|
|
|
|
|
|
|
|
هيلارى پاتنم (۱۹۲۶)
هيلارى وايت هال پاتنم (Hilary Whitehall Putnam) در ۳۱ جولاى ۱۹۲۶ در شيكاگو چشم به جهان گشود. تا ۱۹۳۴ كه با خانواد ه اش به امريكا بازگشت در فرانسه زندگى كرد. پدر وى خود نويسنده و مترجمى سرشناس با تمايلات كمونيستى بود. پاتنم در سال ۱۹۴۸ موفق به اخذ مدرك كارشناسى در فلسفه و رياضيات از دانشگاه پنسيلوانيا شد و به سال ۱۹۵۱ با دفاع از رساله دكترى خود از دانشگاه كاليفرنيا (UCLA) فارغ التحصيل شد. اگرچه وى به مرور زمان از اثبات باورى منطقى (Logical Positivism) فاصله گرفت و دور شد هنوز مى توان رد تأثير رايشنباخ و كارناپ را در كارهايش ديد. وى نخست به تدريس فلسفه در دانشگاه نورث وسترن(۳-1952) مشغول شد و سپس به دانشگاه پرينستن، جايى كه كارناپ و كريزل (Kreisel) ، اساتيد برجسته حوزه منطق رياضى، به تدريس اشتغال داشتند نقل مكان كرد (۶۱-1953) و اقبال همكارى و آموختن از ايشان را يافت. پاتنم در سال ۱۹۶۲ با روث آنا پاتنم (Putnam Ruth Anna) كه خود از مفسران مهم سنت پراگماتيسم امريكايى در دانشگاه كاليفرنيا بود ازدواج كرد(بعدها اين زوج به فعاليت گسترده در زمينه يهوديت روى آوردند)/ وى سالهايى را هم به آموزش فلسفه علم در مؤسسه فناورى ماساچوست (MIT) گذراند(۶۵-1961) و از آن پس تا هنگام بازنشستگى(۲۰۰۰) به تدريس در مقام استاد فلسفه در هاروارد خدمت نمود. وى در سال ۱۹۷۶ استاد منطق و رياضيات مدرن كرسى والتر بورلى پيرسن (Walter Beverley Pearson) شد و بعدها به مقام استاد فلسفه كرسى كگان(Cogan) ارتقا يافت. هيلارى پاتنم در كنار ريچارد رورتى و ديگر انديشمندان پساتحليلى (Analytic-Post) جان تازه اى در پراگماتيسم دميدند و آن را در چشم انداز همگان، از فيلسوفان تحليلى گرفته تا مخالفان ايشان، قرار دادند. پاتنم افزون بر رورتى از فيلسوفان بزرگ ديگر اواخر سده بيستم، ويلفرد اورمان كواين و نلسون گودمن تأثير پذيرفته است. اگرچه رهيافتهاى وى همانندى هاى بسيارى به رويكردهاى ايشان دارد ولى همواره تفاوت خود با ايشان را گوشزد كرده است و منتقد رهيافت نسبى انگارانه (Relativism) آنها بوده است. هرچند او را مى توان فيلسوفى پساتحليلى به شمار آورد. اهداف و روش هاى وى همان اهداف و روشهاى سنت تحليلى يعنى دقت در استدلال و روشن بودن مفاهيم است. پاتنم در زمان جنگ ويتنام يكى از فعالان معترض به آن بود. وى در سال ۱۹۶۲ در مؤسسه فناورى ماساچوست كميته ضدجنگ دانشجويى تأسيس كرد و پس از رفتن به هاروارد به تدريس درسهايى درباره ماركسيسم پرداخت. وى به عضويت انجمن دانشجويى تلاش براى دموكراسى (SDS) درآمد و در سال ۱۹۶۸ عضو «حزب كارگرى پيشرو» (PLP)، كه گروهى مائوئيست بود، شد. حوالى سال ۱۹۷۲ نگاه وى به كلى تغيير كرد و دلسرد از كمونيسم از آن رويگردان شد. على رغم رويگردانى پاتنم از كمونيسم اعتقاد وى به رسالت اجتماعى و مسئوليت اخلاقى دانشگاه هرگز تغيير نكرد.
|
|
|
|
|
چگونگى جهان
|
|
|
[هيلارى پاتنم/ ترجمه رضا مثمر/ بخش نخست ] صداى امانوئل كانت را از دويست سال پيش مى شنويم كه: شناختن جهان امرى ممكن است اما اين شناخت هرگز از تجربه فرا نمى رود، شايد اين سخن اسقف باركلى را كه مى پنداشته شناخت از حدود حواس فراتر نمى رود خوش بيايد اما كانت از «تجربه» به هيچ روى «محسوسات» را مراد نمى كرده است. برخلاف باركلى ، كانت سر مخالفت با واقعيت ماده را نداشته است بلكه تنها قصدش مخالفت با اين رأى بوده است كه اشيا فى نفسه موضوعات ممكن شناخت هستند. بنا بر رأيى كه خود كانت از آن به انقلاب كپرنيكى اش در فلسفه ياد مى كند آنچه مى توان شناخت ناميد نه شى ء فى نفسه، كه شىء بازنمايى شده است. بازنمايى كانت هرگز روگرفت و كپى اى صرف نيست بلكه محصول مشتركى است از برهمكنش جهان بيرون و قواى فعال ذهن. جهانى كه ما مى شناسيم همواره مهر فعاليت مفهومى ما را بر پيشانى خود دارد. اگر همه چيز چنان كه گفتم باشد آنگاه بايد به اين پرسش پاسخ گفت كه: اصولاً ديگر سخن گفتن از «اشيا فى نفسه» چه معنايى خواهد داشت ! جهانى از «اشياء فى نفسه» ناشناختنى، جهانى كاملاً از دست رفته است. عمده فيلسوفانى كه پس از كانت به راه وى رفته اند و بر نقش مفهومى ما در ساختن آنچه از آن به «جهان» ياد مى كنيم پاى فشرده اند، پيش فرض اشياء فى نفسه وى را كنار گذارده اند. در آنچه در برابر فلسفه «نوكانتى» به فلسفه «پساكانتى» شهرت يافته است دوگانى «قالب مفهومى- جهان» ( conceptual scheme-the world) رو به كاستى و بل نيستى دارد. تلاش برخى شارحان به خوبى مؤيد نفوذ اين عقايد در فلسفه امريكايى است. ويلارد اورمان كواين امكان نهادن تمايزى روشن و دقيق ميان «واقعيت» ناب و قانون يا «قرارداد»ى كه وضع مى كنيم را به چالش مى كشد. وى چنين مى گويد: «دانسته هاى پدران مان بافته اى از جملات است. اين بافته در دستان ما وسعت و تغيير شكل مى يابد؛ ما تحت انگيزش كمابيش مستقيم اندام هاى حسى مان نسبتاً دلخواهانه و آگاهانه آن را بازبينى كرده حتى از خود چيزى بر آن مى افزاييم. با دانشى سرو كار داريم كه لبه هاى خاكسترى اى دارد، لبه هايى كه از واقعيت هايى سياه و قراردادهايى سفيد رنگ گرفته است. به نظر من دليل محكمى نداريم كه نتيجه بگيريم در اين بافته بى شك دو دسته تار و پود متمايز كاملاً سياه يا كاملاً سفيد مى توان يافت.» نلسون گودمن در كتابش «راه هاى ساخت جهان» در رد تمايز قالب مفهومى از جهان، ريشه اى تر از كواين سخن مى گويد:« آيا تفاوت ميان روايت ناصحيح و روايت صحيح در كاربست آنها بر جهان نيست آيا خود صحيح بودن به جهان وابسته نيست و بدان دلالت نمى كند شايد بهتر باشد بگوييم «جهان» است كه به صحيح بودن منوط است. هيچ گاه نمى توان روايت را با جهانى توصيف نشده، پيش بينى نشده و ادراك نگرديده سنجيد. روايت را بايد با چيز ديگرى كه توضيح خواهم داد مقايسه كرد. وقتى درباره تعيين روايت هاى صحيح در «شناختن جهان» سخن مى گوييم و از «جهان» آن چيزى را مراد مى كنيم كه همه روايت هاى صحيح توصيف كرده اند، تمام دانش ما به جهان همان روايت هاى صحيح از آن خواهد بود. به اين ترتيب جهان پنهان در زير اين روايت ها و فارغ از آنها نه جهانى ناصحيح، كه جهانى يكسره از دست رفته خواهد بود.» و دست آخر هم در مقدمه كتاب خود من «خرد، حقيقت و تاريخ» (History and Truth, Reason) چنين مى خوانيد: « نشان خواهم داد كه ذهن «روگرفت» ساده اى از جهانى كه تنها پذيراى يك نظريه صادق باشد نيست. به علاوه بر آن نيستم كه ذهن جهان را «شكل مى دهد» يا آن را محملى براى قيود روش شناختى و «داده هاى حسى» مستقل از ذهن مى نمايد. اگر بخواهيم به زبان استعاره حرف بزنيم بايد بگوييم ذهن و جهان با هم ذهن و جهان را مى سازند. استعاره اى هگلى تر بياوريم و بگوييم هستى، هستى را تنها با كمك اذهان مشتغل به هستى است كه مى سازد.» از آنچه گفتم نبايد فكر كرد كه رهيافت هاى ما با هم فرقى ندارد. در بندى كه از كواين خواندم ديديم كه وى مانند تجربه باوران سنتى معتقد است « انگيزش اندام هاى حسى مان» به بازبينى «دانسته ها»يمان مى انجامد. وى روايت هايمان يا «دانسته ها»يمان را با «بافته اى از جملات» يكى مى گيرد و آنچه را كه مى دانيم با آنچه مى توانيم به شكلى استدلالى بيان كنيم يكى مى انگارد. كواين بر آن است كه «شناخت» اگرچه به علوم فنى منحصر نمى شود ليك هميشه سوداى علم شدن را دارد. نزد وى اگرچه علم و فهم متعارف در يك راستا و امتداد قرار دارند ولى هنوز علم است كه آرمان هاى شناختى را به بهترين وجهى بازنمايى مى كند. كواين اخلاق، هنر و مذهب را همچون رودلف كارناپ و حلقه وينى ها امورى ناشناختى (cognitive-non) مى داند. شهرت كواين به خاطر طرح مسئله اى است كه هم فيلسوفان قاره اى را به خود مشغول داشته است هم فيلسوفان تحليلى را؛ مسئله عدم تعين ترجمه. فرض كنيم قرار است زبانى جنگلى بياموزيم (اين مثال آزمايش فكرى مشهور خود كواين است)/ فرض كنيم دو واژه «بله» و «خير» را به آن زبان مى دانيم. حال مى كوشيم واژه اى را كه به تازگى كشف كرده ايم امتحان كنيم، واژه اى مثل «گاواگايى». كلمه گاواگايى وقتى معنا دارد كه اگر با ديدن خرگوش آن را به كار ببريم دوست بومى مان نيز به زبان خودش در تأييد ما بگويد «بله». برعكس اگر به چيزى غيرخرگوش اشاره كنيم و بگوييم گاواگايى فرد بومى به زبان خودش بگويد «نه». حال آيا مى توان نتيجه گرفت كه گاواگايى به معنى «خرگوش» است نه به اين سرعت! همان طور كه خود كواين مى گويد و انسان شناسان و زبان شناسانى مانند ورف(Whorf) و ساپير(Sapir) هم بدان اشاره كرده اند اى بسا شيوه «تكه تكه كردن جهان» در ميان بومى ها با شيوه متداول ميان ما متفاوت باشد. لفظ گاواگايى مى تواند به معناى «مصداق خرگوش بودن» يا «تكه اى گذرا از يك خرگوش» يا «اجزاى از هم جدانشده خرگوش» باشد و هر سه نيز كاملاً با تمايل بومى به گفتن گاواگايى هنگام ديدن خرگوش و رد كردن وجود گاواگايى موقع ديدن يك غيرخرگوش سازگار باشند. كواين با تعميم اين واقعيت و با برهانى كه به دليل پيچيدگى از بيانش صرف نظر مى كنم نتيجه مى گيرد كه معناى گاواگايى(و در حقيقت معناى واژه «خرگوش» خودمان) «نامتعين» است و تنها با رجوع به يك «دستوركار ترجمه» مى توان آن را متعين كرد. اگر معنا و مرجع نامتعين باشند آيا اصلاً مى توان پرسيد بومى از گاواگايى «واقعاً چه مراد مى كند» كواين به صراحت هم رأى با انديشمندانى چون دريدا مى گويد «نه». به نظر وى هيچ «واقعِ امر»ى كه واژه بدان ارجاع دهد وجود ندارد، البته مگر آن كه به دستوركار ترجمه رجوع كنيم. با اين همه دستوركار ترجمه هم صرفاً چيزى پراگماتيك و ابزارى خواهد بود براى همبسته كردن تمايلات گفتارى افراد يك جامعه زبانى با يكديگر، نه ابزارى براى كشف آنچه ديگران «واقعاً مراد مى كنند». شايد اين شكاكيت درباب معنا به نسبى انگارى فرهنگى و در دستان انسان شناسى و فلسفه مد روز فرانسوى به نسبى انگارى اى بنيادى بينجامد، اما كواين به چنين چيزى تن نمى دهد. وى مى گويد منظورش صرفاً اين است كه آنچه ما «معناى تحليلى» عباراتى همچون گاواگايى و خرگوش مى خوانيم نامتعين است. اگر از تحليل دقيق اين عبارت دست بكشيم خواهيم ديد كه عبارت «اجزاء از هم جدانشده خرگوش»، «خرگوش» و «تكه اى گذرا از يك خرگوش» همگى در موقعيت به يك چيز واحد اشاره مى كنند. اينها به عنوان كل هايى تحليل ناشده يا به قول خود كواين تك واژه سان (holophrastical) به يك چيز اشاره مى كنند. اگر اصرار نداشته باشيم كه يك موقعيت را بايد بتوان به نحوى مشخص و معين به اشيا و روابط تجزيه كرد خواهيم ديد كه همگى آنها به يك موقعيت واحد به عنوان نمونه خويش اشاره خواهند كرد. دليلش اين است كه سخنگويان انگليسى زبان در همان موقعيت هاى مفهومى اى كه چند نظر مختلف دارند بر سر يك نظر به توافق مى رسند. به همين صورت اگر قصد بررسى «هستى شناسى» سخنگويان زبان گاواگايى را نداشته باشيم و به همين بسنده كنيم كه ببينيم ايشان در چه موقعيت هاى مفهومى اى بر سر گاواگايى توافق مى كنند خواهيم ديد كه اين موقعيت ها همگى در حقيقت يك موقعيت اند. ادامه دارد
|
|
|
|
|