|
نمى خواهم زندانى ها بفهمند چه جنايتى كرده ام !
|
|
|
[فرناز قلعه دار] به عكس دختر جوان كه ميان دستانش بود نگاهى انداختم. لحظاتى بعد بى اختيار نگاهم از روى عكس به سوى چهره سوخته دخترك كشيده شد. باور كردنى نبود اين صورت همان دختر زيبايى است كه تصويرش را در دست دارد. حالا از آن چشم هاى درشت فقط روزنه اى كوچك باقى مانده، آن هم براى گريه كردن. ديدن چهره آمنه ناخودآگاه دل هر بيننده اى را به درد مى آورد، اما وقتى لب به سخن گشود با شنيدن صداى پرقدرت و اميدوارش بشدت تعجب كردم. حرفهايش بوى ايمان و اعتقاد مى داد، روحيه اش قابل تحسين بود و اين كه چنين مصيبتى را تحمل مى كرد نشان از شجاعت و اعتقاد قوى اش داشت. وقتى از آن روز شوم حرف مى زد تمام جزئيات را لحظه به لحظه در ذهنش مرور و بيان مى كرد. انگار نه انگار پنج سال از آن ماجرا گذشته. چنان با هيجان از آن روز سياه زندگى اش ياد مى كرد كه گويى به تازگى چنين زخم بزرگى بر پيكر رنجورش وارد شده است. البته هم كه حق با او بود. چرا كه هر ثانيه اين سالهاى پردرد و رنج برايش همانند سالهاى سخت گذشته بود. مى گفت: تا حالا شده كه ۶ ماه نشسته بخوابيد! اما من به خاطر درد و سوزش شديد برخورد صورتم با رختخواب ۶ ماه تمام، شب و روز يك جا مى نشستم و گاه از فرط خستگى نشسته خوابم مى برد. از آمنه خواستم برايم درباره علت حادثه توضيح دهد. او هم گفت: «دانشجوى رشته كارشناسى الكترونيك بودم. يك روز كه به آزمايشگاه دانشگاه رفته بوديم يكى از پسران همكلاسى برايم مزاحمت ايجاد كرد. با او جر و بحثم شد اما با دخالت استاد و ساير بچه ها ماجرا ختم شد.چند روز پس از آن خانمى به خانه ما تلفن كرد و مرا براى پسرش خواستگارى كرد. مى گفت پسرش همكلاسى من است اما اصلاً چنين كسى را به ياد نياوردم. چند روز بعد وقتى در دانشگاه پرس وجو كردم تازه متوجه شدم آن خانم مادر همان پسر مزاحم بوده است. بنابراين وقتى براى سومين بار مادرش به خانه تلفن زد تا قرار خواستگارى بگذارد به آنها براى چندين بار جواب منفى دادم. اما از فرداى آن روز مزاحمت هاى مجيد- خواستگارم- شروع شد تا اينكه كم كم كارش به تهديد و زور كشيده شد. در خانه، محيط كار و دانشگاه از مزاحمت هاى او آرامش نداشتم. سرانجام يك بار با او صحبت كردم و خواستم تا مرا براى هميشه فراموش كند. به او گفتم به هزار و يك دليل حاضر به ازدواج با او نيستم. اما.// فرداى همان روز كه ماه رمضان هم بود و من با زبان روزه از محل كارم خارج شدم تا هر چه سريعتر به خانه برسم كه آن حادثه دردناك زندگى ام اتفاق افتاد. جلوى پارك محل كارم ناگهان احساس كردم كسى از پشت تعقيبم مى كند و به من نزديك مى شود. لحظه اى ايستادم تا به عقب نگاه كنم همان موقع مجيد را ديدم كه ظرف پلاستيكى قرمزرنگى در دست داشت و در يك چشم بر هم زدن محتويات ظرف را روى صورتم ريخت. آتش گرفتم. چشمانم مى سوخت فقط فرياد مى زدم و از مردم كمك مى خواستم. چند نفر جمع شدند و با عجله مرا به بيمارستان بردند، اما قدرت اسيد آنقدر زياد بود كه همان شب يكى از چشم هايم نابينا شد. پوست صورتم هم از بين رفت. مادرم هنوز پس از ۵ سال لباس هايى كه آن شب به تن داشتم را نگه داشته تا همه ببينند از لباس هايم چه مانده است مجيد مى دانست اسيد يعنى چه ما در آزمايشگاه براى ذوب كردن فلز از اسيد استفاده مى كرديم و در يك لحظه تمام فلز آب مى شد. مگر پوست صورت انسان از چه ساخته شده. معلوم است كه نابود مى شود بهترين پزشكان اروپا روى صورت و چشمانم عمل جراحى كردند اما چه فايده زيبايى ام از دست رفت و چشمانم نابينا شدند. حالا هم در تاريكى و سياهى مطلق فرو رفته ام. با اين حال نمى دانم تاوان چه ماجرايى را پس دادم. تازه اينها فقط بخش اندكى از زجرهايم است. رنج هايى كه در اين سالها كشيده ام خود داستانى جداگانه دارد. هزينه سفرم به اسپانيا، تأمين پول عمل هاى جراحى و اقامت سه ساله در اين كشور هر كدام ماجرايى فراموش نشدنى براى من و خانواده ام دارد. حال آن كه در اين چند سال من به تنهايى نسوختم. بلكه پدر، مادر و خواهرم نيز با من سوختند و نابود شدند. وقتى در كشورى غريب با چشمان نابينا تك و تنها مانده بودم فقط خدا را صدا مى كردم. من در طول ۱۷ عمل جراحى روى چشم هايم قدرت خدا را ديدم. چرا كه بهترين پزشكان دنيا با پيشرفته ترين امكانات پس از دهها عمل حتى نتوانستند برايم يك پلك بسازند. وقتى آنها پس از ساعت ها تلاش حتى يك پلك چشم را به من هديه ندادند با خودم گفتم خدايا تو چه قدرت و عظمتى دارى كه انسان را با اين ظرافت و دقت آفريدى. من ۲۵ سال دنيا را ديده بودم، رنگ ها و زيبايى هايش.اما حالا ۵ سال است حتى ذره اى نور به چشمم راه پيدا نكرده. شبانه روز را گم كرده ام. من كه دخترى مستقل بودم حالا براى انجام ساده ترين كارهاى روزمره ام محتاج كمك مادر، پدر و خواهرم هستم. اينها برايم دردآورتر است. عذاب سوختگى صورتم را فراموش كردم اما زجرهاى روحى ام تا آخر عمر با من خواهد بود. به نظر شما بايد با كسى كه چنين بلايى سر من و خانواده ام آورده چه كرد من كه نه او را فريب داده و نه وعده ازدواج و اميدوارى داده بودم. بنابراين اميدوارم كسى كه چنين بلايى سرم آورد قصاص شود. چرا كه تاوان گناه او سنگين است. به نظرم اعدام براى چنين فردى مجازات كمى است. پس بايد قصاص شود تا مثل من زجر بكشد. گفت وگو با پسر اسيدپاش عصبى و ناآرام به نظر مى رسيد. دستبند آهنى زندان بر دستانش گره خورده بود. چشمانش كه به آمنه افتاد ناخودآگاه صورتش را برگرداند و آه عميقى كشيد. گويى از فاجعه اى كه با دستان خود رقم زده بود به خوبى خبر داشت. اما انگار باورش نمى شد كه تصميم بچه گانه اش اينگونه زندگى دخترى را به نابودى كشانده است. وقتى از او عكس مى گرفتم با لحنى پرخاشگرانه فرياد زد: «عكس نگير».// و ناگهان به گريه افتاد و گفت: اگر عكسم را در روزنامه بيندازيد مرا مى كشند. در زندان اگر بفهمند من چه جنايتى كرده ام زندانى هاى ديگر اذيتم مى كنند و نابود مى شوم. چرا اين كار را كردى مى خواستم با اين كار به آمنه برسم. فكر مى كردم با اين روش او همسرم مى شود. شنيدم مادرت در اين ماجرا بى تقصير نبوده و تو را نسبت به آمنه تحريك كرده است. پسر با شنيدن اين جمله به هق هق افتاد و فرياد زد: نه، دروغ است مادرم گناهى نداشت. او به من گفت اين دختر به درد ما نمى خورد. به من گفت تو هنوز بچه اى وقت زن گرفتنت نيست. اما من قبول نكردم و حرفهايشان را جدى نگرفتم. پدر و مادرم خيلى برايم زحمت كشيدند، فرش زيرپايشان را فروختند تا من به دانشگاه بروم و درس بخوانم شايد آدم شوم، اما نشدم! هميشه آنها را اذيت كردم. با رفتار بچه گانه ام همه را نابود كردم. مرا بكشيد، اعدامم كنيد تا راحت شوم. اما خواهش مى كنم قصاص نكنيد. فقط همين! وضعيت در زندان چگونه است خيلى بد، هر لحظه اش برايم مثل هزار سال عذاب آور مى گذرد. مطمئنم بدتر از اين هم مى شود. چون اگر زندانى ها بفهمند من چه جنايتى كرده ام راحتم نمى گذارند. تا امروز به كسى نگفته بودم چه كار كرده ام.
|