|
|
|
|
|
زنان آسمانى
|
|
|
|
|
معجزه اى در پاوه
|
|
|
[حسين ابوالفتحى ] در ادامه سلسله مباحث مناطق و شهرهاى درگير جنگ اين بار راهيان نور به سراغ منطقه پاوه رفته است. اين شهر كه پيش از جنگ تحميلى درگير مبارزه با ضدانقلاب بود بر اثر معجزه اى الهى و تلاش ياران اسلام و سربازان دين آزاد شد. شرح اين آزادى را با هم مى خوانيم: پاوه از جمله شهرهايى بود كه ضدانقلاب خيلى زود به آن پرداخت، هنوز چند ماه از پيروزى انقلاب اسلامى نگذشته بود كه نيروهاى حزب دموكرات كردستان به پاوه حمله كرده و آن را به محاصره خود درآوردند. محسن رضايى درباره انگيزه ضدانقلاب از به آشوب كشيدن پاوه مى گويد: «پاوه شهر حساس و مهمى بود؛ چون درست بين كردستان و كرمانشاه قرار داشت. ضدانقلاب و عراقى ها مى خواستند كارى كنند كه اگر فعاليتى در كردستان و آذربايجان غربى آغاز مى شود حتماً گستردگى وسيعى پيدا كند و محدود نشود به يك ناآرامى محدود و منطقه اى. جايى كه مى توانست منطقه كرمانشاه را به كردستان وصل كند؛ پاوه بود چون پاوه از يك طرف به كامياران مى خورد و از آن طرف هم به جوانرود و قصرشيرين و جاهاى ديگر. يعنى از نظر استراتژيكى منطقه مهمى محسوب مى شد. از نظر تاكتيكى و جغرافيايى هم جاى مناسبى براى آنها بود. چرا چون مرز ما در آنجا حالت فرورفتگى دارد. شروع درگيرى كردستان و شمالغرب پاوه نقطه آغازى در جنگ عراق و ايران بود. يعنى باز پاوه هسته مركزى هر دو حادثه بود به طورى كه حتى به خود شهر هم خمپاره مى زدند. وقتى آزادسازى پاوه را شروع كرديم هم از بيرون شهر به ضدانقلاب ضربه زديم و هم از داخل شهر به دست جوان هاى شهر؛ به صورتى كه بعدها ضدانقلاب دنبال خانواده هاى اين جوان ها مى گشت تا آنها را بكشد. پاوه كجاست شهرستان پاوه در شمالغربى استان كرمانشاه و در فاصله ۱۲۲ كيلومترى مركز استان قرار دارد. اين شهرستان با ۱۲۶۰ كيلومتر مربع وسعت داراى سه بخش، هشت دهستان و ۱۰۴ روستاست. شهرستان پاوه ايستگاه تمدن كهن و كانون مدنيت معرفى شده است. اين شهرستان صددرصد كوهستانى و داراى آب و هوايى با اقليمى كوهستانى و خنك است. بلندترين قله هاى زاولى و گاقران با ارتفاع ۳۳۹۰ متر از سطح دريا كه از رشته كوه فرعى شاهو منشعب از رشته كوه عظيم زاگرس به آسمان كشيده شده در شمال شرقى پاوه واقع شده است. مردم پاوه وجه تسميه پاوه را نام «پاو» سردار يزدگرد سوم مى دانند و بر اين باورند كه قلعه هاى دژ و پاسگه كه هنوز در پاوه ديده مى شوند، بازمانده برج و باروهاى آن سردارند. 20مرداد سال ۵۸ روز بيستم مردادماه سال ۵۸ عده اى از نيروهاى وابسته به حزب دموكرات در روستاى قورى قلعه از توابع پاوه گردهم مى آيند. آنها با اين ترفند تبليغى كه جمهورى اسلامى در پى تضييع حقوق مردم كرد است عده اى را فريفته و با خود همراه مى كنند و آنگاه با قرائت قطعنامه اى ۱۲ ماده اى خواستار تشكيل شوراى شهر پاوه، خروج پاسداران از شهر و نيز اعلام حق خودمختارى براى خلق كرد مى شوند.استاندار كرمانشاه هم به همراه دو تن ازعلما و نيز نماينده لشكر ۸۱ زرهى و تنى چند از نمايندگان اقشار مردم با هلى كوپتر راهى پاوه مى شوند و در آنجا درخصوص برقرارى امنيت حركت هايى انجام مى دهند. به دنبال اين تصميم ۶۰ پاسدار به فرماندهى اصغر وصالى به منظور برقرارى امنيت به پاوه مى روند. 24 مردادماه روز بيست و چهارم مردادماه نيروهاى ژاندارمرى و سپاه تمامى ورودى هاى شهر را در كنترل خود گرفته تا با حمله ضدانقلاب مقابله كنند. ساختمان سپاه پاسداران در داخل شهر و نيز پاسگاه ژاندارمرى در خروجى شهر پاوه به سمت نوسود به حال آماده باش صددرصد درآمده و وضعيت فوق العاده اعلام مى شود. بعدازظهر ۲۴ مرداد نيروهاى حزب دموكرات و گروهك هاى همسو با اهداف حزب براى تصرف ارتفاعات مشرف به پاسداران مدافع حمله كردند. در ابتدا درگيرى ها پراكنده و قابل مهار نشان مى داد اما اين آغاز بود. با تاريك شدن هوا هجوم گسترده ضدانقلاب از همه جهت شروع شد و بلندى هاى اطراف شهر به دست آنها افتاد. نيمه هاى شب درگيرى به داخل شهر كشيده شد و با شدت در جريان بود. اخبار پاوه به مركز كشور مى رسد، دكتر چمران مأموريت مى يابد كه شخصاً به پاوه رفته و به مسائل رسيدگى كند. 25مردادماه بيست و پنجم مردادماه دكتر مصطفى چمران، تيمسار فلاحى فرمانده نيروى زمينى ارتش و سه هزار نفر از پاسداران نخست وزيرى به همراه مقاديرى مهمات كرمانشاه را براى مقصد پاوه ترك كردند. ساعت ۵ بعدازظهر همان روز به پاوه رسيدند. نيروهاى ضدانقلاب كه هدفى جز جنايت و آشوب نداشتند هلى كوپتر را زير آتش سلاح هاى خود گرفتند. در اثر آتش سنگين خلبان هلى كوپتر چندين بار قصد خروج از منطقه را داشت اما با اصرار دكتر چمران به طرف باند حركت كرد و دكتر چمران و همراهانش را پياده كرد. اصغر وصالى فرمانده سپاه پاوه در حضور دكتر چمران و تيمسار فلاحى گزارشى از وضعيت موجود ارائه كرد. حزب دموكرات هر لحظه داشت به ساختمان ها نزديك مى شد و آتش هر لحظه بيشتر. 26مردادماه صبح ۲۶ مردادماه ،۵۸ هلى كوپتر امداد به طرف پاوه به پرواز درآمد. حالا مسئله محل و نحوه فرود هلى كوپترها بود. دكتر چمران به همراه چند تن از پاسداران به پشت بام ساختمان رفته و در محلى كه آن را براى فرود مناسب مى ديدند حرف لاتين «H» را سنگ چين كردند تا خلبان محل دقيق فرود را تشخيص دهد. خلبان در محل نشست و آذوقه و مهمات را پياده كرد. ساعت ۴ بعدازظهر هلى كوپتر دوم كه يك هلى كوپتر ۲۱۴ بود به زمين نشست و او هم مقدارى مهمات و آذوقه به همراه داشت.پس از بلند شدن هلى كوپتر و برخورد آن با ديوار به زمين سقوط كرد و چندين شهيد بر جاى گذاشت. در همان حال پاسگاه ژاندارمرى مورد هجوم واقع شد كه دكتر چمران به سرعت خودش را به آنجا رساند. همان روز ضدانقلاب از طريق راديوهاى بيگانه و نيز در سطح شهر شايعه كرد كه دكتر چمران به اسارت نيروهاى حزب دموكرات درآمده است و اين حزب تا برآورده شدن تمامى خواسته هايش او را آزاد نخواهد كرد. از طرفى بلندگويى كه رو به خانه پاسداران تعبيه شده بود مدام اعلام مى كرد كه هركس وفادارى اش را به حزب اعلام كند در امان خواهد بود چون ما فقط با پاسداران و دكتر چمران كار داريم. شب بيست و ششم مرداد در حالى از راه رسيد كه از همه شهر تنها دو نقطه در دست نيروهاى رزمنده بود، پاسگاه ژاندارمرى در غرب پاوه و ديگرى ساختمان سپاه كه در وسط شهر قرار داشت. 27 مردادماه صبح روز بيست وهفتم مردادماه سال ۱۳۵۸ گوينده راديوى سراسرى جمهورى اسلامى ايران اعلام كرد كه در پى حوادث اخير پاوه حضرت امام خمينى(ره) پيامى صادر فرمودند: بسم الله الرحمن الرحيم «من به عنوان رياست كل قوا به رئيس ستاد ارتش دستور مى دهم كه فوراً با تجهيز كامل عازم منطقه شوند و به تمام پادگان هاى ارتش و ژاندارمرى دستور مى دهم كه بى انتظار دستور ديگر و بدون فوت وقت با تمام تجهيزات به سوى پاوه حركت كنند و به دولت دستور مى دهم وسايل حركت پاسداران را فوراًً فراهم كند. تا دستور ثانوى، من مسئول اين كشتار و حشيانه را قواى انتظامى مى دانم و در صورتى كه تخلف از اين دستور نمايند با آنان عمل انقلابى مى كنم. مكرر از منطقه اطلاع مى دهند كه دولت و ارتش كارى انجام نداده اند. من اگر تا ۲۴ ساعت ديگر عمل مثبت انجام نگيرد سران ارتش و ژاندارمرى را مسئول مى دانم.» هنوز چند ساعتى از انتشار اعلاميه امام(ره) نگذشته بود كه نگهبانان از عقب نشينى دشمن خبر دادند. چمران و اصغر وصالى خود را بر پشت بام رساندند. ماجرا همان گونه بود كه نگهبانان گفته بودند. عناصر مزدور ضدانقلاب گروه گروه و فرد به فرد در حال فرار از شهر بودند. آنها پاوه را ترك كرده و به ارتفاعات مشرف به شهر فرار مى كردند. اصغر وصالى فرمانده سپاه پاوه، براى حمله به ضدانقلاب منتظر رسيدن نيروهاى كمكى نماند. او با گروهى انگشت شمار از يارانش كه هنوز توان نبرد داشتند از ساختمان خارج و به طرف نقطه اى كه همه شهر از آنجا گلوله باران مى شد حركت كردند. نيروهاى مزدور كه تا چند ساعتى پيش جشن پيروزى برپا كرده بودند چنان دچار وحشت شده بودند كه به محض رسيدن نيروهاى سپاه پا به فرار گذاشتند و مهمترين مركز حزب دموكرات در پاوه با حمله تنها پنج پاسدار فتح شد. پاسداران با هدايت دكتر چمران به طرف فرودگاه رفته و آنجا را نيز فتح كردند. پيام دكتر چمران به مردم ايران هرچند هنوز پاوه در محاصره ضدانقلاب قرار داشت اما داخل شهر پاكسازى شده بود. دكتر چمران همان روز ضمن پيام كوتاهى، حوادث و تحولات داخلى شهر و نيز عمق تأثير فرمان انقلابى امام امت را به اطلاع ملت مسلمان ايران رساند:«ملت شريف و قهرمان ايران، به نام همه شهداى خونين كفن پاوه، به نام مجروحين و به نام همه رزمندگان از جان گذشته از شما هموطنان عزيز و از اين همه احساسات پاك و اين همه بزرگوارى و اين همه احساس مسئوليت صميمانه تشكر مى كنم.[///] سخت ترين لحظات زندگى من لحظاتى بود كه بهترين دوست مبارزم در كنارم ايستاده بود و به يك باره بى جان و قطعه-قطعه شده در برابرم به خاك مى افتاد [///] اما به يكباره معجزه اى رخ داد. آنچنان كوبنده و زير و رو كننده كه براى هيچ كس قابل تصور نبود همانگونه كه چند ماه پيش يك چنين معجزه عجيبى به وقوع پيوست و انقلاب پرافتخار ايران را پيروز كرد. فرمان امام صادر شد و در كوه ها و دره ها و دشت ها لرزه انداخت. پاسداران از جان گذشته با فرياد الله اكبر مى خروشيدند و به زمين و آسمان لبيك مى گفتند چه معجزه اى كه فقط از مردان برانگيخته خدا ميسر است و بس [پيام امام خمينى(ره)]/
|
|
|
|
|
زنان آسمانى
سقا
|
|
|
[آمنه آدينه ] گفت: «بالاخره امسال با من مى آيى يا نه » گفتم: «منيره من خجالت مى كشم.» گفت: «خجالت نداره». گفتم: «ما ديگه بزرگ شديم». نگاهم كرد. هيچى نگفت. چرخ هاى ويلچرش را هل داد كه برود. دسته هاى ويلچر را گرفتم و گفتم: «كجا» گفت: «اجازه مى دهى بروم منزل». گفتم: «منيره من حرف دارم». برگشت با خنده گفت: «من اصرار نمى كنم». گفتم: «مى دانم». گفت: «پس چى» گفتم: «آخه من هم دلم مى خواهد بيايم. اما ما ديگه بزرگ شديم. يك وقت مردم چه مى گويند. حرف درنمى آورند. مى گويند دوتا دختر راه افتادند كه چى» ابرو در هم كشيد و گفت: «صغرى تو دارى از اين حرف ها مى زنى! بعيد است. بعيد». سرش را چند بار تكان داد. چند لحظه سكوت بين ما دو تا فاصله انداخت. گفتم: «تو يك راه پيش پاى من بگذار». گفت: «پاشو برويم حسينيه». گفتم: «پس اجازه بده حاضر شوم». كش چادرم را روى سرم محكم كردم و ويلچرش را هل دادم. با هم رفتيم طرف حسينيه. با شور و شوق بچه اى كه براى اولين بار جايى رفته باشد و خاطره اش را بگويد. از خاطرات حسينيه گفت، گفت: «يادته يادته بچه بوديم با هم مى رفتيم حسينيه. واى كه چه حالى داشت. يادته مى گفتم كاش پسر بوديم و با دسته راه مى افتاديم و زنجير مى زديم، يادته //.» پريدم وسط حرفش و گفتم: «آره يادمه اما يادم نيست از كجا تو اين عادت را شروع كردى» پرسيد: «كدام عادت» گفتم: «همين كه دهه محرم به عزاداران امام حسين (ع) آب مى دهى» پرسيد: «تو يادت نيست» گفتم: «دقيق يادم نيست». نفس عميقى كشيد. شايد هم آه كشيد و گفت: «از وقتى كه فهميدم امام حسين (ع) و بچه هايش در كربلا تشنه بودند». سكوت كرد. بغض كرد. حدس زدم اشك توى چشم هاى قشنگ منيره حلقه زده. اينجور وقت ها منيره حال و هوايش عوض مى شد. گريه مى كرد. زمان و مكان را نمى فهميد. چه توى حسينيه، چه در مراسم هايى كه در منزلشان برگزار مى شد. وقتى روضه به عطش امام و بچه ها مى رسيد، منيره ديگر تاب نمى آورد. ناله هايش بلند مى شد و زير لب مى گفت: «يا حسين(ع)، ياحسين (ع)». وقتى رسيديم حسينيه، درش بسته بود. منيره گفت: «اين در بسته را مى بينى، چه حالى مى شوى» گفتم: «دلم مى گيرد. دلم مى خواهد هميشه باز باشد. اصلاً داخل حسينيه حال و هواى ديگرى دارد». گفت: «آفرين چى يادت مى آيد» گفتم: «سقاى حسين(ع)، ميرعلمدار نيامد، ابوالفضل(ع) نيامد». گفت: «صغرى من و تو براى مردم زندگى نمى كنيم. من و تو هر چى داريم از امام حسين (ع) و بچه هايش داريم. چرا بايد خجالت بكشيم». بعد هم با خنده گفت: «اصلاً مى دانى دسته بى حضور ما معنى نداره». خنديدم. شانه هايش را محكم فشار دادم و گفتم: «تو هم با اين حرف ها». گفت: «من و تو خيلى سال است روز عاشورا با دسته حركت مى كنيم. خيلى سال است كه من هر شب عاشورا به فردايى فكر مى كنم كه با يك فلاكس آب از عزاداران امام حسين (ع) پذيرايى كنم. آخر كار ديگرى از دست من برنمى آيد. اگر اين كار را هم نكنم از خودم دلخور مى شوم. اگر به عزاداران امام حسين (ع) آب ندهيم، فرداى قيامت چه بگوييم صغرى! همين كار كوچك را هم آقا مى بيند. اگر در خانه امام حسين (ع) به روى ما هميشه بسته شود چه كنيم» دلم لرزيد. گفتم: «منيره. منيره». گفت: «واى به حال ما اگر آقا به ما توجه نكند» با شيطنت گفتم: «شرط دارم. آن هم اينكه امسال قبل از همه خودت از آن آب بخورى». خنديد و گفت: «تو حق ندارى براى من شرط بگذارى. خودت بهتر مى دانى چه بيايى، چه نيايى منيره مى رود. بعدش منيره از بچه هاى امام حسين (ع) خجالت نمى كشد آب بخورد. من سقاى عزاداران حسين (ع) هستم. روز عاشورا به ياد كربلا آب نمى خورم». صورتش را بوسيدم. گفتم: «من هم مى آيم». عادتش بود هر سال روز عاشورا با يك فلاسك آب با دسته عزاداران امام حسين (ع) راه مى افتاد و به آنها آب مى داد. حالا چند سالى است جايش خالى است. هر سال شب عاشورا فكر مى كنم فردا منيره را با همان فلاسك آب قديمى دم حسينيه مى بينم. هنوز تو سرم اين صدا مى پيچد: «سقاى حسين (ع) مير علمدار نيامد، ابوالفضل(ع) نيامد /
|
|
|
|
|