شنبه ۶ مهر ۱۳۸۷ - ۲۶ رمضان ۱۴۲۹
Sat, Sep 27, 2008
گزارش
۴۰۳۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
قاب عكس۱
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
واژه فراموش شده
390516.jpg
[محمدمطلق ]
زن خسته و نيم خواب از مسافرت شبانه، ساعت۵ صبح در ترمينال غرب از اتوبوس پياده مى شود. با يك دست، پسر خواب آلودش را به دنبال مى كشد و با دست ديگر ساك و زنبيلش. اينكه جاده هاى پر پيچ و خم را با هراسى كشنده پشت سر گذاشته و حالا مى تواند به آرامى تا جايگاه تاكسى شهرى چند قدم پياده برود و هواى صبحگاهى را تنفس كند حسى خوشايند و مطبوع دارد. به رانندگان گذرى كه اتومبيل هايشان را آن طرف ترمينال پارك كرده اند و اينجا دنبال مسافرها مى دوند و فرياد مى زنند هيچ توجهى ندارد و همچنان به طرف جايگاه، در حركت است. لحظه اى برمى گردد تا با لبخندى كه تمام چهره اش را پوشانده به كودكش بگويد: «رسيديم عزيزم، نيم ساعت ديگر خانه ايم و تا هر وقت كه دلت خواست مى توانى بخوابى» اما به يكباره وحشتى مرگبار جاى خود را با اين حس خوشايند عوض مى كند. اتوبوسى سفيد رنگ تا چند لحظه ديگر از روى او و كودكش خواهد گذشت. اتوبوس كه حالا به قطارى غول پيكر شبيه است چنان بى صدا و آرام بوفه سنگى و مدور وسط محوطه را دور زده و به طرف پاركينگ مى لغزد كه ديگر چاره اى جز تسليم در برابر آن نمانده است. بايد ايستاد و اجازه داد تا با همان سرعت مهيب و بى صدايش تو را و كودكت را و همه سوغاتى هاى سفر را در آغوش بگيرد. زن لحظه اى مى ايستد و بعد با فريادى كه در همه ترمينال مى پيچد، دست كودكش را به طرفى مى كشد و او را پرت مى كند.‎/‎/ بايد معجزه اى اتفاق افتاده باشد: او زنده است و مى تواند كودكش را محكم در آغوش بگيرد. اتوبوس با همان سرعت سر مى خورد و خيال ايستادن ندارد.
زن مجبور مى شود براى رهايى از آن اضطراب كشنده بلند شود و ديوانه وار چنان فرياد بزند كه با جيغ ممتد ترمز در هم آميزد. راننده سرش را از شيشه بيرون مى آورد و داد مى زند:«كورى »
راننده هاى آژانس روى صندلى هاى شان نشسته اند و در انتظار آخرين مسافران شبانگاهى صحنه را تماشا مى كنند و خميازه مى كشند.
-من كورم مگه اينجا اتوبانه عوض معذرت خواهيته.‎/‎/
-برو بينيم بابا حال نداريم. نه تو رو خدا بيا رانندگى هم يادمون بده هه هه هه كور كه نيستى چشماتو خوب باز كن مراقب دور و برت باش.‎/‎/ معذرت خواهى ! معذرت خواهى! من از بابا بزرگمم معذرت نمى خوام.
***
مترو در ساعات ميانه روز به سمت جنوب شهر كه حركت مى كند آنقدر خلوت است كه مى توانى به راحتى صندلى دلخواهت را براى نشستن انتخاب كنى. همين فضاى خلوت و آرام دختربچه را به شيطنت واداشته است. او زير نگاه مهرآميز پدر و مادرش ميله وسط واگن را گرفته و دور خودش مى چرخد و شعر مى خواند. چنان مليح و آرام كه نظر چند مسافر را به خود جلب كرده و آنها هم ناخودآگاه لبخند مى زنند.
قطار مى ايستد، چند جوان بلند قد با خم كردن سرشان وارد واگن مى شوند. در اين لحظه دختر طورى چرخيده است كه روبه روى يكى از همين جوان هاست. جوان بايد اندكى به چپ يا به راست متمايل شود و كودك را دور بزند اما اين كار چند ثانيه اى وقت او را خواهد گرفت و البته شانس او را هم براى نشستن روى صندلى كم خواهد كرد. جوان در يك صدم ثانيه تصميم مى گيرد دست كودك را به تندى از ميله جدا كند و مستقيم به سمت صندلى خالى خيز بردارد و همين كار را هم مى كند. اين حركت خشن يك لحظه كودك را سر جاى خودش خشك مى كند اما موضوع به همين جا ختم نمى شود. يكى از جوان هاى پشت سر كه دختر بچه را نديده و مى خواهد با سرعت بيشترى از همه سبقت بگيرد، زانويش را به صورت او مى كوبد. تمام اين اتفاقات در يك لحظه مى افتد لحظه اى كه پدر نيم خيز شده و مى خواهد دختر كوچكش را در آغوش بگيرد اما ديگر دير شده است، حالا بايد او را از زير دست و پاى مسافران جمع كند.
مادر كاملاً دستپاچه شده و نمى داند كودكش را چطور آرام كند و پدر به سمت جوان اولى رفته و بلند بلند فرياد مى زند. فايده اى ندارد. كسى از او معذرت خواهى نخواهد كرد:
برو بينيم بابا معذرت خواهى! بچه تو جمع كن مگه اينجا حياط خونته.‎/‎/ شانس آوردى زنت همراهته وگرنه حاليت مى كردم با كى طرفى!
***
آقاى «ف» علاقه مند به سينماست. او هر روز صفحه آخر روزنامه را نگاه مى كند تا از برنامه سينماهاى تهران مطلع شود. چنان پيگير است كه براى اكران يك فيلم از مدت ها قبل روز شمارى مى كند تا همراه همسرش به سينما برود و به تماشاى فيلم جديد بنشيند، بعد هم گفت و گوها و نقدها را پى مى گيرد. سينما جزيى از زندگى اوست. براى همين هم به بهترين سينماها مى رود و گاه يكى - دو روز قبل از اكران هم صندلى رزرو مى كند.
او حالا كنار همسرش نشسته و به آگهى هاى پيش از شروع فيلم چشم دوخته است. تيتراژ فيلم شروع مى شود اما هنوز سر و صداى داخل سالن فرو كش نكرده است. آقاى «ف» سعى مى كند با خم شدن به سمت جلو كمى تمركز بيشترى پيدا كند. ديگر فيلم شروع شده اما پچپچه هاى رديف پشت سر تازه در حال اوج گرفتن است. لحظه اى بعد خش خش بسته هاى چيپس و پفك بلند مى شود و خرچ خرچ مدامى كه با ديالوگ هنرپيشه ها درمى آميزد و حواس او را پرت مى كند. خون به شقيقه هاى آقاى «ف» دويده و عصبى شده است، قلبش به تندى مى زند و ديگر چيزى نمى شنود جز خرچ خرچ، قاراچ، قوروچ.‎/‎/ بعد خنده و پچپچه و صداى مچاله شدن و دوباره قاراچ قوروچ خرچ خرچ.
آقاى «ف» برمى گردد و در حالى كه سعى دارد جلوى استرسش را بگيرد و به خود مسلط شود به پشت سرى هايش تذكر مى دهد. همسرش او را به آرامش دعوت مى كند اما بى فايده است. جمله اى كه به گوش آنها رسيده كافى است تا آقاى «ف» را از كوره به در كند:
« يارو فكر مى كنه آلفرد هيچكاكه». ف بر مى گردد و جواب مى دهد:
-آقاى نامحترم من از شما خواهش كردم. پارك كه تشريف نياورديد، به جاى معذرت خواهى حرف نامربوط هم مى زنى
-برو بينيم بابا دلت خوشه! من از بابام معذرت نمى خوام از آلفرد هيچكاك معذرت بخوام! خيلى زورت مى آيد بشين تو خونه ات دى. وى ‎/ دى ببين. اگه چيپس و پفك قدغن بود كه تو سينما نمى فروختن.
***
او ۱۸ ساعت تمام در راه بوده و حالا صبح على الطلوع كنار ساختمان آموزش دانشگاه منتظر است تا ساعت كار ادارى شروع شود، مدرك موقتش را بگيرد و مثل برق به تهران برگردد، سر فرصت هم مى تواند براى مدرك دائمش اقدام كند اما فعلاً همين يك برگ كاغذ تمبر زده مهمترين و با ارزش ترين چيزى است كه مى تواند با آن استخدام شود. چه حس خوبى دارد از اينكه دوباره حياط دانشگاه را پس از دو سال خدمت سربازى ديده است. در ساختمان باز مى شود و پس از نيم ساعت انتظار سر و كله مسئول بايگانى و دبيرخانه هم پيدا مى شود. چقدر خوشحال است اما نمى داند مدرك او به خاطر يك اشتباه در نامه نگارى، همراه چند مدرك ديگر به آموزش و پرورش كل استان فرستاده شده است. مسئول بايگانى مى گويد:
- از روزى كه همه چيز كامپيوترى شده يكسره از اين اشتباهات پيش مى آيد، همه چيز قاطى پاتى شده، حالا هم كه چيزى نيست اين شماره نامه را بگير و تا اداره ها تعطيل نشده برو آموزش و پرورش!
- خيلى جالب است. چهار سال تمام براى يك تكه كاغذ زحمت و بدبختى كشيده ايم.‎/‎/ لااقل معذرت خواهى بكنيد آدم كمى دلش خوش باشد.
- بله
- هيچى، خداحافظ.
بلافاصله يك تاكسى دربست كرايه مى كند و به اداره كل آموزش و پرورش مى رود، هنوز نمى داند چرا مدركش بايد از آن اداره سر درآورده باشد. نيم ساعت بعد شماره را جلوى متصدى دبيرخانه اداره مى گذارد. دفترهاى بزرگ انديكاتور باز مى شود، جايى مكث مى كند، تكه اى كاغذ بر داشته مى شود و شماره جديدى روى آن نوشته مى شود:
-اين هم شماره نامه جناب! ما مدرك شما را با اين شماره به وزارتخانه فرستاده ايم.
-وزارتخانه چرا يعنى برگردم تهران
در وزارتخانه هم پس از صفى طولانى شماره نامه بار ديگر تبديل مى شود به شماره اى ديگر كه بايد در اداره كل استان دنبالش را گرفت و اين روال ادامه دارد تا.‎/‎/ بالاخره در آموزش و پرورشمنطقه ‎/‎/‎/ به او گفته اند « مدركت اينجاست اما ما مجوزى براى تحويل آن به شما نداريم، بايد درخواستى از اداره كل براى ما بياورى.» اما اداره كل هم جوابى جالب تر از اين دارد، جوابى قانونى:« من چرا بايد به شما چنين تقاضايى بدهم ما كه از زيردست تقاضا نمى كنيم ‎/ ما دستور مى دهيم بنابر اين شما بايد تقاضايى مبنى بر اينكه ما چنين دستورى بدهيم از اداره بياوريد ‎/‎/.»
همانجا كنار ميز روى زمين مى نشيند و زار زار گريه مى كند. دستى روى شانه اش قرار مى گيرد و او با هق هق تمام ماجرا را تعريف مى كند. آقاى كارمند مى گويد:« اصلاً براى يك مدرك موقت اين همه دوندگى لازم نبود كافى بود دانشگاه يك مدرك ديگر براى شما صادر كند، يك تكه كاغذ است ديگر با يك مهر و يك تمبر همين.» براى نشان دادن حسن نيت خود تلفن را هم بر مى دارد و به دانشگاه زنگ مى زند:« شماره را بلدى » آن طرف خط مسئول بايگانى و دبيرخانه دانشگاه است كه حرف مى زند ‎/
-آقا بنده عرض كردم كه اين كامپيوترها همه چيز را قاطى پاتى كرده، شعور كه ندارد پسوند و پيشوند اسم ها را تشخيص نمى دهد مدرك شما اينجاست هر وقت تشريف آورديد تقديم مى كنم مگر شما «الف ب ميم » نيستيد خب اون آقايى كه مدركش رفته آموزش و پرورش «الف ب نون است» عرض كردم اين چيزها براى كامپيوتر تعريف نشده.
سوار تاكسى مى شود و دوباره راه ترمينال را در پيش مى گيرد، آيا مدركش را سر وقت تحويل مى گيرد آيا استخدام خواهد شد. بى هوا به راننده مى گويد : « معذرت مى خواهم» راننده لبخندى مى زند و مى گويد بخواه بخواه معذرت خواهى چيز خوبى است. او دوباره مى گويد:«معذرت مى خواهم» راننده كه ديگر مطمئن شده است جايى از مغز او عيب دارد در آينه به پشت سرى ها لبخند مى زند و مى گويد: اونقدر معذرت بخواه تا جونت در بياد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |