يكشنبه ۲۴ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۳ رمضان ۱۴۲۹
Sun, Sep 14, 2008
ماجرا
۴۰۲۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
تاريخ
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
سلامت
خانواده
ماجرا
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
آزادى متهم به قتل براى زايمان
[حميده گودرزى ]
عامل حادثه مرگبار سيزدهم فروردين با سپردن وثيقه براى زايمان، آزاد شد.
متهم در حالى به مرخصى رفته كه همچنان علت اصلى مرگ قربانى حادثه در هاله اى از ابهام قرار دارد.
در اين درگيرى مرگبار كه بعدازظهر سيزدهم فروردين امسال در يكى از روستاهاى جنوب تهران رخ داد مأموران كلانترى ۱۷۷ خاورشهر به دنبال اطلاع از نزاع در محل حادثه حضور يافتند. آنها با مشاهده پيكرهاى نيمه جان و خون آلود چند زن و مرد، بلافاصله با كمك مردم و امدادگران شش تن از مجروحان را به بيمارستان انتقال دادند. اما دراين ميان پسر جوانى به نام «محمدرضا» كه همراه خانواده اش براى تفريح آمده بود، بر اثر شدت جراحات روى تخت بيمارستان جان باخت.
بدين ترتيب بازجويى هاى پليسى از شاهدان آغاز و مشخص شد قربانى از سوى زن ۴۵ ساله اى به نام سپيده به قتل رسيده است.
مأموران پس از شناسايى عامل اصلى حادثه مرگبار، بلافاصله به تحقيق پرداختند. او نيز پس از اعتراف گفت: صبح روز حادثه همراه همسر، دختر ، پسر و دو تن از بستگانمان براى گذراندن روز سيزدهم فروردين بيرون آمديم. بعدازظهر همان روز پس از جمع كردن وسايل تصميم داشتيم به خانه برگرديم كه ناگهان دو پسر موتوسيكلت سوار براى دخترم مزاحمت ايجاد كردند. پسرم به رفتارشان اعتراض كرد كه ناگهان يكى از آنها به طرفش حمله ور شد. با اين حال پس از پا در ميانى مردم، ماجرا تمام شد. اما دقايقى بعد، پسر شرور همراه چند موتورسوار ديگر به سراغ ما آمده و دور ماشين ما حلقه زده و به سنگ پرانى پرداختند. چندنفر ديگر هم پسرم را به زور پياده كرده و او را به شدت مورد ضرب و شتم قرار دادند. من هم با مشاهده اين صحنه براى نجات جان پسرم، يك تكه بلوك سيمانى برداشتم ‎/ همان موقع در حالى كه مردم مقتول را به عنوان عامل اصلى ضرب و شتم پسرم معرفى مى كردند با تكه بلوك سيمانى ضربه اى به سرش زدم. اين در حالى بودكه به هيچ عنوان قصد كشتن او را نداشتم. بعد از درگيرى هم تازه فهميدم كه ضارب اصلى پسرم فرد ديگرى است.
بدين ترتيب با اعتراف هاى زن ميانسال ، قاضى حسينى - بازپرس شعبه دوم دادسراى شهرستان رى - او را با صدور قرار قانونى بازداشت كرد.
در حالى كه تحقيقات در اين باره ادامه داشت، كارشناسان پزشكى قانونى در كالبدشكافى جسد مقتول اعلام كردند كه روى بدن وى هيچ آثار و علائم شكستگى ، پارگى و خونريزى وجود ندارد. فقط اطراف گوش چپ مقتول آثار اصابت جسم سخت به چشم مى خورد. براين اساس بازپرس پرونده از كارشناسان پزشكى قانونى خواست به طور دقيق علت اصلى مرگ را اعلام كنند تا در اين باره تصميم گيرى شود.
بازپرس پرونده در حالى كه منتظر نظريه كارشناسان پزشكى قانونى بود، از طريق وكيل مدافع متهم دريافت كه او باردار است و تا زمان زايمانش زمان زيادى باقى نمانده است. بدين ترتيب با تأييد پزشك زندان، بازپرس پرونده متهم را با صدور قرار وثيقه يكصدميليون تومانى آزاد كرد.
مسابقه با مرگ
388692.jpg
[شقايق آرمان ]
پاهايم تا زانو در برف فرو مى رفت و روزهايم تا خرخره درسياهى. مرگ دركبودى چشم هايم قدم مى زد و پاهايم در بوران محو مى شد. درد چون پارچه هاى پيچيده دور زخم هاى تنم تامغزاستخوان مى پيچيد.
وزش بادهاى خشمگين از بارش تگرگ خبر مى داد اما هر چه منتظر مى ماندم «كراك فروش» از راه نمى رسيد ‎/
شاخه هاى بى برگ درختان براى ديدن خورشيد لحظه ها را مى شمردند و انگشت هاى بى جان من آخرين باقى مانده پول ها را ‎/ جنگ سختى بود بين من و خورشيد. من و شاخه ها. جنگى ميان من و تمام روزهاى رفته و شاد. مى دانستم درآن جنگ يا مى بازم يا مى ميرم. بيشه روشنى نمى ديدم نه در دور و نه نزديك. دركوچه پس كوچه هاى يخ بندان سرمى خوردم گاه با صورت، گاه با مغز !
قواعد آن بازى تلخ راخوب يادگرفته بودم. وقتى آخرين باقى مانده هاى پول فروش ماشين، طلاها، مدال ها و تمام دار و ندارم را چون آخرين ذره هاى انسانى در دست مچاله مى كردم سرو كله كراك فروش ها پيدا مى شد. چطورى اش را نپرس كه نمى دانم. خيلى از روزها ساعت ها به انتظار مى ايستادم و دست آخر به جاى مواد؛ گچ و نان خشك و هزارو يك زهرمار ديگر تحويل مى گرفتم. دست هايم به شدت مى لرزيد و قلبم با لرزشى خفيف ازحركت بازمى ايستاد. بيشتر وقت ها پول ها را ازچنگم در مى آوردند و به چنگ درد مى سپردنم. يك بار با يكى ازفروشنده ها درگير شدم. همان موقع رهگذرى با فرياد گفت : «آهاى دختر خانم مواظب چاقوش باش !»
آمدم مهربانى صداى غريبه را باوركنم كه اين خراش هاى بزرگ روى صورتم افتاد ‎/ ابروهاى تراشيده و پيشانى چروك خورده ام را اين طورى نبين ‎/ چشم هايم درگودال وحشت زده ناباورى ها به گودى نشست ‎/
مربى كه بودم فوت و فن غرق نشدن را به شاگردهايم ياد مى دادم اما ياد نگرفتم طورى راه بروم كه در مسيرهموار تلوتلو نخورم ‎/ «همه روزهاى خوب رفته به خير!»
روزهاى قشنگ نوجوانى ام با ورزش گذشت. سن و سالى نداشتم كه مدال پشت مدال روى ديوارهاى اتاقم آويزان كردم. مدال هاى پرغرورى كه بردست داشتم فضاى اتاق را مى شكست. مامان برايم اسپند دود مى كرد تا چشم نخورم. از همان روزى كه اسمم در روزنامه در آمد بابا، مامان و خواهرم «نازى»، «مهندس ناهيد» صدايم مى زدند. نقشه كشى ساختمان را با علاقه مى خواندم. «نيوشا» دخترعمه ام همبازى دوران بچگى هايم بود. ازكودكى هم چشم ديدنم را نداشت، اين را مامان مى گفت. مى گفتم نه مادر، نيوشا بهترين و تنهاترين دوستم است ‎/ من كه رفتم دنبال ورزش، نيوشا هم با عمه و شوهر عمه به يكى از كشورهاى اروپايى رفت تا ادامه تحصيل دهد و زندگى كند.
وقتى دانشجو بودم خيلى وقت ها تلفنى با نيوشا حرف مى زدم ‎/ تصميم داشتند براى مدتى به ايران برگردند ‎/ دنبال دريافت مدرك تحصيلى ام بودم كه نيوشا آمد.
خيلى عوض شده بود. صورت زيبايش زيباتر از قبل به نظر مى آمد اما مى گفت زيادى چاق شده و حوصله خودش را هم ندارد ‎/
بارها گفت به ورزشكار بودنم حسادت مى كند و بايد يك جورى اين موضوع تلافى شود. بعد كلى به اين حرفش مى خنديديم.
از بچگى درگوشم خوانده بودند سيگار بد است. ترياك بد است. هروئين بد است. اعتياد بد است.‎/‎/
در آن روزها وقتى با نيوشا مهمانى مى رفتيم و دخترانى را مى ديدم كه سيگار مى كشند حالم بد مى شد ‎/ مى گفتم نيوشا زودتر بيا ازاين ها فاصله بگيريم آن ها در شأن ما و خانواده هايمان نيستند.
او هم قهقهه هاى بلند سرمى داد.حالا وقتى صداى قهقهه هايش را به ياد مى آورم به ياد سردابه هاى مرگ مى افتم.
نيوشا مى گفت :«خيلى بچه مثبتى اما حيف كه شاد نيستى. توخيلى كم لبخند مى زنى ناهيد. خانواده ات خوب به تو محبت مى كنند اما اين محبت براى توكافى نيست ‎/ به دنبال راهى باش كه چون دختران جوان ديگربا طراوت وهميشه خندان باشى.»
اول زياد به حرف هايش توجهى نشان نمى دادم.كم كم ديدم ماشين ، تلفن همراه، آن همه مدال، طلا، لباس هاى گران و خيلى چيزهاى ديگر دارم اما شاد نيستم ‎/ همه آن چه داشتم درنظرم گنگ و نامفهوم جلوه مى كرد ‎/ جادوشده بودم انگار.
يك روز گرد سفيدى برايم آورد. گفت: اين «كراك» است. نترس و بكش ‎/ خيالت جمع باشد باباى دوستم از اروپا آورده است.» قول داد كه هيچ اعتيادى نمى آورد ‎/ خودش هم كشيد.
اما زمستان هولناك تر و ظالم تر از هميشه از راه رسيد ‎/ كابوس تمام شدن كراك لعنتى ازآن روز به بعد رهايم نكرد ‎/
نيوشا زهر حسادت هايش را ريخت و تمسخر غرورم را تماشا كرد ‎/ بعد هم رفت همان جايى كه بود ‎/ هيچ وقت هم نپرسيد چه بر سرم آمد
از آن روز به بعد تمام رؤياهايم نوك سوزن هاى كراك آلود تاب خورد و خورد و خورد ‎/‎/‎/
بازى در تلخ ترين لحظه هاى بى قاعده شتابان پيش مى رفت وهمه جا «رنگ رخسارم خبر مى داد از اسرار درونم» ‎/
خانم مهندس و قهرمان بودنم رفته رفته رنگ پس داد و شدم يك دخترمعتاد خيابان گرد.
خش خش برخورد دانه هاى برف را روى زمين مى شنيدم صداى بلند و گنگى داشت ‎/ مثل نه گفتن هاى بلندى كه از صاحب كارم و خيلى هاى ديگرشنيدم.
مامان هر روز وقتى خسته از سر كار برمى گشت اتاقم را مرتب مى كرد ‎/ يك روز اما بالاخره فهميد معتاد شدم. دلم برايش سوخت وقتى مدال هايم را جمع كرد.
بيكار و تنها شدم ‎/ كاش هيچ وقت جاى بابا و مامانم نباشى! درتمام لحظه هايى كه بابا، فهميد دختر دسته گلش معتاد كراكى از آب در آمده چرخ زنان به زمين خورد. بابا و مامان گيج بودند و هستند هنوز. نمى دانستند به كدامين جرم ويرانشان كردم.
اولش براى پيدا كردن پول به هررفيق ونارفيقى رو انداختم.
نازى ، خواهر كوچكترم گفت: اگر در خيابان مرا ديدى نيا جلو. سلام نده وگرنه آشوب به پا مى كنم ‎/ يادت باشد براى من مرده اى ‎/ دلم مى خواهد تا ابد ناهيد قهرمان را خواهرم بدانم نه ناهيد كراكى را.
دوست هاى انگشت شماردوران دانشگاه و دبيرستان و شاگردهايم را براى هميشه از دست دادم. مى دانستم شرم دارند مرا دوست خود بدانند.
اما يك نفر ديگر مانده بود: «حامد».
پسرساده دلى كه يك روز اسيرم شد. مى دانست معتادم ‎/ بنابراين به زحمت كار مى كرد و پول موادم را مى داد. با هزار و يك درد سر مواد مى خريد ، كتك مى خورد و روزى چند هزارتومان خرج زهرمارم مى كرد ‎/ اما زمستان تمامى نداشت انگار ‎/ صداى شكسته شدن چيزى مى آمد ، چيزى شبيه انسانيت من ‎/ تا اين كه خانواده حامد هم به موضوع پى بردند. به خانه مان زنگ زدند و نفرين و ناله راه انداختند ‎/ گفتند اگر دخترتان دست ازسر پسرمان برندارد شكايت مى كنيم. ترسيدم ‎/ از شنيدن اسم پليس و شكايت و دادگاه رعشه به جانم مى افتاد.
حامد هم رفت اما نمى دانم بدى هايم را بخشيد يا نه! نفرين مادر حامد چون سوز سرد زمستان تا عمق استخوان هاى زندگى ام را مى سوزاند.
داشتم تمام مى شدم ‎/ صدايم مى لرزيد.گوش هايت را بگيرتا نشنوى چطور ملتمسانه از عابران گدايى مى كردم .با مرگ مسابقه مى دادم انگار. عقب ماندم اما ، به اندازه بيست وهفت سالگى ‎/ به اندازه قشنگ ترين روزهاى زندگى.
چشم هايت را بپوشان. اشك هايم را نبين و باور كن تا قبل از باز شدن پاى مواد به روزگارم «اشك هايم اين قدر دم مشك نبود.»
نفسم داشت بند مى آمد.
بوى تهوع آور خودم تار و پودم را به آتش مى كشيد.
يك روز-همان روز كه برف مى باريد - كنار مرد سيگار فروش تكه پاره روزنامه اى را ديدم ‎/ صفحه اى باز بود ‎/ چشم هايم سوى ديدن نداشت ‎/ جمله را به زحمت خواندم: خداوندا ! نمى دانم در كدامين بيراهه زندگى دست تو را رها كردم اما اين را خوب مى دانم كه اگر ناشكرى ديروزم را امروز فهميدم براى اين است كه دست هاى مرا دوباره گرفتى.
درادامه ازخطرات كراك و شيشه و ‎/‎/.نوشته بودند ‎/ خوشم آمد ‎/ دلم خواست همه بداننداين زهر انسان كش چه بلاها كه بر سر آدم نمى آورد.
به دست هايم نگاه كردم ‎/ درست مثل مرده اى كه تازه از قبر بيرون آمده باشد بى صدا فقط به دست هايم خيره شدم.
دست هايم را به خدا سپردم ‎/ رفتم تا با زمستان خداحافظى كنم.
حالا دست هايم بايد نقشه هاى خوب بكشد. دست هايم بايد دوباره مدال بگيرد. دست هايم را به خدا سپرده ام برايم دعا كن ، دعا ‎/‎/.دعا.‎/.دعا.‎/!
براساس پرونده اى واقعى از
دكترعلى اصغررضايى-كارشناس ترك اعتياد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |