|
|
|
|
|
|
|
|
همكلاسى معتاد
داخل حياط كانون اصلاح و تربيت روى سكوى سنگى نشسته و غرق در افكار گذشته ام بودم كه ناگهان درد عجيبى در كمرم پيچيد. وقتى برگشتم به پشت سرم نگاه انداختم، «اميد» را ديدم كه باخنده مى گفت: پسر كجايى هرچه صدايت كردم چرا جواب ندادى. بلند شو برو از بلندگو چند بار صدايت كردند. ملاقاتى دارى! با تعجب از جا بلند شدم. در حالى كه مى دانستم پدر و مادرم علاقه اى به ديدنم ندارند / به اتاق ملاقات كه رسيدم با ديدن پدرم خشكم زد. بالاخره ۸ ماه انتظار به پايان رسيد و پدرم به ديدنم آمده بود. شرم داشتم در چشمانش نگاه كنم، وقتى روى صندلى مقابلم نشست، آهى كشيد و گفت: «اميد» با نان حلال و كارگرى تو را به ثمر رساندم اما نمى دانستم روزى تو را پشت ميله هاى زندان خواهم ديد. از خودم مى پرسم كجاى كارم اشتباه بود كه تو خلاف كردى من كه تمام تلاشم اين بود تو و مادرت در زندگى كم و كسرى نداشته باشيد! چرا خلاف كردى / اين جبران سالها تلاش و زحمتم بود. با شنيدن حرف هاى پدرم از غصه و شرمندگى نمى توانستم سرم را بلندكنم. پدرم همان موقع نامه مادرم را به دستم داد و گفت اين را بخوان مادرت به دليل كسالتى كه دارد نمى توانست به ديدنت بيايد اما باز هم دلش طاقت نياورد و برايت نامه نوشت. وقتى پدرم رفت نامه را باز كردم با ديدن عكس دونفره اى كه سال گذشته من و مادرم انداخته بوديم بى اختيار اشك از چشمانم جارى شد. مادرم در نامه اش مرا نصيحت كرده بود تا در كانون اصلاح شوم و پس از آزادى هم زندگى شرافتمندانه اى پيش بگيرم. وقتى نامه به پايان رسيد بى اختيار اشك ريختم و خاطرات گذشته در ذهنم مرور شد. به ياد روزى افتادم كه با «آرش» در مدرسه آشنا شدم. هر دو در يك كلاس و كنار هم روى يك نيمكت مى نشستيم. ما دوستان خوبى بوديم كه اكثر اوقات را هم كنار هم مى گذرانديم. تا اين كه به امتحانات پايان سال نزديك شديم و هر دو در كتابخانه ثبت نام كرديم. مدتى از رفت و آمدمان به كتابخانه نگذشته بود كه متوجه رفتارهاى عجيب و غريب او شدم. چند بار دستش سيگار ديدم كه بوى عجيبى مى داد. وقتى به او اعتراض كردم، گفت: براى تفنن مواد مصرف مى كند اما اعتياد ندارد. چندين بار هم به من تعارف كرد اما علاقه اى نشان ندادم. ديگر علاقه اى به درس خواندن نداشت به همين خاطر يكباره دچار افت تحصيلى شديدى شد. نمره هاى پايان ترمش پائين بود / سرانجام تصميم گرفتم هر طور شده علت اصلى افت شديد تحصيلى اش را پيدا كنم تا اين كه يك روز واقعيت را برايم فاش كرد و خبر از اعتيادش به حشيش داد. تصميم گرفتم دوستم را از چنگ مواد افيونى نجات دهم به همين خاطر دوستى و ارتباطم را با او بيشتر كردم اما نمى دانستم همين قضيه باعث بدبختى ام خواهد شد. در مدتى كه قصد داشتم او اعتيادش را ترك كند خودم ناخواسته گرفتار شدم. بعد هم براى اين كه پدر كارگر و زحمتكشم از اين قضيه بو نبرد براى تأمين خرج اعتيادم بين دانش آموزان مواد مى فروختم. سرانجام با يكى از دانش آموزان معتاد بر سر پول درگير شديم. ناظم مدرسه كه از اين ماجرا خبردار شده بود كيفمان را بررسى كرد و ۱۰ نخ سيگار حاوى حشيش و ۵ لفافه ترياك كشف كرد. بلافاصله هم ما را تحويل پليس داد و من هم از سوى قاضى پرونده به جرم حمل مواد به ۴ سال حبس در كانون محكوم شدم. مادرم با شنيدن اين خبر دچار حمله قلبى شد. تنها پسرش به جرم حمل مواد دستگير شده بود. حالا هم بهترين روزهاى نوجوانى ام در كانون سپرى مى شود. با اين حال عهد بسته ام تا به درسم ادامه دهم و بتوانم پس از آزادى حداقل آبروى رفته ام را به دست آورم و دل پدر و مادرم را شاد كنم.
