سه شنبه ۹ مهر ۱۳۸۷ - ۲۹ رمضان ۱۴۲۹
Tue, Sep 30, 2008
فرهنگ و هنر
۴۰۳۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
اينترنت
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
نور، صدا، حركت: به ياد ماندنى ها
گفت وگو با مهرشاد كارخانى، كارگردان فيلم ريسمان باز
نور، صدا، حركت: به ياد ماندنى ها
آنــها كه ما را مــى ترسانند!
[يزدان سلحشور ]
بايد پذيرفت كه تعداد آثار شاخص و قابل بحث سينماى وحشت، قابل ملاحظه اند؛ گرچه در مقابل سيل آثار بى ارزش اين ژانر كه طى عمر يك قرن و اندى سينما ساخته شدند، ناچيز به چشم مى آيند. بگذاريد هنوز به علايق سنتى ام به پديده هاى سنتى چنگ بزنم و آثار كلاسيك اين ژانر را برتر و بهتر بدانم؛ «نوسفراتو» را كه نخستين ظهور مؤثر «درآكولا» بر پرده سينماست يا «دفتر دكتر كاليگارى» را يا «متروپليس» را يا سرى «دكتر مابوزه» را؛ يا حتى آثارى را كه متعلق به «زير ژانر» سينماى وحشت يعنى «هجويه هاى كمدى» آنند كه مى توان در آثار «دنى كى»، «لورل و هاردى»، «ابوت و كاستلو»، «جرى لوئيز»، «رد اسكلتون» و.‎/‎/ جست وجو كرد. چه مى شود كرد آثار كلاسيك، هميشه خود را به خواست هاى ما تحميل مى كنند حتى اگر اغلب مثل فيلم بشدت عوام گرايانه «جن گير» باشند كه از هرگونه تأويل هاى روشنگرانه تهى شده است تا با عميق ترين ترس هاى بشرى نسبت به ماوراء الطبيعه همگامى كند. روحى كه جسم دختر بچه اين فيلم را به تسخير خود درآورده، روح جادوگرى است كه در جريان جادو گرسوزى كليسا، در آتش قدرت سوخته است. «جن گير»، مدعى «دين محورى» است اما هيچ شباهتى ميان آموزه هاى دينى [عطوفت، بخشش، احسان به همنوع] و نگرش اين فيلم [در سرچشمه هاى آن] وجود ندارد. ما حين ديدن آن بايد بپذيريم كه حق با كسانى بوده كه هر مخالفى را به تهمت جادوگرى، شكنجه كردن و سوزاندند و غرب را به سوى دين ستيزى مكانيزه امروزى پيش بردند. تسلط كارگردان - البته بر ابزار خويش- ستودنى است اما تلاشى است براى هيچ و تغذيه عوام گرايى. در اين فيلم، شيطان نمودى «فروكاهنده در خود» دارد و از جلوه اى بيش از يك جنايتكار سنگدل عدول نمى كند و به تعريفى براى «شر» بدل نمى شود. همانطور كه كشيش جن گير هم، جلوه اى از مردان خدا نيست بلكه مأمور وظيفه شناسى است كه مأموريت اش دستگيرى اين جنايتكار است. «جن گير» در واقع يك قصه پليسى است كه فقط جاى دزد و پليس آن با «كهن الگو»ها عوض شده است. همين!
در آثار متأخر، «دراكولاى برام استوكر» فرانسيس فورد كاپولا، اثرى ممتاز است كه «خون آشام» آن، مسير انسانيت به سوى غرايز و غرايز به سوى انسانيت را، در دو مسير متفاوت نفرت و عشق مى پيمايد. مسيرى كه در «نوسفراتو» ، «يگانه» است و ما شاهد نزول يك انسان به يك حيوان نيستيم بلكه مسير دوم، مد نظر است و شايد به همين دليل [ به تحقيق به همين دليل!] كاپولا مدعى وفادارى كامل به رمان «برام استوكر» است. بايد پذيرفت «دراكولا» مشهورترين شخصيت سينماى وحشت است نه فقط به دليل استقبال گسترده مخاطبان از آن، بلكه به دليل كثرت تأويل هاى فلسفى نهفته در اين شخصيت كه فيلم به فيلم، اين فرصت را در اختيار سينماگران مى گذارد كه به مفاهيم گوناگون و نو دست يابند. «جان كارل پينتر» در سومين فيلم از سرى «خون آشامان» خود، به افسانه ضديت خون آشامان با «صليب»، نقطه پايان مى نهد و دراكولا را بخشى از ميراث قرون وسطايى كليسا معرفى مى كند. دراكولا در اين فيلم، دوبار به مردان خدا حمله ور مى شود و كشتار عجيب و غريبى را راه مى اندازد. او ضد كليسا نيست بلكه مى خواهد چون گذشته [زمان حيات خود] قدرت آن را در دست داشته باشد. با اين همه هنوز از «نور» [ نشانه اى از «خير»، «دين» و «خداوند»] در وحشت است. «دراكولا ۲۰۰۰» به روايت ديگرى روى مى آورد. اين فيلم به ما مى گويد كه دراكولا خون آشامى نفرين شده خداوند است؛ چرا كه مسيح را به روميان فروخته است.
گفت وگو با مهرشاد كارخانى، كارگردان فيلم ريسمان باز
دورى عمدى از قصه گويى
391251.jpg
[محمد صابرى ‎/ بخش اول]
مهرشاد كارخانى پيش از اين كه پشت دوربين فيلم هاى بلند خود قرار بگيرد به عنوان عكاس و مستندساز در سينما فعاليت مى كرد. فيلم «ريسمان باز» پس از گناه من ساخته شده است؛ اما پيش از آن به نمايش درآمده. ريسمان باز فيلمى خيابانى است كه به واسطه جنس حضور شخصيت هايش توانست مورد اقبال منتقدان سينما نيز قرار بگيرد.
درست اين بود كه براى صحبت درباره كارنامه شما از «گناه من» شروع مى كرديم اما اين فيلم هنوز اكران نشده است. چرا اين قدر تأخير در اكران فيلم وجود دارد و تا چه حد مى توان آن را شبيه «ريسمان باز» دانست
اصل تأخير در اكران فيلم «گناه من» تأخير در صدور پروانه نمايش بود اما زمانى هم كه پروانه نمايش برايش صادر شد، پخش كننده نتوانست براى آن سرگروه مناسب پيدا كند.‎/‎/
دليل تأخير در صدور پروانه چه بود
مشكلات مالى، خوشبختانه فيلم اصلاً دچار مشكلات مميزى نبود و بيشتر بحث ميان سرمايه گذار و تهيه كننده بود كه باعث شد پروانه نمايش كمى با تأخير صادر شود. متأسفانه وقتى هم كه زمان نمايش يك فيلم مى گذرد، گويى تاريخ مصرف آن هم مى گذرد و از آنجا كه در حال حاضر تصميم سينماداران براى اكران خيلى مهم است، آنها ترجيح دادند سراغ فيلم هاى تازه تر و پرفروش تر بروند. «گناه من» هم با وجود بهره مندى از دو بازيگر سرشناس باز هم فضايى متفاوت و خاص دارد. حتى به نسبت «ريسمان باز» فيلمنامه پيچيده ترى هم دارد و براى همين ها بود كه اكرانش خيلى راحت نبود.
پس فكر مى كنيد حضور حميد گودرزى و نيوشا ضيغمى تضمين فروش بالا براى «گناه من» نيست
خب قطعاً استقبال مخاطب از آن بيشتر از «ريسمان باز» خواهد بود. ما در «گناه من» سعى كرديم بيشتر به سمت سينماى قصه گو حركت كنيم و كمى نگاه به سمت گيشه هم داشته باشيم كه البته بخشى مربوط به معذورات فيلم اول بود اما در كل «گناه من» فيلمى صميمى و بى ادعاست و فكر مى كنم روى تماشاگران عادى و خاص تأثير بگذارد و به عنوان فيلم اول فيلم قابل قبولى شود.
«ريسمان باز» به عنوان كار دوم هم تكامل يافته تر است و هم به سينماى مطلوب خود من نزديكتر است. يعنى اگر به خاطر تم عاشقانه اى كه در «گناه من» هست از آن بيشتر استقبال شود باز هم به نظرم اين فيلم از نظر سينمايى عقب تر از «ريسمان باز» است.
خب پس برويم سراغ «ريسمان باز»؛ داستان فيلم چگونه به ذهن تان رسيد و چه مراحلى را براى تبديل آن به يك فيلم بلند طى كرديد
داستان «ريسمان باز» براساس يك ماجراى واقعى بود كه در سال هاى پيش از انقلاب در محله هاى اطراف ميدان كشتارگاه سابق، رخ داد و من از پدرم تعريف آن را شنيدم و در ذهن داشتم؛ اين كه يك گاو زمان سلاخى از دست سلاخان فرار مى كند و با رفتن به سمت راه آهن اتفاقاتى را رقم مى زند. برايم مهم بود كه اين يك خط داستان، با اندكى بار درام و در ساختارى نو تبديل به فيلمنامه شود. اين بود كه ابتدا يك طرح اوليه در حجم ۲۰صفحه نوشتم و ثبت كردم. بعد طرح را براى بابك پناهى كه از پروژه «اشك سرما» با او آشنا شده بودم خواندم و او هم خيلى علاقه مند شد. بعدها فهميدم خود پناهى تجربه حضور در چنين فضايى را هم داشته و تصميم گرفتيم مشتركاً فيلمنامه «ريسمان باز» را بنويسيم.
چيزهايى كه در نگارش فيلمنامه براى ما مهم بود يكى اين بود كه خيلى به سينماى قصه گو نزديك نشويم چون با وجود اين كه سينماى كلاسيك و فيلم هاى مطرح تاريخ سينما خيلى روى من تأثير داشت و همان هم باعث ورودم به سينما شد، اما باز هم سينماى كلاسيك برايم جذابيت نداشت.
مسئله ديگر كه در نوشتن فيلمنامه هم خيلى تأثير داشت اين بود كه من عكاس بودم و از همين طريق هم وارد سينما شدم. اين بود كه سعى كرديم اين قصه دو خطى را طورى عكس گونه كنار هم چيدمان كنيم تا با يك روايت تازه در سينماى اجتماعى فيلم ساخته باشيم. در كل زيبايى شناسى قاب، تصويرى و تركيب بندى و ‎/‎/‎/ خيلى براى من اهميت داشت چرا كه به نظرم نوعى احترام به شعور مخاطب به حساب مى آيد.
نيمه ابتدايى داستان، كمى ريتم فيلم كند است، نگران نبوديد كه مخاطب با آن همراهى نكند
درباره همراهى مخاطب فكر مى كنم ماجراى كار كه از نيمه دوم به وجود مى آيد كشش لازم براى مخاطب داشته باشد. اما بخش اول فيلم كه اشاره كرديد بيشتر به شخصيت پردازى هاى ابتدايى در كشتارگاه كه جايى زمخت و خشن است مى پردازد. اينكه در اين بخش زنان بيشترى مى بينيم به اين دليل است كه مى خواستيم شخصيت ها پخته تر و باورپذيرتر شوند تا زمانى كه ماجراى گاو پيش مى آمد تماشاگر راحت تر بتواند با شخصيت ها همراه شود و فيلم را دنبال كند.
در نيمه اول ميكائيل و عسگر بايد در فضاى كشتارگاه تعريف مى شدند تا تماشاگر هم در همان فضا آنها را باور كند. در نيمه دوم و زمانى كه قهرمانان وارد شهر مى شوند هم اين كنتراست و فضاى متناقضى كه بين آدم ها و حتى قاب هاى عكس مانند فيلم به وجود مى آيد، است كه بايد تفاوت را نشان دهد تا مخاطب بتواند همراه قهرمانان از يك فضاى بدوى به يك فضاى مدرن كه همه چيز در آن امروزى است وارد شود. در همين فضا هم داستان پيش مى رود تا به سرانجام برسد و در نهايت تلاش قهرمانان به يك ناكامى توأم با اميدوارى ختم شود، پايانى كه با وجود ناكامى باز هم در عكس هايى كه بر فراز شهر و با پس زمينه رفت و آمد ماشين ها در شهر نشان داده مى شود مؤيد جريان داشتن زندگى در شهر و اميدوارى برآمده از تماشاى ايستاده غروب است، فردا مى تواند روز ديگرى باشد.
نكته اى كه در فيلمنامه به وضوح ديده مى شود شخصيت پردازى كمرنگ و گاه مبهم در مواجهه با كاراكترهاى حاشيه اى است. چرا اينها كه شخصيت ميكائيل و عسگر در تعامل با آنها مى خواهد شكل بگيرد، حضور كمرنگى در فيلم دارند
اين امر كاملاً تعمدى بود چرا كه همانطور كه گفتم من اصلاً نمى خواستم از فرمول يك سينماى داستان گو كه در آن تمامى شخصيت هايى كه وارد داستان مى شوند بايد هويت و تعريفى داستانى داشته باشند، پيروى كنم. فكر مى كنم اين اصلاً يك سينماى ديگرى مى شود.
«ريسمان باز» بر محوريت «ميكائيل» و «عسگر» شكل گرفته است و در واقع فيلم اين دو محسوب مى شود، شخصيت هاى فرعى صرفاً كمك مى كنند تا تماشاگر اين دو را باور كند و نسبت به آنها احساس نزديكى كند.
اصلاً يكى از شاخصه هاى فيلم هاى اجتماعى- خيابانى اين است كه شخصيت هاى اصلى هم شناسنامه واضحى ندارند و صرفاً بايد از جايى بيايند و به واسطه اتفاقات و تعاملى كه با اجتماع دارند تعريف شوند و بعد هم بگذرند و بروند. در چنين سينمايى ديگر لزومى به پرداخت بيش از حد به شخصيت هاى فرعى نيست چرا كه اينها در واقع عكس هايى به حساب مى آيند كه در كنار عكس ها و قهرمانان اصلى فيلم قرار مى گيرند تا فيلم پيش برود.
فكر مى كنم در اين زمينه بيشتر پرداخت نسبت به شخصيت اياز دزد و دختر تصادفى صورت گرفته باشد
بله شخصيتى مثل اياز كه گذران زندگى اش از لاشه دزدى است، شخصيتى است كه در عالم واقع هم هست اما بيش از حد به آن در فيلم پرداخته نمى شود و تنها به اين كار مى آيد كه يكى از ويژگى هاى خاص قهرمانان اصلى فيلم را به مخاطب نشان دهد. حتى اين كاراكتر به گونه اى تعريف مى شود كه اگرچه در نگاه اول منفى است اما در انتها مخاطب اندكى احساس دلسوزى نسبت به او دارد چرا كه حس مى كند از سر ناچارى او مشغول به چنين كارى شده است. شخصيت دختر هم در اصل يك پاساژ تصويرى است كه در بين راه رسيدن قهرمانان به شهر كمك مى كند تا وجه ديگرى از شخصيت ميكائيل ديده شده و بيشتر شناخته شود؛ اينكه مثلاً ميكائيل در مواجهه با يك دختر چه رفتارى نشان مى دهد و در مقابل عسگر چه رفتارى نشان مى دهد كه به اين تفاوت در فيلم اشاره مى شود.
اتفاقاً به نكته خوبى اشاره كرديد؛ دوگانه «عسگر- ميكائيل» چگونه خلق شد آيا اين برداشت كه اينها در كنار هم نماينده واكنش هاى يك انسان هستند
خب يك وجه قضيه همانطور كه شما اشاره كرديد همين است كه گويى اين دو نماينده دوطرف ذهن يك انسان هستند. ما مى بينيم كه حتى حرفهايى كه ميكائيل نمى خواهد به زبان بياورد از زبان عسگر شنيده مى شود و از همين نگاه مى توان اين دو را دو وجه از يك انسان در نظر گرفت.
از طرف ديگر مى بينيم ميكائيل انسانى است كمى متفكر، كه با سايرين متفاوت است و همين تفاوت را من مى خواستم در فيلم نشان بدهم. هدف من اين بود كه قهرمانم در فيلم و در ميان سايرين ديده شود. علاوه بر اينها شخصيت هايى را كه ميكائيل نمايندگى مى كند را من در عالم واقع ديده بودم. در همين فضا كار مى كردند اما با سايرين تفاوت داشتند. من به نوعى هم مى خواستم اين نكته را بيان كنم كه جاى انسان هايى مثل ميكائيل در كشتارگاه نيست و دليل جنس بازى درونى پژمان بازغى براى همين نكته است؛ اينكه تأكيد شود اين آدم چيزهايى در درون خود دارد كه اگر در شرايط بهترى قرار گيرد نشان مى دهم كه لياقت بيشتر از اين هم دارد.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |