سه شنبه ۹ مهر ۱۳۸۷ - ۲۹ رمضان ۱۴۲۹
Tue, Sep 30, 2008
فرهنگ و پايدارى
۴۰۳۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
اينترنت
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
به روايت جنگ(۲)
به روايت جنگ(۲)
و اين پايان بود!
391296.jpg
[مانى مهر]
از يادداشت هاى خصوصى سپهبد احمدراشد [از فرماندهان ارشد ارتش صدام]:
روز اول:
طبق دستور، پيشروى و عقب نشينى را همزمان اجرا كرديم. از جناح چپ، پيشروى كرديم و از جناح راست، عقب نشينى. من مخالف بودم اما دستور از ستاد ارتش بود. چاره اى نبود. فكر مى كردند كه شاهكار مى كنند، خرابكارى كردند. تلفات زياد بود هم در پيشروى هم در عقب نشينى. معلوم نيست كه اين ارتش را چه كسى دارد اداره مى كند. من كه كم آورده ام. احتمالاً همه كم آورده اند!
روز دوم:
يك فهرست صد نفره آوردند پيشم. اسم كسانى بود كه در پيشروى ديروز، از «خط» فرار كرده بودند. گشتى هاى ما آنها را گرفته بودند چون غذا نداشتند و داخل اردوگاه سرك كشيده بودند براى آب و غذا. حكم شان مشخص بود. فرار از خط، حكمش اعدام بود. فقط بايد امضا مى كردم. زير اين فهرست ها را زياد امضا كرده ام اما اين بار دست و دلم لرزيد چون خودم مى دانستم كه فرماندهان ارشد را بايد اعدام كرد نه سرباز هايى را كه بى دليل دل به دريا زده بودند. طبق دستور به دريا زده بودند و دريا آنها را بلعيده بود. چاره اى نبود اما؛ بايد امضا مى شد. گفتم مى خواهم اعدامى ها را ببينم. آنها را به دسته هاى ده تايى تقسيم كرده بودند و يك چاله بزرگ هم با بولدزر كنده بودند. خانواده هايشان هيچ وقت نمى فهميدند كه آنها كجا دفن شده اند. به خانواده هايشان گفته مى شد كه اسير شده اند و توسط ايرانى ها كشته شده اند و جاى جسدشان نامشخص است. اينطور مى توانستند با مرگ خود هم به آرمان هاى ميهن عربى خدمت كنند. زمين، شل و ول بود. آنقدر باران خورده بودكه از سختى و زمختى درآمده بود اما تا گل شدن فاصله داشت. به صورت ها نگاه كردم، هيچ كدام بالاتر ،۲۱ ۲۲ سال نداشتند. سروان، دستور خبردار داده بود اما من آزاد باش دادم. ريش هايشان يك روزه بود و مستحق اضافه خدمت و انفرادى؛ ولى ديگر خدمتى نمانده بود. 10 دقيقه بعد، هيچ كدامشان زنده نمى ماندند كه نگران اضافه خدمت باشند. نا اميد و خسته به نظر مى رسيدند.
از سروان پرسيدم كه چيزى خورده اند يا نه. با غرور گفت نه! فكر مى كرد كه لازم نيست، خائن ها چيزى بخورند. سنش به ۳۴ سال نمى رسيد. با غرور از جمهورى و آرمان هاى خلق هاى عرب حرف مى زد. مى گفت: «تهران را روى سرشان خراب مى كنيم. آنها از اسرائيل خطرناك ترند!» حرف هاى تكرارى دانشكده افسرى را داشت تحويلم مى داد. اگر كمى خوددار نبودم همانجا يك گلوله توى سرش خالى مى كردم. دستور دادم كه بين اعدامى ها، جيره كامل قسمت كنند و به هر كدامشان يك نخ سيگار بدهند. سروان، آشكارا ناراحت به نظر مى رسيد انگار از جيره غذايى اش چيزى كم شده باشد. گفت: «نمى شود قربان! ترسوها كه غذا نمى خورند!»
پرسيدم: «نمى شود سروان مى دانى اطاعت نكردن از مافوق، در زمان جنگ، چه حكمى دارد » مى دانست و سكوت كرد. خيلى دلش مى خواست من هم لابه لاى اعدامى ها بودم. اين را از نگاهش خواندم. هميشه بايد از افسرهاى جوان ناراضى، دورى كرد. گاهى وقت ها، توى هركى هركى عمليات، آدم را با كلت از پشت مى زنند. بايد خيلى مواظب اين يكى باشم. مطمئنم گزارش غذا دادن به فرارى ها، نيم ساعت بعد، روى ميز رئيس استخبارات است.
روز سوم[صبح]:
شب خوبى نداشتم. صحنه اعدام سربازها، هى توى خواب تكرار مى شد. به قدرى زياد بود كه به كل ارتش عراق تعميم پيدا كرده بود.
همه اعدام مى شدند. همه فرارى بودند.
من هم اعدام مى شدم. همه فرماندهان اعدام مى شدند.
دستور اعدام را سروان مى داد كه قيافه اش شبيه صدام بود؛ يعنى گاهى وقت ها خودش بود گاهى وقت ها صدام.
حفره اى كه براى اعدامى ها كنده بودند خيلى بزرگ بود. آن سرش را نمى شد ديد. سروان، خودش سردوشى ها را مى كند و بعد، مراسم اعدام را اجرا مى كرد. از همه اعدامى ها هم يك سؤال واحد مى پرسيد: «آفتابگردان ها چند بار شليك كردند » البته سؤال بى ربطى بود اما توى خواب اين طور به نظر نمى رسيد انگار سؤال خيلى مهمى بود و هركى يك جوابى مى داد. من خودم جواب دادم: «سپيده دمان!» چند افسر ديگر هم جواب دادند: «همان موقع كه زيتون ها رسيدند!» كاملاً بى ربط بود. حتى توى همان خواب بى در و پيكر هم مى شد تشخيص داد.
روز سوم [عصر]:
«خط يك» در آرامش نسبى است. ما درخطوط عقب نشينى مان، ايرانى ها در خطوط پيشروى شان مستقر شده اند. حالا تكليف هر دو طرف روشن است. مى توانيم با باران كنار بياييم و ۱۰ روزى را در سكوت سر كنيم. تير اندازى هاى پراكنده هم هست اما كم است. اين روزها، بازار تك تيرانداز ها داغ است. امروز، به يكى شان، مدال درجه سه لياقت دادم. كهنه سربازى بود كه دوروبر پنجاه را داشت و در ،۱۹۷۶ در مسكو، به عنوان تك تيرانداز برتر، از دست برژنف نشان نظامى لنين را گرفته بود. اساساً ماركسيست بود اما قبول كرده بود به آرمان هاى حزب بعث قسم بخورد و گذشته اش در جنگ هاى آنگولا و شركت در يك سوءقصد ناموفق نسبت به سفير سابق ايران در فرانسه- در ۱۹۷۵- او را پيش صدام عزيز كرده بود و بدون اين كه دانشكده افسرى را پشت سر گذاشته باشد، سرهنگ شده بود. از اعراب شاخ آفريقا بود اما در مجلات پايتخت- وقتى كه عكس اش را به عنوان قهرمان ملى، روى جلد، چاپ مى كردند- پسوند تكريتى را به نامش اضافه مى كردند. از بالا دستور آمده بود كه نشان درجه دو لياقت دريافت كند اما در دو روز گذشته، تنها توانسته بود سه پاسدار را با گلوله بزند كه سومى به شانه اش اصابت كرده بود واحتمالاً هنوز زنده بود. آمار خودش با آمار مخبر من كه همراهش فرستاده بودم فرق داشت. خودش مى گفت كه ۱۲ نفر را زده و مخبر را به دروغگويى متهم مى كرد و دائم داد مى زد كه شكايت پيش صدام مى برد. به دفترم دعوتش كردم و خيلى آرام- طورى كه صدايم را در اتاق بغلى نشنوند- گفتم: «سرهنگ! يا هر چيزى كه بايد الآن صدايت كنم؛ شايد هم الاغ! به نظرم تو فقط جاسوس روس ها هستى بين ما. من خودم توى مسكو درس نظام خوانده ام. مى دانم الكى به هر كسى نشان نظام لنين نمى دهند. حالا، يا با همين مدال درجه سه بساز يا يك گلوله وسط سرت مى كارم و هفته بعد، عكس ات همه مجلات عراق را پر مى كند كه يك تنه مقابل حمله يك گردان ايرانى مقاومت كرده اى و بعد با تركش توپ، در حالى كه پرچم عراق را بغل كرده بودى، كشته شده اى. چطور است خودت انتخاب كن!» به نظرم رسيد كه اصلاً انتظار اين يكى را نداشت البته خودش مى دانست كه صدام به اسطوره هاى مرده بيشتر احتياج دارد تا اسطوره هاى زنده. پس از روى صندلى بلند شد، سلام نظامى داد و از در بيرون رفت.
روز آخر:
خوابم تعبير شد. رئيس جمهور براى شكست چهار روز قبل، دستور اعدام فرماندهان حمله را داده است. دستور حمله البته از خودش بوده اما خب! حتماً ما مقصريم. با ميانجى گرى سفير اتحاد جماهير شوروى در عراق، حكم اعدام من به خودكشى تغيير پيدا كرده. با سفير، در دانشكده افسرى مسكو، همكلاس بودم. خودكشى مزاياى خودش را دارد. لااقل خانواده ام از حقوق شهروندى محروم نمى شوند. بعد از رسيدن ابلاغيه صدام، سروان را احضار كردم. بدون سلام نظامى وارد شد و روى صندلى نشست. لبخند كجى گوشه لبش بود. گفتم: «مى دانى كه.‎/. » مى دانست. گفتم: «به من اختيار داده شده براى تنبيه افسران رده ميانى، دو افسر را به انتخاب خودم اعدام كنم.» اين يكى را نمى دانست. زود منظورم را فهميد اما قبل از محو شدن لبخند كج اش، توى سرش شليك كرده بودم.
سرهنگ را، صبح، ساعت ،۹ وقتى كه داشت سمينوف اش را تميز مى كرد، از پشت سر هدف گرفته بودم و حالا، نوبت خودم بود. به نظرم، پايان بدى نبود. يك «آن» به ياد «قهرمان دوران» افتادم كه متن اصلى اش را در دوران دانشجويى به روسى خوانده بودم. به خودم گفتم: «شايد لرمانتوف هم همين طور مرد.» و به ساعت ديوارى و كلتم نگاه كردم. 10 دقيقه بعد، شليك مى شد؛ و اين، پايان بود.
مردى به رنگ پرتقال
391284.jpg
با گذشت بيش از ۲۰ سال از پايان جنگ تحميلى عراق عليه ايران، نويسندگان و هنرمندانى كه به شرح و بيان اين حماسه پرداخته اند، هنوز نتوانسته اند آن طور كه بايسته و شايسته اين ادبيات است، به آن بپردازند. اين بدان جهت است كه هنوز تا نقطه مطلوب و آرمانى فاصله داريم. هر چند كارهاى خوب و ماندگارى در حوزه رمان و داستان به نگارش درآمده است. اما نسل جديد مى خواهد بيشتر بداند و بخواند. اين نسل تشنه شناختن و دانستن درباره قهرمانان جنگ است. لذا بايد مقدمات اين مهم هر چه زودتر فراهم آيد. هر چند نويسندگانى هستند كه در اين راستا قلم خود را به زيور طبع آراسته اند و از اين رويداد مقدس نوشته اند، يكى از آنها عزت الله الوندى است كه در قالبى جديد، «مردى به رنگ پرتقال» را نوشته است. داستان از گفت وگوى داناى كل و نويسنده آغاز مى شود و مخاطب داستان به فضايى پرالتهاب پرتاب مى شود. گويى او همراه قهرمانان داستان در هواپيماى سى ـ ۱۳۰ نشسته و هر لحظه امكان سقوط او مى رود. رويدادها يكى پس از ديگرى بوقوع مى پيوندند و حماسه اى ديگر خلق مى شود: سيد موسى نامجو، فكورى، فلاحى، جهان آرا و كلاهدوز از قهرمانان دفاع مقدس در آغازين سال هاى جنگ در هواپيمايى عازم مأموريتند. سرهنگ نامجو وزير دفاع دولت شهيد رجايى و مشاور حضرت امام(ره) براى تشكيل شوراى عالى دفاع ملى بازگو كننده خاطراتى است كه شنيدن آن بر نسل جوان واجب است. او از دوران مدرسه، دانشگاه افسرى تا انقلاب و جنگ تحميلى، وقايعى را مى گويد كه مظلوميت اين قهرمانان بر همگان آشكار مى شود. او يك سال پس از شكستن حصر آبادان در عمليات ثامن الائمه به ديدار رزمندگانى مى رود كه در آن نبرد حماسه ساز همراه او بودند. ولى ‎/‎/‎/‎/
كتاب مردى به رنگ پرتقال روايتى است خطى و رنگى: چرا كه خط جنگ را تا امتداد شهادت روايت مى كند و آنجا كه رنگى مى شود، رنگ خون را چنان تا فضاى بى امتداد جبهه هاى حق عليه باطل پرتاب مى كند، انگار سيد موسى نامجو در كنارت نشسته است و از خود مى گويد. نشر شاهد اين كتاب را در شمارگان ۳۰۰۰ نسخه در قطع پالتويى و ۱۰۶ صفحه منتشر كرده است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |