چهارشنبه ۶ شهريور ۱۳۸۷ - ۲۵ شعبان ۱۴۲۹
Wed, Aug 27, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى۱
سياست۱
سياست۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
ايران زمين
اقتصاد
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
خانواده
قرآن
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
به بهانه سالروز تولد گئورگ ويلهلم فريدريش هگل
تأملى كوتاه در باب زيبايى شناسى هگل
به بهانه سالروز تولد گئورگ ويلهلم فريدريش هگل
متهم رديف اول
385155.jpg
[ليدا فخرى ]
۱ محمد لگنهاوزن نقل مى كند شهيد بهشتى در روزهاى اقامت در آلمان سرقبر هگل در برلين شرقى رفت. يكى از همراهان وى با عناوين ناپسندى از هگل ياد كرد. شهيد بهشتى از اين كار وى ناراحت شد و گفت: «آنچه هگل در زمان و مكان خود كرد، از نظر تأثيرگذارى قابل مقايسه با كارى است كه ملاصدرا در عصر صفويان انجام داد.» شهيد بهشتى در آثار هگل چه ديد كه به چنين قضاوتى رسيد نظام فلسفى هگل نظامى است كه در آن دين نقشى محورى بازى مى كند و شايد همين امر در جلب توجه شهيد بهشتى كافى باشد. شايد هم دليل وى آن بوده كه ديالكتيك هگل به عنوان راهى براى پى بردن به اين كه چگونه «روح» ممكن است در تاريخ به فعليت برسد، براى او جالب توجه بوده است. شايد هم اين فيلسوف مسلمان، موافق شيوه اى بوده است كه هگل بر اساس آن به دفاع از برهان وجود شناختى در برابر انكار آن از سوى كانت پرداخت و علناً از دين در اروپاى مدرن كه به طور روز افزون به شك گرايى روى مى آورد، دفاع كرد. از سوى ديگر، هگل آشكارا معتقد به سكولاريسم و حامى سلطنت مشروطه بود و قطعاً چنين ديدگاه هايى نمى تواند براى كسى كه «حزب جمهورى اسلامى» را پايه ريزى كرد مورد اعتنا باشد. البته نگرش هگل به گونه اى بود كه براساس آن هرچند كليسا و دولت جدا بودند، اما دولت مطابق اصول دينى كه عقل تأييد مى كرد، حكومت مى كرد. (محمد لگنهاوزن، خدا و دين در انديشه هگل، منصور نصيرى)
۲ هگل فيلسوف غامض گو و پيچيده نويسى است. تفسير ديدگاه هايش ميان اهل نظر ماجراهاى دراز دامنى داشته است. تا آنجا كه برتراند راسل در «تاريخ فلسفه غرب» از او به عنوان مشكل فهم ترين فيلسوف نام مى برد. شايد به دليل همين عدم درك عميق و تفسير دقيق از فلسفه هگل است كه انواع و اقسام اتهامات به او وارد مى شود. ازجمله اين كه او را به «همه خدايى»، «همه درخدايى» و حتى كفر متهم مى كنند. اما هگل با تعهد بى پرده خود به پروتستانتيزم دامن خود را از اين اتهامات مى شويد.
هگل آخرين فيلسوف دستگاه ساز تاريخ فلسفه غرب است. عمق فلسفه او انصافاً در خور تأمل است. به گواهى شارحان و حتى منتقدانش، فلسفه او فلسفه كاملى است. كمال فلسفه اش به معناى صحت تمام نظراتش نيست بلكه از آن رو فلسفه اش متصف به صفت كمال مى شود كه براى پيروان فلسفى اش نظامى شامل را فراهم ديده است. البته نظام فكرى هگل بر مبناى «ديالكتيك» ابتناء يافته است.
۳ديالكتيك به معناى مباحثه و مناظره يكى از ادوات فلسفه و نظريه اى درباره سرشت منطق است. پيشينه تفكر ديالكتيكى به يونان باستان و به طور مشخص به نظريات سقراط باز مى گردد. (هرچند كه برخى از اصحاب نظر آغاز ديالكتيك را به يوهان فيشته در قرن ۱۸ م نسبت داده اند.) اما در فلسفه هگل به اوج خود مى رسد.
واژه «ديالكتيك» در نزد انديشمندان پيش از هگل براى توصيف فرايندى به كار مى رفت كه در آن يك قضيه در برابر قضيه ديگر قرار مى گيرد و از اين برخورد، قضيه سومى حاصل مى شود كه پيوند دهنده حقيقت نهفته در هر يك از قضاياى اوليه است. اما آنچه در كاربرد هگل از واژه ديالكتيك تازگى دارد اين است كه وى آن را براى توصيف جريان عقل در امور بشرى و نيز آن فرايندى كه طى آن حقيقت حاصل مى شود، به كار مى برد.
هگل معتقد است كه عقل بر جهان حاكميت دارد به اين اعتبار معرفت درباره قوانين انديشه در عين حال همان معرفت درباره ماهيت حقيقت است. آنچه به نام ديالكتيك هگل معروف است بيانگر اين است كه اين دو در واقع يك قانون واحدند. درنظر هگل ديالكتيك قانون منطق است؛ منطقى كه هرگونه جدايى ميان انديشه و اشيا را نفى مى كند. ديالكتيك هگل مكانيسمى است كه انديشه به وسيله آن خود را به حركت درمى آورد. سيرى است كه در آن عقل در رشته اى از قضايا تجسم مى يابد كه هيچ يك حقيقت كامل نيست، بلكه هر كدام دربرگيرنده بخشى از حقيقت و اندازه اى از خطاست.
هگل سه مرحله اى را كه در فرايند حركت عقل در جريان تاريخ وجود دارد نهاد (thesis)، برابر نهاد (antithesis) و همنهاد (Synthesis) مى نامد. به اين اعتبار هيچ قضيه اى دربردارنده كل حقيقت نمى تواند باشد و از اين رو متضاد آن از درونش پديدار مى شود. به همين دليل است كه معتقد است ديالكتيك «خودران» (self-propelling) است يعنى محرك آن در درون آن است. ديالكتيك هگل بر منطق همانندى (ياتركيب) براى مرتفع كردن تضاد شكل مى گيرد. به زبان هگل، نهاد درون برابر نهاد «فرامى رود» و همنهاد مى شود. اين همنهاد كه هنوز حقيقت تام نيست در قالب يك نهاد جديد اين فرايند را تكرار مى كند تا عقل سلسله اى از تضادها را رفع كند.
۴ بعدها شاگرد او، ماركس، ديالكتيك هگلى را در عرصه زندگى بشرى وارد كرد. ماركس معتقد بود هگل را از روى سر بر روى پاهايش قرار داد به اين معنا كه فلسفه هگل را به نحو پوياترى سرانجام بخشيد. درواقع ماركس، هگل را در ساختار اجتماعى باز تعريف كرد.
۵ آخرين فيلسوف ايدئاليست ها در ۲۷ اوت ۱۷۷۰ به دنيا آمد. شيفته افكار اسپينوزا، كانت، روسو و گوته شد در مدرسه دينى پروتستان با شلينگ و هولدرلين همكلاسى شد و بعدها با همراهى اين دو از منتقدان برجسته فلسفه كانت شد و طى ۶۱ سال عمر چهار كتاب نوشت؛ پديدار شناسى روح، علم منطق، دايرة المعارف علوم سياسى و مبانى فلسفه حقوق.
تلفن گروه انديشه: 88761257
تأملى كوتاه در باب زيبايى شناسى هگل
زيبايى؛آفريده روح
385116.jpg
[ دكتر محمود عباديان ]
هگل زيباشناسى را مرز بندى و مستقل مى كند. او با اطلاق زيبايى به هنر، عملاً زيبايى طبيعى را از آن استثنا مى كند. توضيح و استدلال او در مورد اين تفكيك بنا بر آن دارد كه زيبايى هنرى از زيبايى طبيعى والاتر است؛ «زيبايى هنر آفريده روح، بازآفرينى زيبايى است»؛ پرداخته هاى روح از طبيعت و پديده هاى آن برترند.
هر امر زيبا تنها زمانى حقيقتاً زيباست كه از عنصر روح برخوردار باشد. زيبايى در طبيعت، بازتاب زيبايى روح است و جلوه نارسا و ناكامل آن است. آيا هنر درخور و شايسته بررسى علمى است هگل استدلال هاى مبنى بر ناجدى بودن، خصلت صرفاً سرگرم كننده داشتن، تصادفى بودن و مشمول دگرگونى پيوسته بودن به عنوان دليل هاى موضوع مطالعه علمى نشدن آن را رد مى كند؛ همچنين، اين استدلال را نمى پذيرد كه با كنار گذاشتن زيبايى طبيعى، ضرورت خود هنر زير سؤال مى رود.
او هنر را در ستيز با كنكاش علمى نمى يابد. هگل اين گونه برداشت ها را ناشى از رويكرد روزمره به امر بررسى مسائل هنر مى داند. او ضمن اذعان به بعضى ويژگى هاى هنر (كه اشكال متغير و جنبه هاى پديدارى از آن جمله است)، آن را از موضوع پژوهش علمى جدا مى كند ولى اين نكته را رد مى كند كه توجه به پديدار، نقض رسوخ به ماهيت امر را درپى دارد. هگل تأكيد مى كند كه پديدار، نمود ماهيت و حقيقت امر است. او مى گويد نمود در هنر در قياس با نمود اشياى محسوس بى واسطه، اين برترى را دارد كه بيانگر معنى خود و معطوف به جنبه روحى موضوع است؛ «در مورد اين ايراد كه آثار هنرى به مهار مفاهيم بررسى نظرى درنمى آيند زيرا زاييده قوه تخيل بوده و قاعده نابردارند، از نهاد (عاطفه) آدمى مايه مى گيرند و پرشمارى و دگرگونى پذيرى، آنها را از سنجش دور مى كند. بايد گفت كه اين گونه سوءتفاهم ها هنوز خريدار دارد؛ چون واقعاً به نظر مى رسد كه اثر هنرى به صورتى جلوه مى كند كه خلاف نص صريح تفكر است و براى آنكه موضوع تفكر شود، گريزى نيست جز آنكه شكل هنرى درهم ريخته شود. اين اعتراض متكى به ديدگاهى است كه به موجب آن هر چيز عينى در زندگى، طبيعت و روح، زمانى مى تواند موضوع درك منطقى شود كه تركيب اصلى خود را از دست بدهد و مثله شود و تفكر نظرى به جاى آنكه آن را براى ما قابل فهم كند، در واقع لازم است كه آن را از ذهن دور كند. در نتيجه، اين آدمى كه در اصل برآن بوده تا به دستيارى تفكر، پديده اى زنده را درك كند، عملاً خود را از چنين غايتى محروم مى كند».


|   شناسنامه   |   آرشيو   |