گرفتيم و جز اعضاى دو خانواده هيچ فاميلى را دعوت نكرديم.
مامان گفت حالا كه عروسى مفصل نگرفتيم ماه عسل به ايتاليا برويد.
بابا و مامان با اين تصور كه ما موافق رفتن به ايتاليا هستيم تمام مقدمات سفر را چيدند. درحال بستن چمدان ها بوديم كه يك نفر زنگ خانه را به صدا در آورد. زن عمو آذر با يك دسته گل، پشت در بود. كامليا از صبح آن روز به دليلى نامعلوم حالش خراب بود.
زن عمو هميشه دلش مى خواست خودش زن آينده ام را انتخاب كند. شايد به اين دليل بى مقدمه به خانه مان آمد تا ببيند آن دخترخوشبخت كيست كه دل من را ربوده است.
زن عمو آمد اما اى كاش هيچ گاه نمى آمد.اى كاش تا آخر عمر با ما قهر مى ماند اما نمى آمد.
وقتى كامليا و زن عموهمديگر را ديدند دقايقى طولانى روبه روى هم ايستادند. به هم خيره شدند. كامليا هق هق گريه مى كرد و مى گفت خدايا چرا چرا دنيا اين قدر كوچك است. چرا نبايد رنگ خوشبختى را حس كنم.‎/‎/
كامليا زار مى زد و زن عمو آذر دم نمى زد.‎/‎/ حقيقت تلخى در آن ديدار آشكار شد.
كامليا حدود چهار سال نامزد «كيارش» برادر آذر بود. تا اين كه كيارش براى هميشه از ايران رفت. كيارش همبازى دوره كودكى ام بود. در همه بازى ها او مى برد. حس خوبى نسبت به او نداشتم. وقتى موضوع را فهميدم دنيا دور سرم چرخيد. نوشته هاى كامليا چون خطوط سياه و زهرآلود تند تند به ذهنم مى آمد.
«نمى دونم كى هستى. نمى دونم كجايى. نمى دونم چى شد كه اومدى. نمى دونم چى مى شه كه مى رى.من معتقدم كه كلبه ما يه جايى همين نزديكى هاست. در انتظارت مى مانم.دوستت دارم.‎/‎/.»
هميشه امضاى كامليا با نام كيارش بود و من اين را نفهميده بودم. احساس حقارت بدى داشتم. خودم از كامليا خواستم از گذشته اش برايم هيچ حرفى نزند.
آن روز فهميدم زن عمو آذر در جدا كردن كامليا از برادرش از انجام هيچ كارى دريغ نكرده و از كامليا هم نفرت داشته.
ديگر هيچ نمى ديدم و نمى شنيدم. حتى تصور بازنده بودن آزارم مى داد.كلبه زيباى ما يك آن به تيرگى رسيد. زن عمو آذر بدون خداحافظى رفت. من ماندم و كامليا؛ تنها عشق زندگى ام.
نام كيارش يك لحظه از ذهنم دور نمى شد.‎/.ديوانه وار موهاى بلند و مشكى كامليا را كشيدم. از او خواستم يك كلمه هم حرف نزند. گفتم فريبم داده . كامليا نفس نفس مى زد. تنش نحيف تر از آن بود كه بتواند ضربه هاى سنگين دستم را تحمل كند. موهايش را مى كشيدم. به چمدان ها نگاه مى كردم و ديوانه تر مى شدم.
باورنمى كردم آن وحشى طغيانگر من باشم. در يك لحظه كامليا را به وان حمام بردم و با دو دست گلويش را فشردم.به آينه برخوردم. كامليا صدايش درنمى آمد. آينه شكست. دستم را بريدم.‎/.جاى خون صورت قشنگ كامليا روى چنگال هاى وحشى ام ماند.‎/‎/
باتلاق ناباورى و ترديد بوى تعفن مى داد. بى درنگ به سمت جنگل هاى شمال فرار كردم و گم شدم.
حالا نه در جايگاه يك عاشق كه در نقش يك قاتل آخرين حرف هايم را مى نويسم «پشيمانم زودتر مجازاتم كنيد.‎/.»
رگبار همچنان مى باريد. محيط بانان آرمين را در ميان گل ولاى پيدا كردند.اعتراف صريح به قتل و درخواست خانواده عروس داغدار فقط يك نتيجه داشت. «قصاص»!
انهدام شبكه فروش اسلحه
385242.jpg
پيگيرى پرونده سرقت ميليونى از يك خانه، مأموران پليس تهران را به شبكه خريد و فروش اسلحه رساند.
۱۹ مرداد زنى در تماس با مأموران پليس ۱۱۰ از سرقت ميليونى از خانه اش خبر داد. پس از اين تماس گروهى از مأموران كلانترى ۱۵۳ تهران براى بررسى موضوع به شهرك وليعصر رفتند. شاكى در تحقيقات به مأموران گفت: حدود ساعت ۸ شب به خانه يكى از بستگانم رفته بودم. حدود ساعت ۱۱ كه بازگشتم، متوجه سرقت كيف همسرم شدم كه دو ميليون و ۷۰۰ هزار تومان در آ ن قرار داشت.
مأموران پس از بررسى قفل در خانه دريافتند سارق يا سارقان با آشنايى كامل به محل سرقت و همراه داشتن كليد يدكى، كيف پول را سرقت كرده اند.
در حالى كه تجسس براى كشف راز اين سرقت ادامه داشت، شاكى با مراجعه به مأموران پليس گفت: مردى به نام ايرج در طبقه بالاى آپارتمان ما زندگى مى كند كه خود را مأمور پليس معرفى مى كند. او يك بار كه كليدم را جا گذاشته بودم، در آپارتمان را برايم باز كرد. به همين خاطر به مرد همسايه شك دارم.
با طرح اين ادعا، روند رسيدگى به پرونده وارد مرحله تازه اى شد. مأموران در تحقيق از سرايدارى مجتمع دريافتند ايرج هميشه مسلح است. با به دست آمدن اين سرنخ، مأموران با بررسى هاى دقيق دريافتند ايرج به دروغ خود را مأمور پليس معرفى كرده است. بدين ترتيب با دستور داديار شعبه دوم دادسراى ناحيه ۱۸ تهران، ايرج دستگير و در بازرسى خانه اش نيز يك كلت، دو قبضه قمه، مقدارى مواد مخدر و دو شناسنامه جعلى كشف شد.
متهم در جريان بازجويى ها با انكار اتهام سرقت به بازپرس گفت: من به شغل پليسى علاقه زيادى دارم، اما به دليل اين كه نتوانستم به آرزوى خود برسم، اسلحه را از فردى به نام آرش خريدم. بعد هم به دروغ، خود را مأمور پليس امنيت معرفى كردم. شناسنامه هاى جعلى را نيز براى دريافت دسته چك از يك جاعل حرفه اى گرفتم، اما سرقت از خانه همسايه كار من نيست. با اعتراف هاى وى، مأموران بلافاصله آرش- فروشنده اسلحه- را نيز دستگير كردند. وى نيز مدعى شد اسلحه را از يك قاچاقچى گرفته است. او گفت: چندى قبل در يك ميهمانى با يك قاچاقچى اسلحه آشنا شدم. زمانى كه ايرج درخواست اسلحه كرد، سراغ آن فرد رفته و اسلحه را از او خريدم. چند روز بعد مرد قاچاقچى پنج اسلحه ديگر برايم آورد تا آنها را بفروشم، اما به خاطر ترس از دستگيرى، اسلحه ها را به او بازگرداندم.
مأموران سپس سراغ قاچاقچى اسلحه رفتند، اما دريافتند او به تازگى خانه اش را تغيير داده است. داديار محمدبيگى با تحقيق از متهمان براى ايرج به اتهام جعل عنوان و نگهدارى اسلحه و مواد مخدر و براى آرش به اتهام فروش اسلحه كيفرخواست صادر كرد. همچنين به گروهى از مأموران پليس امنيت مأموريت داد با انجام تحقيقات گسترده سردسته شبكه قاچاق اسلحه را دستگير كنند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |