شنبه ۳۰ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۹ رمضان ۱۴۲۹
Sat, Sep 20, 2008
مناسبت
۴۰۳۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
زنگ اول
اوقات شرعى
مناسبت
به مناسبت فرارسيدن
شهادت مولاى متقيان على عليه السلام
سروده اى براى انسان
[عليرضاهمتى ]
قرن هاست كه شب ها و سياهى ها ديگر بعدى و ساحتى ندارند! همه تخت اند، مسطح اند و همه يكسان اند! گويى كه از سقف آسمان به زير آمده اند و بر بستر ناجور و ناهموار زمين چسبيده اند و زمين را و زمان را و تاريخ را و انسان را چنان به سياهى و بندگى كشانده اند كه هيچ كس را و هيچ چيز را نمى توان باز شناخت. حتى كلمات نيز زلالى و صداقت و شفافيت و برندگى خود را از دست داده و دست يارى رسانى و كمك دهى به اين سياهى ها و ظلمت ها سپرده و الواح و تصاويرى را كه روايتگر زمان و انسان و تاريخ اند شسته و محو نموده است.
شبى كه خداوند زيباترين و عاشقانه ترين غزل هايش را، پرجاذبه ترين و جادويى ترين كلماتش را بر انسان فرومى بارد! غزل ها و كلماتى كه نزولشان ديوارها، غرفه ها و شبستان هاى به شب پناه برده را فرو مى ريزند! و فرشتگان با صداى ريزش باران رحمت الهى زيباترين و دلكش ترين سرودهايشان را در ستايش اين شب سر مى دهند! اكنون شب قدر است، شب ارزش ها، شب سرنوشت و تقدير انسانى نو، شب باريدن حكمت از آسمان، شب فرود آمدن آيات خداوندى، شبى كه معشوق خود شخصاً دست اندركار تحول و دگرگونى است، شبى كه خداوند تمامى نعمات، تمامى آفرينندگى و آفرينشگرى خويش را بر تمامى بندگان صالح و مؤمنش فرومى ريزد ‎/ شب بازانديشى كتاب آسمانى، شب آشتى دادن عمل و انديشه، شبى كه سرنوشت انسان تنها به دستان خودش مشخص و معين مى گردد، شب پوست انداختن انسان و هستى، شب تغيير جهت از گناه به روح الهى و آغاز فردايى كه تاريخى نو را بنياد مى كند.
شب هايى كه يكبار ديگر روح خداوندى در كالبد مرده و بيجان و فرسوده انسان و تاريخ و ملت و نسلى دميده مى شود! شبى كه از هزاران سال و ماه برتر و والاتر است، شب به هوش آمدن و چشم گشودن شب بيدارى. در آن شب ديوارهاى شب زده هستى با نزول و بارش باران فروخواهند ريخت ‎/ آن شب سكوت و سكون مفهوم خويش را از دست خواهد داد ‎/ هرچه هست فرياد است. در آن حال صداى فروريختن ديوارهاى وجودت را نيز به خوبى خواهى شنيد! و هر آنچه را كه تا به آن ساعت جمع كرده اى ، هر آنچه را كه به كار نمى آمده و نمى آيد! هر آنچه را كه تو را به او (خداوند) وصل نمى كند! با حضور جبرئيل كه حامل پيام خداوندى است فرو خواهد ريخت! خواهد شكست! تكه تكه خواهد شد و بعد به ناگاه و بى درنگ همه جا و همه چيز را آرامشى لطيف و پرشكوه فراخواهد گرفت ‎/ هستى در چشمان تو زلال خواهد شد! و به چشم دل اين زلالى و پاكى را به وضوح خواهى ديد كه نه حتى در آن لحظه و در آن حال با چشم سر نيز مى توانى ببينى.
شبى كه حضور زلال و پاك و روشن او را به ديواره هاى وجودت احساس خواهى كرد، وجودت سرشار از انگيزه و كشمكش هاى متعالى مى گردد. يك تولد ، يك زايش هرچند دردناك و رنج آور، هرچند سنگين و دلهره آور اما باشكوه و والا و پر از غوغا و هيجان هايى كه تمامى هستى و وجودت را دربر مى گيرد و تسخير مى كند ، دنيا در چشمان و نگاهت دنيايى ديگر و زندگى و حيات نيز برايت فرم و شكل تازه اى خواهد يافت. همه شب ها از آن پس، همه زشت و سرد و بى معنى و ساختگى است ، در طول سال و عمر يك انسان هيچ شبى به اندازه آن شب زيبا، شگفت آور و اهورايى نيست ، نه تنها زيبايى اش كه فضايلش كه معنويتش كه روحانيتش، نه اين كه ذهنى كه عينى و كاملاً محسوس و قابل لمس، نه آسمانى كه زمينى ، نه بر خاك كه بر گونه هستى و بر پيشانى بلند انسانى متجلى مى گردد. حضور ستارگان با بارقه هاى سپيدشان، كه به يكباره از پشت بلندترين قله هاى هستى فرود آمده اند حكايت از زيبايى، شكوه، عظمت و جلال سپيده دمى خدايى را مى كنند تا به هستى و جامعه و محيط و وجود انسانى شكوه و قداستى بخشند كه به زحمت مى توان از چنگالشان و جاذبه هاى جادويى شان رها شد. تو در اين سپيده دم خدايى گم مى شوى، پيدا مى شوى، هيچ مى شوى و باز پيدا مى شوى و باز هيچ مى شوى و باز.‎/‎/ و اين حكايت همچنان تا سپيده دم ادامه خواهد داشت تا بخت با كدامين باشد. چشمت روحى مى شود كه تمام فاصله ها را پر مى كند! فاصله ميان خاك و خدا را! اينجا و آنجا را! دور و نزديك را! نگاهت و ديدنت و احساست. همه حالات و همه خيالات و همه خواست ها، قضاوت ها و آرزوها و تلقى هايت همه رنگ ديگرى و بعد ديگرى و شكل ديگرى مى گيرند در روحت در چشمت در تناقض ها و فاصله ها مغايرت و تشخص ها و حد و مرزها همه در يك وحدت عام و يك جنس متعالى و شگفت مطلق و مجرد تجلى مى كنند. حال ديگر تنها نيستى ، خالى نيستى ، كف و آماس كرده نيستى ، بيمار نيستى ، سرگردان و بلاتكليف نيستى ، وجودى شده اى پر، ارتباط يافته اى، هزاران چشمه در وجود و درونت جوش مى زند و جويبارهاى پنهان و غيب و اقيانوس هاى ناپيدا و پنهانى كه در هستى ات جارى است ، روحت را ايمان و عشق ات را اخلاص و معرفتت را حكمت و دوست داشتن ات را سيراب مى كند ‎/ احساس مى كنى كه دارى پر مى شوى ، لبريز مى شوى ، وجودت و هستى ات و حكمتت و ايمانت و اخلاص و معرفتت باران رحمتى خواهد شد كه بر روى مردم جامعه ات و تاريخ ات سرازير مى شود.
اكنون شب قدر است و تو با تمامى هستى و وجودت در آن به سر مى برى و از آن پس همه شب ها براى تو شب قدر خواهد بود. بارش هميشگى باران رحمت حضور دائمى فرشتگان و ديدار افق هاى وجودى خويش و ملاقات هميشگى جبرئيل پيام آور؛ حال حضور خود را و حضور آن روح بزرگ مطلق و متعالى را به خوبى حس خواهى كرد ‎/ غرق در شور و شوق و اشتياق و لذت و سرخوشى پاك و بلند خواهى شد. لحظاتى ناب، بكر و كمياب در دلت چيزى تازه آشنا و جذبه حضور كسى و يا چيزى موج خواهد زد.تنها شبى خواهد بود كه هستى، معبد و عبادتگاه همه عاشقان خواهد بود و مى توان در آن نماز عشق خواند. معبدى كه فاصله بين آسمان و زمين، اينجا و آنجا، متناهى و نامتناهى، دنيا و آخرت و.‎/‎/ از ميان مى رود! يكى مى شوند! و اصلاً يكى هستند! و معنى مى يابند!
و تو چه مى دانى كه شب قدر چيست شبى كه ارزش آن از هزاران شب و ماه والاتر و متعالى تر است. با والاترين و مقدس ترين احساس ها يكى مى شود در هم مى آميزد و از عالى ترين و خارق العاده ترين و آسمانى ترين چيزها، رنگ ها، آتش ها و روشنايى ها حالت ها و نيازها، دردها و عشق ها ، دوستى ها و آشنايى ها ، پيوندها و احساس ها ، خط ها و تصويرها، ايثارها و ايمان ها ‎/‎/‎/ اصلاً دنياى ديگرى است ، فضاى ديگرى است، احساس ديگرى است. اينك صداى شست وشوى اندام خويش را در سكوت صبحگاهان به بانگ عشق مى شنوى و تو همچون پرستويى شاد از هجرت شبانه خويش بازمى گردى و فرشتگان از بالاى سر تو در گذرند و بر تو به حرمت و طاعت سلامى دوباره خواهند داد. چشمانت را نوازش مى دهى و چشم در چشم افق به انتظار سرزدن طلوع و فجرى تازه مى مانى: سلام هى حتى مطلع الفجر.
به مناسبت فرارسيدن
شهادت مولاى متقيان على عليه السلام
نورى كه سينه شب را شكافت
389580.jpg
[سيدجمال حيدرى ]
شب است و ظلمت!در آسمان نقره فام كوفه ستاره اى مى درخشد. لكه اى ابر از دور مى خزد و نزديك مى شود. كوفه در سكوتى شبانه فرو خفته است. تنها از محله «بنى كنده» پارس چند سگ پوست سياه شب را مى خراشند. در آن سو در خانه ام كلثوم نورى سينه شب را شكافته است. على به آهنگ مسجد برخاسته، چون به صحن خانه مى رسد مرغابيان پيش روى او در مى آيند؛ پرمى زنند و غوغا دارند. لكه ابر به ستاره نزديك و نزديكتر مى شود. سايه لرزان او در كوچه هاى كوفه به پيش مى رود. يكه و تنها نيست؛ با اويم؛ همراه با اضطرابش، نگاهش سرگردان، قلبش لبريز از تپش؛ مى ايستد. يك دل نيست بر آن است بازگردد. مى گويم: «هان تو را چه مى شود.‎/‎/ درنگ از براى چه » پاسخى ندارد ، برآن است بازگردد و كار را به وقتى ديگر واگذارد. او را به ياد هم پيمانانش مى افكنم؛ «برك بن عبدالله تميمى» كه كشتن معاويه را بر عهده گرفته است و نخواهم گذاشت چنين شود چرا كه بوزينه بازى چون معاويه لياقت كشته شدن با ضربت شمشير را ندارد و «عمرو بن بكر تيمى» كه از براى كشتن عمرو عاص راهى شده است. كارگر نمى افتد. همچنان دو دل است. درهم هايى كه از براى زهرآگين نمودن شمشيرش داده؛ آنها را در مقابل ديدگانش مى آرايم؛ زراندود و درخشان. خواهند گفت: «پسر ملجم ابلهى بيش نيست، شمشير بر كف مهيا.‎/‎/ اما ترديد به خود راه داد و بازگشته.» عاجزانه مى گويد: «خدايت لعنت كند، خاموش.‎/.»
خاموش مى شود، كمى درنگ، سر بر مى گرداند؛ نگاهى به تاريكى راهى كه آمده و نگاهى به مسجد كه در پيش است افكنده، آنگاه به سوى مسجد، گام برمى دارد. در دستانش ارتعاش خفيفى جان گرفته و درونش غوغايى. رقيبم كه تقلا دارد: «شرم نمى كنى او از نخستين هاشميان است؛ از پدر و مادر هاشمى است ‎/ او كسى است كه از براى مادرش ديوار كعبه شكافت و راه گشود تا فاطمه بنت اسد در آن مأمن، فارغ شود.‎/‎/ اى سياه دل، او على است زاده كعبه، خانه خدا.» سر در گم و پريشان همچنان صداى رقيب را مى شنود و پاسخش مى دهد: «تو ديگر چه مى گويى مگر شاهد پذيرش خفت بار حكميت نبودى » رقيبم بر آشفته بانگ برمى آورد: «اى نانجيب مگر نه اينكه تو و آن به خطا رفتگان، گردن نهاديد و رضا داديد و آن ابرمرد را مجبور به پذيرش نموديد.‎/.»
به مسجد مى رسد. تاريكى كم جان شده؛ نور قوت مى گيرد. به سوى تاريكى باز مى گردد. ـ به خاطر تُرهات اين نفس ضعيفه، درنگ مى كنى.‎/‎/ مگر نه اين است كه او ذلت تو مى طلبد و من عزت تو! داخل شو درنگ جايز نيست؛ به پيمان خود.‎/‎/ به عهد خود.‎/‎/ پيمان شكنى از شيرمردى چون تو خطاست». سر ميان دست ها مى گيرد و مى فشارد چهره در هم و انديشه پريشان.
ـ اى بدانديش بدكردار، او على است نامش اشتقاق از نام خداى يافته، او ابرمردى است كه جهادش در راه خدا افزونتر از تمامى مردم در غزوات پيامبر است. اى تيره بخت او على است داماد پيمبر، ضربتش در ميدان جنگ از عبادت جن و انس والاتر ياد شده.‎/.» اگر رقيبم چنين ادامه دهد؛ بى شك اين ضعيف مرد، اراده از كف داده، از تصميمش منصرف مى شود و راه آمده را باز خواهد گشت. دست به كار مى شوم. مى دانى هم اكنون «برك بن عبدالله» بر معاويه دست يافته و «عمرو بن بكر» نيز عمرو عاص را از پاى در آورده است؛ آنگاه تو چنين ذليل در اين مكان مانده اى؛ پس دليرمرديت چه شد برمى خيزد و با گام هاى لرزان و كم جان وارد مسجد مى شود. قلبش آهنگ شتابنده اى مى گيرد در گوشه اى مى آسايد و با خود و اضطرابش كه هر لحظه حجم مى گيرد؛ تنها مى شود. او را خواب مى كنم شايد تا آمدن على، از شر رقيبم آسوده گردد. چشمان سرخ رنگش اندك اندك به گرمى پلك ها رضا مى دهند و او در اعماق خواب فرو مى رود. جسمش در شور و التهاب است «قطام» را مى آرايم در مقابل ديدگانش؛ نيكو روى و مشكين موى: اى سعيد مرد، اين زيبا روى از آن توست، مى بينى چه لعبتى است منتظر توست افسوس كه غمگين است و افسرده ‎/ تو با كشتن على قلب مجروحش را شفا مى دهى و زخم كشته شدن برادران و پدرش را مرهم مى شوى و عيش خود را با او مهيا خواهى كرد.
خلوت كوچه ها با طنين گام هاى على مى شكند. نگاه مى كنم به رخسار شريف ترين مرد تاريخ بشر؛ گندمگون، ميانه بالا، بازوان ستبر و پيچيده با محاسنى انبوه؛ اگر چه بيش از شصت و اندى بهار از عمرش گذشته اما همچنان قوى بنيه و پيل افكن مانده است. به مسجد رسيده؛ وارد مى شود. سلام مى دهد و جواب ها مى شنود. از طنين صدايش به لرزه مى افتم تاب نگاهش را ندارم نگاه از او برمى گيرم. به سويم مى آيد به سوى من و خفته. ابوتراب است تراب دشمن آتش است و خفه مى كند آتش را، كمى دور مى شوم تا او خفته را از قطام و عالَم من ساخته، خارج كند. خفته با ديدن رخسار على، ترس بر وجودش هجوم مى آورد به ياريش مى روم قبل از اينكه قالب تهى كند. - چه شده، از براى چه ترسيدى ترس براى همچون تويى پسر ملجم شير دلى چون تو.‎/‎/ مگر نديدى تبسم بر لب داشت، از تو ترسيده، به خود ترس راه مده.
- خاموش!
رقيبم مجال مى يابد و نهيب مى زند: «به وسوسه هاى اين رانده شده گوش مده مگذار نفرين و لعن ابدى برايت به جاى ماند.‎/‎/ او على است فاتح خيبر، كرار و فرار، غالب كل غالب، او حيدر است اول امام و خليفه مسلمين.‎/.»
- خليفه مسلمين اگر خليفه و امام بود كه كار مسلمين را به فاسدى چون معاويه وا نمى نهاد مگر نديدى .‎/‎/ حال با كشتنش، كارى بزرگ در حق مسلمين خواهم كرد.
-اى ابله او كسى است كه از مرگ باك ندارد و باكش نيست كه خود به سوى مرگ رود يا مرگ به نزد او آيد. با تمام توان بدانسان كه برقابيل راه يافته بودم؛ نفوذ مى كنم: «دليرمرد، شيرمرد، اى آهنين اراده، كار را تمام كن، دليرمردى ات را به اثبات رسان و قلب مجروح قطام را.‎/‎/ عهدى كه بسته اى و.‎/.». برمى خيزد، در التهابى بى مهار و سركش، شمشير زهرآلودش را از نهان گاه به درآورده بالا مى برد. رقيبم بانگ مى زند: «اى ملعون! مادرت به عزايت بنشيند، اى پسر يهوديه، چه مى كنى !»
- نامت تا ابد جاودان خواهد ماند و سراسر خوشى و عيش تو را خواهد بود آن هم در كنار ماهرويى چون.‎/‎/
شمشير بركشيده؛ پيش مى رود. على در سجده مى گويد: «پاك و منزه است خداى بلند مرتبه ام.‎/.» لكه ابر بر ستاره قرار مى گيرد و نور ستاره محو مى شود. ناگهان شمشير صفير مى كشد، دل آسمان مى شكافت و برق شمشير مرا ترسانده؛ عقب مى كشم و فرود مى آيد؛ فرق على و خون؛ با فرق شكافته سر بر مى دارد به آسمان: «به خداى كعبه سوگند؛ رستگار شدم.» صدا به عرش مى رسد، عرشيان بى تاب مى شوند، بارى ديگر از كرده اولاد آدم به وجد آمده مى گريزم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |