|
گفت و گو با فرمانده تفحص سال هاى پس از جنگ
در جست و جوى فرزند خاك سرخ
|
|
|
[ميثم تولاّيى ] دفاع مقدس؛ ،۸ ۹ يا ۱۰ سالى كه تنها هفته اى را با تكرار آژانس شيشه اى و ليلى با من است در تلويزيون، به ياد آن دوران گرامى مى داريم. گرچه آژانس شيشه اى را مى توان نقطه عطف سينمايى دفاع مقدس و يا اصلاً سينماى ايران دانست ولى اين فيلم تمام جنگ نبود و بايد سال ها مى گذشت تا فرزند خاك روى پرده سيما برود و گوشه ديگرى از هشت سال دفاع مقدس را پرده بردارى كند. سراغ بچه هاى تفحص كه مى روى بايد بدانى دنبال يك ستاره سينما يا بازيكن تيم ملى نمى روى تا با او مصاحبه كنى، اين را اكثر بچه هاى روزنامه نگارى كه عهده دار صفحات جبهه و جنگ يا دفاع نشريات داخلى هستند به خوبى مى دانند، مى دانند كه به راحتى نمى توانند با جست وجوگران گنجينه صندوقچه هاى مادران و پدران چشم انتظار همكلام شوند.اين دومين بارى است كه مى خواهم سراغ رزمنده هاى جوان دهه ۶۰ و سپيدموهاى امروز گروه هاى تفحص شهدا بروم، شروع مى كنم، اولى، دومى، سومى و /// بالاخره يكى از آنها حاضر مى شود مصاحبه كند، دعوتش مى كنم به دفتر روزنامه، از اول تا آخر جنگ جبهه بوده، ۹۵ ماه.از او خاطره هايش را جست وجو مى كنم، برايم از دوستانش مى گويد كه بعد از جنگ خودش آنها را از زير خاك بيرون آورده، از پدران و مادرانى مى گويد كه با قامتى خميده و صورتى چروكيده هنوز هم سر قبرهاى خالى فرزندان شان مى گريند. چهار سال مسئوليت تفحص نيروى زمينى سپاه و همچنين مسئوليت تفحص مناطق جنگى دهلران تا چزابه در كارنامه دوران پس از جنگ او ديده مى شود. پاتوق اين هفته را با خاطرات رحمان نظرزاده به پايان ببريد.
اگر اجازه بدهيد يكسره برويم سراغ تفحص، اصلاً انگيزه تفحص بعد از جنگ چگونه شكل گرفت ما در منابع اسلامى و در آموزه هاى دينى مان داريم كه بايد شهدا را اكرام كنيم و در فرهنگ ما بخصوص در فرهنگ شيعه آمده كه حتماً بايد متوفى دفن شود، شما در ارتش هاى دنيا اين قيد و بند را نمى بينيد كه حتماً كشته هايشان را تخليه كنند و يا دفن كنند، شما در جنگ ويتنام مى بينيد كه كلى از سربازان امريكا در اين كشور ماندند، ما در جنگ هميشه دنبال اين بوديم كه شهيدى در منطقه نماند و دائم سعى داشتيم كه شهدا را به عقب برگردانيم و به خانواده هايشان بدهيم اگرچه بعضى از شهدا دوست داشتند كه بمانند و مى دانم بخش اعظمى از مفقودين ما همان كسانى هستند كه با خدا قول و قرار داشتند، در طول ۸ سال جنگ ما در گردان ها افرادى را مشخص كرده بوديم كه شهدا را به عقب برمى گرداندند، بعضى اوقات هم نمى شد و آنقدر آتش دشمن شديد بود كه نمى شد شهيدى را به عقب انتقال دهيم، من يادم مى آيد در عمليات حصر آبادان افرادى بودند كه به صورت خودجوش اگر روز نمى شد، شب ها مى رفتند و شهدا را عقب مى كشيدند، اين عمل رفته رفته سازمان گرفت تا اين كه در سال ۶۳ گردان هاى انصار المجاهدين توسط سپاه تشكيل شد كه تحت عنوان تعاون رزمى سپاه فعاليت مى كردند، هر گردانى ۳ تا گروهان داشت، هر گروهانى هم ۳ تا دسته، در عمليات ها هر دسته اى به همراه رزمنده ها مى رفت و صرفاً كارش تخليه شهدا بود كه اتفاقاً بعضى از آنها هم شهيد مى شدند، ما خيلى شهيد تفحص و انصار المجاهدين داريم، در سال ۶۴ براى عمليات والفجر۸ بود كه موتورهايى به صورت ابتكارى درست كردند كه عقبش را برانكارد وصل كرده بودند، شهيد را داخل اينها مى گذاشتند و با موتور از معركه فرار مى كردند اما چون موتورها خيلى كارايى نداشت به همان شكل قبلى شهدا را تخليه مى كردند، گردان هاى انصار تا پايان جنگ به اين كار ادامه دادند، اما اين را هم بگويم كه بسيارى از شهداى ما به دليل آن كه پشت خاكريز عراقى ها افتاده بودند و يا حتى روى خاكريز آنها قرار داشتند عقب كشيده نشدند چون دقيقاً زير توپ دشمن قرار داشتند. بعد از جنگ هم گردان هاى انصار المجاهدين تفحص را برعهده گرفتند ببينيد، سپاه تيپى داشت به نام تيپ ۲۶ انصار المؤمنين، تيپ ۲۶ انصار المؤمنين ۳ تا گردان داشت كه يكى از آنها در اهواز مستقر بود، يكى در غرب كشور و ديگرى هم در اروميه قرار داشت، اينها زمان جنگ همان طور كه گفتم شهدا را به عقب منتقل مى كردند، شناسايى و كفن پيچ مى كردند و مى گذاشتند داخل تابوت بعد مى فرستادند به شهرستان هايشان. يكى از كارهايى كه اين گردان هاى انصار انجام مى دادند اعطاى پلاك به رزمنده ها بود، يعنى هر رزمنده اى كه وارد اهواز مى شد از اين گردان ها پلاك مى گرفت و من فكر مى كنم فعاليت هاى سازماندهى شده اين گردان ها تا آن زمان در هيچ يك از جنگ ها نبوده است، يادم مى آيد حتى پدرى كه مى آمد جبهه ديدن پسرش، اول پلاك مى گرفت بعد مى رفت جلو، اين پلاك ها در دفاترى به نام ثبت پلاك، ثبت مى شدكه در آن اسم، مشخصات افراد، شماره تلفن، آدرس، گردان، تيپ و نام پدر نوشته مى شد و يك كارت هم همراه با پوشش پلاستيكى در جيب رزمنده قرار مى دادند، اين را هم اضافه كنم كه پلاك ها نسوز بود. روى پلاك ها فقط شماره حك شده بود بله، فقط شماره داشت، عرض كردم تا آن موقع فكر مى كنم حتى ارتش هم مثل سپاه و بسيج اينقدر روى پلاك حساس نبود، شاهد من هم اين است كه من در فكه از دهلران تا چزابه كه تفحص مى كردم مى توانم به جرأت بگويم بسيارى از آنها پلاك نداشتند و ما از روى برگه مرخصى يا نامه هايى كه در جيبشان بود آنها را شناسايى مى كرديم. ارتش هم گروه هاى تفحص داشت بله، آنها با ما در مناطق زحمت مى كشيدند و اصلاً خط دست آنها بود و ما با هماهنگى آنها مى رفتيم براى تفحص. اين كه در سريال ها و فيلم هاى دفاع مقدس ما مى بينيم رزمنده ها در شب هاى عمليات پلاك هاى خودشان را از گردن خارج مى كردند و همه را به يك نفر مى سپردند، حقيقت دارد و اصلاً اين كار شما را در شناسايى هويت شهدا با مشكل روبه رو نمى كرد من خودم به ياد ندارم كه بچه ها اين كار را انجام دهند، چون بچه ها از زمانى كه پلاك ها را تحويل مى گرفتند توجيه مى شدند و من به صراحت مى گويم كه اين فيلم ها به نوعى ضدفرهنگ جبهه است، اصلاً بسيجى ها آنقدر بافرهنگ بودند كه پلاك هايشان را از خودشان جدا نكنند، اما موردى هم داشتيم كه شهيدى را پيدا كنيم ولى پلاك نداشته باشد. اما عده اى بودند كه به قول بسيجى ها همان مقدار شهرت شهادت كه در قالب نام گذارى خيابانى به اسم آن شهيد است يا غيره را نمى خواستند داشته باشند بله، ابتداى عرايضم هم گفتم كه بخشى از شهدا با خدا قول و قرار گذاشته بودند كه پيكرشان به عقب برنگردد و بخشى از آنها كه پلاك هايشان را دور مى انداختند از همين افراد بودند اما تعدادشان زياد نبود. دفاتر ثبت پلاك الآن در اختيار بچه هاى تفحص است سال ۶۵ به كمك دوستان ستاد مشترك سپاه و به كمك بچه هاى شركت نفت جنوب كامپيوترهايى تحويل تعاون رزمى هاى جنوب شد كه تمام دفاتر پلاك ها را كه فضاى زيادى را اشغال كرده بودند وارد سيستم كامپيوتر كرديم. مناطقى وجود دارد كه هنوز تفحص نشده باشند بله ما شهدايى داريم كه هنوز اجازه تفحص آنها را نداده اند، مثلاً در بخشى از جزيره مجنون عراق در آن زمانى كه صدام بود و حالا كه امريكايى ها هستند اجازه تخليه شهدا را نداريم. براى تفحص از غواص ها استفاده مى كنيد بله، ولى در داخل آبها خيلى موفق نبوده ايم. مثلاً در جزاير مجنون عمل كرده ايم ولى موفق نبوده ايم. جست وجوى شهدا و يا همان تفحص را دقيقاً بعد از جنگ از چه زمانى شروع كرديد روز ،۶۷/۵/۲۹ اولين روز پذيرش قطعنامه بود، من در گردان انصار جنوب بودم، در پيچ كوشك يادم مى آيد بچه ها ساعت ۷ صبح همين روز رفتند بالاى خاكريز دست تكان دادند، عراقى ها هم از طرف مقابل دست تكان دادند و آمدند پشت سيم خاردار، ما گفتيم يك سرى از شهداى ما پشت خاكريز شما هستند مى خواهيم آنها را تخليه كنيم، شما هم يك سرى از كشته هايتان درخاك ماست بياييد و برداريد يعنى به آنها پيشنهاد كرديم شهدايمان را با كشته هاى آنها مبادله كنيم و اين اولين مبادله بود و هنوز نيروهاى UN هم نيامده بودند كه ما اين پيشنهاد را به آنها داديم، عراقى ها هم گفتندكه ما بايد با استخباراتمان تماس بگيريم و افسر استخبارات براى نظارت بيايد، گفتيم چه زمانى مى آيد گفتند دو سه ساعتى طول مى كشد، چهار ونيم صبح بود كه ديديم كلاه قرمزى هاى بعث عراق آمدند، در آن زمان هنوز كشته هاى عراقى پشت خاكريزهاى ما بودندو هنوز گوشتى بودند و حتى كرم زده بودند و بوى تعفن گرفته بودند ما هم مى خواستيم هر چه زودتر از شر آنها خلاص شويم، آنها هم پذيرفتند كه شهداى ما را با كشته هايشان مبادله كنند، براى ساعت ۲ قرار گذاشتيم، ساعت ۲ بعدازظهر در آن شدت گرماى برج ۵ جنوب بچه هاى گردان كشته هاى عراقى را كه ۱۵ تا بودند و كرم زده بودند و كلى بوى گند گرفته بودند جمع آورى كردند و گذاشتند داخل پلاستيك كه يادم هست از داخل پلاستيك ها روغن جسدها چكه مى كرد، همه هم از قدبلندهاى بعثى بودندكه كلاه قرمز به سر داشتند، اينها را برديم پشت سيم خاردار، صدا كرديم آنها هم ۱۴ نفر از شهداى ما را آوردند و به ما دادند، همان جا اولين مبادله را انجام داديم، بعد رفته رفته اين مبادلات ادامه پيدا كرد و تمام اينها هم با هماهنگى فرماندهان رده بالاى كشورمان صورت مى گرفت بعد نيروهاى UN آمدند و بين ما و عراقى ها حائل شدندو گفتند كه بايد با هماهنگى ما اجساد را مبادله كنيد. يادم هست يك روز اسلاف كويوويچ فرمانده نيروهاى يونيماگ ايران و عراق در سازمان ملل آمد تا از مبادله اجساد بازديد كند، ما تا آن زمان هميشه در سه برگ با زبان هاى فارسى، عربى و انگليسى صورتجلسه مى كرديم مبادلاتمان را، مثلاً مى نوشتيم تعداد ۱۷ شهيد از عراق تحويل گرفته شد و يا چند جسد به عراقى ها تحويل داده شد يك اهتماماتى هم داشت كه مثلاً مبادله بعدى ما چه زمانى باشد و از اين جور چيزها، بعد يك صورتجلسه را به ما مى دادند، يكى را به عراقى ها و يكى را هم UN بر مى داشت حالا اين دفعه ديدم كه چهار صورتجلسه تنظيم شد، گفتم چرا چهار تا برگه نوشته شد خود ژنرال اسلاف كويوويچ پاسخ داد كه اين ابتكار شما خيلى خوب است و تا حالا ما درهيچ جنگى مبادله كشته هاى نيروهاى متخاصم را نداشتيم، من مى خواهم اين صورتجلسه را ببرم در سازمان ملل ارائه بدهم و از آن استفاده كنيم كه من يادم هست در جنگ عراق و كويت، وقتى قطعنامه آتش بس بين عراق و امريكا منعقد شد يكى از بندهاى قطعنامه تبادل كشته هاى دو طرف بود. ما در حين مبادله تفحص هم داشتيم، و هر روز مى رفتيم ۳۰ يا ۳۵ شهيد را با وانت مى آورديم عقب ولى بعدكه يك بخشى از شهدا زير خاك رفته بودند يا توسط عراقى ها مدفون شده بودند ما را مجبور به استفاده از وسايل راهسازى براى كندن زمين كرد. قطعاً بچه هاى تفحص خاطرات جالبى دارند، يكى از آنها را عنوان مى كنيد شهدا نورشان و نورانيت شان آنقدر زياد بود كه چشم هاى نابيناى ما هم آن را مى ديد، نه اين كه ما آدم هاى خوبى بوديم كه چشم برزخى مان باز مى شد نه مثلاً من خودم يك شب در سال ۷۲ يا ۷۳ بود درمنطقه فكه بودم، خواب ديدم كه در شيار بجليه، زير ارتفاعات ۱۴۶ دارم تفحص شهدا مى كنم، همين جورى كه داشتيم زمين را مى كنديم، ديدم كه زير كمين عراقى ها پيكر يك شهيد افتاده است، رفتم سراغ پيكر آن شهيد و او را برگرداندم به سمت خودم و كارتش را از جيبش در آوردم و با دستم خاك كارت را پاك كردم شماره اش را ديدم با شماره پلاك دور گردنش برابر كردم ديدم يكى است خوشحال شدم پشت كارت را نگاه كردم نوشته بود نام و نام خانوادگى سيد محمدحسين جانبازى، نام پدر سهراب، اعزامى از جهرم، تيپ ۳۳ المهدى (عج)، صبح كه از خواب بلند شدم دفترم را بازكردم و همه چيزهايى را كه در خواب ديده بودم نوشتم، گفتم من بايد بروم شيار بجليه ببينم اين شهيد را پيدا مى كنم يا نه صبح بچه ها را برداشتم و رفتم هرچى گشتم پيدا نكردم دقيقاً محلى را كه در خواب ديده بودم گشتيم يك هفته تمام گشتيم اما پيدا نكرديم، يك ماهى گذشت و ما اجازه ورود وسايل سنگين به مناطق جنگى را گرفتيم، چون در قطعنامه ۵۹۸ آمده بودكه دو طرف متخاصم حق عمليات مهندسى در ۱۵ كيلومترى مرز طرفين را ندارند، شيار بجليه آن موقع دست بچه هاى لشگر ۸۸ زاهدان و ۷۷ خراسان بود، ما اجازه بيل مكانيكى را بعد از ۱۵ روز گرفتيم و برديم جلو، همان روز اول هم آن را برديم شيار بجليه چرا چون مى دانستيم گردان عمار لشكر ۷ ولى عصر (عج) در سال ۶۵ اينجا با عراقى ها درگير شده بودند و تعدادى شهيد داده بودندكه عراقى ها روى آنها خاك ريخته بودند، خلاصه بيل را برديم و شروع كرديم به كندن شيار، ما قبلاً شيار را كلنگ زده بوديم اما آنقدر خاك آنجا آب باران خورده بودكه مثل بتن شده بود، خلاصه وقتى شيار را كنديم رسيديم به يك دست كامل استخوان سياه مايل به زرد، گفتم بچه ها اين عراقيه، تخليه اش كنيد براى مبادله باعراق خوب است، جالب اين است كه استخوان هاى عراقى ها سياه و مايل به زرد بود ولى استخوان هاى بچه هاى ما كاملاً سفيد بودند و اين را همه بچه هاى تفحص مى دانستند و گواه هستند كه من نمى خواهم گزاف بگويم يعنى ما كاملاً اجساد عراقى ها را از رزمنده هاى خودمان تشخيص مى داديم، خلاصه ادامه داديم تا اين كه رسيديم به يك استخوان شيرى سفيد رنگ گفتم بچه ها اين ايرانيه، پيكر شهيد را بالاى شيار كشيديم و گذاشتيم روى خاك، جيب او را بازكردم، ديدم كه نوشته محمدحسين جانبازى فرزند سهراب ولى سيد نبود. در صورتى كه من در خواب ديدم روى كارت نوشته بود سيدمحمد حسين جانبازى و فكر مى كنم اين كه امام فرمودند خوشا به حال مفقودين كه پناهى جز نسيم صحرا و دامان مادرشان حضرت فاطمه زهرا (س) ندارند همين قضيه است. يك روز هم درمنطقه عملياتى محرم در شمال فكه داشتيم تفحص مى كرديم، انتهاى ميدان مين زير كمين عراقيها دو تا شهيد تخريب چى پيدا كرديم حالا چه جورى فهميديم تخريب چى هستند از گازانبرى كه توى دستشان بود فهميديم تخريب چى هستند، سر نداشتند خيلى عجيب بود اينها ميدان را براى بچه ها باز كرده بودند و رفته بودند روى مين هاى والمر تا رزمنده ها را عبور بدهند من خيلى دنبال سر اينها گشتم، بعد سر آنها را در يك شيارى نزديك به ۱۰۰ مترى پيكرشان پيدا كرديم، جالب اين است كه كلاهخودهاى آنها هم آنجا افتاده بود اين قضيه من را ياد فرازى از دعاى ناحيه مقدسه «سلام بر پيكرهاى بدون سر بر خاك افتاده» انداخت. شما در تفحص پيكرهايى كه سر آنها توسط عراقى ها جدا شده باشد را هم پيدا كرده ايد من در تفحص شهدا شخصاً با اين قضيه برخورد نكرده ام ولى بچه هاى سپاه را خيلى زياد ديده ام كه عراقى ها آنها را دونفرى، سه نفرى يا ،۱۰ ۱۲ نفرى با سيم تلفن به هم بسته بودند و زنده زنده درچاه هايى انداخته بودند، اين را مى خواهم بگويم كه ما به كرات اجسادى را پيدا كرديم كه زنده زنده مدفون شده بودندو بيشتر آنها هم بچه هاى سپاهى بودند. ادامه دارد
|