پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۸۷ - ۲۴ رمضان ۱۴۲۹
Thu, Sep 25, 2008
فرهنگ وانديشه
۴۰۳۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
خانواده
ماجرا
ديگه چه خبر؟
آخر هفته
حقوقى
اوقات شرعى
مناسبت
به مناسبت يكصد و نوزدهمين
سالروز تولد مارتين هايدگر
يادداشتى بر كتاب «مابعدالطبيعه چگونه ممكن است » اثردكتر مهدى قوام صفرى
ديدگاه
به مناسبت يكصد و نوزدهمين
سالروز تولد مارتين هايدگر
وجود اصيل هايدگر
390342.jpg
[ترجمه: ناژين صفوى مقدم ]
مارتين هايد گر فيلسوف آلمانى در ۲۶ سپتامبر ۱۸۸۹ به دنيا آمد. شاهكار او يعنى كتاب «هستى و زمان» كه از آن مى توان به عنوان متن اصلى و محورى اگزيستانسياليسم ياد كرد، تماماً حول مفهوم وجود، چيستى و چگونگى آن شكل گرفته است. به طور كلى دغدغه اصلى هايدگر دراين كتاب پرداختن به مفهوم «وجود» است. اگر اين كتاب را به دو بخش تقسيم كنيم بخش اول به بحث از وجود و بخش دوم به بيان طبيعت ذاتاً زمانمند اين وجود اختصاص دارد. نوشته زير ترجمه اى است از كتاب «انسان شناسى وجودى و فلسفى»، بخش هايدگر، مبحث اول كتاب هستى و زمان و به طور جزئى تر مسئله اصالت وجود بشرى از ديدگاه هايدگر.
- توجه اصلى هايدگر در كتاب «هستى و زمان» وجود بشرى است كه اين توجه به دو دليل غالب است؛ دليل اول اين كه: انسان ها تنها موجوداتى هستند كه بنابر خصلت، از خود درباره وجود خودشان سؤال مى كنند، بنابراين وجود بشرى برابر است با ارتباط داشتن باهستى (هستى انسان همواره براى انسان مسئله است.) دوم اين كه ماهيت هستى بشر، وجودش است. اين بدين معناست كه اشخاص به نحوى منحصر به فرد مى توانند آن كه هستند باشند يا (نباشند)‎/ در انجام اين كار انسان ها بايد فعالانه به دنبال امكانات متمايز ومشخص خودشان باشند، به جاى اين كه به خودشان اجازه دهند كه به وسيله جهان جذاب، توده يا اضطراب هاى خود از اين امكانات منحرف بشوند. هايدگر خود بودن را اصالت و ناكامى از خود بودن را عدم اصالت مى داند. او ادعا مى كند كه اين مفاهيم، مفاهيم توصيفى هستند نه دستورى، اما از آنجا كه كتاب عملاً دعوتى است به اصيل شدن، اين مفاهيم دست كم لحن دستورى دارند. وجود انسان ها يك تمايل ديرينه را براى از دست دادن خودشان به وسيله جدا شدن از اصالت خود نشان مى دهد. هدف كتاب «هستى و زمان» اين است كه اين تمايل را خنثى كند و راهى به سوى تغيير شكل بنيادى اشخاص نشان دهد، زيرا فقط در حالت اصيل، انسانيت مى تواند به طور كامل خود بودن را بفهمد و بدين ترتيب مى تواند معناى هستى را روشن كند. نامى كه هايدگر به اين سازگارى متمايز تنگاتنگ ميان اشخاص و ابزار مى دهد عبارت است از (هستى- در - جهان)‎/ هستى در جهان- كون فى العالم- سه ساختار همسو دارد: «جهانى بودن، بودن- با، بودن- در». اين سه ساختار با واقعيت بنيادينى كه انسان ها دلمشغول طرح هاى ديگران و خودشان هستند متحد و يكى مى شود. هر يك از اين سه ساختار نشانگر يك نوع خاص از دلمشغولى است.
اين ساختارها هم بنيان و همسواند و در هر حالت انسان بودن در تمام فرهنگ ها وجود دارد.
- هايدگر اصالت را صرفاً خود بودن تعريف مى كند و اما اين موضوع نيازمند تفسير بيشترى است. هايدگر اظهار مى كند كه انسان هاى اصيل منشأ طرح هاى خود هستند. آنها به جاى آنكه از ديگران الگو بگيرند، موقعيت ها را تابع اهداف خودشان مى كنند. مردم منشأ راستين طرح هايشان هستند، اگر آنها طرح هايشان را در پرتو تناهى خودشان با پذيرش مسئوليت و آمادگى براى اضطراب شيوه صحيح انتخاب كنند كم حرفى صداى ديگر را كه در درون طنين مى افكند ساكت مى كند، بنابراين انسان ها مى توانند شروع به شنيدن صداهاى خودشان بكنند. تجربه تناهى- يا امكان هميشه حاضر مرگ- اهميت انتخاب ها را تشديد مى كند. تجربه تناهى، انسان ها را وادار مى كند تا دريابند كه نمى توانند تنوع بى شمارى از مسيرها را ادامه دهند؛ آنها بايد راهى كه بيشترين اهميت را دارد انتخاب كنند وخودشان را وقف آن سازند. مردم هنگامى كه براى انتخاب هايشان پاسخگو هستند، مسئوليت مى پذيرند. آمادگى براى اضطراب، باعث مى شود كه انسان ها دائماً آماده باز انديشى در خصوص طرح هايشان باقى بمانند و تصديق كنند كه غير ضرورى و نهايتاً توجيه ناپذير (ناموجه) اند. از نظر هايدگر، انسان هاى اصيل سه شرط ديگر هم دارند: (۱) آنها اين واقعيت را تصديق مى كنند كه در يك سنت وجود دارند يا بايد آن سنت را تأييد كنند يا به نوعى تغييرش بدهند؛ (۲) آنها قاطعانه به موقعيت هاى جديد شكل مى دهند تا طرح هايى را كه انتخاب كرده اند عملى كنند؛ و (۳) آنها براى خودشان عوامل و شرايطى را كه به سمت انتخاب يك امكان و نه انتخاب ديگر سوق داده مى شوند بيان مى كنند. ايده آل هايدگر، ايده آلى صورى است. اهداف متفاوت بسيار- بعضى از آنها زشت و شنيع هستند- مى توانند به نحو اصيل دنبال شوند.
اين ايده آل هايدگر انواع طرح هايى را كه انسان ها مى توانند انتخاب كنند محدود نمى كند و فقط شيوه اى را كه با آن مردم طرح هايشان را اجرا مى كنند حد و حدودى مى بخشد.
- هايدگر مدعى است كه انسان ها داراى گرايش هاى ذاتى هستند هم به سوى اصالت و هم به سوى عدم اصالت. آنها ذاتاً اصيل هستند از اين جهت كه مى توانند امكانات خود را بازيابند و تصميم بگيرند كه در هر زمانى آنها را اجرا كنند. ارتباط شخصى ذاتى وجود (يا من بودن) بشر امكانات متمايز شخص را كه هرگز نمى تواند به طور كامل پوشانده يا ساكت شود تضمين مى كند. از سوى ديگر سلطه توده و آن شيوه اى كه در آن جهان عملى مى تواند توجه انسان را درخودش جذب كند- و انسان را از مفهوم وظايف متمايزش منحرف كند- نشان مى دهد كه شيوه نوعى يا معمولى انسان بودن غير اصيل است. گرايش غالب انسان ها اين است كه در عدم اصالت درافتند، حتى اگر آنها همواره امكان بازيافتن خويش را داشته باشند. به همين ترتيب انسان ها هم در راستى و هم در ناراستى وجود دارند. هنگامى كه انسان ها اصيل زندگى مى كنند سازگاريشان را با حقيقت متناهى بشر حفظ مى كنند. اما تجربه اين حقيقت وجودى يك دستاورد است؛ و اين زندگى مى بايست از زندگى مبتنى بر عدم حقيقت كه عبارت است از حالت معمولى و هر روزى زندگى غير اصيل، به زور بيرون كشيده شود.
منبع: Existantialism and philosophical Anthropology
يادداشتى بر كتاب «مابعدالطبيعه چگونه ممكن است » اثردكتر مهدى قوام صفرى
مابعد الطبيعه چگونه ممكن است
390324.jpg
[سيد هادى موسوى ]
۱- كتاب «مابعد الطبيعه چگونه ممكن است» اثر درخشان استاد فلسفه مشايى معاصر ايران دكتر مهدى قوام صفرى است. اين كتاب توسط پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى در سال ۱۳۸۶ چاپ شده است.
فيلسوف ايرانى اين كتاب را در پنج فصل غنى و فوق العاده جذاب تأليف كرده است.
و روند مطالب مندرج در اين فصول ناظر بر مسئله معرفت فطرى در نزد فلاسفه خصوصاً فلاسفه غرب مى باشد.
توضيح مطالب اين كه نويسنده كتاب مى خواهد نشان دهد چگونه فهم غلط كانت از كلمات فلاسفه متقدم منجر به روندى شد كه آغاز و پايان آن از نظر كانت چيزى نبود جز انكار نه تنها فلسفه قديم (كه در يونان و قرون وسطى اسلامى و مسيحى تبلور يافته بود) بلكه حتى انكار «امكان مابعد الطبيعه» اين فهم غلط بخشى از نظريه اى است كه كانت به تبع اسلاف عقل گرا آن را «معرفت پيشينى يا فطرى» مى نامد. و در واقع كانت خواسته است با ارائه يك نظريه ثنوى در باب شناسايى كه «شهود عقلانى» و «احساس» دو منبع كاملاً مستقل معرفى انسانى هستند به نوعى ميان فطرى گرايى با منشأ دكارتى و تجربه گرايى هيومى مصالحه اى بر قرار سازد اما متأسفانه كانت «در ظلمت نادانى خويش» و از سر تكبر و غرورى كه ناشى از رد مابعد الطبيعه بود نتوانست پيامدهاى ويرانگر اين روش را كه حاصلى جز شك گرايى مطلق فلاسفه بعد از او را به بار نياورد درك كند.
۲- در فصل اول «اصل هويت و فطرى گرايى» مهدى قوام صفرى مى كوشد با ارائه تعريفى از فطرى گرايى، به نحو مبسوط، تاريخچه اى از اين مسئله را از افلاطون تا دكارت و كانت ارائه نمايد و در پايان، فصل را تا تبيين لوگيكوسى يعنى نظر ارسطو در باب نظريه معرفى پيشين افلاطون و خطاى شناختى و تئوريك دكارت و كانت در اين باب به اتمام رساند. و نتيجه بگيرد كه اصول عقلانى اوليه نظير اصل هويت به هيچ روى نمى تواند داراى منشأ فطرى و غير طبيعى باشد.
در فصل دوم «ادراك حسى و اصل هويت» اين استاد فلسفه ابتدا نظر ارسطو را در باب «چگونگى حصول اصول اوليه» تبيين مى كند و بعد با تحقيق تصور كانت و هيوم از شهود عقلانى، بار ديگر به نظر ارسطو در باب «پيدايش و ماهيت اصل هويت» بازگشت مى كند. در بخش هاى ششم، هفتم و هشتم اين فصل، وى به بررسى نظر فلاسفه مسلمان در باب قضاياى حملى و رابطه حمليه با اصل هويت و نحوه دفاع ارسطو از اين اصل بنيادى كه به مثابه قانون هستى است و نيز نظرفلاسفه اسلام نظير فارابى، شيخ الرئيس ابن سينا، صدرالدين شيرازى، علامه طباطبايى و آيت الله مطهرى در باب پيدايش اصول اوليه معرفى وتقسيم بندى ارسطويى در مورد سير تكامل عقل انسانى از مرحله هيولانى تا مرحله عقل فعال تحقيق مى كند و نشان مى دهند كه چگونه پيدايش اين اصول اوليه نظير اصل هوهويت و اصل امتناع تناقض داراى روند طبيعى و غير فطرى مى باشند.
فصل سوم «ادراك حسى و مفهوم هستى (وجود)» به بحث درباره رابطه ادراكات حسى و نحوه پيدايش مفهوم وجود اختصاص دارد.
قوام صفرى با تحقيق در باب تفاوت احساس و ادراك حسى از منظر فلاسفه يونان و اسلام و بحث حيثيت التفاتى يا مدرك بالذات و بالعرض و بسط نظر امپدكلس و گاليله و دكارت راجع به كيفيات اولى و كيفيات ثانوى، به بحث ادراك حسى و ذهنى و نسبت اين ادراك و كيفيات ثانوى مى پردازند. و دست آخر با توجه به مطالب مذكور، نحوه پيدايش مفهوم هستى به عنوان مفهومى بديهى را مورد مداقه قرار داده، نشان مى دهد كه مفهوم هستى به همراه ديگر مفاهيم بديهى در طى ادراك محسوسات در ذهن آدمى منطبع مى شود و مسبوق به هيچ مفهوم فطرى نيست.
فصل چهارم به «مفاهيم» اختصاص يافته است و مباحثى راجع به تنوع مفاهيم ونقد علم پيشين و حضور و تاريخچه مختصرى از معقولات ثانيه فلسفى و نيز مفهوم وجود و اشتراك معنوى اين مفهوم و اطلاق تشكيكى آن بر واقعيت را داراست. در اين مباحث عمده تحقيق شامل تأمل در نظرات فيلسوفان مسلمان از جمله جناب شيخ الرئيس و صدراى شيرازى است.
در فصل پنجم «مابعد الطبيعه: مفهوم و امكان آن» نويسنده ابتدا مفهوم ارسطويى و سينوى مابعد الطبيعه را تبيين مى نمايد و سپس تصور كانت از مابعد الطبيعه را شرح مى دهند و در پايان اثبات مى نمايند كه بر خلاف نظر كانت، مابعد الطبيعه به مثابه «علم به وجود به ما هو وجود» ممكن و عملى است و تاريخ درخشان و افتخار آميز آن نيز نشان از به ثمر رسيدن تلاش هاى حكماى مابعد الطبيعه دارد.
۳- اين استاد فلسفه با تجربه اى كه حاصل مطالعه و تدريس و تأمل در فلسفه هاى يونان و اسلامى و غرب (جديد) مى باشد، توانسته است مسائل بغرنج فلسفه غرب را ناظر به فلسفه اسلامى و ذخايرى كه فيلسوفان مسلمان خصوصاً شيخ الرئيس حكماى اسلام و ارسطو به ميراث نهاده اند، بررسى كند. حاصل كار وى قطع نظر از دقت و اشباع فلسفى اثر، نشان دهنده اين است كه فلسفه اسلامى خصوصاً حكمت مشاء هنوز بعد از قرنها، پويا و زنده و زاينده است و از طرف ديگر مى توان در مواجهه با مسائل فلسفى چه در حوزه اسلام و چه در حوزه غرب با رجوع به تعمق فلسفى در آراء و اقوال فلاسفه اسلامى به نتايج سودمند و راهگشا دست يافت.
دكتر قوام صفرى در اين اثر براى تبيين مسائل علاوه بر استفاده از نظر فلاسفه اسلام و يونان، التفات بى دريغ و جامعى نيز به نظرات حكماى متأخر ايرانى خصوصاً صدرالدين شيرازى، علامه طباطبايى و آيت الله مطهرى به همراه توجه تام به نظرات متأخرين از پژوهندگان غربى در فلسفه داشته است.
ديدگاه
هنرمند چگونه «وجودى» است
390312.jpg
[مژده شرقى ]
مارتين هايدگر، فيلسوف آلمانى، در دوران تحصيل بسيار تحت الشعاع فرانس برنتانو بود. آشنايى با برنتانو به عنوان فيلسوفى كه تفكراتش بر پديدارشناسى ادموند هوسرل نيز تأثير به سزايى داشته است، فضاى فكرى هايدگر را به سمت و سوى خاصى سوق داد كه در اين راستا انديشه هاى فلسفى متفكران يونان باستان نيز بى تأثير نبود. به عنوان مثال ايده كلاسيك از چيستى حقيقت كه در يونان پيشا ـ سقراطى باب بود، بر نظر هايدگر در اين باب تأثير بسزايى داشت و از اين منظر به كارهاى هوسرل علاقه مند شد.وى پس از چندى كه از ورودش به دانشگاه فرايبورگ و تحصيل در رشته الهيات گذشت، در انتخاب خود تجديد نظر كرد و بيشتر وقت خود را صرف فراگيرى فلسفه و رياضيات نمود. هايدگر در سال ۱۹۱۹ به عنوان دستيار ادموند هوسرل در فرايبورگ مشغول به كار شد و در آنجا با كارل ياسپرس نيز آشنا شد. وى در سال ۱۹۲۴ به دانشگاه ماربورگ رفت و در همان سال ها نوشتن كتاب «هستى و زمان» (Sein und Zeit) را آغاز كرد. به واقع شارحان فلسفه، كتاب «هستى و زمان» را برترين اثر هايدگر مى دانند. هايدگر رابطه وجود و زمان را همواره در راستاى يكديگر مطرح مى كند و وجود را در افق زمان قابل تحليل مى داند. هايدگر پس از كتاب «هستى و زمان» دچار چرخشى اساسى شد و با آثار جديدش الهام بخش هرمنوتيسين هاى بسيارى چون گئورگ گادامر و متفكران پساساختارگرايى چون فوكو و دريدا شد. وى در دوره حضور خود در ماربورگ با هانا آرنت، فيلسوف سياسى، ملاقات كرد و به واسطه سخنرانى هاى جذابى كه ارائه مى كرد، بسيارى از متفكران جوان چون هربرت ماركوزه، ژان پل سارتر و ‎/‎/‎/ را تحت تأثير قرار داد.مى گويند مارتين هايدگر در دهه چهل ميلادى ارتباط نزديكى با حزب نازى برقرار كرد و تقريباً يك سال پس از اين ارتباط، در سال ۱۹۴۵ از آنها جدا شد و تا آخر عمر نيز درباره اين رابطه توضيح نداد. پس از اين جدايى وى به مدت پنج سال از تدريس محروم شد و عاقبت در سال ۱۹۵۰ به عنوان استاد ممتاز در دانشگاه به كار گرفته شد. امروزه عده اى هايدگر را يكى از مهمترين فيلسوفان معاصر بر مى شمارند و فلسفه او را در ادامه راه فيلسوف هموطنش نيچه مى دانند و به عبارتى چنين ارزيابى مى كنند كه هايدگر فلسفه هيچ انگارانه نيچه را با فلسفه وجودى «سورن كى ير كگارد» و «پديدارشناسى هوسرل» آميخته و برآيند آن را در آراى خود به تفسير وجود و هستى كشانده است. اگر چه زبان و اساساً افكار هايدگر را غير قابل فهم ارزيابى كرده اند؛ البته انديشه هاى او بستر مناسبى براى بسيارى از تحليلگران متن، اگزيستانسياليست ها و حتى پست مدرن ها بوده و هست. مارتين هايدگر ۸۷ ساله در تاريخ ۲۶ مه سال ۱۹۷۶ پس از فراز و فرودهاى بسيار در فرايبورگ درگذشت.
تفسير هايدگر از هستى به مثابه امر روزمره اهميت زيادى دارد. ايده اصلى وى در پرسش از وجود كه همواره در ساحت زندگى روزمره جاى مى گيرد، بى هيچ واسطه اى به انسان به عنوان هستى در جهان (دازاين) مربوط مى شود. بدين معنى فلسفه و پرسش از وجود از زندگى كه اساساً امرى روزمره است، قابل تفكيك نيست و هر فرد در ساحت روزمره خود مى داند و مى فهمد كه وجود چيست. البته هايدگر بين دوگونه درك از هستى يا هر مقوله متعين، تمايز قائل مى شود. براى هايدگر فهميدن در وهله نخست آن چيزى است كه هر كس دارد و اين حقيقت مختص به يك انسان و يك گروه نيست؛ بلكه حقيقتى مختص به نوع انسان است. به عبارت دقيق تر اين فهم مختص به دازاين است. در اين ميان فهم چيزى است كه بايد آن را تحقق بخشيد و وظيفه فلسفه در اين ميان تبيين چگونه بودن در ساحت وجود است. اين پرداختن به وجود و هستى در جهان برخلاف آنچه عده اى از مفسران مى پندارند تفكرى عرفانى نيست، بلكه ساحتى از تفكر شاعرانه را در برمى گيرد و به دليل اين سويه هاى بلاغى است كه مى بينيم تا اين اندازه زبان فلسفى و فكرى هايدگر دشوار و غامض است.
البته براى وى ساحت شعر و فلسفه و به صورت كلى تر ساحت هنر و انديشه از يكديگر جدا نيست. بايد دانست كه تلقى «هايدگر» از ذات آزادى تلقى اى مثبت است. وى بر اين باور است كه انسان داراى هويت و ماهيت نيست و هر گاه مى پندارد عملى را به واسطه ماهيت انسانى خود انجام داده يا خواهد داد، در همان لحظه، ماهيتش دگرگون مى شود. بنابراين نوع انسان (دازاين) تنها در آزادى انتخاب و تبديل خود به موجود ديگر، آزاد است و در همين انتخاب است كه مى تواند نوع خوب و بد را توليدكند. (اين انديشه بعدها مبناى نگره هاى اگزيستانسياليستى از هستى و بشر شد.) بدين واسطه است كه هايدگر فهم روزمره و هستى در جهان را از منظرى هستى شناختى در ساحت فلسفه و هنر كه بهترين نمود آن شعر است، مطرح مى كند.
به اين ترتيب هايدگر پلى مستحكم بين هنر و فلسفه برقرار مى كند و با پرسش از منشأ اثر هنرى و پرداختن به بنيادهاى وجودى اين مسئله را تحليل مى كند. اگر چه بنا به باور عمومى اثر هنرى از فعاليت هنرمند سرچشمه مى گيرد؛ اما پرسش اصلى اين است كه هنرمند چگونه وجودى است شايد بتوان از اين منظر هنرمند را استوار بر اثر يا آثارى كه خلق كرده يا مى كند مورد واكاوى قرار داد. با اين وصف هنرمند سرمنشأ اثر هنرى است و به واقع در تكوين آن نقش اصلى را دارد. حال با اين توصيف بايد قبول كرد كه در يك رابطه وجود شناختى هر يك از اين دو عامل ( هنر و هنرمند) وابسته به ديگرى است و هيچ كدام به تنهايى حامل وجودى ديگرى نيست كه از اين موضوع مى توان به نتيجه رسيد كه عامل مؤثر اصلى در اين ميان چيزى جز هنر به معنى وجودى و نه مصاديق خارجى آن نيست. پس همان طور كه هنرمند از لحاظى بالضروره سرچشمه هنر است، هنرنيز سرچشمه اى براى هنرمند و اثر هنرى به شمار مى رود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |