[مسعود راعى صدقيانى ]
هشتم اكتبر مصادف با ۱۷ مهرماه، چهارمين سالروز درگذشت ژاك دريدا (۲۰۰۴-1930)، فيلسوف ساختارشكن فرانسوى است. متفكرى كه با طرح نظريات بديع و مخالف خوان خود (و در رأس آنها ديكانستراكشن) در نيمه دوم قرن بيستم، افق هاى تازه اى را در ساحت فلسفه، نقد و نظريه ادبى، مطالعات فرهنگى، سياست و.// پيش روى انديشمندان جهان گشود و از راهگشايان فكر پست مدرن شد. امروزه دشوار بتوان انديشه اى نو در گفتمان علوم انسانى بدون رد پاى دريدا سراغ گرفت. آنچه مى خوانيد، گفت وگوى «ايران» با دكتر اميرعلى نجوميان، دانشيار ادبيات انگليسى دانشگاه شهيد بهشتى و پژوهشگر فلسفه دريدا است كه سيرى است در سپهر انديشه هاى دريدا و پيامدهاى آن.
تأثير ايده واسازى (ديكانستراكشن) دريدا بر گفتمان علوم انسانى چه بوده است
دريدا در شروع طرح نظريه واسازى بيشتر به عنوان يك فيلسوف شناخته مى شد و خاستگاه اولين طرح نظرياتش فلسفه بود. ولى جالب است كه وقتى در دهه ۶۰ نظرياتش را مطرح مى كند، اولين تأثير خود را بر حوزه نظريه ادبى مى گذارد. ولى آثار و مقالات دريدا در طول دهه ۷۰ و ۸۰ و اوايل دهه ۹۰ و تدريجاً ترجمه برخى از آنها به زبان انگليسى، موجب مى شود كه نظريه واسازى بر گفتمان علوم انسانى به نحو بسيار وسيع ترى تأثير داشته باشد. چنان كه در دهه ۹۰ در كنار فلسفه و ادبيات حضور اين نظريه را در تئورى هاى هنرى، بويژه نظريه فيلم، عكاسى، نقاشى و شايد مهم تر از اينها در معمارى مى بينيم.
جدا از اينها دريدا چندين مقاله درباره ايمان و خداشناسى دارد كه عده اى نظير كاپوتو (استاد الهيات در امريكا) تحت تأثير آن به فهم جديدى از خداشناسى مى رسند. دريدا در سال هاى آخر عمرش سخنرانى هاى چشمگيرى در دو حوزه مطالعات فرهنگى و علوم سياسى و اخلاقيات دارد. به همه اينها بايد تأملات دريدا در باب مسئله آموزش و تعريف دانشگاه را نيز اضافه كنيم. خلاصه سخن اين كه نظريه واسازى، تسرى بسيارى در بخش هاى مختلف علوم انسانى داشته است. استنباط من اين است كه بعضى از بحث هاى دريدا هنوز چند دهه لازم دارد تا تأثير كامل خود را نشان دهد و حتى جريان ساز شود و در آينده نگاه متفكران علوم انسانى را تغيير دهد.
آيا در تمام حوزه هايى كه نام برديد، دريدا و متأثرين از او همان رويكرد «واسازى» را لحاظ مى كنند و وارد بحث مى شوند
اصطلاح «ديكانستراكشن» كه ما معمولاً به «واسازى» ترجمه اش مى كنيم، اصطلاحى است كه خود دريدا از عموميت يافتن آن به تمام تفكرش تعجب مى كند. واقعيت اين است كه اصطلاح ديكانستراكشن، خيلى از نظريات دريدا را نمى تواند پوشش دهد. نگاه دريدا به جهان (مى دانيم كه فلسفه نوعى نگاه به جهان است و از اين بابت است كه دريدا را فيلسوف مى دانيم) در يك روش مشخص و يك نظام فكرى معين محدود نمى شود و او اساساً در داخل يك چارچوب بسته طرح نظريه نمى كند. در اينجاست كه دريدا با فيلسوفان پيش از خود متفاوت مى شود و از همين جاست كه در بعضى دپارتمان هاى فلسفه در زمان حيات دريدا، مخالفت هايى با نظريات وى صورت مى گرفت. دليل اين امر هم آن است كه دريدا در يك برخورد پارادوكسى معتقد است كه اگر ما بخواهيم در ساحت فلسفه، يك چارچوب مشخصى ارائه دهيم (چنان كه تاكنون اين كار را كرده ايم)، آن چارچوب در واقع داراى تاريخ مصرف مى شود. پس مى خواهم بگويم تسرى انديشه دريدا بر گفتمان علوم انسانى (كه در آغاز به آن اشاره كردم) به هيچ عنوان يك سيطره نيست؛ تسرى هست ولى سيطره نيست. گويى يك نوع «نشت»است، نشتى كه يك انديشه در حوزه هاى گوناگون انجام مى دهد. حال اگر عنوان سيطره را بر آن اطلاق كنيم، متن يا موضوع مورد مطالعه به يك نظام خاص محدود مى شود و از ديدگاه دريدا اين كار يعنى به اضمحلال كشيدن توان هاى آن متن. شايد به تعبيرى فلسفه دريدا فلسفه اى است كه نگران بيش از حد جدى گرفته شدن حتى خودش است! و از همين روست كه دريدا در جايى مى گويد «خود واسازى را هم مى شود واسازى كرد». در واقع اگر قبول كنيم كه يكى از مباحث مهم دريدا بحث indeterminacy يا undecidability به معناى عدم تعيّن معنايى يا عدم قطعيت دلالتى است ، در مى يابيم كه او نمى تواند يا بهتر است بگوييم نمى خواهد قطعيتى به فلسفه خويش بدهد. اين رويكرد را در نحوه برخورد دريدا با انواع معادل يابى ها و ترجمه ها نيز مى بينيم كه يكى از نمونه هاى مشهورش نامه اى است كه دريدا به پروفسور ايزوتسو نوشته (در جواب وى كه براى ترجمه ديكانستراكشن راهنمايى خواسته بود) و در آنجا با نوعى سهل انگارى يا حتى شوخى به اين موضوع نگريسته است. چون فكر مى كند اگر ما يك واژه يا تعبير را با قطعيت در ترجمه يك اصطلاح بياوريم و بعد آن را بيش از حد جدى بگيريم، در واقع دايره معنايى اصطلاح اصلى را - كه همواره بسيار گسترده است - محدود كرده ايم. انگار با اين كارمان مى خواهيم با خشونت يك چيز ناآشنا را آشنا كنيم.
دريدا در نگاه خود به گفتمان علوم انسانى هميشه به دنبال پذيرش « ديگرى » است ؛ او مى گويد ما در حوزه هاى علوم انسانى، همواره ديگرى را به عنوان يك سوى تقابلى سلبى ديده ايم. در حالى كه دريدا اعتقاد دارد ما بايد ديگرى را بپذيريم ولى «اهلى»اش نكنيم، يعنى او را در چارچوب آشنا كردن قرار ندهيم. وى بر آن است كه راز بقاى هر متن پذيرش ديگرى در درون خود است. ديگرى تمام آن مفاهيم و عناصر ناآشناست كه متن در پى تقابل با آن است تا براى خود هويتى كسب كند. در حالى كه متن مى تواند با ورود ديگرى به درون فضاى آشناى خود بر حركت و پويايى دلالت بيفزايد.
از همين جهت است كه ما همواره يكى از ويژگى هاى اصلى متفكران پست مدرن را «سيستم گريزى» آنها مى دانيم.//
بله، دقيقاً. يكى از اصطلاحاتى كه گاهى در نقدهاى راجع به دريدا به كار مى رود - و كاملاً نشانه بدفهمى تفكر اوست - اصطلاح «ديكانستراكشنيسم» است؛ كه دريدا هيچ علاقه اى به آن ندارد. زيرا معتقد است كه اين «ايسم» تحميل يك سيستم يا نگاه است و از اين زاويه است كه ديكانستراكشن با گفتمان پسامدرنيسم بسيار نزديك و همراه مى شود. اساساً نگاه دريدا يك نگاه «هم اين و هم آن» است. براى آن كه يك ايده يا يك مفهوم داراى بقا باشد، بايد هميشه با يك نگاه هم اين و هم آن، بدان نظر كرد. اين يعنى آوردن دوسويه يك تقابل سلبى يا تقابل قطبى. كارى كه دريدا در اين باب مى كند، طرح فضاهاى بينابين - بين اين و آن - است. جالب است كه اين ايده فضاى بينابين (in-between)، چيزى كه دريدا از آن با اصطلاح «آستانه» ياد مى كند، تأثير عميقى بر گفتمان علوم انسانى در همين سال هاى اخير مى گذارد. يك نمونه خوبش نظريات هومى بابا متفكر مطالعات فرهنگى است. وى تمركزش روى بحث مهاجرت و نقد پسا استعمارى است. او موقعيت انسان هايى را در جهان معاصر توصيف مى كند كه نه تعلقى به وطن اوليه شان دارند و نه به مكانى كه مهاجرت كرده اند؛ و در اين آستانه قرار گرفته اند.
عده اى فهمى مطابق با نيهيليسم از تفكر دريدا دارند و روى جنبه منفى آن تأكيد مى گذارند. آيا مى توان از يك سرشت مثبت و ايجابى در انديشه دريدا سخن گفت
|
|
|
درست است. يك بحثى كه بويژه در ايران راجع به دريدا مطرح مى شود، اين است كه نقد واسازى را بيشتر با يك مفهوم منفى در نظر مى گيرند و احساس مى كنند كه نقد واسازى نوعى نيهيليسم يا پوچ گرايى و متضمن نفى است. اين را كه دريدا بسيار تحت تأثير نيچه است كسى كتمان نمى كند ولى بايد توجه داشت كه نقد واسازى يك ويژگى مثبت دارد كه كمتر مورد توجه واقع مى شود. يكى از كليدواژه هاى فلسفه دريدا مفهوم «وعده» (Promise) است؛ او اعتقاد دارد كه يك متن (ما اينجا فقط متن ادبى مرادمان نيست) هميشه وعده يكسرى معناها يا دلالت هايى را در آينده مى دهد. گو اين كه هيچ متنى كامل و تمام نيست و تمام توان هايش فرسوده نشده است. به همين خاطر همواره در هر متنى اميد به آينده وجود دارد. از اين رو من معتقدم كه نقد واسازى هميشه نقدى رو به آينده است، اصلاً واسازى نقد آينده و راجع به آينده است. در كنار آن نقد واسازى متن را براى ما پيچيده مى كند. نقد واسازى به جاى آن كه متن را آسان كرده و به چند ويژگى، شاخص يا پارادايمِ مشخص خلاصه كند، سعى در پيچيده كردن متن دارد.
دريدا در مورد هر متنى از ما مى پرسيد چه مى شد اگر اين متن را اين گونه بخوانيم اگر فلان ويژگى متن را كه در مركز و مورد توجه خوانندگان نبوده، برجسته سازيم، چه اتفاقى مى افتد از اين جهت است كه مى گويم نقد واسازى، نقدى مثبت و رو به آينده است. بگذاريد همين جا اين را نيز بگويم كه نگاه دريدا به جهان يك نگاه ديونوسى نيچه اى است و از همين رو يك نگاه نامتعارف (Uncanny) است. شوخى هاى بسيار جالب دريدا در بسيارى از نوشته هايش به اين نحوه نگاه او قابل ارجاع است. از آنجا كه اين گفت و گو براى سالگرد درگذشت دريدا منتشر مى شود، شايد بازگو كردن خاطره اى خالى از لطف نباشد: سال ها پيش من در كنفرانسى حاضر بودم كه در مورد دريدا برگزار شد و خود او نيز در آن حضور داشت. افراد مختلف سه روز تمام درباره دريدا و كاربست نظريات وى در حوزه هاى گوناگون سخنرانى كردند. وقتى در پايان از وى خواستند چند كلمه اى صحبت كند، گفت: «من در اين چند روز مرتب مرگ خويش را مى ديدم! هنگامى كه عده اى پيش روى من از دريدا سخن مى گفتند و ناگزير بودند از انديشه هاى من يك نظام يا چارچوب بسته بسازند، احساس مى كردم كه تبديل به يك موجود مرده شدم و ديگر وجود ندارم!»