|
|
|
|
|
ديدگاه
|
|
|
|
تسنيم
مهدى ملك محمدى
|
|
|
|
|
آداب و تدبير تلاوت قرآن
|
|
|
[دكتر مجيد معارف ] يكى از امورى كه درباره قرآن توصيه زيادى به آن شده ايم، تدبر در آيات آن است. تدبر از نظر لغوى و اصطلاحى قابل بررسى است. لغويون گفته اند، تدبر از ريشه «دُبُر» گرفته شده و به مفهوم انديشيدن در پشت و ماوراى امور است. راغب اصفهانى كه لغت شناس معروفى است، درباره معناى تدبير و تدبر نوشته است: «التدبير التفكير فى دبر الامور» و «التدبر التفكر فى دبر الامور». تفكير يعنى ذهن را ورزش دادن براى فكر كردن، اما تفكر به معناى خود فكر كردن است درباره چيزى كه انسان مى تواند به آن برسد. معناى تدبر را فكركردن و حالت تفكر داشتن در عاقبت امور مى دانند. شباهت ها و تفاوت ها ما در باره قرآن اصطلاح تفسير را داريم.شايد اين پرسش پيش آيد كه فرق تدبر و تفسير چيست تدبر، گونه اى ژرف انديشى و آينده انديشى در يك موضوع و مسئله علمى است و اعم از اين است كه ابهامى از آن مسئله در ذهن داشته باشيم يا نه. مطلب روشن است، اما مى توان با ژرف انديشى و كاوش در آن- بدون داشتن ابهام ابتدايى- مطالب بيشترى را از آن بفهميم. اما تفسير به معناى پرده بردارى و روشنگرى است. به معناى إبانه و توضيح است؛ كوششى است براى رفع ابهام از مشكلات يك متن. وقتى متنى را- قرآن باشد يا متن ديگر- در برابر خواننده اى قرار مى دهيم، ممكن است او مشكلاتى درباره واژه ها و عبارات متن و اين كه اين متن حقيقت است يا مجاز ، استعاره است يا كنايه و.// احساس كند. دانش تفسير متكفل پرده بردارى از اين مشكلات و مشخص كردن حقايق اصيل است. وقتى كسى قرآن مى خواند و خود را با اين تعبير روبه رو مى بيند كه «يَدُ اللهِ فَوْقَ أيديهم» ممكن است اين پرسش در ذهنش شكل بگيرد كه آيا مى توان دستى به خدا نسبت داد اين جا از علم تفسير كمك گرفته مى شود كه به ما مى گويد كلمات يك معناى اصلى و حقيقى دارند و گاهى هم معناى مجازى مى يابند. «يد» درباره خداوند متعال در معناى مجازيش استفاده شده نه معناى حقيقى. بنابراين يدالله يعنى قدرت و نعمت الهى. در تدبر اما لزوماً ما با يك متن مشكل مواجه نيستيم. مثلاً سوره مباركه حمد را مى خوانيم «الحمد لله رب العالمين» اين ابهامى ندارد و از هر كسى بپرسيد يعنى چى مى گويد ستايش از آن خداى پرورش دهنده جهانيان است. حالا مى توانيم با خودمان فكر كنيم علت تخصيص حمد به پروردگار عالم چيست چرا از بين اسامى و صفات پروردگار، روى ربوبيت در اين جا دست گذاشته شده چرا نسبت موجودات را با خداوند از منظر تربيت و ربوبيت يا مالكيت مورد توجه قرار داده است شايد گفته شود اگر به تفاسير هم مراجعه كنيم، همين بحث ها را مى بينيم. بله؛ بين تدبر و تفسير ممكن است هم پوشانى و قلمرو مشترك وجود داشته باشد، اما تفاوت اصلى تدبر با تفسير در اين نقطه است: در تفسير با متنى روبه رو هستيم كه حقايقى را وراى خودش دارد و در واقع براى خواننده، ابتدا به ساكن، مجمل، مشكل يا مبهم باشد. اين جا ما به كمك قواعدى اين مشكلات را برطرف مى كنيم. اگر به كتاب هاى مبانى و روش هاى تفسير مراجعه كنيد، مى بينيد كه اصول و ضوابطى را در اختيار شما مى گذارند. مثلاً يكى از اصول آن آشنايى با لغت عرب و تحولات معنايى لغات است؛ توجه به علوم ادبى و بلاغى و سبب نزول آيات است. تفسير اين مقدمات و لوازم را دارد اما تدبّر نياز به اين مقدمات علمى مفصل، لزوماً ندارد. بيشتر مربوط به انديشيدن فرد است. يعنى وقتى كلامى را مى خواند، سرسرى ازش عبور نكند. احتمال بدهد كه وراى اين واژه ها مقصدى هست و پيامى اصلى وجود دارد. خدمات متقابل بين تدبر و تفسير مشتركات بسيارى را هم مى توان سراغ گرفت. مثلاً تدبر درباره همان آيه «يدالله فوق أيديهم» ما را به حاكميت و قاهريت پروردگار مى رساند؛ جداى از بحث هاى علمى كه يد به معناى دست است يا قدرت، اصل آيه در ارتباط با اين پيام قرار است كه خدا در رأس همه قدرت ها و عللى است كه بر جهان حاكم اند. بنابراين تدبر منافاتى با تفسير ندارد، اما چيز مستقلى است براى خودش. رابطه اين دو با هم لزوماً على و معلولى نيست، رابطه دوسويه است. گاهى اطلاعات تفسيرى كمك مى كند به عميق شدن تدبر، و عمل تدبر كمك مى كند تا از مفاهيمى پرده بردارى شود كه واژه ها از بيان آن قاصرند. اين ها دو چيزند اما تعامل به صورت دوسويه بينشان برقرار است. اگر از خود قرآن كريم بپرسيم، غرض از نزولش را تدبر در آيات مى داند. در سوره ابراهيم مى فرمايد «كتاب أنْزَلْناهُ مبارك ليدّبّروا آياته» ما اين كتاب را فرستاده ايم تا در آياتش تدبر بشود. يا در سوره محمد(ص) مى فرمايد: «أفلا يتدبّرون القرآن أمْ عَلى قلوبٍ أقْفالها» اين جا تدبر با قلب ارتباط مى يابد؛ يعنى با دل و عمق وجود انسان گره خورده است. آيا در قرآن تدبر نمى كنند يا مگر بر دل ها مُهر زده شده است قلب يعنى حقيقت روحى و وجودى انسان؛ در اصطلاح قرآن قلب همان ساختمان وجودى انسان است. در كل قرآن كريم تنها يك بار واژه تفسير به كار رفته است. در آيه ۳۳ سوره فرقان خطاب به پيامبر مى فرمايد: «و لا يأتونك بمثلٍ إلا جعلناك بالحقْ و أحسن تفسيراً» درباره تو مَثَلى به زبان نمى آورند، مگر اين كه ما به بهترين شكل پاسخ آن را خواهيم داد. در حالى كه از واژه تدبر در چندين جا استفاده شده است. گويا قرآن كريم بيشتر انسان ها را به تدبر امر مى كند. شايد علتش اين باشد كه تفسير يك كار علمى است و نياز به لوازم مقدمات و تخصص ويژه اى دارد. ما گروهى از دانشمندان را در اين رشته شايسته مى دانيم و به آنها رجوع مى كنيم. درحالى كه تدبر يك كار همگانى است و عموم مردم با هر سطح از دانش و شناخت به عنوان مسلمان قرآن مى خوانند و قرآن كتاب هدايتشان است. در اين مسير كافى است فقط تأمل كنند و گاهى روى برخى واژه ها درنگ كنند تا پيامى بگيرند. اين حداقلى است كه براى هر كسى قابل حصول و وصول است. مسئله تفسير يك چيز ذهنى و معلوماتى است، در حالى كه تدبر يك امر درونى و قلبى است. انديشيدن هاى با خود ذيل يك آيه، تدبر است. آيات، موضوع اين انديشه واقع مى شوند. مثلاً در سوره حمد مى خوانيم «بسم الله الرحمن الرحيم»؛ مى بينيد روى نام هاى الله و رحمن و رحيم تأكيد بسيارى شده. خداوند نام هاى گوناگونى دارد، اما ابتداى كتابش را با اين نام ها مزين فرموده است. باء بسم الله نشانه استعانت و كمك است. بعد هم بحث از اختصاص حمد به خدايى است كه مربّى و تربيت كننده است. دوباره روى رحمن و رحيم تأكيد مى شود و به «مالك يوم الدين و إياك نعبد و إياك نستعين» مى رسد. اين جا فعل ها به صورت جمع به كار رفته است. چرا مى گويد نعبد و نستعين شايد عبادت دسته جمعى مطلوبيت بيشترى داشته باشد تا عبادت فُرادى. چرا در مقام نماز اين ها را مى گوييم كافى است در دانش تفسير به ما بگويند ترتيب جمله هاى فعليه در زبان عربى، فعل و فاعل و مفعول است، اما اين جا مفعول مقدم شده است بر فعل و فاعل. اين جا تدبر و تفسير به هم سرويس مى دهند. دانش تفسير مى گويد تقدم مفعول بر فعل و فاعل، ايجاد حصر مى كند. يعنى خداوند ياد مى دهد كه بگوييم منحصراً تو را مى پرستيم و منحصراً از تو يارى مى جوييم. همه ما سوره حمد را مى خوانيم، اما گاهى ذهن ما درگير اين تأملات مى شود و گاهى هم نه. اگر درگير شديم و پاسخ هايش را يافتيم يا از دانش تفسير كمك گرفتيم، تدبر صورت گرفته است كه دستاوردهاى بسيار زيادى دارد. دستاوردها يكى از دستاوردهاى تدبر، اگر به شكل جامع صورت بگيرد، درك كامل پيام هاى الهى در قرآن و شناخت اعجاز قرآن كريم است؛ چون يكى از زواياى اعجاز قرآن و ابعاد آن كه خود قرآن رويش تأكيد دارد، يكدست بودن و خالى از اختلاف و تعارض و تناقض بودن قرآن است. اگر ما با ذهن سطحى نگر قرآن را بخوانيم، چه بسا در بين بسيارى از آيات احساس تعارض و اختلاف كنيم. فرض كنيد آياتى داريم كه انسان را موجودى مختار توصيف مى كند، آيات ديگرى هم هست كه نشان از مقدارى جبر دارد در اين قضيه. بالاخره انسان موجودى مختار است يا مجبور اين جا يك ذهن متفكر و فعالى مى خواهد تا بتواند بين آيات جبر و اختيار جمع كند و همان طور كه امام صادق عليه السلام فرموده اند، نتيجه بگيرد كه «لا جبر و لا تفويض بل أمر بين الامرين.» حقيقت مطلب نه جبر مطلق است نه اختيار مطلق؛ وضعيتى بين اين دو است. انسان در پاره اى از امور اختيارى ندارد، اما در بيشتر امور كه مربوط به ساختن هويت خودش است، برخوردار از اختيار است. آيه ۸۲ سوره نساء مى گويد «أفلا يتدبّرون القرآن و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً». قطعاً اگر قرآن از جانب غير خدا بود، شما اختلافات زيادى در آن پيدا مى كرديد اما چون از جانب خداست، عارى از اختلاف است. آن چه به نام اختلاف در نگاه اول به چشم مى خورد، اختلاف نماست، نه اختلاف حقيقى و واقعى. مرحوم علامه طباطبايى در تفسير الميزان مى فرمايند تدبر، رافع اختلاف در قرآن است. پس ما با تدبر، قرآن را خالى از اختلاف مى بينيم و به اين بعد از ابعاد اعجاز قرآن پى مى بريم. مبانى و روش تدبر در قرآن مبانى و روشى دارد كه اگر بخواهيم از اين نعمت برخوردار شويم، بايد آنها را بشناسيم و به كار بگيريم. از جمله مبانى تدبر در قرآن، اعتقاد به كلام خداوند بودن و بعد از آن قابل فهم بودنش است. حقيقت قرآن كريم نزد اهل بيت عصمت و طهارت است؛ در عين حال، ما انسان هاى غير معصوم هم مى توانيم بهره هايى از پيام و حقيقت قرآن ببريم. به عبارت ديگر يكى از مبانى تدبر در قرآن اعتقاد به عميق و ذومراتب بودن قرآن از نظر لايه هاى معنايى است. طبعاً لايه هاى ابتدايى را مى توان با اندكى تأمل به دست آورد، اما براى درك لايه هاى عميق تر بايد از اهل بيت استمداد كنيم. به نظر مى رسد موارد زير از مقدمات و لوازمى هستند كه روش تدبر را شكل مى دهند: الف- در برخورد با قرآن بايد در محضر آن قرار گرفت. با قرآن نبايد مثل كتابى برخورد كرد كه پيش از خواب در بستر مطالعه اش مى كنيم و مى خوابيم. آداب اين حضور را بايد رعايت كنيم. بايد قرآن را با آدابش، مانند وضو، قرائت كنيم. مطالعه يك چيز است و قرائت و تلاوت چيز ديگرى است. ب- قرائت و تلاوت قرآن بايد با ترتيل و تأنّى انجام بگيرد. ترتيل در برابر ارتجال است؛ يعنى انسان يك ضرب و يك نفس و بى وقفه قرآن را بخواند. اين در روايات بسيار مذموم است و فرموده اند به تأنى و ترتيل بخوانيد. علتش اين است كه ذهن ما بتواند روى عبارات متمركز بشود. ج- مكث بر آيات در زمان تلاوت، قدم بعدى است. به هيچ وجه عجله نكنيم و زمان محدودى براى خواندن قرآن قرار ندهيم. نگوييم ۱۰ دقيقه وقت داريم پس بياييم يك سوره ياسين بخوانيم. بايد در اختيار قرائتى باشيم كه واردش شده ايم. در سوره بقره مى فرمايد: «الّذين آتيناهم الكتاب يتلونه حقّ تلاوته»؛ كسانى كه ما اين كتاب را به ايشان عطا كرديم، وقتى مى خوانندش، حق تلاوتش را بجا مى آورند. از امام صادق عليه السلام پرسيده شد كه چگونه مى توان اين حق را بجا آورد فرمودند: «الوقوف عند ذكر الجنّة و النّار» يعنى اى قارى قرآن، به آيه عذاب كه رسيدى مكثى كن و پناه ببر به خدا از اين عذابى كه در آيه ذكر شده. هنگامى هم كه به آيه رحمت رسيدى، آن را بطلب. يكى از مواقع استجابت دعا هنگام تلاوت قرآن است. وقتى حالى پيدا كرديم، دعا كنيم و بخواهيم از خدا. وقتى به آيه تحميد مى رسيم، حمد خدا را بگوييم. چرا وقتى مى رسيم به «سبّح اسم ربك الأعلى» خوب است بگوييم «سبحان ربى الأعلى و بحمده» و وقتى مى رسيم به «فسبح باسم ربك العظيم» بگوييم «سبحان ربى العظيم و بحمده» اين ريشه روايى دارد. پيامبر فرمودند اين را در سجود و ركوعتان قرار دهيد. اولياى الهى هنگام تلاوت قرآن، عكس العمل مناسبى از خودشان بروز مى دادند. گاهى كه احساس مى كردند آيه اى بر دلشان اثر مى گذارد، آن را دوباره و چندباره مى خواندند. چون تدبر با دل ارتباط دارد. هرجا ديديم آيه اى روى دلمان اثر مى گذارد، بايد غنيمت بدانيم و دوباره بخوانيم. در سوره مباركه بنى اسرائيل خطاب به مشركين مى گويد مى خواهيد به اين قرآن ايمان بياوريد، مى خواهيد نياوريد؛ اما آنها كه اهل علم و دانش هستند، وقتى اين آيات را مى شنوند «خروّا سُجَّداً و بكيّاً» به سجده مى افتند در حالى كه اشك مى ريزند. اين ها از لوازم و آثار تدبر است نه تفسير. تدبر با عمق وجود انسان سر وكار دارد و هنگامى كه انسان خاشع مى شود، اشكش هم سرازير مى شود. يك يادآورى فرق است بين «تدبر» با «تفسير به رأى» كه ما بشدت از آن نهى و منع شده ايم. در تدبر انسان تسليم قرآن است و با يك ذهن صاف و پاك وارد قرآن مى شود و پيشداورى ندارد. قرآن نام اين حالت را «تقوا» مى گذارد؛ «ذلك الكتاب لاريب فيه هديً للمتقين». اما تفسير به رأى اين است كه انسان باور و انديشه اى را كه دارد، براى اثبات مشروعيت آن به قرآن استناد كند. به شكل غير واقعى و مصنوعى آيات قرآن را به خدمت بگيرد تا عقيده خودش را توجيه كند. در واقع رأى خود را بر قرآن تحميل مى كند. در حالى كه جدّاً در تدبر انسان تسليم قرآن است و با قرارگرفتن در محضر قرآن به برداشت هايى مى رسد كه در سايه تدبر بى طرفانه و بدون داشتن ذهنيت هاى قبلى به دست آمده اند. انسان به دريافت هايى كه خدا روزى او خواهد كرد، قانع مى شود. بنابراين آنچه از پيش فرض هاى نادرست جلوگيرى خواهد كرد، تقواست.اميدواريم از اين نكات و نكات ديگرى كه در كتاب هاى تخصصى هست، درس بگيريم و مصداق اين سخن اميرالمؤمنين عليه السلام باشيم كه در نهج البلاغه مى فرمايد: كسى با قرآن نشست و برخاست نكرد مگر اين كه چيزى از او كم و چيزى بر او اضافه شد؛ كورى وجود و جهالت هاى او كم شد و بر هدايت و شناخت او افزوده گشت. *عضو هيأت علمى دانشكده الهيات دانشگاه تهران
|
|
|
|
|
مثبت نگرى در قرآن
[اعظم نورى/ بخش نخست ] همه ما ممكن است در برخوردهاى اجتماعى خود نسبت به رفتارهاى ديگران پيشداورى هايى انجام بدهيم كه بعد از مدتى به عدم درستى آن پى ببريم يا گاهى در زندگى با افرادى مواجه شويم كه بدون تجربه مستقيمى نسبت به برخورد با ديگران درباره آنها قضاوت هايى مى كنند يا نسبت خاصى به آنها مى دهند. اين گونه داورى ها مى تواند بر روابط فرد با اعضاى خانواده يا دوستان يا اهالى شهر تأثير منفى داشته باشد و مشكلاتى در روابط آنها ايجاد كند كه پيامدهاى آن بسيار گسترده است و شايد به آسيب هاى روانى، آزار ديگران و حتى ضرب و جرح و قتل منجر شود. مثلاً برادران حضرت يوسف(ع) ابتدا به پدر خود و يوسف نگرش منفى نداشتند ولى بعد احساس كردند كه يوسف محبوبيت بيشترى نزد پدر دارد و انگيزه نزديك تر شدن به پدر، باعث شد كه نگرش آنها به پدر و يوسف تغيير يابد و گفتند ما پدرمان را در گمراهى آشكارى مى بينيم و تصميم گرفتند كه يوسف را بكشند يا او را در سرزمين دورى بيفكنند تا توجه پدر به آنها معطوف شود. (۱) انسان ها به طور معمول همواره به كارهاى خود خوش بين هستند و با توجه به نيت و آگاهى خود از اعمالشان به آسانى از كنار رفتار ها و كردارهاى خود مى گذرند و با اصل توجيه گرى و عذرتراشى رفتارهاى نابهنجار خود را نيز توجيه مى كنند، پس هرگز كسى خودش را متهم نمى كند و گمان بدى به خود نمى برد، اما هنگام برخورد با ديگران اين نگرش به طور كلى تفاوت مى يابد، هيچ توجيهى را براى رفتار آنها نمى پذيرد با آنكه يكى از اصول اوليه اخلاق اسلامى آن است كه يك فرد مسلمان هر آنچه براى خود نمى پسندد براى ديگران هم نپسندد. در آموزه هاى وحيانى كه بر اساس فطرت پاك و سالم پايه ريزى شده است به اين مسئله از زواياى گوناگون پرداخته شده است، قرآن كريم هر گونه پيشداورى و گمان بد در مورد ديگران را رد مى كند و از آن به عنوان گناهى بزرگ نام مى برد: قرآن و منفى نگرى «اى كسانى كه ايمان آورديد از بسيارى از گمان ها بپرهيزيد، چرا كه برخى از گمان ها گناه است.» (۲)در اين آيه مراد از ظنى كه مسلمين مأمور به اجتناب از آن شده اند، ظن سوء است وگرنه ظن خير كه بسيار خوب است و به آن سفارش هم شده، هم چنان كه از آيه۱۲ سوره نور هم استفاده مى شود و مراد از اجتناب از ظن اجتناب از خود ظن نيست، زيرا ظن نوعى ادراك نفسانى است، پس نهى كردن از خود ظن صحيح نيست بلكه منظور آيه مورد بحث نهى از پذيرفتن ظن بد است. مى خواهد بفرمايد اگر درباره كسى ظن بدى به دلت وارد شد آن را نپذير و به آن ترتيب اثر نده، بنابراين اگر در ادامه آيه آمده بعضى از ظن ها گناه است باز خود ظن منظور نيست بلكه ترتيب اثر دادن به آن است كه در بعضى موارد گناه است. مانند اين كه نزد شما از كسى بدگويى كنند و شما دچار سوءظن به او بشويد و اين سوء ظن را بپذيريد و در مقام ترتيب اثر دادن برآمده به او توهين كنيد و يا همان نسبت را كه شنيده ايد به او بدهيد كه همه اين ها آثار بد و منفى بدگمانى و سوءظن است. (۳) منابع در دفتر روزنامه موجود است
|
|
|
|
|
ديدگاه
معجزه شب هاى قدر
[آيت الله جوادى آملى/ بخش پايانى ] مرغ باغ جان مطلب ديگر اين كه آيا ما ابزارى داريم كه با آن ابزار به خوبى بفهميم يك شبه مى شود ره صدسال را رفت آيا در درون ما اين وسيله هست يا نه در درون جان ما بسيارى از اين مرغ هاى ملكوتى پر بسته اند. انبياى الهى عموماً، وجود مبارك رسول گرامى (عليهم آلاف التحيّه والثناء) خصوصاً، آمدند كه پر و بال اين مرغ ملكوت را باز كنند، تا انسان بفهمد و ببيند چه خبر است، آنگاه خود پرواز كند. البته يك چيزهايى هست كه كار عقل نيست. همانطورى كه دست نمى تواند ببيند، كار چشم است. عقل هم نمى تواند بفهمد كه«يك شبه مى شود ره صد ساله رفت .» عقل با مفهوم و برهان و استدلال كار دارد. از عميق ترين برهان تا سطحى ترين دليل، همه را عقل مى تواند درك كند . اما پر كشيدن، ديدن، همين جا كه نشسته است بهشت را ببيند؛ همين جا كه نشسته است جهنم را ببيند، ناله جهنمى ها را بشنود، اين نه كار دست و پاست، نه كار چشم و گوش است ، نه كار عقل؛ اين كار دل است. اين كار در درون انسان ها تعبيه شده است. هيچ كسى با دانايى به جايى نرسيد كه عليّ بن أبيطالب (سلام الله عليه) درباره او بفرمايد : اين كه در دنيا نشسته است، دارد بهشت را مى بيند؛ هُمْ وَالجَنَّه كَمَنْ قَدْ رَآها (۷)/ هركسى به اين مقام رسيد از دارايى كه خواجه انصارى مى گويد رسيده است، نه از دانايى. يعنى با مفهوم نمى شود بهشت را ديد. با دل مى شود بهشت را ديد. در ديار دل اين معارف فراوان است. و ليلةالقدر براى آن است كه انسان، اين دلى كه خوابيده را بيدار كند. اين بند را از دست و پاى دل بر دارد. اين مرغ باغ ملكوت را آزاد كند تا آنگاه يك شبه ره صد ساله را طى كند. معجزه شب هاى قدر ما با بار گناه و با بار خيال و وَهم توان اين پَرش را نداريم، بايد شست وشو كنيم. آنچه كه به عنوان توبه، به عنوان نيايش در اين شب ها مطرح است براى اين شست وشو و رفت و رُو و گردگيرى است. منتها شست وشوى ملكوتى، گردگيرى ملكوتى، غبار روبى ملكوت ، خانه تَكانى ملكوتى و مانند آن. ما مشكل مان در گردگيرى ها، در رفت و رُوها، در جارو كردن هاى مُلكى نقل اين آلودگى هاست. اگر كسى گردگيرى مى كند، اينطور نيست كه گرد آئينه را از بين ببرد. بالاخره اين گرد از صفحه آئينه زدوده شد، لكن به اين پارچه چسبيد. اگر كسى جايى را جارو مى كند، اين گردها از اين لباس يا از اين فرش به اين جاروى برقى يا جاروى سنتى رسيده است. اينطور نيست كه اين گردها از بين رفته باشد اين را نمى گويند: شست وشو. اما با كيمياگرى مى شود كه مَحو و اثبات كه كار ملكوتى ذات أقدس إله است و لِيلةالقدر هم شب كيمياگرى و شب مَحو و اثبات است. ما اگر مى خواهيم گناهمان را با توبه شست وشو كنيم، مثل جارو كردن نيست كه اين آلودگى را از خود منتقل كنيم به جاى ديگر. ما تبديل مى كنيم به مَحو و اثبات. اين كه ذات أقدس إله سيّئات را به حسنات تبديل مى كند، كيمياگرى است ديگر! كيمياگر يك مس را طلا مى كند. اگر وجود مبارك فِضّه (سلام الله عليها) به تعبير شيخ مشايخ ما مرحوم آيت الله اصفهانى كه فرمود: مفتقرا مَتاب رو از دَر او به هيچ سو / زان كه مس وجود را فضه او طلا كند (۸) اگر خدمتگزار بى بى، خادمه بى بى اين هنر كيمياگرى را دارد كه مِس را طلا كند ، خود آنها چه خواهند كرد ! در كيمياگرى اين نيست كه اين نقص را منتقل كند به جاى ديگر. در كيمياگرى يُبَدِّلُ اللهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَنات (۹)/ يك طَرّارى را طيّار كردن، يك مِس وجود را طلا كردن . يك گنهكارى را تائب كردن، كيمياگرى مى طلبد و ديگر سخن از نقل و انتقال نيست. كار ليلةالقدر اين است كه يا ما رأساً از همه اينها به عنوان مَحو و اثبات، از چيزى بگذريم و چيزى را ثابت كنيم يا به صورت كيمياگرى آن سيّئات را به حسنات تبديل كنيم. اين راه شدنى است به دليل اين كه گفتند. راه شدنى است، به دليل اين كه بسيارى از بزرگان رفتند. راه شدنى است به دليل اينكه اصرار دارند شما در ليالى قدر اينچنين باشيد. و اگر به اندازه همت ما مراسم احياء را انجام داديم و به استقبالش رفتيم، به اندازه همت ما هم ذات أقدس إله استجابت مى كند. اين كه فرمود: اُدعُونِى اَستَجِب لَكُمْ (۱۰)، يعنى هم ظرف بخواهيد، هم ظرفيت طلب بكنيد، هم مظروف بخواهيد. به اندازه همتتان كه دعا كرديد، ما هم به همان اندازه به شما پاسخ مى دهيم.// منابع در دفتر روزنامه موجود است
|
|
|
|
|
تسنيم
تولد قرآن
مهدى ملك محمدى
شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِى أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُديً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْه //.؛
ماه رمضان [همان ماه] است كه در آن، قرآن فرو فرستاده شده است، [كتابى] كه مردم را راهبر، و [متضمّن] دلايل آشكار هدايت، و [ميزان] تشخيص حق از باطل است. پس هر كس از شما اين ماه را درك كند بايد آن را روزه بدارد. (سوره بقره/ آيه ۱۸۵)
*رمضان ماه نزول قرآن است. دانشمندان شيعه و سنى در چگونگى نزول قرآن در اين ماه بر دو دسته اند: دسته نخست بر اين باورند كه رمضان ماه تولد قرآن است؛ نخستين آيات در اين ماه نازل شده و از آن پس در طول بيست و سه سال ادامه يافته است. البته اين سخن با بعثت پيامبر در بيست و هفتم رجب منافات ندارد، چرا كه نزول قرآن مدتى پس از بعثت انجام گرفته و در مبعث به جز سوره حمد كه همتاى قرآن است نازل نشده است: «و به راستى، به تو سبع المثانى (سوره فاتحه) و قرآن بزرگ را عطا كرديم.» (سوره حجر/ آيه ۸۷)/ گروه دوم نيز معتقدند قرآن دو گونه نزول داشته است؛ يكى دفعى و يك باره كه حقيقت آن در شب قدر بر قلب مقدس پيامبر فرود آمده و ديگر تدريجى كه در طول بيست و سه سال و به مناسبت هاى گوناگون بر ايشان نازل گرديده است. *مردم عرب پيش از اسلام ماه رمضان را گرامى مى داشتند. آنان بر اساس يك سنت جاهلى، حرمت ديگر ماه ها را به اين ماه منتقل مى كردند تا بتوانند در آنها به جنگ بپردازند. قرآن كار جاهليان را سبب افزايش كفر دانسته و عادت آنان را در جا به جا كردن حرمت ماه ها براى رسيدن به هوس هايشان زشت و ناپسند مى شمارد (سوره توبه/ آيه ۳۷)/ *روش قرآن بر آن است كه عادات ناپسند مشركان عرب را كنار زده و سنت هاى ديگرى را بر پايه توحيد جايگزين آن كند. با نزول قرآن در ماه رمضان، اين ماه اهميت دوران گذشته خود را از دست داد و احترام و قداستى ديگر و دو چندان يافت. در آيه بالا گويا خداوند براى قرآن جشن تولد برگزار نموده و از رمضان به سبب رويش آيه هاى وحى در آن، به بزرگى ياد مى كند. همه مسلمانان هم وظيفه دارند به پاس نعمت تولد قرآن در اين ماه به روزه دارى بپردازند. در واقع رمضان و روزه دارى، جشن هدايت و بندگى است. *كنار هم نهادن آيه ياد شده با آيه نخست سوره قدر، حقيقت ديگرى را آشكار مى كند: ۱- ماه رمضان ماه نزول قرآن است(سوره بقره/ آيه ۱۸۵) ۲- و ما قرآن را در شب قدر نازل كرديم( سوره قدر/ آيه۱)/ نتيجه اين كه: شب قدر در ماه رمضان واقع شده است.
|
|
|
|