[پريسا صادقيه - آناهيت كزازى]
در فرهنگى كه صورت هاى ديدارى در آن نقش مهمى بر عهده دارند، بيشتر مردم از چشم به منظور دريافت حجم عظيمى از اطلاعات يارى مى جويند بى آنكه نياز به تماس مستقيم و فيزيكى با شىء مورد نظر داشته باشند. چشم همانند دوربينى است كه با كمك لنز خود بر صورت ها متمركز مى شود و اطلاعاتى را كه دريافت مى كند به منظور تجزيه و تحليل به مغز مى فرستد. بنابراين در اين ميان چشم و عمل نگريستن نقشى حياتى در انتقال اطلاعات به مغز و ساخت صورت هاى ديدارى در آن بازى مى كنند. امروزه همگام با اهميتى كه عمل نگريستن در درك اثر هنرى يافته است در حوزه نقد هنر شاهد نظريه نوظهورى با عنوان نظريه «نگاه» هستيم كه متفكرانى چون سارتر، فوكو و بويژه لاكان در پيدايش آن بسيار مؤثر بوده اند.
|
|
|
يكى از نظريات چالش برانگيز در دنياى امروز نظريه نگاه (Gaze)محسوب مى شود كه به كاركرد و اهميت نگريستن در حوزه هاى مختلف مى پردازد. در تحليل فرهنگ بصرى نگاه(Gaze ) به مفهومى اطلاق مى شود كه بيانگر شيوه نگرش بيننده به شىء، فرد و يا مكان ارائه شده در قرينه هاى گوناگون است. اين مفهوم كه با رشد فلسفه پسامدرن براى اولين باربه طور جدى در سال ۱۹۶۰ توسط متفكرانى چون ميشل فوكو و ژاك لاكان مطرح شد بر نقش نگاه در مناسبات اجتماعى و تحليل هاى هنرى و روانشناختى دلالت دارد. چشم از آن جهت كه نزديكترين عضو حسى به مغز است اطلاعات را سريع تر از ديگر اندام هاى حسى به مغز ارسال مى كند و مهم ترين عضو در ادراك فرد از محيط اطرافش محسوب مى شود.
فرد بى آنكه نيازى به تماس فيزيكى با شىء مورد نظر داشته باشد اطلاعاتى را از آن دريافت مى كند و به منظور تجزيه و تحليل و شكل گيرى صورت ديدارى به مغز مى فرستد. كاربرد گسترده نظريه نگاه در حوزه هاى مختلف علوم انسانى ما را بر آن مى دارد كه ديدگاه لاكان با عنوان «مرحله آينه»(Mirror Stage ) را يكى از مؤثرترين عوامل در شكل گيرى اين نظريه بدانيم. لاكان با معرفى مرحله اى با نام مرحله آينه در رشد شخصيتى فرد، سهم بسزايى در تحليل روانكاوانه اى كه نظريه نگاه از فرهنگ بصرى ارائه مى دهد داشته است.
در اين مرحله كودك با نگاه كردن در آينه تصويرى تكامل يافته از خود مى بيند كه خويشتن خويش را بر پايه آن شكل مى دهد و در فرآيند رشد سعى در رسيدن به اين شخصيت خيالى كه لاكان آن را خود آرمانى(Ideal-Ego ) مى نامد، دارد. اين تصوير آرمانى كه فرد آن را در ذهن خود شكل مى دهد، تحت نگاه اشخاص ديگرى است كه به آن شخصيت از بيرون مى نگرند. تصويرى كه افراد به ابژه القا مى كنند همان تصوير حقيقى از شخصيت او است كه لاكان آن را آرمان خود( Ego-Ideal) مى نامد. رابطه ديالكتيك بين اين دو تصوير در نهايت منجر به ايجاد شخصيت حقيقى فرد مى شود و اين مسئله نشان از آن دارد كه شخصيت فرد بدون وجود ديگرى شكل نمى گيرد. اين نظريه در نقد هنر نيز كاربردى فراگير يافته است به گونه اى كه يك اثر هنرى تا زمانى كه زير نگاه تيزبين بيننده قرار نگيرد معنا و كاربردى نمى يابد. لاكان همانند ژان پل سارتر معتقد است كه نگاه نه تنها به اثر هنرى معنا مى بخشد بلكه ميدان مبارزه اى است كه فرد در آن براى يافتن و تبيين خود مبارزه مى كند. فرآيند فرديت بخشيدن به خود هنگامى صورت مى گيرد كه ما با نگريستن به اثر هنرى از سوژه بودن و در عين حال تحت تأثير نگاه آفريننده اثر از ابژه بودن خود آگاه مى شويم. بنابراين رابطه ديالتيكى كه بين اين دو نيرو تحت تأثير اثر هنرى به وجود مى آيد ما را در فرآيند فرديت بخشيدن هدايت مى كند. خودآرمانى در نظريه لاكان همان شخصيت نمود يافته در اثر هنرى است و تضاد ميان اين تصوير ايده آل و تصوير واقع بينانه اى كه ما در مقايسه با شخصيت متكامل از خود درمى يابيم باعث به وجود آمدن آن رابطه ديالكتيك مى شود. لاكان معتقد است كه در واقع ميل به تكامل بخشيدن به خود است كه ما را به سمت اثر هنرى سوق مى دهد. از سوى ديگر، در اين حوزه با ديدگاه ميشل فوكو كه در كتاب «نظم چيزها» نقش نگاه را در تحليل اثر هنرى از ديدگاهى ديگر بررسى مى كند، آشنا مى شويم. او معتقد است نگاه به اثر هنرى معنا مى بخشد ؛خواه اين نگاه متعلق به بيننده باشد خواه اثر هنرى. او كاركرد نگاه را رابطه اى دوسويه بين بيننده به عنوان سوژه و اثر هنرى به عنوان ابژه تلقى مى كند. نكته قابل ذكر در اين ميان آن است كه در رابطه موجود، اثر هنرى مى تواند با نگاه خود سوژه را كه بيننده است به ابژه كه موضوع نگاه است تبديل كند. زيرا فوكو معتقد است كه بيننده نه تنها در قضاوت يك اثر هنرى ديدگاه خود را دخالت مى دهد بلكه هم زمان تحت تأثير نگاه آفريننده اثر نيز قرار مى گيرد. بنابراين بيننده جزيى از اثر هنرى مى گردد و مرز ميان سوژه و ابژه كمرنگ و كمرنگ تر مى شود تا بدان پايه كه ارتباط قوى بين اين دو نگاه مرز ميان اين دو نقش را در هم مى شكند و تشخيص اين امر كه كدام يك در حال نگاه كردن به ديگرى است ناممكن مى شود. بنابراين نگاه رسانه اى براى تعامل ميان بيننده و اثر هنرى است. ميشل فوكو در كتاب «قدرت انضباطى و تابعيت» از اين نظريه در حوزه جامعه شناسى نيز بهره مى گيرد و بر اين باور است كه نگاه در رابطه موجود ميان سوژه و ابژه قدرت روانشناختى اى را به وجود مى آورد كه در آن، قدرت به طور كامل از آن سوژه مى شود و نگاه موجب ارتباطى روانشناختى در اقتدار يكى بر ديگرى و در واقع ميان سوژه و ابژه مى گردد. او براى بيان ديدگاه خود به اتاق بازجويى اشاره مى كند كه ديوارهاى آن از شيشه هاى درون نما پوشيده شده است. در اين اتاق متهم قادر به مشاهده ببينندگان پشت شيشه به عنوان سوژه نيست اما او به عنوان موضوع نگاه و يا ابژه تحت كنترل كامل و زير نگاه دقيق آنها قرار دارد. در اين كشمكش قدرت، بيننده پشت شيشه يا سوژه، برترى كامل را دارد. در حوزه جامعه شناختى ديدگاه فوكو از آن جهت با ديدگاه او در نقد هنر متفاوت است كه موازنه قدرت آنگونه كه در نگريستن به اثر هنرى صورت مى گيرد در حوزه جامعه شناسى رخ نمى دهد و مرز ميان سوژه و ابژه كاملاً مشخص و قابل تميز است.
نظريه نگاه كه امروزه بحث برانگيزترين نظريه در حوزه هاى مختلف علوم انسانى محسوب مى شود به دنبال اثبات اين امر است كه نگاه مهم ترين واسطه در ايجاد ارتباط و انتقال اطلاعات محسوب مى شود و نقشى بنيادين در حوزه هاى مختلف هنرى، اجتماعى، روانشناختى و سياسى بازى مى كند. علاوه بر آن بيان مى دارد كه رابطه اى دوسويه و پويا در ميانه سوژه به عنوان بيننده و ابژه به عنوان موضوع نگاه وجود دارد كه نتيجه آن تحميل باور و تفكر سوژه بر ابژه خواهد بود. حال با توجه به نظريات مذكور اين سؤال كه تشخيص ابژه از سوژه چطور ممكن خواهد بود، سؤالى است كه منتقدان هنوز بر سر آن اختلاف نظر دارند.