|
|
|
معماى پليسى
|
|
|
|
|
|
پاسخ معماى پليسى
|
|
|
|
|
معماى پليسى
رودخانه مرگ
|
|
|
[خسرو مبشر ] ساعت سه بعدازظهر سوم مرداد، چندين خانواده كنار رودخانه پرتلاطم جاجرود در شمال شرق تهران سرگرم تفريح و استراحت بودند كه ناگهان دختر جوانى را ديدند كه فريادزنان كنار رودخانه مى دويد و با انگشت جريان تند رودخانه را نشان مى داد. چند مرد جوان با مشاهده جسد پسرى درون آب به دل رودخانه زدند و پس از ۲۵ دقيقه تلاش سرانجام جسد را از آب گرفتند. صحنه غم انگيز و تلخى بود. پسر جوان جان باخته و راهى براى نجاتش نبود. ساعت ۳ و ۴۵ دقيقه عصر سرگرد على اشترى با دريافت خبر اين حادثه مرگبار ، با خودروى اداره آگاهى خود را به محل حادثه رساند. پس از رسيدن به محل حادثه با خودروى پليس، تشخيص هويت، راهور و آمبولانس پزشكى قانونى روبه رو شد. مأموران سرگرم تحقيق و بررسى ماجرا بودند. در اين ميان ، صداى گريه چند زن جوان به گوش مى رسيد. چهار مرد نيز با لباس هاى خيس زير لب چيزهايى زمزمه مى كردند. همان موقع هم صداى گريه بلند دختر جوانى را شنيد. يكى از مأموران تجسس كلانترى با مشاهده سرگرد نزد او رفت و پس از احوالپرسى گفت: «جسد متعلق به پسر ۲۷ ساله اى به نام بهمن است. او پيراهن خاكسترى و شلوار سفيد به تن داشت و كفش كتانى نيز به پايش بود. در بررسى جيب هايش يك دفترچه يادداشت پيدا كرديم كه در صفحه اول آن اعدادى رمزى نوشته شده بود كه از راست به چپ سه عدد ۴و۳و۲ را كامل و واضح مى توان از بين اعداد، تشخيص داد. همچنين چند قطعه اسكناس پنج و دو هزار تومانى ، كارت خودرو ، يك كليد گاو صندوق و چند فاكتور و رسيد بانكى هم به دست آمد كه خيس بودند. پزشك جنايى پس از بررسى جسد اعلام كرد چند خراش جزئى در بدن پسر جوان به علت برخورد با سنگ هاى داخل رودخانه و شكستگى جمجمه كه آن هم مى تواند به خاطر اصابت سر با سنگ هاى رودخانه باشد وجود دارد كه البته خونريزى مغزى ناشى از همين ضربه ها هم مى تواند علت اصلى مرگ باشد. سرگرد پس از دريافت اين گزارش به تحقيق از شاهدان حادثه پرداخت. مهتاب ، دخترى كه به خاطر اين حادثه مرگبار بى تابى مى كرد با چشمان اشكبار و صداى بغض آلود به سرگرد اشترى گفت: حدود يك سال پيش با بهمن آشنا شدم. او همكار برادرم ايرج در يك شركت تجارى بود و به عنوان حسابدار كار مى كرد. برادرم نيز مسئول كارپردازى آنجا بود. پس از مدتى بهمن به خواستگارى ام آمد و در نتيجه به طور رسمى با هم نامزد شديم. امروز نيز به پيشنهاد برادرم براى تفريح به جاجرود آمده بوديم كه ناگهان نامزدم به داخل آب افتاد و غرق شد. حادثه چگونه اتفاق افتاد ساعت هفت صبح به پيشنهاد برادرم با بهمن - نامزدم- تلفنى تماس گرفتم. از او خواستم براى تفريح به جاجرود برويم. او هم اعلام آمادگى كرد. دقايقى بعد هم با خودروى پرايدش به خانه ما آمد. اما وقتى فهميد برادرم ايرج نيز قرار است با ما بيايد كمى دلخور و ناراحت شد. اما چاره اى نبود. مجبور بوديم ايرج را با خود ببريم. وقتى به جاجرود رسيديم دنبال محل مناسبى گشتيم. بهمن دائم بذله گويى مى كرد و خيلى به ما خوش مى گذشت. سپس او به برادرم ايرج پيشنهاد كرد چند تكه سنگ وسط رودخانه بيندازند و هركسى بازنده شد پول شام را بپردازد. بنابراين آنها بالاى يك تپه رفتند. اول ايرج چند تكه سنگ از روى زمين برداشت و با قدرت كامل به وسط رودخانه پرت كرد. بهمن با هر پرتاب سنگ ايرج بلند بلند مى خنديد. ايرج كه از خنديدن بهمن عصبانى شده بود سنگ ها را با شدت بيشتر پرت مى كرد. وقتى نوبت سنگ انداختن بهمن رسيد او چند تكه سنگ از روى زمين برداشت. بعد روى يك تپه حدود سه مترى ايستاد و سعى كرد به قول خودش ايرج را از رو ببرد. گاهى مى خنديد و با لرزاندن دست و پايش سعى داشت ما را از اين كه در حال افتادن به داخل رودخانه است بترساند. در حالى كه نگران اين رفتارش بودم از ايرج خواستم او را از اين كار منصرف كند. ايرج هم نزد او رفت و كمى با او صحبت كرد. چون آنها از من فاصله داشتند، متوجه حرف هايشان نمى شدم ولى ديدم برادرم دستهايش را گرفت تا او را بازگرداند. اما در همين موقع پايش از روى سنگ كنده شد و به داخل رودخانه سقوط كرد. با فرياد از مردم كمك خواستم. ابتدا تصورم اين بود كه او شنا بلد است و غرق نمى شود. بنابراين خودم را به لب رودخانه رساندم، اما هرچه صدايش زدم جوابى نداد. چون جريان آب زياد بود به ناچار در حاشيه رودخانه به اتفاق برادرم دنبالش دويدم و از مردم كمك خواستم. چند دقيقه بعد هم برادرم همراه سه مرد جوان خودشان را به داخل رودخانه انداختند تا او را نجات دهند. اما دقايقى بعد جسدش را برايم آوردند. سپس ايرج - برادر مهتاب - در برابر سرگرد اشترى ايستاد. او در حالى كه ناراحت و مضطرب به نظر مى رسيد به سرگرد گفت: به خدا تقصير خودش بود. آخرسر غرور كار دستش داد. هرچقدر به او التماس كردم از روى صخره پائين بيايد توجهى نكرد. به قول خودش مى خواست روى مرا كم كند كه اين اتفاق ناگوار برايش رخ داد. چند سال است كه بهمن را مى شناسيد - از حدود سه سال پيش بهمن به عنوان مسئول حسابدارى در شركتى كه كار مى كنم مشغول شده بود. او جوانى مهربان، با صداقت، بذله گو و در عين حال سختگير و مقرراتى بود. به همين خاطر توانست در شركت موقعيت خوبى به دست آورد. حتى او با وجودى كه مى دانست قرار است برادر همسرش باشم با من هم در محل كار بيگانه بود. مسئوليت شما در شركت چيست و چه رابطه كارى با هم داشتيد -كارپردازى شركت به عهده من است و در حقيقت كليه خريدها و تهيه پيش نويس قراردادها و معرفى افرادى كه قرار است در پروژه ها فعاليت داشته باشند با من است. بهمن نيز مسئول حسابدارى بود. با هم اختلافى نداشتيد - خير قربان. به غير از اين كه بر سر اشتباهات صورت گرفته در چند فاكتور با هم بحث داشتيم مشكل خاصى نداشتيم. چرا بهمن از اعداد ۴ ۳، و۲ به عنوان اعداد كليدى و رمز استفاده مى كرد - دقيقاً نمى دانم. شايد اعداد رمز گاوصندوق شركت باشد. چون او هميشه رمز گاوصندوق را تغيير مى داد. شما اين را از كجا مى دانيد - وقتى تنها مى شديم به خاطر اعتمادى كه به من داشت برخى مسائل شركت را به من مى گفت. آيا شما واسطه آشنايى خواهرتان با بهمن بوديد - بله. يك روز خواهرم براى ديدن من به شركت آمده بود كه آنها را به هم معرفى كردم. اين آشنايى ادامه داشت تا اين كه بهمن از خواهرم خواستگارى كرد. خانواده ام نيز با ازدواج آنها موافقت كردند. درباره حادثه بگوييد. - به اتفاق بهمن و خواهرم به جاجرود آمده بوديم. قبل از آن اتفاق خيلى به ما خوش گذشت. بهمن خوش اخلاق و بذله گو بود. حتى يادم مى آيد از او درباره يكى از فاكتورها كه اشتباه شده بود سؤال كردم كه با خنده جواب داد: «امروز ، روز كارى نيست. بايد تفريح كنيم.» در نتيجه پيشنهاد داد كه با هم مسابقه پرتاب سنگ به داخل رودخانه بدهيم. در حقيقت به ياد دوران كودكى خودمان افتاديم. بعد هم قرار گذاشتيم بازنده شام بدهد. من هم قبول كردم. اول من اين كار را كردم و چند سنگ به داخل رودخانه انداختم. بعد نوبت بهمن رسيد. او با غرور خاصى روى صخره اى رفت و در حال بذله گويى و سنگ اندازى بود كه ناگهان احساس كردم نمى تواند تعادلش را حفظ كند. همان موقع به درخواست خواهرم نزد او رفتم و خواستم خود را عقب بكشد. اما او با حركات نمايشى لرزاندن دست و پاهايش قصد داشت ما را بترساند. در همين موقع با پرتاب نخستين سنگ به داخل رودخانه سقوط كرد. جناب سرگرد مى دانم كه من مقصرم. اگر به او پيشنهاد تفريح و آمدن به جاجرود را نمى دادم حتماً اين اتفاق نمى افتاد. حالا هم مى خواهم مرا دستگير و مجازات كنيد. مصطفى - يكى از شاهدان حادثه - نيز در اين باره به سرگرد گفت: ساعت سه بعدازظهر به اتفاق خانواده ام در كنار رودخانه سرگرم صحبت بوديم كه ناگهان صداى جيغ دختر جوانى همه ما را متوجه خود كرد. وقتى به طرف صدا بازگشتم يك دختر و پسر جوان - اشاره به خواهر و برادر - را هراسان كنار حاشيه رودخانه ديدم كه با انگشت چيزى را درون رودخانه نشان مى دادند. دختر فرياد مى زد و از مردم كمك مى خواست. پسر هم با دست به سرش مى كوبيد و مرتب مى گفت اشتباه كردم خدايا مرا ببخش. جواب پدر و مادر بهمن را چه بگويم. در همين موقع با ديدن پسر جوان در تلاطم آب رودخانه خودم را به درون رودخانه انداختم تا او را نجات بدهم. سه نفر ديگر نيز همزمان خودشان را به داخل رودخانه انداختند. پس از ۲۵ دقيقه تلاش او را از آب بيرون آورديم. تنفس مصنوعى هم داديم اما مؤثر واقع نشد. چون او مرده بود. بلافاصله پليس ۱۱۰ را در جريان حادثه قرار داديم. يك ماه بعد يك ماه از اين ماجرا گذشت. نامه اى از پزشكى قانونى در اختيار سرگرد اشترى قرار گرفت. در اين نامه پزشكان جنايى دليل سقوط و علت اصلى مرگ بهمن - قربانى- را اعلام كرده بودند. بنابراين سرگرد اشترى بلافاصله ايرج و مهتاب و همچنين پدر و مادر قربانى را فرا خواند و آنان را در جريان نامه قرار داد. سپس برادر و خواهر با مرور ماجراى حادثه به گريه افتادند. خوانندگان عزيز معماى پليسى براى ما بنويسيد عامل اصلى اين ماجرا كيست و پزشكان قانونى چه كسى را در اين حادثه مقصر دانستند. لطفاً نامه هاى خود را به نشانى تهران - خيابان خرمشهر شماره ۲۱۲ روزنامه ايران بخش مسابقه معماى پليسى ارسال كنيد و روى نامه حتماً قيد شودكه پاسخ مربوط به كدام معماى پليسى است.
|
|
|
|
|
عجيب ترين ضرب و شتم!
|
|
|
[حميده گودرزى ] مرد خشمگين كه در پى مشاجره لفظى و ضرب و شتم، صورت همسرش را گاز گرفته بود در دادگاه محاكمه مى شود. چند روز قبل زن ميانسالى به نام «شيما» با صورت كبود و زخمى همراه دختر و دامادش به كلانترى ۱۰۶ نامجو رفت و از شوهرش به اتهام ضرب و شتم شكايت كرد و گفت: حدود ۲۰ سال قبل با شوهرم مسعود ازدواج كردم. اما از همان ابتداى زندگى با هم اختلاف داشتيم. «مسعود» هميشه بر سر مسائل مختلف مرا به باد كتك مى گرفت. به همين خاطر در حالى كه از رفتارها و آزارهايش به ستوه آمده بودم، دو بار از او طلاق گرفتم. اما هر بار با گريه و التماس و وعده هاى دروغين، فريبم داد و مرا به خانه بازگرداند. غافل از اين كه همچنان به رفتارهاى خشن و ناسزاگويى هايش ادامه مى دهد. ساعتى قبل هم در حالى كه درگير شده بوديم او از شدت خشم و ناراحتى دو طرف صورتم را گاز گرفت. من هم بلافاصله همراه دختر و دامادم به كلانترى آمدم تا از شوهرم شكايت كنم. دختر و داماد زن ميانسال هم گفته هاى او را تأييد كردند. بدين ترتيب با شكايت زن ميانسال، پرونده اين ماجراى خانوادگى در شعبه سوم داديارى دادسراى ناحيه هفت تحت رسيدگى قرار گرفت. داديار «ناصر كچويى» پس از مطالعه اوراق پرونده و شنيدن اظهارات شاكى، مسعود را براى بازجويى به دادسرا احضار كرد. وى در حالى كه منكر ضرب و شتم همسرش بود، به داديار پرونده گفت: 22 سال قبل از همسر اولم جدا شدم. چند ماه بعد از جدايى يك روز با «شيما» كه همراه مادرش به محل كارم آمده بود آشنا شدم. او آن زمان در يك فروشگاه كار مى كرد و مدتى قبل هم از شوهرش جدا شده بود. هر دو نفر ما در زندگى مشترك شكست خورده بوديم. بنابراين هر دو همدرد بوديم. مدتى بعد هم از شيما خواستگارى كردم و او هم جواب مثبت داد. بدين ترتيب او را با مهريه ۱۴ سكه طلا به عقد خود درآوردم. چند سال بعد هم براى اثبات عشق و علاقه ام به همسر و زندگى نيمى از سند خانه ام را به نام او منتقل كردم. با اين حال همسرم پيوسته بر سر مسائل مختلف با من درگير مى شد تا مرا براى موافقت با طلاق تحت فشار قرار دهد. اما به دليل علاقه زيادم حاضر نبودم از او جدا شوم. بدين ترتيب با خود گفتم وجود يك بچه مى تواند او را دلگرم كند. اما پس از تولد دخترمان، او همچنان به بدرفتارى هايش ادامه مى داد. حتى دو بار از من جدا شد. اما هر بار با خواهش از او خواستم به خانه برگردد. با اين وجود او همچنان بر سر مسائل مختلف با من اختلاف داشت. چندى قبل نيز براى دخترمان خواستگار آمد و ما هم جواب مثبت داديم. با اين حال همسرم گفت: به محض اين كه دخترمان به خانه بخت برود از من جدا خواهد شد. به همين خاطر روز حادثه با من درگير شد و من هم از شدت عصبانيت او را گاز گرفتم. «مسعود» در ادامه گفت: همسرم همچنان براى جدايى از من پافشارى مى كند. اما چون او را دوست دارم حاضر نيستم طلاقش دهم. داديار پرونده پس از شنيدن اظهارات اين مرد و آخرين دفاعياتش گفت: از آنجا كه پزشكى قانونى ايراد ضرب و جرح عمدى را تأييد كرده بر همين اساس به طور موقت با قرار كفالت آزاد مى شويد. پرونده نيز با صدور قرار مجرميت و كيفرخواست، به دادگاه فرستاده مى شود تا محاكمه شويد.
|
|
|
|
|
پاسخ معماى پليسى
آخرين تماس
به دلايل زير مهناز به همراه هرمز - برادرش - بهمن را به قتل رسانده است: ۱- هرمز در بازجويى به سرگرد اشترى گفته بود، وقتى متوجه شديم بهمن را به قتل رسانده اند به اتفاق خواهرم به محل جنايت رفتيم. در حالى كه كسى به او و يا به خواهرش نگفته بود كه بهمن به قتل رسيده است. ۲- هرمز در بازجويى اعتراف كرده بود مدت ۵۵ دقيقه انتظار بهمن - مقتول - را كشيديم در حالى كه خواهرش اين مدت زمان را ذكر نكرده بود. ۳- مهناز در بازجويى گفته بود، وقتى از سرنوشت نامزدم بهمن نگران شده بودم با تلفن همراه وى تماس گرفتم اما مرد غريبه اى پاسخگوى من بود كه بلافاصله آن را قطع كردم. در حالى كه اگر او نگران نامزدش بود مى بايستى اين قضيه را با برادرش و يا با پليس مطرح مى كرد. نامه خوانندگان معماى پليسى حبيبه قره آغاجى از نقده، پيام تبريزى از نقده، كيوان مرتضايى از شيراز، على اكبر مهرى از گنبد، فخرى اماميه از كاشان، اقدس حبيبى از كرمان، محمدرضا مشتاق از اراك، ناهيد زيارى از شهررى، حميده موفى از قم، خسرو راد از آمل، على محسنى از تهران، جمشيد شمشيرى از تهران، حسين عليپور از كاشان، سميه قورچيان از تهران، آرين خراسانى از تهران، اسدالهى از شهررى، تورج ياورى از ورامين، عباس عبدى از كرج، آزاده شريفى از مشهد، الهه عسگرى از انديمشك، شكراللهى از اهواز، سيمين يگانه از رشت، فرشاد ملكى از تهران، فائزه ملكى از تهران، مارينا خانى از تهران، محمدرضا ملكى از سبزوار، سهيلا محمودى از كرمانشاه، ايرج كريم زاده از ورامين، سعيد ميرى از رودسر، جهان آزادى از مشهد، كريم اشترى از تنكابن، حميد داداشى از مشهد، ليلا حيدرى از رشت، زهرا محمدى نژاد از چالوس، على مشكى از آمل، داريوش فاطمى از كرج، رضا سعيد نژاد از كرج، حسين قره فروش از گرمسار، خسرو ترك نژاد از اسلامشهر، بيژن مشايخ از تهران، فريبرز صداقت بين از تهران، آرمين صداقت بين از تهران، آتوسا صداقت بين از تهران، بهمن دل شب از رامسر، اكبر يزدى از طالقان (كرج)، خليل هاشمى از نقده، محمدعلى بشكنى از گرگان، محمدرضا فاتح از كيش، عيسى عبدالله زاده از اسلامشهر، ابراهيم خانلو از سلماس، پريسا امامى از تبريز، مينا آبرونتن از تهران، آسيه روحى از رشت، سمانه حيدرى از شيراز، هوشنگ بختيارى از شهريار و ثريا اخترى از سمنان.
|
|
|
|
|