|
برهان در فلسفه
|
|
|
[گيلبرت رايل/ ترجمه: رضا مثمر] رايل اصل اين مقاله را به زبان فرانسه نوشته است و در سال ۱۹۵۴ به چاپ رسانده است. ترجمه اى كه خواهيد خواند از روى ترجمه انگليسى مقاله كه آن نيز به قلم خود رايل مى باشد صورت گرفته است. Gilbert Ryle, Collected Papers, Vol.2, 1971,(Hutchson of London), pp.319-25 اهميت برهان آوردن نزد فيلسوفان بيش از اهميت گل زدن ميان تنيس بازان نيست. نه تنيس باز بيهوده مى كوشد گل بزند و نه فيلسوف بيهوده مى كوشد برهان بياورد. فيلسوف برهان آورى مردد و بى كفايت نيست. برهان ها ربطى به فلسفه ندارند همچنان كه گلها به بازى تنيس. بعضى فيلسوفان رياضيدان هم بوده اند، مانند دكارت، لايب نيس و فرگه. برخى ديگر متخصص منطق صورى هم بوده اند، مانند ارسطو، فرگه و راسل. همچنان كه هر تنيس بازى ممكن است در فصل زمستان هم گل بزند فيلسوف نيز ممكن است قضايايى را در رياضيات و منطق صورى اثبات كند. با اين حال قدرت و ضعف ارسطو و فرگه در بحثى فلسفى ربطى به قدرت و ضعف آنها در اثبات قضاياى رياضى يا منطق صورى ندارد. اى بسا كسى كه در فلسفه جايگاهى پائين تر از ارسطو دارد در اثبات قضايا در منطق صورى تواناتر از وى باشد. به دو دليل بى انصافى است بگوييم فيلسوفان نه چيزى را اثبات مى كنند و نه حتى به خود زحمت تلاش براى اثبات مى دهند: (۱) فيلسوفانى مانند اسپينوزا كوشيده اند به همان شيوه اى كه اقليدس قرنها پيش به مسائل هندسى پرداخته بود به مسائل فلسفى بپردازند. تاريخ فلسفه، از افلاطون گرفته تا هم اينك كه اين مقاله را مى خوانيد پر است از برهانهايى كه له وجود خدا و جاودانگى روح ارائه شده است. قصد ندارم وقت تان را با بحث بر سر اين مسئله تلف كنم كه آيا اين برهانها را بايد گونه خاصى از فلسفيدن شمرد يا نمونه اى از بد فلسفيدن يا اصلاً موردى از تلاشها و مشغوليتهاى غيرفلسفى كسانى كه در حوزه هايى ديگر بى شك فيلسوفانى نابغه بوده اند. اندكى دست به عصاتر قدم بر مى دارم و به اين سخن بسنده مى كنم كه دستاوردهاى فلسفى شناخته شده پارى از بهترين فيلسوفان اصلاً نه برهان بوده است، نه شبه برهان و نه حتى چيزى كه قابليت برهان شدن را داشته باشد. (۲) نامنصفانه است بگوييم پاره اى از نمونه هاى بارز و ممتاز فلسفيدن چنان اند كه نمى توانند در زمره كوشش هايى موفق يا حتى ناموفق در برهان آوردن به شمار آيند. چنين مى نمايد كه گفته ايم برخى از فلسفيدن هاى خوب بيشتر به شعر و موعظه مى مانند و هيچ بهره اى از استدلال يا عقلانيت نبرده اند، اما چنين نيست. من معتقدم بهترين دستاوردهاى فيلسوفان خصلتى كاملاً استدلالى دارد، به اين معنا كه نه تنها فيلسوف براى آنها استدلال كرده است، بلكه خود آنها به خودى خود استدلال هستند. فيلسوف را قدرت و اصالت برهانهايش است كه بر تخت مى نشاند نه چيز ديگرى. با اين حال استدلال هاى قدرتمند فيلسوفان را نمى توان برهانهايى دقيق و يا حتى غيردقيق دانست. فرگه نمونه اى است كه در بحثهاى فلسفى اش در باب مفهوم عدد استدلالهاى قدرتمندى ارائه كرده است كه هيچ كم يا بيش از برهانهايى ندارند كه در «كتاب قوانين پايه حساب» (Grundgesetze der Arithmetik) براى قضيه هايش پيش رو نهاده است. هر دو كوششهايى از يك گونه و نامزدهايى براى يك نشان افتخار هستند. هنگامى كه مى گويم استدلال فلسفى فرگه يا افلاطون قدرتمند است منظورم اين نيست كه آن استدلال به جهت زبانى و بلاغى قدرت اقناع دارد. درست است كه آثار افلاطون بلاغى تر از آثار ارسطو است اما به آسانى مى توان ميان اين دو نوع پرسش فرق گذاشت: (۱) پرسش از اين كه آيا استدلالى كه ارسطو در موضوعى آورده است قوى تر است يا استدلال افلاطون. (۲) پرسش از اين كه كدام يك از اين دو استدلال قدرت زبانى و اقناع بيشترى دارد. همچنان كه هر برهانى ممكن است «به لحاظ منطقى» دقيق يا مبهم باشد هر استدلال فلسفى اى نيز ممكن است به لحاظ منطقى قوى يا ضعيف باشد. چرا مدعى ام برخى از استدلالهاى بارز فلسفى اصلاً برهان نيستند روشن است: قضيه را مى توان آموخت، فهميد و جدا از برهانش به كار برد. گاه قضيه اى كه هنوز برهانى برايش نيافته ايم به شهود بسيار روشن است. در اين حالت كشف برهان قضيه مؤخر از كشف صدق آن است. استدلالهاى فلسفى هيچ كدام چنين نيستند. هرگز نمى توانيم به دانش آموزى نتايج استدلالهاى افلاطون درباره مفهوم شناخت و باور كاذب را توضيح دهيم، بى آنكه خود استدلالها را به او ياد داده باشيم. تا استدلالى را كه فرگه براى مفهوم عدد ارائه كرده است به وى ياد ندهيم نمى توانيم انتظار داشته باشيم بتواند اين مفهوم را به كار برد. چيزى از اين بيهوده تر نيست كه بخواهيم فهرستى از يافته هاى ارسطو يا كانت تهيه كنيم. هيچ قضيه فلسفى اى وجود ندارد، چه رسد به قضيه دشوار يا قضيه مبهم فلسفى.گاه فكر مى كنم كسانى نبود فهرستى از قضاياى فلسفى را بد فهميده اند و پنداشته اند كه چنين فهرستى مى تواند وجود داشته باشد اما دليل نبود آن صرفاً اين است كه متأسفانه فيلسوف برخلاف رياضيدان كه با مفاهيمى ثابت، خوش ساخت و فنى سخن مى گويد، بايد با مفاهيم لغزنده و مه آلود گفتمان غيرفنى و روزمره سخن بگويد. همين جا بگويم كه اين عذر تقصير يكسره ناموجه است. خود مفهوم عدد كه فرگه به توضيح فلسفى آن مى پردازد مفهومى ثابت و خوش ساخت در محاسبه است ـ بگذريم كه استدلالهاى فلسفى وى كاملاً در جهتى خلاف كار كرده اند و نتوانسته اند مقصود وى يعنى اثبات منطق باورى (Logicism) را برآورند. مفاهيمى مانند «بى نهايت كوچك» و «نقطه» كه در آثار فيلسوفانى همچون زنون، ارسطو، باركلى و وايتهد يافت مى شود در اصل مفاهيم غيربومى اى بوده اند كه در سرزمين رياضيات و آثار رياضيدانان زاده شده اند. نكته ديگرى كه بايد در نظر داشت اين است كه وجود هر برهانى به معناى وجود مقدماتى است. پاره اى از دلايل ناكامى برهان روشن نبودن مقدمات يا مشكوك بودن صدق آنها است. استدلالهاى فيلسوفان از اين دست نيست و حتى هنگامى كه فيلسوفانى خام انديشانه به تقليد از عناصر اقليدس يا «پرينكيپيا متمتيكا» (Principia Mathematica) مجموعه هايى از مقدمات ضرورى و كافى را كنار هم مى گذارند، باز هم اتفاقى نمى افتد. ايشان تنها بحث را يك گام به پس مى برند. مسئله فلسفى نه در كاربرد مقدمات كه در خود مقدمات است. دكارتى ها دوست دارند در بوق و كرنا بدمند كه «مى انديشم پس هستم» مقدمه پارى از قضاياى فلسفى مورد پذيرش همگان است. به نظر من مور (G. E. Moore) نيز گاه هزينه مقدمات فيلسوفان را از فهم مشترك (common sense) پرداخت كرده است. هميشه فيلسوفان به اين كارها واكنش نشان داده اند و اعتراض كرده اند كه «نيازى نيست چيزى را بر اين مقدمات بنياد كنيم». من فكر مى كنم واكنش درست اين است كه بگوييم «هرگز به مقدمه ها نياز نداريم چرا كه اساساً به قضايا نياز نداريم». هميشه از گفتن اين حرف ترس داشته ايم چرا كه قبول كرده ايم كه هر استدلالى با هر اندازه قوت منطقى اى بايد همواره به شكل يك برهان مقدمه ـ قضيه باشد. گذشته از تمام نكات سلبى اى كه تا كنون ذكر كردم چه نكته ايجابى اى مى توان در كار كرد به سخنى ديگر، درباره استدلالهايى كه هم فيلسوفان حرفه اى اى بايد در بحث هايشان اقامه كنند و هم ما در مباحثاتمان مد نظر داشته باشيم چه مى توان گفت قصد ندارم حكمى كلى صادر كنم و قانونى وضع نمايم. تنها چيز مهم برايم آن كارى است كه گاه در ضمن بحثى فلسفى بايد به انجام برسانيم. خواه كارى ويژه باشد خواه نه. تفاوتى آشنا را به يادتان بياورم: تفاوت فن با فناورى، روش با روش شناسى و موسيقى با موسيقى شناسى. اين كه بدانيم كارى را چگونه به بهترين نحو انجام دهيم يك چيز است و اين كه بتوانيم بهترين نحوه انجام كار را توضيح دهيم، چيزى ديگر. جراح ممكن است در كارش شگردى بياموزد و يا ابداع كند، اما هيچ مهارتى در صورتبندى كلامى(Verbal) شگردش و بيان آن به ديگران نداشته باشد. فعاليتى وجود دارد كه از اجراى صرف، پيچيده تر است و از وظيفه پيچيده آموزش كلامى نحوه اجرا آسان تر است. اين فعاليت واسط، وظيفه اثبات و نشان دادن شگرد و در حقيقت آموزش دادن آرام آرام و بدون ابهام شگرد به تك تك جراحان است. حال فرض كنيد كه خود جراح بخواهد شگردش را در قالب كلام صورتبندى كند و راهنمايى براى انجام آن تدوين نمايد. مسئله اين است كه وى چگونه مى تواند دستورهايش را محك بزند و از كجا خواهد فهميد دستورنامه اى كه تنظيم كرده است قادر به توضيح عمليات مورد نظر وى است بايد شگردش را همان گونه كه آموخته است به كار بزند و در عين حال يك چشم به تيغ داشته باشد و يك چشم به دستورنامه. وى بايد هر بخشى از شگردش را خوب نشان دهد تا بتواند تك تك قسمتهاى آن را با مفاد ثبت شده در دستورنامه منطبق نمايد. اين كار چندان هم كه مى نمايد آسان نيست، به ويژه كه همواره نخستين دستورنامه هاى كلامى و فرمول هاى آموزشى بسيار كلى و طرح گونه اند. همين وضع در مورد مسئله ما مطرح است. با اعداد كار كردن و جمع و تفريق و ضرب و تقسيم را بلد بودن يك چيز است و صورتبندى زبانى دستوركار و شيوه درست كار كردن با اعداد، چيزى ديگر. بچه مدرسه اى ها از پس اولى برمى آيند اما هيچ گاه از ايشان نمى خواهيم دومى را كه پيچيده تر است انجام دهند. اين كارى است كه فقط بزرگسالان، آن هم براى مقاصدى خاص، بايد بلد باشند. به سخنى آنها بايد بتوانند قواعد عمليات حاكم بر عبارت هاى عددى را تدوين نمايند، همان گونه كه در قبايل بدوى قانون گذاران قواعد بيان ناشده حاكم بر رفتار قبيله را تدوين مى كنند. آنچه در مورد عبارت هاى عددى آمد درباره قريب به اتفاق عبارتها اعم از فنى، شبه فنى و غير فنى صادق است. پيش از آنكه به رهنمودهاى كلامى مربوط به نحوه كار كردن با آنها بنگريم ياد مى گيريم چگونه آنها را به گونه اى نظام مند و خودسازگار به كار بگيريم. نخست بايد راه درست به كار بستن آنها را بياموزيم، مثلاً سؤال هاى پاسخ دار بپرسيم، دستورهاى انجام شدنى صادر كنيم، گزاره هايى قابل آزمون بيان كنيم و تا آخر. سپس بايد به تدوين آن دسته عملياتى پرداخت كه اگر چه پيشتر صورتى تدوين شده نداشته اند هميشه قاعده مند بوده اند. شايد آشكار كردن «منطق» ضمنى حاكم بر كاربرد اين عمليات هميشه هم خوشايند نباشد اما بايد اين كار را انجام داد. به سخن ديگر همچون جراح با نوعى مسئله «جور كردنMatching» روبروييم و بايد عملياتى را كه در آن كاركشته ايم با اين عبارات و دستورهاى كم وبيش طرح گونه جفت وجور كنيم. خصوصاً بايد استدلالهايى را كه بر اين عبارتها استوار هستند آموزش دهيم تا اين استدلالها را با استدلال ـ الگوهاى (Argument-pattern) به نسبت طرح وارى جفت و جور كنيم كه رهنمودهاى پيشنهادى را تدوين كرده اند. در اين مورد بر خلاف مثال جراح خود روند تحت آزمايش، مجموعه اى است از عملياتى كه خود از طريق عبارتها به انجام مى رسند. در واقع مى خواهيم قواعد حاكم بر كاربرد يك دسته از واژه ها را بر حسب واژه هايى در لايه اى ديگر تنظيم نماييم. دو مثال مى آورم. افلاطون قرار بود درباره جايگاه «لذت» در زندگى بشر نظر دهد و به همين دليل هم بايست مى توانست ماهيت لذت را توضيح دهد. او دريافته بود كه خوردن به وقت گرسنگى و نوشيدن به هنگام تشنگى از چيزهايى هستند كه به ما لذت مى بخشند. خوردن و آشاميدن فرايندها و در حقيقت انتقال هايى از تهى بودن به پر بودن هستند. آنها فرايند انباشتگى اند. وى با نظر به اين نكته لذت خوردن و نوشيدن و شادمانى اى را كه از آنها كسب مى كنيم فرايندى واحد و به سخنى دقيق تر انتقالى از حالى به حالى ديگر برشمارد. ارسطو به راهى مخالف رفت. به نظر او اگر لذت بردن از چيزى فرايندى از حالى به حالى ديگر باشد نتيجه اين خواهد شد كه اى بسا كسى نتواند لذتى تمام از چيزى كسب كند چرا كه شايد در ميانه لذت بردن كسى فرايند را منقطع نمايد، درست مانند كسى كه غذايش را آغاز كرده بود اما اجازه ندادند آن را تمام كند. به نظر ارسطو مى شود از چيزى براى مدتى كوتاه يا بلند لذت برد اما هرگز نمى توان از آن نصفه و نيمه لذت برد. لذت ها يا كوچك اند يا بزرگ، اما هيچيك درصدى و كسرى نيستند. اين گونه ارسطو تشبيه افلاطونى مفهوم لذت به مفاهيمى عام همچون فرايند و انتقال را در هم مى كوبد. ارسطو نشان مى دهد كه آن دسته از عمليات استدلالى اوليه اى را كه به درستى با فرايندـ عبارتها (Process-expression) صورت پذيرفته اند (مانند شام خوردن) نمى توان با عبارت هايى مثل «لذت بردن» صورت داد. از اين گفته نبايد نتيجه گرفت كه در سخن ارسطو هيچ نكته ايجابى اى وجود ندارد. بر عكس، او به صورتبندى دستورنامه لازم چيزى تازه و بديع مى افزايد و با كشف اشتباهى مهم در شيوه تدوين افلاطون عنصرى ايجابى را در دستورنامه وارد مى كند. به ياد داشته باشيم كه تصحيح كردن چيزى جز پيراستن نيست. دومين مثال فرگه و كارى است كه انجام داده است. برخى از دانشمندانى كه در حساب مقدماتى به زبردستى فرگه بوده اند بر آن بودند كه عباراتى مانند «يك»، «دو» و «سه» همانند صفت هاى «سبز»، «گرد» و «درستكار» نماينده كيفيات اشيا هستند، با اين فرق جزئى كه اين عبارات رياضياتى احتمالاً كيفيت هايى رازآلود هستند. تا جايى كه به ياد دارم فرگه اين پيشنهاد «جور كردن» را با استدلالى به اين قرار در هم فرو مى ريزد: اگر كسانى كه در اين اتاق هستند درستكار باشند آنگاه پس من هم كه در اين اتاق ايستاده ام درستكار مى باشم اما اگر كسانى كه در اتاق هستند ۳۵ نفر باشند چنان نخواهد بود كه من عدد ۳۵ باشم! گذشته از اين، نه تنها من عدد ۳۵ نيستم بلكه عدد ۱ هم نيستم. من فقط استاد آكسفوردى هستم كه در اين اتاق ايستاده است، نه چيزى ديگر. «عدد ۱ بودن» بر خلاف «درستكار بودن» محمولى توصيفگر من نيست. محمول «عدد ۱ بودن» تنها موضوعى مثل «استادان آكسفوردى حاضر در اين اتاق» را توصيف مى كند. آنچه بر عبارت هاى عددى مى گذرد از زمين تا آسمان با آنچه بر عبارت هاى كيفى مى گذرد فاصله دارد و خبرى از چفت و جور شدن آنها با اينها نيست. با اين همه نكته مثبتى وجود دارد كه نبايد ناديده گرفته شود: حال مى توانيم درباره رفتار منطقى عبارت هاى عددى (Numerical-expression) سخنى ايجابى به زبان آوريم و از شباهت آن رفتار به ويژگى مهم عبارت هاى وجودى(Existence-expression) حرف بزنيم. در دو مثالى كه آوردم دستورنامه هاى كلامى با زبان و واژه هاى مورد استفاده منطقدانان در رده بندى (واژه هاى «فرايند» و «كيفيت») نوشته شده بودند اما اين راه يگانه راه تدوين شيوه استنباط نيست. حال مى توان فهميد كه چرا پاره اى از استدلالهاى مشخصاً فلسفى از الگوى مقدمه ـ قضيه پيروى نمى كنند. روشن است، چون اصلاً عملياتى «از» مقدمات و نتايج نيستند بلكه عملياتى «بر روى» مقدمات و نتايج اند. وقتى برهان مى آوريم قضيه ها را از خلال يك رشته استدلال گذر مى دهيم. در پاره اى از استدلال هاى فلسفى رشته استدلالهايى را كه قضيه هايى از ميانشان گذرانده شده اند با دستورنامه كلامى روشنگر آن رشته استدلالها جفت و جور مى كنيم. برهان آوردن فعاليتى است درون لايه اى حال آنكه آوردن استدلال فلسفى فعاليتى ميان لايه اى است.گذشته از اين براى برهان آوردن بر چيزى بايد مقدماتى صادق در دست داشته باشيم. در كار فيلسوف مهم نيست كه گزاره انضمامى اى كه مفهوم ميان پرى مانند «لذت» را در بر دارد صادق باشد بلكه تنها بايد روشن باشد كه گزاره را چه چيزى تأييد خواهد كرد، چه چيزى رد خواهد كرد و تا آخر. به سخنى ديگر استنباطهاى فيلسوف واقعاً استنباط نيستند وى آنها را صرفاً براى مقاصد جفت وجور كردن خود آموزش مى دهد. بدين سان جراحى كه مى كوشد با نشان دادن و برجسته كردن شگردهايش آنها را پله پله و به آهستگى و به شيوه اى روشن به ديگران بياموزد قصد ندارد درجا يك غلطنامه پيش چشممان بگذارد. حتى وقتى هم كه روندش را با آموزش هاى كلامى پيشنهادى در اين روند تطبيق مى دهد و جفت و جور مى كند باز چنين قصدى ندارد. تنها كوشش او معطوف به آموزش شگردش براى مقاصد تازه غيربالينى است. سخن آخر. مسائل فيلسوفان اگر اصلاً مسئله باشند در مفاهيم منفردى مثل «لذت» يا «عدد» ريشه ندارند. مسائل ايشان بيشتر مانند مشكلات پليس هاى نظارت بر رفت و آمد زمانى رخ مى نمايد كه انبوهى از وسايل نقليه مفهومى گوناگونى كه در مسيرهايى متفاوت تردد مى كنند در چهارراهى مفهومى در همديگر گير بيفتند. راهى نداريم جز اين كه همگى يا تقريباً همه آنها را همزمان هدايت كنيم. به همين دليل است كه دانشمندان و رياضيدانان چندان روى خوشى به بحث هاى فلسفى نشان نمى دهند. بحث فلسفى درست مانند راه بندان است، راه بندانى كه هيچ راننده اى هر قدر هم كه خوب براند به تنهايى نمى تواند آن را باز كند.
|