|
نور، صدا، حركت: به ياد ماندنى ها!
آن كمدى هاى محبوب
[يزدان سلحشور ] ۱- حيف شد كه كمدى «برادران ماركس» دنباله اى نداشت و در خود تمام شد. كمدى آنان، متأثر از تاريك انديشى طنزآميز نويسندگان شرق اروپا، متولد شد و در نهايت، آيينه تمام نماى بلبشوى قرن بيستم شد. آنان با شگردهاى ساده اما كارآمد، بيهودگى جهان معاصرشان را بازگو كردند. همانطور كه مى دانيد آنها سه تن بودند كه يكى شان در فيلم ها، اصلاً حرف نمى زد يعنى نقش آدمى را داشت كه قادر به حرف زدن نبود. در يكى از سكانس هاى درخشانشان، آنان خودشان را جاى سه فضانورد روسى جا زدند و برادرى كه نمى توانست حرف بزند پشت تريبون قرار گرفت. خب! چه مى شود كرد بايد كارى مى كرد وچون همه سخنرانان، قبل از حرف زدن، از ليوان آب بغل ميكروفون مى نوشند، او هم شروع كرد به نوشيدن. هر بار كه ليوان را به دهان مى برد حاضران كف مى زدند و كل سخنرانى او، صرف نوشيدن آب شد. واقعيت امر اين بود كه مردم، اصلاً دنبال خاطرات فضانوردهاى روسى نبودند فقط مى خواستند عكس بگيرند و تشويق كنند. فقط همين! ۲- مردم نسبت به يك كمدين چه نظرى دارند اغلب همه ما فكر مى كنيم كه همه زندگى آنان غرق در خنده و شادى است و هر حرفى كه مى زنند براى خنداندن ماست. جرى لوييز در يكى از همين فيلم ها، در نقش كمدين مشهورى ظاهر مى شود كه خبرنگارها دوره اش كرده اند و دائم سؤال مى كنند كه چرا غمگين است و او هم معصومانه جواب مى دهد براى مرگ عمه اش! صداى خنده خبرنگارها فضا را پر مى كند. جرى مظلومانه مى گويد: «اما راستش را گفتم. من واقعاً دوستش داشتم!» و خبرنگارها شروع مى كنند به كف زدن و روى دست بلندش مى كنند! اين سكانس، بارها در فيلم هاى مختلف، مورد تقليد قرار گرفته [در فيلم هاى خنده دار ايرانى هم به كرات] و احتمالاً شما، نمونه هاى دست دوم را بيشتر ديده باشيد تا نسخه اصلى را با حضور جرى لوييز. ۳- در سكانسى از هجويه اى كه بر «دزد دريايى سياهپوش» [با بازى اروين فلين] ساخته شد باب هوپ وارد يك كافه قرن هجدهمى مى شود كه پر از آدم هاى خطرناك است و خطرناك ترين آدم، كاپيتان يك كشتى دزدان دريايى است كه به باب هوپ توصيه مى شود به او نزديك نشود. باب هوپ مى پرسد: «يعنى يارو چقدر خطرناك است » و قبل از اينكه جوابى بشنود، در كافه باز مى شود و ملوانى با ظاهر آشفته وارد كافه مى شود اما قبل از اينكه از بغل كاپيتان رد شود با گلوله طپانچه سر پر او كشته مى شود. باب هوپ مى گويد: «بله! جوابم را گرفتم!» اما طرف مقابل اضافه مى كند: «كاپيتان الكى به كسى شليك نمى كند. دليل داشت!» هوپ دليل را مى پرسد. طرف مى گويد: «آن يارو پايش را روى سايه كاپيتان گذاشته بود!» وودى آلن يك بار گفته بود: «اگر در يك جزيره بى سكنه در اقيانوس آرام گير افتاده بودم و به من مى گفتند از همه دارايى هاى دنيا، چه مى خواهى من مجموعه فيلم هاى باب هوپ را انتخاب مى كردم تا مثل رابينسون كروزئه، كارم نشود نگاه كردن به دريا و جنگل و عمر را تلف كردن!» ۴- در سكانسى از «عشق و مرگ» ساخته وودى آلن [كه هجويه اى است بررمان «جنگ و صلح» و بازسازى مشهور سينمايى اش]، ما شاهد جبهه جنگ ميان روس ها و فرانسوى ها هستيم. روس ها عليه ناپلئون مى جنگند. در رمان، اين صحنه موبه مو وجود دارد فقط وودى آلن ديالوگ هاى فرمانده روس ها را عوض كرده است. در رمان، فرمانده روس درباره مليت و كشور و افتخار و تزار حرف مى زند اما در فيلم آلن، فرمانده مى گويد: «آيا شما مى خواهيد لباس هاى فرانسوى تن تان كنيد » افراد داد مى زنند: «نه!» فرمانده مى گويد: «آيا شما مى خواهيد غذاى روسى را با سس فرانسوى بخوريد » افراد داد مى زنند: «نه!» بعدش فرمانده فرمان مى دهد: «پس پيش به سوى افتخار و سربلندى!» افراد، حمله مى كنند!
|