سه شنبه ۱۹ شهريور ۱۳۸۷ - ۸ رمضان ۱۴۲۹
Tue, Sep 9, 2008
ماجرا
۴۰۲۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصاد
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
اينترنت
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
زنگ اول
اوقات شرعى
[ايران واشقانى فراهانى]
عروس بى وفا
[ايران واشقانى فراهانى]
387846.jpg
نظريه كارشناسى

زن و شوهر از نظر اخلاقى و حقوقى مكلف به حفظ روابط خصوصى با همسر خود و ادامه زندگى مشترك با يكديگر زير يك سقف هستند.
بنابراين زن بايد در خانه اى كه شوهر تعيين مى كند، زندگى كند. شوهر نيز وظيفه دارد كه او را در محل سكونت خود بپذيرد. خانه اى كه شوهر آماده و مهياى تمكين همسرش مى نمايد، بايد مناسب شأن زن و مستقل باشد.
در قانون مدنى درباره وظيفه مرد به تهيه مسكن مستقل حكم صريح وجود ندارد. اما قواعد مذهبى و عرف مسلم آن را از موارد حسن معاشرت با زن مى داند. منظور از استقلال محل سكونت مشترك نيز اين است كه غير از شوهر فرد ديگرى در آنجا رفت و آمد نداشته باشد. خانه تهيه شده از سوى شوهر مى تواند امانى، رهنى، اجاره اى و يا ملكى متعلق به شوهر باشد.
طبق قانون اگر زنى به دليل رفتار ناهنجار شوهر يا ابتلاى وى به يكى از امراض آميزشى ناچار از اجتناب از زندگى مشترك شود، دادگاه نمى تواند چنين زنى را وادار به سكونت در خانه شوهر كند. اما اگر شوهرى به دليل حادثه اى دچار قطع عضو يا نقص عضو گردد، در حالتى كه با همسرش حسن معاشرت داشته باشد و نفقه او را بپردازد، دليلى بر ترك زندگى خانوادگى توسط آن زن وجود ندارد. حال در صورت ترك زندگى، اين اقدام غيرموجه تلقى شده و نفقه اى به وى تعلق نمى گيرد.
عارفه مدنى - قاضى شعبه ۴۷ دادگاه تجديد نظر استان تهران
در آفتاب سوزان پيشانى عرق كرده اش را به بدنه داغ كولر چسباند و مشغول تعويض پوشال هاى پوسيده كولر شد.
«شهرزاد» كه در خانه بود از شدت گرما احساس خفگى مى كرد. فرياد كشيد: «محسن، هلاك شدم از گرما. پس اين كولر چى شد !»
در اين ميان ناگهان جريان الكتريسيته با قدرت به پوست و استخوان مرد نفوذ كرد و تا عمق جانش را سوزاند. مثل گرماى آفتاب.‎/‎/
همه آن اتفاق شوم چند لحظه اى بيش طول نكشيد. مرد جوان احساس مى كرد تمام بدنش لمس شده بود.تخت بيمارستان و خنكى اتاق هم سوزش شديد را از تنش بيرون نكرده بود. هنوز بخشى از بدنش مى سوخت. اما پاهايش سرد سرد بودند. مثل اينكه اصلاً خون در رگ هايش جريان نداشت و پاهاى بى حسش به دنياى ديگرى رفته بودند.
دكترها گفتند: «اميدى نيست. بايد هر دو پايش قطع شود وگرنه.‎/.»
با بيان اين جمله ابرى سياه تمام فكر محسن را به يكباره پوشاند. اشك هاى بى امان مرد از چشمانش جارى شد. براى دقايقى به دو سال پيش بازگشت و خاطرات ۲۳ سالگى اش را بار ديگر در ذهن خسته اش مرور كرد.
از كودكى علاقه زيادى به درس خواندن نداشت. به همين خاطر هميشه نمره هايش ناپلئونى بود. فقط آنقدر كتاب هايش را مى خواند كه نمره قبولى بگيرد. دلش نمى خواست روزهاى خوش تابستان را صرف خواندن دروس تجديدى كند. هر سال تابستان هم در مغازه الكتريكى يكى از دوستان قديمى پدرش مشغول كار مى شد و در پايان تعطيلات با حقوق سه ماهه اش پس انداز خوبى مى كرد.
«محسن» پس از دريافت ديپلمش بلافاصله به خدمت سربازى رفت. در طول دو سال آرزو داشت هر چه زودتر خدمتش تمام شود تا دوباره به محل كارش در مغازه الكتريكى «آقا جعفر» برگردد. به خصوص كه حالا ديگر براى خودش استادكارى شده بود و مشتريان مغازه دائم سراغش را مى گرفتند.
چند ماهى از برگشتن «محسن» مى گذشت كه او با كار شبانه روزى توانسته بود نظر «اوستا جعفر» را حسابى جلب كند. به طورى كه صاحب كار پيرش تقريباً تمام كارهاى مغازه را به او سپرده بود و بيشتر استراحت مى كرد. او از رفتار و مهارت شاگرد جوانش خاطر جمع بود و همواره درستكارى اش را ستايش مى كرد.
چند روزى بود كه مستأجر جديد يكى از آپارتمان هاى محل به خاطر خرابى آيفون و نصب هواكش آشپزخانه از او خواسته بود تا به خانه اش برود. اما «محسن» دست تنها كه حسابى سرش شلوغ بود، به دنبال فرصت بود تا به آنجا هم سرى بزند. سرانجام يك شب تصميم گرفت مغازه را زودتر ببندد و در راه برگشت به خانه، سرى هم به مشترى سمج بزند.
شايد دست سرنوشت او را به آنجا كشانده بود. اما هر چه بود از آن شب كه نگاه پسر جوان به صورت دختر جوان مستأجر گره خورد، نخستين برگ از دفتر عاشقى اش ورق خورد.
«محسن» كه تازه بيست و سومين بهار زندگى اش را پشت سر مى گذاشت، براى نخستين بار عشق را تجربه كرد.
از آن به بعد لحظه اى تصوير چهره دوست داشتنى «شهرزاد» از نظرش دور نشد. تنها آرزويش رسيدن به دختر رؤياهايش بود. خوشبختى خود را تنها در گرو ازدواج با او مى ديد و هر روز آرزو مى كرد تا او از مقابل مغازه اش عبور كند.
پائيز با برگ هاى رنگارنگش، هزار رنگ به دل پسر جوان هديه داده بود. او مى دانست لحظه ديدار رسيده و مى تواند هر روز «شهرزاد» را در مسير مدرسه ببيند.
تنها ۳ ماه از آشنايى آنها مى گذشت كه يك روز «محسن» از «شهرزاد» شنيد كه خانواده اش متوجه علاقه و ملاقات هاى پنهانى آنها شده اند.
«محسن» فقط ۲۳ سال داشت و هنوز قادر به اداره يك زندگى مستقل و تهيه مسكن نبود. اين را خودش هم خوب مى دانست. خانواده او و «شهرزاد» هم از قشر ضعيف بودند. بنابراين نمى توانست به حمايت مالى آنها هم دل ببندد. اما از طرف ديگر نگران از دست رفتن عشق رؤيايى اش هم بود و مى ترسيد در صورت غفلت و سهل انگارى او را از دست بدهد.
«محسن» در وضعيت روحى بدى قرار گرفته بود. تنها راه چاره را در گفت وگو با شهرزاد ديد. بنابراين با او قرار ملاقاتى گذاشت تا حرف هايشان را بزنند.
آن روز پس از رفتن به آرايشگاه محل لباس شيك و مرتبى پوشيد و كفش هايش را حسابى برق انداخت. دلش مى خواست در نظر «شهرزاد» بى عيب جلوه كند. سعى داشت خود را آرام و خونسرد نشان دهد، اما به محض آنكه چشمش به او افتاد، دستپاچه و بى قرار شد.
«محسن» سعى كرد از همان ابتدا همسر آينده اش را در جريان وضعيت شغلى و خانوادگى اش قراردهد.
- «من براى اولين بار در زندگى ام عشق را تجربه كرده ام و آرزويم رسيدن به توست. اما تمام پس اندازم شايد كفاف برگزارى مراسم ازدواج و خريد عروسى را دهد. بنابراين فعلاً نمى توانم خانه مستقلى برايت تهيه كنم. پس ناچار هستيم مدتى با پدر و مادرم زندگى كنيم. البته طبقه پائين خانه پدرى ام را حسابى مرتب مى كنم. بد نيست بدانى مغازه اى هم كه در آن كار مى كنم متعلق به «اوستا جعفر» است و من كارگر مغازه ام اما درآمد خوبى دارم و به تو قول ساختن يك زندگى آرام و بى دردسر را مى دهم.»
شهرزاد پس از شنيدن حرف هاى صادقانه محسن، با لبخندى مليح و نگاهى مهربان به او گفت: «من هم تو را دوست دارم و براى زندگى آينده ام انتخابت كرده ام. در كنارت مى مانم و شريك زندگى ات مى شوم. در كنار تو سختى ها را احساس نمى كنم و با همه وجود براى خوشبختى و رضايتت تلاش مى كنم.»
عهد و پيمان آن روز باعث شد تا آنها براى هم تلاش كنند و براى رسيدن به مراد دلشان موانع را يكى پس از ديگرى كنار بزنند. مهريه عروس خانم ۱۲۴ سكه طلا تعيين شد و زندگى مشترك شان پس از پايان تحصيلات دبيرستان «شهرزاد» با عشق و علاقه در خانه پدرى داماد آغاز شد.
«محسن» سعى داشت در زندگى براى همسرش چيزى كم نگذارد. به همين خاطر از هيچ تلاشى براى خوشبختى اش فروگذار نمى كرد.
آن روز ظهر وقتى به خانه برگشت، «شهرزاد» اخم هايش را در هم كشيده بود و با بى توجهى به شوهرش از گرماى شديد هوا و خرابى كولرشكايت داشت. مرد جوان به ياد آورد كه چند روز پيش هم مادرش از او خواسته بود تا كولر را سرويس كند اما او به خاطر مشغله زياد موضوع را فراموش كرده بود.
«محسن» درحالى كه خسته و گرما زده بود، راهى پشت بام شد. اما ناگهان دچار برق گرفتگى شد. حال آن كه خانواده اش به هيچ عنوان حتى فكر نمى كردند يك اوستاكار اين گونه گرفتار شود.
سرانجام يك هفته پس از آن حادثه شوم، بدون پا به خانه برگشت.
«شهرزاد» كه زندگى اش را فنا شده مى ديد ديگر آن عاشق دلسوخته نبود و آرام آرام عهد و پيمانش را به دست فراموشى مى سپرد. معلوليت شوهرش براى او قابل تحمل نبود. به همين خاطر به شدت احساس سرخوردگى مى كرد. از اين كه تنها چند ماه از زندگى مشتركشان را با شوهرى سالم زندگى كرده و بايد باقى عمرش را صرف مراقبت از مردى معلول مى كرد، به مرز جنون رسيده بود. به همين خاطر سعى مى كرد كمتر با شوهرش روبه رو يا همكلام شود.
در اين ميان سردى ناگهانى رابطه عاشقانه زن و شوهر جوان غمى بر غم بزرگ از دست دادن پاهاى تازه داماد افزوده بود.در اين ميان حتى پاهاى مصنوعى هم نتوانستند جاى پاهاى از دست رفته را پر كنند.
با آنكه «محسن» پس از مدتى با استفاده از پاهاى مصنوعى و تلاش و اميد دوباره به سر كارش بازگشت و سعى كرد زندگى اش را به جريان عادى خود بازگرداند. اما همسرش مدام غر مى زد و از بخت بدش مى ناليد. نوعروس زندگى خود را تمام شده مى ديد و عيب ظاهرى شوهرش را بزرگ و تحقيرآميز مى دانست.
غرولندهاى بى وقفه نوعروس وقتى پايان يافت كه بى خبر چمدانش را بست و به خانه پدرى اش برگشت. او طلاق مى خواست و حاضر به ادامه زندگى و تمكين از شوهرش نبود.
دو سال جدايى آنها در شرايطى كه در يك محله زندگى مى كردند، سخت و غم انگيز بود.به همين خاطر سرانجام «محسن» تصميم گرفت تا با ارائه دادخواست تمكين به دادگاه خانواده همسر بى وفايش را به خانه برگرداند.
روز دادگاه آنها مثل دو بيگانه در برابر ميز قاضى كنار يكديگر نشستند و «شهرزاد» با شنيدن خواسته شوهرش نگاه سردى به او انداخت و به پاهاى مصنوعى اش اشاره كرد و گفت: «آقاى قاضى چند ماه از او پرستارى كردم اما متوجه شدم ديگر قادر به ادامه زندگى با شوهرم نيستم. حتى اگر خانه پدرى اش را هم به نامم كند، باز هم حاضر به زندگى نيستم. من فقط طلاق مى خواهم. چون نمى خواهم باقى عمر و جوانى ام را به پاى مرد معلولى بريزم. اگر راضى به طلاق توافقى شود، مهريه ام را مى بخشم. اگر نه تمام آن را به اجرا مى گذارم و به خاك سياه مى نشانمش.
قاضى دادگاه با شنيدن شرح زندگى آنها ختم جلسه را اعلام كرد و چند روز بعد حكم داد. زن محكوم به تمكين و ادامه زندگى مشترك با شوهرش شد و مرد هم موظف شد تا ظرف يك هفته خانه اى مستقل براى زنش اجاره كند.
پس از صدور اين حكم، «شهرزاد» به حكم دادگاه اعتراض كرد. او حاضر به ادامه زندگى با شوهرش نبود.
«محسن» نمى دانست نتيجه حكم دادگاه تجديدنظر چه خواهد بود. اما اين را خوب فهميده بود كه دفتر عاشقى اش خيلى زود به آخرين برگ رسيده است. اين را اعتراض همسرش به حكم دادگاه به او فهمانده بود.
جويندگان عاطفه
ابراهيم به دنبال شناسنامه
387912.jpg
بوى دود و روغن ازهر چهار گوشه اسلامشهر هجوم مى آورد. كف خيابان تنها سرپناه كودكان فقير بود ‎/ صداى لرزان ابراهيم شش ساله از فرط هيجان هر لحظه بلند تر مى شد ‎/ «آقا !خانم ! گشنه ام. دلم غذا مى خواد.»بهار ۸۶ در هشتمين روز دومين ماه خود بادهاى ملايم مى آورد و آرزوهاى بچگانه ابراهيم را با خود مى برد ‎/ روز داشت به سرعت سپرى مى شد.امير هوشنگ مردى كه ابراهيم مى گويد اسم پدرش است مثل هر روز منتظر پول هاى گدايى بچه ماند. شب رسيد اما بچه به خانه برنگشت ‎/ مأموران جمع آورى متكديان اسلامشهربا هماهنگى بهزيستى استان تهران ابراهيم را به شير خوارگاه آمنه فرستادند ‎/ حالا ابراهيم يك سال و چند ماه است كه بى نام و نشان در شيرخوارگاه منتظر است تا يكى بيايد ‎/
تا به حال كسى براى شناختن بچه به شيرخوارگاه نرفته است ‎/ اگر او را مى شناسيد با تلفن گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد.

سالار گمنام
387873.jpg
در شكوفه ريز دوم خرداد ۸۶ ، مسئولان پايگاه چهارم پليس اطلاعات و امنيت عمومى با حكم قضايى سالار چهار ساله را به ستاد پذيرش شيرخوارگاه آمنه معرفى كردند ‎/
سالار در حالى كه گريه مى كرد مى گفت «ساناز» حداد و محمد نظام درويش اسم مامان و بابايش است. اما تا به امروز پدر و مادرش خبرى از او نگرفته اند. اگر اين كودك را مى شناسيد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد ‎/

دوساله اى در شهر
387819.jpg
اين كودك دو ساله نيمه فروردين امسال به همراه يك ساك دستى درمنطقه پونك تهران پرسه مى زد. بچه دو ساله مى گفت اسمش سپهر است. ساعت ۱۱ و ۳۰ صبح همان روز مأموران كلانترى ۱۴۰ باغ فيض ( پونك ) سپهر را به شيرخوارگاه شبير منتقل كردند اما تا به حال هيچ آشنايى سراغى ازاو نگرفته است ‎/ اگر او را مى شناسيد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد ‎/

سرنوشت نامعلوم حديث
387828.jpg
حديث سه ساله دخترك «فهيمه فرهت وآقاى رحمتى» ۲۱ اسفند ۸۵ از طريق واحد امور سرپرستى دادگسترى تهران و ستاد پذيرش و هماهنگى بهزيستى استان تهران به شيرخوارگاه آمنه تهران معرفى شد ‎/
اما تا به امروز سرنوشت اين دختر خردسال نامعلوم مانده و هويتش شناسايى نشده است ‎/ حديث كوچولو دلش مى خواهد اگراز خانواده اش نشانى داريد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد ‎/ ۸۸۷۶۱۶۲۱


|   شناسنامه   |   آرشيو   |