|
نگاهى به مجموعه شعر منصور دولتى- شاعر دفاع مقدس
زخم كبوتر
|
|
|
[عليرضا سميعى ] يك شب مرا مهمان سنگر كن، دلاور يك صحبت از زخم كبوتر كن، دلاور بگذار و بگذر از حديث لاله رويان ياد از شقايق هاى پرپركن، دلاور بى تاب كن ما را چو تاب زلف ليلى سرشارمان از ياد دلبر كن، دلاور وقت شكفتن مى رسد در فصل آتش تفسير ميلاد سمندر كن، دلاور در پيله تن رقص پرواز رهايى ست پروانه بودن را تو باور كن، دلاور تا فرصت جنگ و جهاد و جبهه باقى است دل را به نور حق منور كن، دلاور با سرفرازى بگذر از خط شهادت در رود خون تن را شناور كن، دلاور برگرد نعش بى سر و دست رفيقان برخيز و رقص ذكر خنجر كن، دلاور مرد و تبر آماده اند؛ اينك تماشا بر صولت سر و تناور كن دلاور عكس شهيدان را تو با اين شعر «منصور» زينت ده اوراق دفتر كن، دلاور! نام كتاب منصور دلاورى از روى عبارتى در بيت هشتم همين غزل اخذ شده است و بنابرهمان احساسى كه اين نام برمى آيد كل مجموعه حماسى و دلاورانه است. 38 شعر كه اغلب غزل هستند سه مثنوى، سه نيمايى، يك سپيد و ۹ (همه رباعى ها تحت عنوان يك قطعه و با عنوان «رباعى» چاپ شده است) رباعى در پايان دور هم گرد آمده اند كه راجع به آنها بحث خواهيم كرد. با نگاهى به غزل هاى اين كتاب (ظاهراً مؤلف به اين قالب علاقه بيشترى دارد) مى توان فوراً به چند نكته اشاره كرد. اول آن كه شاعر در بيشتر غزل ها از «رديف» استفاده مى كند. از ميان ۳۰ فقره غزل تنها ۳ فقره (به ترتيب: بهار خجسته، كشتزار آخرت و سفر) مقفا هستند، گفته مى شود استفاده از رديف نابهنگامى بيت را به خطر مى اندازد و از راه فاش كردن مصرع دوم كل بيت را پيش بينى پذير مى نمايد. اما قصد من در اينجا قلمفرسايى در باب غبث و سمين رديف به طور كلى و رديف هاى اين اشعار نيست. بلكه تنها مى خواهم از آن به عنوان شاهد مثالى براى مباحثى در ادامه استفاده نمايم و دومين چيزى كه بسيار چشمگير است استفاده از كلمات و فضاهايى است كه اصطلاحاً به آن كلاسيك گفته مى شود. فى المثل از كلماتى چون (مى، ساقى، ليلى، باده، خمار) و عبارت سازى هايى همچون (بنشسته) استفاده مى شود. به اين ترتيب خواندن اين غزل ها ما رابه حال و هواى دوران بازگشت ادبى و عراقى مى برد. به اين ابيات توجه كنيد: «دوش آمدى با ديده اى، از اشك حسرت تر شد، آورده بودى با خودت، صد لاله پرپرشده» يا «بيا رسالت خود را ز نو مرور كنيم، دوباره صحبت از آن عشق پرغرور كنيم.» ديگر آن كه فضايى حماسى بر تمام اين اشعار سايه گسترده است. كلماتى چون : (تيغ، شمشير، خنجر، تك سوار و.//) در تمامى آثار به چشم مى خورد. روحيه دلاورى در هر كدام طنين انداز است. به بعضى نام ها توجه كنيد: (ذكر خنجر، غلاف خالى، فتح دار، شهيدان بى كفن، هم ركاب رود آتش، مسلخ عشق، خون شرف، صبح تيرباران./// سرود فتح، نخل سربلند) در آن ميان غزلى با عنوان «تيغ» خودنمايى مى كند: مى كشد بر سينه شب ابروى دلدار، تيغ تا بريزد خون شب با تيغه خونبار تيغ تكيه بر بازوى غيرت شيوه مرد است و بس گرچه در پاى طلب او مى كشد دشوار، تيغ قدرت افشاى زاهد گر نباشد در قلم چاك سازد جامه سالوس هر ديندار، تيغ كى توان تسخير كردن، خاك دشمن با سخن مى ستاند تاج و تخت از دشمن غدار ، تيغ واندر آن شهرى كه نبود حركت قانون و نظم مير تيغ و شحنه تيغ و والى و سالار تيغ بى وجود تيغ، ايمن نيست در غربت غريب در غريبستان بود همواره يار غار، تيغ عاقلان از حمل او همواره كردندى حذر عاشقان را هست پيشه بر سر بازار، تيغ از گزند رهزنان چون نيست ايمن باغ گل مى كند كوتاه دست غارت از گلزار تيغ مى كند با عدل قسمت، آب و نان هر كه را گر بيفتد دركف چون حيدر كرار، تيغ نيست يك دم باكش از گردن فرازى هاى چرخ هر كه چون «منصور» بندد تيز و جوهردار تيغ موارد ديگرى نيز در اين غزل ها ديده مى شوند. از جمله اين كه كلمات به طور مستقيم به سمت معناى طبيعى خود يا معناى مشهود درتاريخ ادبيات مى روند. يعنى كمتر از كلمات استفاده تازه ديده مى شود. حتى وزن هاى مورد استفاده معمولاً همان وزن هايى هستند كه در تاريخ غزل بيشتر مورد استفاده قرار گرفته اند. اما يك تفاوت عمده كه مى توان ميان اين آثار با آثار معمول در تاريخ غزل مشاهده كرد همان حماسى بودن است. غزل طبق تعريف ميل به تغزل و معاشقه دارد. در حالى كه در كتاب «ذكر خنجر» قلم همواره به سمت گردنكشى و سرفرازى مى رود. نگارنده گمان مى كند اين موارد همه به صورت خاصى تبيين پذير است. در حقيقت استفاده از رديف، وزن ها و استعاره مجازهاى معمول و ميل به حماسه پردازى به شخصيت و تربيت شخص شاعر باز مى گردد، و نه به كم كوشى و ناپختگى وى. درنقد ادبى جديد از تأمل بر روى شخصيت مؤلف حذر مى كنند. بنا به يك قاعده جديد در نقد ادبى، نبايد براى معنا كردن متن به سراغ شخصيت مؤلف رفت. اين قاعده همراه با نام «رولان بارت» و تحت عنوان «مرگ مؤلف» مشهور است. سابق بر آن منتقدان عادت داشتند كه هنگام تفسير اثر ادبى زندگى شخصى و اجتماعى مؤلف را شرح دهند. اين سنت كه تحت تأثير «زيگموند فرويد» (روانشناس) و «شلاير ماخر» (فيلسوف) تبديل به طريق مسلط شده بود، توسط منتقدان ساختارگرا و پساساختارگرا و خاصه «بارت» و «ميشل فوكو» كنار گذاشته شد. اما نبايد گمان كرد كه همه چيز به همين سادگى به پايان رسيد. معمولاً در محافل ادبى ما چنان با هول و هراس از اين قواعد ياد مى شود كه گويى آخرين نقطه نظرات اثبات شده هستند. در حالى كه بعدها يكى از بزرگترين شاگردان فوكو كه خود انديشمند مؤثرى محسوب مى شود يعنى «ادوارد سعيد» در مواردى راه ديگرى را پى گرفت. او در كتاب «جهان، متن، منتقد» دو فصل را به چنين مسائلى اختصاص مى دهد. در فصل «سويفت روشنفكر» تلاش مى كند نشان دهد موقعيت سياسى «سويفت» چه تأثيرى بر داستان هايش گذارده است و سپس در فصل «كنراد: نقالى قصه» تلاش مى كند نشان دهد اينكه زبان مادرى كنراد انگليسى نبوده است چه تأثيرى بر روش روايت داستانى در آثار وى گذاشته است. من در اينجا قصد ندارم آقاى دولتى را با كنراد مقايسه كنم. ولى همچنين نمى توانم كرد بودن وى را به دست فراموشى بسپارم. دولتى از رديف، وزن هاى مشهور، معانى معمول و فضاى حماسى براى پيشبرد متن خود استفاده مى كند. زيرا زبان مادرى او فارسى نيست. او هر بار كه مى خواهد به زبان فارسى عاطفه ورزى كند مستقيماً به گنجينه اى كه در تاريخ فارسى وجود دارد رجوع مى كند. او از فرهنگ خويش همان گردن فرازى را به يادگار مى آورد. اين موضوع حتى در «سرود فتح» كه يك نيمايى داستان واره است نمايان مى گردد. اثرپذيرى وى در اين شعر از «اخوان ثالث» نه تنها در قصه گويى بلكه در سطورى چون: «و.// چه سرمايى! چه وحشتناك سرمايى! در اين دشت پهناور/ در درون سنگرى بنشسته مردى از تبار رنج/ سوزش سرماى پائيزى/ مى نوازد گونه راسيلى///.» مشخص است. چه شعر «زمستان» اخوان به خوبى هويدا است.
|