|
|
|
|
|
دام شيطانى
|
|
|
[فاطمه وثوقى ]
وحشت زده از خواب پريدم، عقربه هاى ساعت دو بامداد را نشان مى داد. همسرم «سينا» را از خواب بيدار كرده و با نگرانى خوابم را برايش تعريف كردم. او نيز سعى كرد با حرف هايش مرا آرام كند. اما بشدت از تعبير خوابم مى ترسيدم. تا صبح سر سجاده نماز نشستم. صبح زود كه با خانه مادرم تماس گرفتم متوجه شدم برادرم از ديشب به خانه نيامده است. تلفن همراهش نيز روى پيغامگير بود. در حالى كه دلشوره عجيبى داشتم ساعتى بعد مادرم تماس گرفت و گفت كه نادر به خانه بازگشته و در اتاقش خوابيده است. تا ظهر از او خبرى نشد تا اين كه دوباره دلهره و اضطراب به سراغم آمد. اين بار برادرم تلفن را جواب داد. وقتى حالش را پرسيدم با صدايى لرزان و متعجب پرسيد: «مگر اتفاقى افتاده، خوبم، تو كه مدت ها بود با من قهر بودى! چطور شده حالم را مى پرسى!» با دلخورى گفتم. اگر احترام مرا نگه داشته بودى و با پرخاشگرى هايت حرمت ها را نشكسته بودى چنين اتفاقى نمى افتاد. در حال صحبت بودم كه ناگهان حرفهايم را قطع كرد و با لحنى سرد گوشى را گذاشت. نگرانى عذابم مى داد، حدود ساعت دو بعدازظهر باز هم دلهره به سراغم آمد. به اتاق رفتم تا شايد كمى بخوابم اما صحنه هاى آن خواب عجيب يك لحظه هم از ذهنم دور نمى شد و دائم ازجلوى چشمانم رژه مى رفت. به همين خاطر حسابى كلافه بودم. غرق در همين افكار بودم كه خوابم برد. نيم ساعتى نگذشته بود كه ناگهان با صداى زنگ تلفن از خواب پريدم. قلبم به تپش افتاده بود. با عجله به طرف تلفن دويده و گوشى را برداشتم. در كمال ناباورى صداى شيون و گريه مادرم را شنيدم كه مى گفت: با عجله خودت را به بيمارستان.// برسان. نادر دچار حمله قلبى شده! و.// ناگهان زانوهايم سست شد و روى زمين افتادم. مى دانستم خوابم تعبير شده. با دستپاچگى لباس هايم را پوشيدم و با تاكسى خودم را به بيمارستان رساندم. مادرم مقابل در «سى سى يو» ايستاده بود، به طرفش رفتم و هر دو گريه كرديم. همان موقع از پرستار بخش درباره وضعيت برادرم پرسيدم. او نيز وضع او را وخيم اعلام كرد و گفت: «آيا از اعتياد شديد برادرتان به قرص هاى روانگردان اطلاع نداريد » با تعجب گفتم: تا به حال سيگارى هم دست برادرم نديده بودم. اما اين اواخر بشدت تندخو و پرخاشگر شده بود. دائم نيز سر هر مسئله كوچكى جنجال به راه مى انداخت. پرستار بخش در حالى كه حرفم را قطع كرد، ادامه داد: «برادرتان چند ماهى است كه قرص مصرف مى كند و همين موضوع او را تا مرز مرگ كشانده! حالا بايد دعا كنيم كه او زنده بماند.» با شنيدن اين حرف ها احساس كردم دنيا دور سرم چرخد. بعد هم بى حال روى زمين افتادم. وقتى چشمانم را باز كردم خودم را روى يكى از تختهاى بيمارستان ديدم. مادرم در آن وضعيت بحرانى بالاى سر من بود. همان موقع از مادرم خواستم بلافاصله با همسرم تماس بگيرد و او را در جريان بگذارد. چند دقيقه بعد «سينا» هراسان به بيمارستان آمد. حقايق را برايش گفتم. او هم مادرم را آرام كرد و او را به پشت در اتاق سى سى يو رساند. ساعتى بعد نيز مرا به خانه باز گرداند و خودش دوباره به بيمارستان بازگشت. در حالى كه صداى اذان مغرب به گوش مى رسيد وضو گرفتم و سر سجاده نشستم. با التماس از خدا خواستم تا برادرم را شفا دهد و او را زنده نگه دارد. ساعتى بعد همسرم با خانه تماس گرفت و گفت خطر برطرف شده و «نادر» از خطر مرگ نجات يافته است. روز بعد كه به ديدن برادرم رفتم او با شرمسارى سرش را پائين انداخت و گفت: مدتى قبل به پيشنهاد يكى از دوستانم به ميهمانى شبانه اى رفتم، در آنجا با دخترى به نام «مستانه» آشنا شدم. او كه وضعيت مالى خوبى داشت، خود را تنها فرزند يك تاجر معرفى كرد. من هم حرفهايش را باور كردم. درمدت كوتاهى شيفته اخلاق و رفتارش شدم و پس از گذراندن دوران آشنايى به او پيشنهاد ازدواج دادم كه او هم پذيرفت. در تمام اين مدت او مرا اسير خود كرد. تا اين كه به يك ميهمانى «اكس پارتى» رفتيم. در آنجا فهميدم او اعتياد شديد به قرص اكس دارد. در حالى كه بشدت به او اعتراض كردم اما چاره اى جز چشم پوشى نداشتم. و همنشينى با او باعث گرفتارى خودم شد. اولين بارى كه قرص مصرف كردم احساس سرخوشى و سرزندگى داشتم و خودم را در عالم ديگرى مى ديدم. آن شب لذت شادى در ذهنم ماند و از مستانه خواستم تا برايم قرص تهيه كند كه او هم پذيرفت. به همين خاطر اواخر هر هفته با هم به ميهمانى مى رفتيم و قرص مصرف مى كرديم. تا اين كه آخرين بار مستانه يك ميهمانى در خانه يكى از دوستانش برگزار كرد. آنجا بود كه فهميدم او با دخترى زندگى مى كند كه فروشنده قرص است. اما به خاطر علاقه شديدم به مستانه، از همه چيز چشم پوشى كردم. او كه شيفته گذشت و جوانمردى ام بود شب گذشته مرا به يك ميهمانى برد. براى ايجاد هيجان بيشتر در ديگر ميهمانان، خودم سه قرص را باهم مصرف كردم. در حالى كه تعادل راه رفتن نداشتم تا صبح در خانه مستانه ماندم و بعد به سختى به خانه بازگشتم. اما نتوانستم زياد در خانه دوام بياورم به همين دليل سوار ماشين به سوى خانه مستانه به راه افتادم كه در بين راه دچار حمله قلبى شدم. وقتى حقايق تلخ را از برادرم شنيدم شوكه شدم. او نيز از من خواست تا با مستانه صحبت كنم. من و مادرم بشدت مخالف ارتباط آنها بوديم. اما وقتى برادرم ملتمسانه خواست تا او را پيدا كنيم و به بيمارستان بياوريم درخواستش را پذيرفتم. وقتى با تلفن همراه با «مستانه » تماس گرفته و موضوع را برايش بازگو كردم او قول داد با عجله خودش را به بيمارستان برساند. ساعتى بعد به محض ديدن مستانه بشدت با او برخورد كرديم. او نيز با حالتى پرخاشگرانه گفت: «من علاقه اى به ازدواج با برادر شما نداشته و ندارم و.//.» وقتى اين حرف ها را از زبانش شنيدم ميخكوب شدم چرا كه برادرم اسير زن شيطان صفتى شده بود. همان موقع با پليس تماس گرفتم. پس از دستگيرى مستانه، مأموران اعضاى يك شبكه بزرگ تهيه و توزيع قرص هاى روانگردان را دستگير كردند.
|
|
|
|
|