|
به مناسبت فرارسيدن شهادت مولاى متقيان على عليه السلام
نورى كه سينه شب را شكافت
|
|
|
[سيدجمال حيدرى ] شب است و ظلمت!در آسمان نقره فام كوفه ستاره اى مى درخشد. لكه اى ابر از دور مى خزد و نزديك مى شود. كوفه در سكوتى شبانه فرو خفته است. تنها از محله «بنى كنده» پارس چند سگ پوست سياه شب را مى خراشند. در آن سو در خانه ام كلثوم نورى سينه شب را شكافته است. على به آهنگ مسجد برخاسته، چون به صحن خانه مى رسد مرغابيان پيش روى او در مى آيند؛ پرمى زنند و غوغا دارند. لكه ابر به ستاره نزديك و نزديكتر مى شود. سايه لرزان او در كوچه هاى كوفه به پيش مى رود. يكه و تنها نيست؛ با اويم؛ همراه با اضطرابش، نگاهش سرگردان، قلبش لبريز از تپش؛ مى ايستد. يك دل نيست بر آن است بازگردد. مى گويم: «هان تو را چه مى شود.// درنگ از براى چه » پاسخى ندارد ، برآن است بازگردد و كار را به وقتى ديگر واگذارد. او را به ياد هم پيمانانش مى افكنم؛ «برك بن عبدالله تميمى» كه كشتن معاويه را بر عهده گرفته است و نخواهم گذاشت چنين شود چرا كه بوزينه بازى چون معاويه لياقت كشته شدن با ضربت شمشير را ندارد و «عمرو بن بكر تيمى» كه از براى كشتن عمرو عاص راهى شده است. كارگر نمى افتد. همچنان دو دل است. درهم هايى كه از براى زهرآگين نمودن شمشيرش داده؛ آنها را در مقابل ديدگانش مى آرايم؛ زراندود و درخشان. خواهند گفت: «پسر ملجم ابلهى بيش نيست، شمشير بر كف مهيا.// اما ترديد به خود راه داد و بازگشته.» عاجزانه مى گويد: «خدايت لعنت كند، خاموش./.» خاموش مى شود، كمى درنگ، سر بر مى گرداند؛ نگاهى به تاريكى راهى كه آمده و نگاهى به مسجد كه در پيش است افكنده، آنگاه به سوى مسجد، گام برمى دارد. در دستانش ارتعاش خفيفى جان گرفته و درونش غوغايى. رقيبم كه تقلا دارد: «شرم نمى كنى او از نخستين هاشميان است؛ از پدر و مادر هاشمى است / او كسى است كه از براى مادرش ديوار كعبه شكافت و راه گشود تا فاطمه بنت اسد در آن مأمن، فارغ شود.// اى سياه دل، او على است زاده كعبه، خانه خدا.» سر در گم و پريشان همچنان صداى رقيب را مى شنود و پاسخش مى دهد: «تو ديگر چه مى گويى مگر شاهد پذيرش خفت بار حكميت نبودى » رقيبم بر آشفته بانگ برمى آورد: «اى نانجيب مگر نه اينكه تو و آن به خطا رفتگان، گردن نهاديد و رضا داديد و آن ابرمرد را مجبور به پذيرش نموديد./.» به مسجد مى رسد. تاريكى كم جان شده؛ نور قوت مى گيرد. به سوى تاريكى باز مى گردد. ـ به خاطر تُرهات اين نفس ضعيفه، درنگ مى كنى.// مگر نه اين است كه او ذلت تو مى طلبد و من عزت تو! داخل شو درنگ جايز نيست؛ به پيمان خود.// به عهد خود.// پيمان شكنى از شيرمردى چون تو خطاست». سر ميان دست ها مى گيرد و مى فشارد چهره در هم و انديشه پريشان. ـ اى بدانديش بدكردار، او على است نامش اشتقاق از نام خداى يافته، او ابرمردى است كه جهادش در راه خدا افزونتر از تمامى مردم در غزوات پيامبر است. اى تيره بخت او على است داماد پيمبر، ضربتش در ميدان جنگ از عبادت جن و انس والاتر ياد شده./.» اگر رقيبم چنين ادامه دهد؛ بى شك اين ضعيف مرد، اراده از كف داده، از تصميمش منصرف مى شود و راه آمده را باز خواهد گشت. دست به كار مى شوم. مى دانى هم اكنون «برك بن عبدالله» بر معاويه دست يافته و «عمرو بن بكر» نيز عمرو عاص را از پاى در آورده است؛ آنگاه تو چنين ذليل در اين مكان مانده اى؛ پس دليرمرديت چه شد برمى خيزد و با گام هاى لرزان و كم جان وارد مسجد مى شود. قلبش آهنگ شتابنده اى مى گيرد در گوشه اى مى آسايد و با خود و اضطرابش كه هر لحظه حجم مى گيرد؛ تنها مى شود. او را خواب مى كنم شايد تا آمدن على، از شر رقيبم آسوده گردد. چشمان سرخ رنگش اندك اندك به گرمى پلك ها رضا مى دهند و او در اعماق خواب فرو مى رود. جسمش در شور و التهاب است «قطام» را مى آرايم در مقابل ديدگانش؛ نيكو روى و مشكين موى: اى سعيد مرد، اين زيبا روى از آن توست، مى بينى چه لعبتى است منتظر توست افسوس كه غمگين است و افسرده / تو با كشتن على قلب مجروحش را شفا مى دهى و زخم كشته شدن برادران و پدرش را مرهم مى شوى و عيش خود را با او مهيا خواهى كرد. خلوت كوچه ها با طنين گام هاى على مى شكند. نگاه مى كنم به رخسار شريف ترين مرد تاريخ بشر؛ گندمگون، ميانه بالا، بازوان ستبر و پيچيده با محاسنى انبوه؛ اگر چه بيش از شصت و اندى بهار از عمرش گذشته اما همچنان قوى بنيه و پيل افكن مانده است. به مسجد رسيده؛ وارد مى شود. سلام مى دهد و جواب ها مى شنود. از طنين صدايش به لرزه مى افتم تاب نگاهش را ندارم نگاه از او برمى گيرم. به سويم مى آيد به سوى من و خفته. ابوتراب است تراب دشمن آتش است و خفه مى كند آتش را، كمى دور مى شوم تا او خفته را از قطام و عالَم من ساخته، خارج كند. خفته با ديدن رخسار على، ترس بر وجودش هجوم مى آورد به ياريش مى روم قبل از اينكه قالب تهى كند. - چه شده، از براى چه ترسيدى ترس براى همچون تويى پسر ملجم شير دلى چون تو.// مگر نديدى تبسم بر لب داشت، از تو ترسيده، به خود ترس راه مده. - خاموش! رقيبم مجال مى يابد و نهيب مى زند: «به وسوسه هاى اين رانده شده گوش مده مگذار نفرين و لعن ابدى برايت به جاى ماند.// او على است فاتح خيبر، كرار و فرار، غالب كل غالب، او حيدر است اول امام و خليفه مسلمين./.» - خليفه مسلمين اگر خليفه و امام بود كه كار مسلمين را به فاسدى چون معاويه وا نمى نهاد مگر نديدى .// حال با كشتنش، كارى بزرگ در حق مسلمين خواهم كرد. -اى ابله او كسى است كه از مرگ باك ندارد و باكش نيست كه خود به سوى مرگ رود يا مرگ به نزد او آيد. با تمام توان بدانسان كه برقابيل راه يافته بودم؛ نفوذ مى كنم: «دليرمرد، شيرمرد، اى آهنين اراده، كار را تمام كن، دليرمردى ات را به اثبات رسان و قلب مجروح قطام را.// عهدى كه بسته اى و./.». برمى خيزد، در التهابى بى مهار و سركش، شمشير زهرآلودش را از نهان گاه به درآورده بالا مى برد. رقيبم بانگ مى زند: «اى ملعون! مادرت به عزايت بنشيند، اى پسر يهوديه، چه مى كنى !» - نامت تا ابد جاودان خواهد ماند و سراسر خوشى و عيش تو را خواهد بود آن هم در كنار ماهرويى چون.// شمشير بركشيده؛ پيش مى رود. على در سجده مى گويد: «پاك و منزه است خداى بلند مرتبه ام./.» لكه ابر بر ستاره قرار مى گيرد و نور ستاره محو مى شود. ناگهان شمشير صفير مى كشد، دل آسمان مى شكافت و برق شمشير مرا ترسانده؛ عقب مى كشم و فرود مى آيد؛ فرق على و خون؛ با فرق شكافته سر بر مى دارد به آسمان: «به خداى كعبه سوگند؛ رستگار شدم.» صدا به عرش مى رسد، عرشيان بى تاب مى شوند، بارى ديگر از كرده اولاد آدم به وجد آمده مى گريزم.
|