چهارشنبه ۲۰ شهريور ۱۳۸۷ - ۹ رمضان ۱۴۲۹
Wed, Sep 10, 2008
ماجرا
۴۰۲۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
جوان
فرهنگ و پايدارى
دانشگاه
خانواده
قرآن
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
حقوقى
اوقات شرعى
سراب هنرپيشه
388110.jpg
[سرهنگ عبدالله قاسمى‎/ رئيس اداره اجتماعى پليس آگاهى]

گوشه اى از اتاق نشسته بود و گاهى مانند ديوانه ها بى دليل مى خنديد. بعد چهره اش در هم مى رفت و انگار كه بخواهد گريه كند، بغض مى كرد و به نقطه اى نامعلوم خيره مى ماند. فكرش را هم نمى كرد كتك سختى از پدرش بخورد. آن قدر فرياد كشيده بود كه صدايش درنمى آمد. به مادرش گفته بود اشتها ندارد. جز چند ليوان آب، ۲۴ ساعتى مى شد كه به هيچ چيز لب نزده بود.
با اين حال همچنان پدر را مقصر اين ماجرا مى دانست. از خود مى پرسيد: «حالا مگر چه اشكالى داشت رضايت مى داد دخترش به دنبال علاقه اش برود. زمين كه به آسمان نمى رسيد.» مادر بارها با پدر در اين باره صحبت كرده بود اما پدر مخالف هنرپيشه شدن دخترش بود.
در اين ميان دخترش هميشه دررؤياهايش خود را هنرپيشه اى مى ديد كه همه او را مى شناسند و خيلى ها از او خواهش مى كنند كه به آنها امضا بدهد يا عكس يادگارى در كنارشان بگيرد. بعد آنقدر رؤياهايش را ادامه مى داد كه از زندگى در خانه اى اعيانى با ماشين آخرين مدل سردرمى آورد. بعد انگار كه دوباره به خودش بيايد حالتى مجهول بين بغض و گريه و لبخند و نيشخند روى چهره اش نمايان مى شد و يك باره مى زد زير گريه و خاطرات تلخ گذشته را مرور مى كرد.
سرانجام يك روز صبح تصميم خودش را گرفت. از مدت ها پيش مى خواست قدم در راهى كه انتخاب كرده بگذارد تا به هدفش برسد. به خود مى گفت: «پدر هر چقدر هم مخالفت كند، بايد راهم را ادامه بدهم». دوستان و اطرافيانش هم به او گفته بودند كه استعداد زيادى براى هنرپيشه شدن دارد. حتى چند بار از طريق دوستانش سر ضبط فيلم ها و سريال هاى مختلف حضور يافته بود بعد آن قدر پاپيچ شده بود تا بالاخره دستيار كارگردان يا كارگردان را ديده بود اما آنها يك جواب مشترك براى او داشتند. «عوامل اين فيلم يا سريال انتخاب شده اند، به اميد خدا در كارهاى بعدى از شما هم استفاده مى كنيم.»
با اين حال مريم خودش را از تك و تا نينداخته و با هر مشقتى بود نشانى محل ضبط فيلم هاى مختلف را پيدا مى كرد و مى رفت سراغ دست اندركاران فيلم.
سرانجام هنگام بررسى روزنامه ها با يك آگهى استخدام بازيگر روبه رو شد. نشانى را نوشت و ساعت ۹ صبح خودش را به آنجا رساند.
در طول مسير چند بار متن آگهى را خواند: «قرارداد با هنرپيشه آماتور با حقوق مكفى براى بازى در سريال و فيلم سينمايى» آنقدر در خيال و رؤيا بود كه نفهميد چطور مسير يك ساعته و پرترافيك را طى كرد. دفتر فيلمسازى در كوچه باريك يكى از خيابان هاى منتهى به ميدان ونك قرار داشت اما هيچ نشانه اى از تابلوى شركت فيلمسازى بر سر در شركت مشاهده نمى شد. وقتى به محل مورد نظر رسيد زنگ زد و چند ثانيه بعد وارد شد. درطبقه اول سرسراى تاريكى بود كه روى ديوار هايش پوستر فيلم ها و سريال ها و تصاوير هنرپيشه هاى ايرانى و خارجى به چشم مى خورد. به محض ورود پسر جوانى به استقبالش آمد. مريم با لبخند گفت: براى تست بازيگرى آمده ام ‎/‎/‎/ در روزنامه آگهى داده بوديد. جوان سرى تكان داد و گفت:
ـ «بله خواهش مى كنم. تشريف داشته باشيد الان آقاى اميرى مى آيند.»
چند دقيقه اى گذشته بود كه پسر جوانى وارد شد. سلام كرد و مريم را براى تست بازيگرى به اتاق مجاور كه شيشه هايش از داخل با روزنامه پوشانده شده بود دعوت كرد.
مريم هم با خوشحالى به آنجا رفت.
پسر جوان گفت: اميرى هستم كارگردان فيلم هاى سينما و تلويزيون. شما
مريم هم با دستپاچگى جواب داد:
ـ مريم ‎/‎/‎/
تا حالا سابقه بازيگرى داشته ايد
مريم من من كنان جواب داد:
ـ نه، اما در مدرسه چندبار در گروه تئاتر دانش آموزى بوده ام.
چهره تان كه مناسب است. مهم نتيجه تست است. به نظر خودتان موفق مى شويد
دختر جوان نفس عميقى كشيد و گفت:
ـ مطمئنم قبول مى شوم. البته به لطف شما هم بستگى دارد.
از پدر ومادرتان كه رضايتنامه داريد
مريم كه با شنيدن اين حرف شوكه شده بود با تأمل گفت: ـ مگر لازم است
منصور كه متوجه اضطراب مريم شده بود زير لب گفت: ـ «اين خودشه!» بعد هم گفت: «چيزى نيست، حتماً پدر و مادرتان علاقه ندارند كه شما هنرپيشه شويد. اما نمى دانند شما دنياى استعداد هستيد.»
با گفتن اين حرف مريم ديگر از خوشحالى در پوست خود نمى گنجيد.
پسر جوان سپس ورقه اى از كشوى ميزش بيرون آورد و مشخصات مريم را روى آن نوشت و گفت:
خب اگر آماده ايد شروع مى كنيم.
ـ همان موقع مريم پرسيد: «پس دوربينتان كجاست شنيده ام تست جلوى دوربين انجام مى شود.»
پسر لبخندى زد و در جواب گفت:
ـ چشم هاى من خودش نقش دوربين را بازى مى كند.
سپس از او خواست صحنه اى از يك فيلم را بازى كند.
«مريم» در حالى مشغول اجرا شد كه پسر جوان لحظه اى چشم از او برنمى داشت. دقايقى بعد هم آمد و كنار صندلى نشست.
ـ «خانم بازى شما معركه است. از نظر من شما فوق العاده هستيد اما فردا ساعت شش بعدازظهر بياييد تا كارگردان سريال هم شما را ببيند.»
دختر جوان با ذوق زدگى و خوشحالى گفت:
ـ يعنى من قبول شدم خدايا باورم نمى شود.
بعد از جا بلند شد و خداحافظى كرد.
روز بعد ساعت پنج بعدازظهر بود كه مريم به بهانه خريد مجله از خانه شان خارج شد و با عجله خود را به شركت رساند.
حدود ساعت شش بود كه به شركت رسيد. پس از ورود به اتاق متوجه حضور جوان غريبه اى شد.
آقاى اميرى سلام كرد و گفت: آقاى آرين، كارگردان سريال هستند.
همان موقع كارگردان از جا بلند شد و به سوى مريم دست دراز كرد. دختر جوان هم با تعجب و اكراه دست داد و سپس روى مبل نشست. اميرى خودش را به مريم نزديك تر كرد و آهسته گفت:
ـ اينجا راحت باشيد. بعد دستش را به سمت مريم دراز كرد اما مريم در حالى كه شوكه بود دستش را پس كشيد و جيغ كوتاهى زد تا آمد به خودش بيايد دو پسر جوان ديگر نيز وارد اتاق شدند.
عقربه هاى ساعت، ۸ شب را نشان مى داد. آرين به مريم گفت:
ـ اگر مى خواهى بروى خانه تان برو، اما بدان كه هر چقدر پول بخواهيم بايد براى ما بياورى. بعد هم فيلمى را نمايش داد و گفت: اگر بخواهى به پليس يا خانواده ات چيزى بگويى فيلم را پخش مى كنيم.
مريم دوست داشت مى مرد و آن صحنه را نمى ديد. موقع رفتن يكى از النگوهايش را هم گرفتند. شب وقتى به خانه آمد، پدرش بى مقدمه او را به باد كتك گرفت.
از فردا تماس ها آغاز شد. دختر فريب خورده هم از ترس، هر دفعه انگشتر، دستبند و حتى پول توجيبى اش را به شيطان صفتان مى داد. يك روز جمعه «آرين» تماس گرفت و از دختر جوان ۵۰ هزارتومان پول خواست. مريم هم چاره اى جز تهيه پول نداشت. بنابراين سراغ شلوار پدرش رفت تا پول را از جيبش بردارد اما پدر سر رسيد و او را در حين سرقت ديد.
پدر اين بار بدجورى از كوره دررفت تا اين كه مريم درحال تنبيه تمام جريان را براى پدرش گفت.
مرد كه با شنيدن اين حرف ها احساس مى كرد دنيا روى سرش خراب شده است دقايقى بعد همراه دخترش به اداره آگاهى رفت. يكى از كارآگاهان زن شكايت آنها را خواند. بعد هم با آموزش هاى لازم از مريم خواست براى پرداخت پول قرار بگذارد.
بدين ترتيب همان شب «آرين» و همدستانش در عمليات ضربتى دستگير شدند. آنها در بازجويى ها اعتراف كردند تا آن روز ۱۷ دختر را به همين شيوه به دام انداخته اند.

نظريه كارشناسى

به اعتقاد دكتر «محمود آباطلب» ـ جامعه شناس ـ از سال هاى گذشته به علت وجود مشكل ريشه دار بيكارى و حجم گسترده جويندگان كار، برخى تبهكاران از چنين موقعيتى سوء استفاده كرده و با درج آگهى هاى تبليغاتى فريبنده در روزنامه ها و نشريات و طرح وعده هاى دروغين نقشه هاى شوم خود را عملى مى كنند.
به گفته استاد دانشگاه، دايركنندگان اين قبيل شركت ها و مؤسسات قلابى با ادعاى پرداخت حقوق چشمگير و وسوسه كننده به شكار افراد ساده دل جوياى كار و نام مى پردازند.
در چنين شرايطى خانواده ها به ويژه پدران و مادران بايد همچنان هدايت فرزندانشان را برعهده گيرند. اگر فضاى خانوادگى به گونه اى باشد كه بين اعضا صميميت برقرار شود. جوانان براى مراجعه به چنين شركت ها يا مؤسساتى به طور قطع با مشورت و راهنمايى والدين سراغ كار مى روند كه يقيناً مشكلات اينچنينى به حداقل هاى ممكن خواهد رسيد.
وى در پايان تصريح كرد: آگاهى دادن به خانواده ها و انتشار هشدارهاى مكرر موارد اين چنينى در رسانه ها تأثير فراوانى در كاهش اين قبيل جرايم و معضلات اجتماعى دارد.
دختر فالگير
388071.jpg
[فاطمه وثوقى]
با صداى مهيب فرياد هم سلولى ام ـ فريده ـ كه در خواب كابوس مى ديد، از خواب پريده و بيدارش كردم. يك ليوان آب خنك دستش دادم، عقربه ها، ساعت ۲ نيمه شب را نشان مى داد كه دوباره روى تختم دراز كشيدم. در حالى كه خواب از سرم پريده بود، به ياد خاطرات تلخ گذشته افتادم. به يكباره همه آن ماجراهاى تلخ همچون فيلمى از جلوى چشمانم گذشت.
به ياد دوره نوجوانى و زمانى افتادم كه مادرم پس از جدايى از پدر معتاد و بى مسئوليتم سرپرستى من و خواهرم را برعهده گرفت. او با خياطى و زحمت زياد ما را بزرگ كرد و به ثمر رساند.
وقتى ديپلم گرفتم به دليل علاقه شديد، در كنكور رشته پزشكى را انتخاب كردم.
اما وقتى رتبه قبولى در رشته پزشكى را به دست نياوردم تصميم گرفتم با شركت در كلاس هاى كنكور خودم را آماده كنم. با كمك مادرم در يكى از كلاس هاى معتبر كنكور ثبت نام كردم، در حالى كه مى دانستم مادرم به سختى قادر به پرداخت هزينه هاى سرسام آور كلاس است.
به همين دليل با مدير آموزشگاه صحبت كردم و او را در جريان مشكلاتمان قرار دادم.
او هم پذيرفت كه شهريه و هزينه ها را اقساطى دريافت كند. با خودم عهد بسته بودم با سعى و تلاش در رشته پزشكى قبول شوم.
به همين دليل گام به گام مطالب را با استادان دوره مى كردم. تمام استادان وقتى رتبه هاى تك رقمى آزمون هاى آزمايشى ام را مى ديدند تشويقم مى كردند تا به تلاشم ادامه دهم.
آنها پيش بينى مى كردند در رشته پزشكى قبول مى شوم.
در همان ايام با دخترى به نام «ناهيد» كه از همكلاسى هايم بود آشنا شدم. او همچنين رقيب سرسختم بود. با اين حال رابطه دوستى هم ميان ما شكل گرفت. از همان اوايل متوجه شدم او علاقه شديدى به فال دارد و از هر فرصت براى گرفتن فال استفاده مى كند. به همين دليل به فالگيرهاى زيادى مراجعه مى كرد تا اين كه نزد فالگيرى به نام «فريده» رفت. او نيز در فال قهوه ديده بود كه «ناهيد» در رشته پزشكى قبول نخواهد شد.
به همين خاطر «ناهيد» به يكباره دچار افت تحصيلى شديد شد. ديگر مثل سابق علاقه اى به درس خواندن نداشت.
چندين بار او را نصيحت كردم كه اين حرف ها پوچ و بيهوده است و هيچ كس جز خدا نمى تواند آينده را پيش بينى كند. هر موفقيتى هم نياز به تلاش دارد. اما او به حرف هايم اهميتى نمى داد و خودش را اسير حرف هاى زن فالگير كرده بود.
سرانجام يك روز در كلاس گفت: زن فالگير - فريده- به من پيشنهاد همكارى داده است كه من هم پذيرفتم.
در اين چند روز هم فوت و فن فالگيرى را به من آموخته است و بزودى كارم را شروع خواهم كرد. با شنيدن حرف هايش زبانم بند آمده بود. چون ظرف چند روز «ناهيد» رقيب سرسختم آدمى مأيوس شده بود كه مى خواست فالگير شود. هر چه تلاش كردم تا او را از تصميم نادرستش منصرف كنم بى فايده بود. او تصميم قطعى اش را گرفته بود.
بعد از َآن نيز «ناهيد» شماره تلفنى را در اختيارم گذاشت تا در مواقع ضرورى با او تماس بگيرم و اگر پدر و مادرش هم به كلاس آمدند او را در جريان قرار دهم. من هم به دليل دوستى مان پذيرفتم.
يك هفته اى از او خبرى نداشتم تا اين كه به دليل دل نگرانى ام تماس گرفتم.
«فريده» ـ زن فالگير ـ گوشى تلفن را برداشت. وقتى فهميد دوست ناهيد هستم به گرمى با من صحبت كرد.
همان روز با «ناهيد» قرار ملاقاتى گذاشتم و بعدازظهر به خانه «فريده» رفتم، زنان زيادى آنجا بودند كه براى گرفتن فال قهوه آمده بودند.
يكى از آنها با ديدنم گفت: به نظر اولين بار است كه به اينجا آمده اى. اما بايد بدانى كه اينجا همه را با وقت قبلى مى بينند.
با تعجب به او نگاهى انداختم و بدون اين كه حرفى بزنم به اتاق «فريده» رفتم. او وقت ملاقات با «ناهيد» را تعيين مى كرد. وقتى خودم را معرفى كردم با خوشحالى مرا به اتاق «ناهيد» برد.
دوستم لباس هاى عجيب و غريب به تن كرده بود و با آويزان كردن خرمهره به لباس ها و انگشترهاى درشت شكل و شمايل عجيبى به خود گرفته بود.
به او گفتم: «اين چه ريخت و قيافه اى است كه براى خودت درست كردى !»
او هم نيشخندى زد و گفت: «خوب فالگيرى هم نياز به وسايلى دارد و وسايلش هم اينهاست!»
قهوه اى را به من تعارف كرد اما علاقه اى به نوشيدن نداشتم با طعنه گفت نترس بخور. فالت را نمى گيرم.
وقتى قهوه را نوشيدم و خيالم راحت شد كه دوستم سلامت است فوراً از آنجا خارج شدم. اما «ناهيد» با صداى بلند گفت: «اگر نيازى به كمك داشتى مى توانى روى من حساب كنى!» وقتى به خانه بازگشتم چهره او از جلوى چشمانم يك لحظه هم محو نمى شد. چند روزى از اين ماجرا نگذشته بود كه موعد پرداخت قسط چهارم كلاسم رسيد.
مى دانستم مادرم ديگر قادر به پرداخت هزينه كلاسم نيست. او به چند آشنا رو انداخت اما نتوانست پول را فراهم كند. ناگهان به ياد حرف «ناهيد» افتادم كه گفته بود مى توانم در موقع نياز روى او حساب باز كنم. ناچار با او تماس گرفتم. وقتى او را در جريان مشكلم قرار دادم بى درنگ قرار ملاقاتى با من ،نزديك كلاس كنكور گذاشت. آن روز ناهيد با خودروى مدل بالايى به محل قرار آمد.
در بين راه سعى كرد مرا ترغيب به همكارى كند. اما من همچنان اعتقادى به كارش نداشتم و مى خواستم پزشك شوم. اما پيشنهادى داد كه وسوسه ام كرد.
ناهيد از من خواست يك هفته به طور آزمايشى با آنها كار كنم. اگر از كار و درآمدش راضى نبودم، ادامه ندهم. حتى به من تضمين اخلاقى داد مانع ادامه تحصيلم نيز نشود.
آن شب وقتى ساعت ها به درآمد و زندگى آرام و راحت دوستم و مشكلات مادرم و خانواده ام فكر كردم سرانجام تصميم خود را گرفته و به پيشنهاد ناهيد جواب مثبت دادم.
روز بعد وقتى با او تماس گرفتم و اعلام آمادگى كردم او هم با خوشحالى پذيرفت. عصر همان روز مرا نزد فريده برد و به او گفت: «دوستم قدرت كلامى دارد كه مى تواند مشتريان را به راحتى جذب كند.» «فريده» هم گفت پس بهتر است تو براى ديگران نقش رمال و جادوگر را بازى كنى و با نوشتن كلمات عجيب و غريب زنان و دختران را به آينده و زندگى اميدوار كنى. چند روزى سركلاسم حاضر نشدم. مشتريان زيادى به آنجا رفت و آمد داشتند هر كدام مشكلاتشان را در ميان مى گذاشتند و من هم با نوشتن خطوط عجيب و غريب با آب زعفران آنها را تحويل شان مى دادم. زنان و دختران ساده لوح نيز مبالغ هنگفتى به عنوان دستمزد پرداخت مى كردند. به طورى كه ظرف چند هفته چندين برابر شهريه كلاسم دستمزد گرفتم.
رفته ـ رفته احساس كردم انگيزه اى براى رفتن به كلاس ندارم.طمع پول مرا اسير كرده بود. به همين خاطر به بهانه رفتن كلاس از خانه خارج مى شدم و به خانه فريده مى رفتم.
مشتريان زيادى داشتم و پول قابل توجهى هم به دست مى آوردم. سرانجام در كنكور شركت كردم اما متأسفانه اسمم در ميان قبول شدگان نبود.
مادرم كه با شنيدن اين خبر بشدت ناراحت و غمگين شده بود دائم خودش را سرزنش مى كرد و مى گفت: «اگر بيشتر به دخترم توجه مى كردم امروز حتماً در دانشگاه بود. اما افسوس كه.‎/.» براى اين كه دل مادرم بيش از اين آزرده نشود به او گفتم: باز هم تلاش مى كنم و درس مى خوانم تا به آرزويم برسم. اما متأسفانه خيلى زود و در كمال ناباورى از سوى پليس دستگير شديم.
پس از محاكمه با حكم دادگاه به دو سال زندان محكوم شدم. ناهيد و فريده هم همين طور. چند روز ديگر دوران حبسم تمام مى شود. اما افسوس هاى يك اشتباه تا آخر عمر گريبانگيرم خواهد بود.
با اين حال به مادرم و خودم قول داده ام به محض آزادى دوباره ادامه تحصيل دهم تا به آرزوى ديرينه خود و خانواده ام جامه عمل بپوشانم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |