سه شنبه ۲۶ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۵ رمضان ۱۴۲۹
Tue, Sep 16, 2008
ماجرا
۴۰۲۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
اينترنت
خانواده
ماجرا
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
در دادگاه
در دادگاه
مخالفت بچه ها با ازدواج مادر
زن ۵۸ ساله اى كه براى ازدواج با مرد مورد علاقه اش با مخالفت فرزندانش روبه رو شده بود، از آنها به دادگاه شكايت كرد.
چندى قبل زن ميانسالى همراه خواستگار ۶۹ ساله اش به شعبه ۳۸۵ دادگاه خانواده تهران مراجعه كرد و به قاضى «مؤمنى» گفت: پس از مرگ شوهرم سال ها تنهايى كشيدم تا اين كه سرانجام براى رهايى از شرايط سخت و دشوارم تصميم به ازدواج مجدد گرفتم. اما پسرها و دخترم به شدت مخالف هستند. در حالى كه مى دانم در كنار آن مرد كه ۱۱ سال هم از من بزرگتر است و گرمى و سردى روزگار را چشيده، خوشبخت خواهم شد.
وى در ادامه گفت: «محمدتقى»، همسر اولم، معمار ساختمان بود و براى رفاه و آسايش خانواده اش زحمت زيادى كشيد. او يك خانه بزرگ ويلايى و چند قطعه زمين هم در منطقه لواسان خريده بود. در طول عمر كوتاه زندگى مشتركمان به راحتى زندگى كرديم تا اين كه عصر يك روز پائيزى شوهرم هنگام كار، از طبقه هشتم يك ساختمان در حال ساخت سقوط كرد و كشته شد.
بعد از مرگ شوهرم تصميم گرفتم فرزندان مان را به خوبى تربيت كنم تا روح شوهرم هميشه شاد باشد. بنابراين با تمامى سختى ها آنها را سر و سامان دادم. در حال حاضر هم، هر يك صاحب همسر و زندگى مستقل هستند.
سال ها پس از مرگ شوهرم به تنهايى زندگى را پشت سر گذاشتم تا اين كه چند ماه قبل يكى از مغازه داران قديمى اهل محل به من پيشنهاد ازدواج داد. او هم از سال ها قبل به خاطر مشكلات خانوادگى همسرش را طلاق داده و تنها زندگى مى كرد. ابتدا از شنيدن پيشنهادش شوكه شدم. اما وقتى بيشتر فكر كردم به پيشنهادش جواب مثبت دادم. بنابراين موضوع را با دو پسر و دخترم در ميان گذاشتم. اما آنها بى دليل با ازدواج ما مخالفت كردند، حتى براى اين كه مرد مورد علاقه ام را از ازدواج با من منصرف كنند تهديدش كردند. اما من و او تصميم گرفته ايم با هم ازدواج كنيم ولى به خاطر تهديدهاى فرزندانم تأمين جانى نداريم.
پس از احضار فرزندان وى «مليحه» -دختر خانواده - به نمايندگى از برادران اش به قاضى پرونده گفت: ما مخالف ازدواج مادرمان نيستيم. اما متأسفانه او مردى را انتخاب كرده كه از هيچ نظر شايسته مادر و خانواده ما نيست.
حال آن كه مطمئنيم او قصد دارد با اين ترفند، خانه ويلايى چندصدميليونى و اموال و دارايى مادرمان را تصاحب كند. در همين موقع مغازه دارگفت: آقاى قاضى متأسفانه فرزندان كبرى خانم به سختى در اشتباه هستند. چراكه من به هيچ عنوان از نظر مالى احتياجى ندارم. ضمن اين كه صاحب خانه، ماشين و مغازه هستم. صرف نظر از تمام اين مسائل آيا منطقى است كه من در اين سن و سال- به فكر تصاحب مال و اموال و فريب يك زن ميانسال باشم. به خدا من هم از تنهايى خسته شده ام. فقط مى خواهم سال هاى باقيمانده عمر را بدون همدم و مونس به پايان نبرم. اما متأسفانه فرزندان كبرى خانم تصورات كاملاً غلطى دارند.
قاضى دادگاه پس از شنيدن اظهارات دختر خانواده به شاكى پرونده - مادر دختر - گفت: شما براى ازدواج مجدد نياز به حكم دادگاه نداريد. چراكه هر دو مى توانيد درباره سرنوشت و زندگى تان تصميم بگيريد. هيچ كس هم حق دخالت در زندگى شما را ندارد. با اين حال اگر هم كسى شما يا نامزدتان را تهديد كرد، مى توانيد با مراجعه به دادسرا شكايت كنيد. اما بهتر است، قبل از هر اقدام قضايى اين مسئله را در خانواده حل و فصل كنيد تا كدورت ها از بين برود.‎/
جدال دو زن
389046.jpg
[خسرو مبشر ]
زن جوانى كه در غياب همسر خود و به خاطر اصرارهاى مادرش براى طلاق به دادگاه خانواده رفته بود، در جلسه رسيدگى علت اصلى جدايى اجبارى اش را فاش كرد.
قاضى دادگاه نيز پس از افشاى اين راز، مادرزن و مادر شوهر را به خاطر دخالت هاى بى مورد در زندگى زوج جوان مقصر شناخت.
زن و مرد جوان همراه مادرانشان در برابر قاضى شعبه ۳۸۶ دادگاه خانواده نشسته بودند. زن سر به زير انداخته و هر از گاهى قطره هاى اشك از چشمانش مى غلتيد. در اين ميان همسرش به آرامى او را دلدارى مى داد.
قاضى دادگاه ـ به پروانه گفت: من دادخواست طلاق شما را با دقت مطالعه كردم. در پرونده نكات جالبى وجود دارد كه از شما مى خواهم آنها را مطرح كنيد و همچنين درباره علت طلاق از همسرتان هم توضيح دهيد.
پروانه ـ ۳۲ ساله ـ در حالى كه به آرامى از جا مى برخاست به قاضى گفت:
ـ حدود هشت سال پيش با مردى ازدواج كردم كه پس از مدتى متوجه شدم او معتاد و خوشگذران است كه زندگى مشترك برايش معنا و مفهومى ندارد. در آن ايام پدر مرحومم چند بار با او به خاطر بى توجهى به زندگى اش درگير شد. تا اين كه سرانجام طلاقم را از شوهرم گرفت. بعد از آن هم با خود عهد كردم ديگر ازدواج نكنم. تا اين كه دو سال قبل «پوريا» كه خود را مدير يك شركت تجارى معرفى مى كرد به خواستگارى ام آمد، كه به او نيز جواب رد دادم. ولى پس از چند ماه با اصرارهاى شديد مادرم پيشنهاد ازدواجش را پذيرفته و پس از تشريح زندگى گذشته ام و با مهريه ۱۱۰ سكه طلا سر سفره عقد نشسته و پيوند زناشويى بستيم.
با اين حال طبق توافق قبلى براى زندگى به خانه مادر شوهرم «نيره» رفتيم. اما از زمانى كه قدم به آن خانه گذاشتم بدبختى هايم دوباره شروع شد. او و مادرم هر از گاهى در كارها و زندگى من و شوهرم دخالت مى كردند. انگار مأموريت داشتند كه زندگى ما را از هم بپاشند. در حالى كه من و شوهرم به هم علاقه مند بوديم و سعى داشتيم زندگى خوبى بسازيم.
وى در ادامه گفت: همسرم به خاطر موقعيت شغلى اش مجبور بود دائم به خارج سفر كند و من هم با اعتمادى كه به او داشتم مانع كارش نمى شدم. تا اين كه تحريك هاى مادرم شروع شد. او كار را به جايى رساند كه بدون اجازه ام به شركت همسرم مراجعه كرد تا در اين باره تحقيق كند. به همين خاطر با سؤال هاى عجيب و غريبش ذهن همكاران او را بدبين كرد. در حالى كه پوريا اهل هيچ خلاف و برنامه اى نيست حال آن كه در طول سفرهايش هم تلفنى با هم صحبت مى كرديم.
وى در ادامه گفت: حدود شش ماه قبل همسرم براى عقد قراردادى به آلمان رفت. در اين مدت مادرم با حرف هاى خود تحريكم مى كرد و مى گفت، شوهرم در خارج از كشور زن گرفته و براى همين است كه دائم به آنجا مى رود. از سوى ديگر مادرشوهرم نيز مرا در خانه به نوعى زندانى كرده بود و اجازه نمى داد بيرون بروم يا با خانواده ام تماس بگيرم. در اين باره هم چندين بار با پوريا صحبت كردم و از او خواستم با مادرش صحبت كند. اما شوهرم روى ايستادن در مقابل مادرش را نداشت. در نتيجه از اين وضعيت خسته و افسرده شدم تا اين كه يك روز به بهانه بيمارى خانه را ترك كرده و به خانه مادرم رفتم. بعد هم همراه او به دادگاه خانواده آمده و دادخواست طلاق دادم. در حالى كه من با همسرم هيچ مشكلى ندارم و همچنان به او علاقه مندم.
سپس قاضى دادگاه از «اقدس» ـ مادر زن ـ درباره دخالت هايش در زندگى مشترك دختر و دامادش پرسيد كه او هم پاسخ داد: «آقاى قاضى كاشكى دستم مى شكست و دخترم را به اين مرد خوشگذران نمى دادم. او با كارهايش آبروى ما را بين دوستان، آشنايان و همسايه ها برده است.
دخترم يك بار ازدواج ناموفق داشت و نمى خواست بار ديگر عروسى كند. ولى من به زور او را وادار به ازدواج كردم. به خيال اين كه دخترم خوشبخت خواهد شد؛ غافل از اين كه خوشى او دوسال بيشتر طول نكشيد. چون دامادم به بهانه هاى واهى از جمله مأموريت هاى ادارى دائم به خارج سفر مى كند. آخرين سفرش هم دو ماه طول كشيد. در حالى كه من اطمينان دارم در خارج از كشور هم زن گرفته است! از برخوردهاى مادر شوهر دخترم هم بسيار ناراحتم. او با دخالت هاى بى جايش آرامش را از زندگى دخترم گرفته است.
با اين حال وقتى دخترم را به خانه برگرداندم و پوريا از سفر بازگشت اجازه ندادم همديگر را ملاقات كنند.
اما پوريا دست بردار نبود. او دائم با تلفن همراهش براى ما ايجاد مزاحمت مى كرد. يا اين كه براى ديدن همسرش شبانه از ديوار خانه مان بالا مى رفت و با داد و فرياد دخترم را صدا مى كرد بلكه با او حرف بزند.»
در اين هنگام «نيره» مادر پوريا از جا بلند شد و با اعتراض به قاضى گفت: آقاى قاضى همه حرف هاى اين خانم دروغ محض است. او با دخالت هاى بى موردش زندگى را براى پسر و عروسم سياه كرده است. آنها همديگر را دوست دارند، اما اين زن ـ مادر زن ـ اجازه نمى دهد آنها زندگى راحتى داشته باشند.
«پروانه» را مثل دخترم دوست دارم. در غياب شوهرش از او مراقبت مى كردم تا مشكلى برايش پيش نيايد، اما ‎/‎/‎/
نوبت كه به داماد رسيد از جا برخاست و گفت: به خدا هيچگاه قصد آزار و اذيت مادرزنم را نداشته و ندارم. اما از مادرم هم گله دارم كه به خاطر حمايت از من نسبت به خانواده همسرم بدرفتارى مى كند. او به اين گمان كه ممكن است همسرم تحت تأثير حرف هاى خانواده اش در غياب من خانه و كاشانه اش را ترك كند، به او اجازه ملاقات با خانواده اش را نمى داد. حتى بيرون رفتن همسرم را ممنوع كرده بود. البته در اين ميان مادر زنم نيز بى تقصير نيست. او هم وقتى روزها سركار مى رفتم، تلفنى درباره مسائل زندگى مان از همسرم سؤال و جواب مى كرد. در حقيقت او با حرف هاى غيرمنطقى اش همسرم را عليه من تحريك مى كرد تا رفت و آمدهاى مرا تحت نظر داشته باشد. حتى چند بار در غياب من به محل كارم رفت و درباره سفرهايم به خارج از كشور و اين كه آيا در آنجا ازدواج كرده ام يا نه سؤالاتى پرسيده بود.
آقاى قاضى راستش من به «پروانه» علاقه مند هستم و او را دوست دارم. ما با هم هيچ مشكلى نداريم. اما مادرانمان با دخالت هاى بى موردشان زندگى را به كام ما تلخ كرده اند. با اين حال اگر همسرم دادخواست طلاقش را پس بگيرد همين جا به او قول مى دهم كه هرگز براى ادامه زندگى مشترك در خانه مادرم نخواهيم ماند.
در اين هنگام مادرزن و مادرشوهر برافروخته از حرف هاى زوج جوان با عصبانيت جلسه دادگاه را ترك كردند.
قاضى دادگاه پس از شنيدن اظهارات زن و مرد و پس گرفتن دادخواست طلاق از سوى عروس خانم، پرونده را مختومه اعلام كرد. «پوريا» و «پروانه» هم در حالى كه اشك شوق مى ريختند دادگاه را ترك كردند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |