|
|
|
لبخند رنگ ها بر شيشه ها
|
|
|
[مرتضى گلپور ] اين فصل حكايت كارگاه هايى است كه در كوچه هاى تنگ شهر غريب مانده اند و گاه تصور هم نمى كنيم كه بسيار كسان با خلق هاى فراخ از اين كارگاه ها امرارمعاش مى كنند و بيش و كم نان به سفره مى رسانند. شايد پشت درى كه هر روز به سكوت از كنارش عبور مى كنى، غلغله كارگاهى است كه دستان دختران شهر تو لبخندها را بر لبان شيشه ها مى نشانند، چرا كه پيشتر پسران شهر تو در كوره ها دميده اند و شيشه ها صيقل داده اند، تا تو، آنگاه كه از كنار دكانى مى گذرى، به لبخندش خيره شوى، لبخندى بر لبت بنشيند، زان پيشتر كه بر دلت نشسته بود، آن را بستانى و خانه ات را به لبخند رنگى روى شيشه ها ميهمان كنى! كه اين هنر فرزندان سرزمين توست. روايت ديگر اين حكايت، كارآفرينى است. يعنى چگونه مشاغلى توسعه مى يابند، كارگاه هايى تازه بنا مى شوند و كارگران كارفرما مى شوند و «حسن فلك» از جمله اين كارفرماها است: «تابستان ها مى رفتم سر كار و مهر كه مى آمد، مى رفتم مدرسه و درس مى خواندم. بعد كه جنگ شد ترك تحصيل كردم و به جبهه رفتم و دو سال جبهه بودم و جانباز هم هستم. بعد از جنگ چون ديگر درس نخوانده بودم، مستقيماً و بطور كامل وارد بازار كار شدم». ابتدا شاگرد برادر بزرگ خود مى شود و از او پرسكارى و فنوماتيك مى آموزد و خود استاد مى شود و در صنايع دستى نيز بخت خود را آزموده و استادكار مى شود: «حبابى وارد بازار شده بود كه از تركيه آمده بود و در ايران نمى توانستند آن را بسازند كه من و برادرم آن را ساختيم و به نام گل ترك به بازار فرستاديم. من خودم كارگر همين دستگاهى بودم كه گل ترك مى ساخت. بعد كه ديدم بازار كشش اين كار را دارد و مى توان فروخت و كار كرد، يكى را آوردم روى دستگاه جايگزين خودم كردم تا به جاى من كار كند و خودم رفتم براى بازاريابى و فروش». به اين ترتيب يك دستگاه گل سازى تبديل مى شود به سه دستگاه و از سه دستگاه مى رسد به چهار دستگاه تا اينكه كارگاه او دوازده دستگاه گل سازى را در خود جاى مى دهد: «كه در آن وقت كل گل ترك ايران را خودم توليد مى كردم. بعد كه ديدم افت كردم و بازار ديگر كشش ندارد، كار نقاشى روى شيشه و ويتراى را شروع كردم تا بتوانم زندگى را اداره كنم». براى اين منظور «فلك» بخشى از كارگاه شيشه گرى را اجاره كرده و سى كارگر وى در آنجا مشغول به شيشه گرى يعنى ساخت و برش شيشه هستند كه مواد اوليه ساير كارگاه هاى او را توليد و تأمين مى كنند. شيشه هاى برش خورده پس از انتقال به تهران در كارگاه آسياب، آسياب مى شوند. در اين كارگاه آسياب، عمل پخت و سندپلاست نيز انجام مى شود و دفتر كار وى نيز در همين كارگاه واقع است. پس از آسياب شيشه ها به كارگاه سندپلاست منتقل مى شوند و پس از آن به كارگاهى ديگر تا دختران طرح ها و رنگ ها را روى شيشه ها پياده كنند. پس از رنگ زدن شيشه ها، اجناس دوباره به كارگاه كوره منتقل مى شوند و پس از حرارت ديدن و آماده شدن، به كارگاه دختران بازگردانده مى شوند تا بسته بندى شوند و البته پس از بسته بندى به انبار ديگر منتقل مى شوند. به اين ترتيب غير از اجاره قسمتى از يك كارگاه شيشه گرى در خارج از شهر، فلك چهار كارگاه ديگر هم دارد كه در فاصله سه - چهار كوچه اى از هم قرار دارند و غير از دفتر، باقى اجاره اى هستند. بى دليل نيست كه وى يك دستگاه ۲۰۶ دارد و يك دستگاه وانت، ۲۰۶ براى خودش و وانت براى حل معضل فاصله كارگاه ها. اينگونه است كه حسن فلك اولين گلايه اش را اينگونه بيان مى كند: «وام هاى زودبازده فقط به لوازم اختصاص مى يابد، در صورتى كه لوازم كار من تنها رنگ و جوهر و قلم است و نياز من وام ملك است». وى بيش از يك ميليون تومان در ماه اجاره براى كارگاه هاى تهرانش مى پردازد و اين سرگردانى ميان كارگاه ها براى ما نيز ملموس بود، چرا كه براى گفت وگوى نيم ساعته اى، تقريباً هميشه در ماشين و از اين كارگاه به آن كارگاه در رفت و آمد بوديم. وقتى مى پرسم درآمد تو در ماه چقدر است، در حالى كه منشى اش لبخند مى زند، مى گويد: «شده كه طى يك ماه شش ميليون تومان درآمد داشته ام و البته از عيد تا به حال هم درآمد نداشته ام كه هيچ، چهارده ميليون تومان هم خرج كرده ام چون چينى ها بازار را خراب كرده اند، جنس چينى ارزان تر است، البته مواد اوليه ما گران تر از جنس تمام شده چينى ها است». وى هم اكنون ۱۵۰ ميليون تومان در اين كار سرمايه گذارى كرده است، البته بدون گرفتن وام و يا چيزى از اين دست. بلكه: «با كارگرى به اينجا رسيدم، يعنى يواش يواش از خودش درآوردم و خرج خودش كردم، يعنى اگر در سال دو ميليون تومان سود كردم، پانصد هزار تومان را براى خودمان خرج كرديم و يك و نيم ميليون تومان ديگر را خرج خودش كرديم». منظور فلك از «خودش» در جمله قبل نقاشى روى شيشه و ويتراى است. وى در ادامه مى گويد كه از مدرسه و كودكى به نقاشى علاقه داشته و آن را خوب انجام مى داده است، تا آنجا كه وقتى دستگاهى مشكلى پيدا مى كرد، وى كل دستگاه را نقاشى كرده و مشكل آن را با استفاده از نقاشى نشان مى داده است. شيشه گرى شغل پدر حسن فلك است و برادرانش جملگى بلورساز هستند، چنان كه خودش نيز شيشه گرى مى داند اما: «هيچ كدام از برادران يا پدرم وسعت كارشان به وسعت كار من نيست، زيرا عشق و علاقه زيادى به نقاشى داشتم و آزمايشات زيادى براى به دست آوردن رنگ و طرح مطلوب انجام دادم. حتى رنگ هاى دو پوست سازى كه ده - دوازده سال پيش تنها دو نفر در ايران فنون آن را مى دانستند، با آزمايشاتى كه پشت سر هم انجام دادم، دو پوست سازى و رنگ هاى متنوع شيشه گرى را ياد گرفتم». البته همچنان به آزمايش مى پردازد و آزمايشى كه خسارت زيادى نيز براى وى در پى داشت از اين قرار است: «با خودم فكر كردم كه اگر بتوانم نقاشى ويتراى را روى ماشين انجام دهم، هم مى شود چند نفر را استخدام كرد و درآمدزايى خوبى مى توان داشت. از طرف ديگر چون فكر كردم كه چين ديگر ماشين عروس نمى تواند توليد و صادر كند، روى ماشين خودم نقاشى كردم كه ببينم آيا مى توان ماشين عروس را به جاى گل، نقاشى كرد كه البته ماشين را خراب كردم و از قيمت انداختم، البته هميشه بايد ضرر كنى تا راه هاى اشتباه و درست را پيدا كنى و به نتيجه برسى». تمام طرح هايى كه در كارگاه هاى او بر روى شيشه ها اعمال مى شود، از ابتكارات «فلك» است و هنوز هم هرگاه كه طرحى نو به ذهنش خطور مى كند و آن را به كارگاه دختران پيشنهاد مى كند، دخترانش [چنانكه فلك مى گويد همه دختران او هستند] به او مى گويند: «باز شب خواب ديدى». اجناس و شيشه هاى توليدى وى به تمام نقاط كشور فرستاده مى شود و علاوه بر آن كشورهايى چون كويت، كره و يا تركيه نيز از او خريد كرده اند، اين در حالى است كه وى اصلاً مطمئن نيست كه اين محصولات خريدارى شده با مارك ايرانى فلك در آن كشورها به فروش برسد و خودش نيز توانايى صادرات ندارد: «صادرات نياز به بسته بندى خاص و شكيل دارد و چون من اساساً با مشكل فضا مواجه هستم و وامى هم كه بتوان براى خريد مكان اختصاص داد در دستور بانك ها نيست، نمى توانم خودم به تنهايى صادرات داشته باشم». شكست روى ديگر زندگى و كار اوست و علاوه بر ماشين وى «بارها شده كه ده الى پانزده قالب ساختيم كه دو تا گرفته. من خودم بارها چه در اين راه و چه در ساير معاملات شكست خوردم، اما هميشه ادامه دادم و هيچ وقت كار را رها نكردم». فلك در بيست و دو سالگى اولين كارگاه خود را داير كرد، پس در اين سن كارفرما شده بود و كارگر داشت، آيا احساس مى كرد كه رئيس شده است، «نه، هيچ وقت، هميشه خودم از كارگرهاى خود بيشتر مى دوم و كار مى كنم». شايد از همين رو است كه هيچگاه به اين فكر نمى كرد كه روزى فرابرسد كه اينگونه كارش را گسترش دهد كه «همين پريروز به هفتاد الى هشتاد نفر حقوق دادم» و اين «الى» و «تقريباً» شايد از آنجا برمى خيزد كه چندين كارگاه دارد و هميشه در حال مراجعت از يكى به ديگرى است. البته هر كدام از كارگران كارگاه وى متوسط دويست و سى هزار تومان در ماه حقوق مى گيرند: «اصلاً فكرش را نمى كردم كه روزى خودم راه بروم و كارمندانم كار كنند»! آيا فقط راه مى روى !: «نه، طرح مى دهم و روزانه از پنج يا شش صبح كارم را شروع مى كنم، به كارگاه ها سر مى زنم، بازار مى روم. به هر حال اينطور هم نيست كه فقط راه بروم. اداره كردن چندين نفر و چندين كارگاه كه با راه رفتن نمى شود، به منشى هم دستورات لازم را مى دهم». نكته تأمل برانگيز قصه اين است كه جز يك كارگاه، كه هم كوره و سندپلاست است و هم دفتر كار، ساير كارگاه هاى وى اجاره اى است، آيا نمى بايست هميشه به اين خطر انديشيد كه ممكن است روزى فرابرسد كه با افزايش قيمت اجاره ها و حساب دخل و خرج، او ديگر قادر به يافتن كارگاه نباشد، چرا كه از پس اجاره آن برنخواهد آمد، چرا كه هم اكنون نيز درست به همين دليل از صادرات محصولات خود عاجز است. مى پرسم آيا كسى مى تواند اكنون و آنگونه كه تو شروع كردى، به چنين فرجامى برساند، بى پروا مى گويد: «الآن كسى نمى تواند جلو بيايد، چون چينى ها بازار را اشباع كرده اند».
|
|
|
|
|