|
با نيچه مبناى معرفتى تمدن غربى متزلزل شد
زلزله اى در مقياس چند فردريش در مبانى معرفت
|
|
|
[آلن دى شريفت/مترجم: پريسا صادقيه] نيچه در تحقيقات خود بر روى طبيعت زبان به دنبال پرده بردارى از دعاوى فيلسوفانه درباره حقيقت و معرفت بوده است. از ديدگاه او معرفت بر پايه پيكار بنيادين بشراستوار است. پيكار براى تشكيل استعاره كه چيزى نيست جز ايجاد وحدت ميان امور غير مشابه. او استعاره و مجاز را خصوصيت اصلى زبان مى داند و هرگونه عينيت معناشناختى را در قلمرو حقيقت نفى مى كند. از ديدگاه او حقيقت در معناى فلسفى خود حاصل خواست و اراده انسان نيست بلكه فراگرد حقيقت پويه اى است كه در بازى هاى زبانى شكل مى گيرد. افلاطون و استادش سقراط جهان را به دو سپهر حقيقى و مجازى، ظاهرى و باطنى، صورت و معنا، جوهر و عرض، كلى و جزيى و نظاير آن تقسيم مى كردند و در همين راستا زبان را به طور كلى ابزار انتقال معنا يا جوهر امور مى دانستند. اين اعتقاد قرن هاى متمادى به حيات خود ادامه داد تا آنكه فردريش نيچه(۱۹۰۰-1844) با حضور خود در تاريخ حكمت غرب بنيان اين اعتقاد را لرزاند و پس از آن ژاك دريدا كه افتخارش شاگردى در مكتب نيچه بود راه او را ادامه داد. به اعتقاد نيچه زبان صرفاً وسيله انتفال مفاهيم نيست بلكه پرورنده معنا در كليه گستره ها به شمار مى رود. برخلاف بيشتر انديشمندان كه گمان مى كردند زبان تصويرى حقيقى از جهان بدست مى دهد نيچه بر اين باور بود كه زبان گستره اى هزار پيچ است كه آدميان را به محدوديت هايشان واقف مى سازد. به بيان او «زبان به مثابه دهليز تو در توى فرهنگ است و ما، در گذرهاى تاريك آن رها شده ايم. واژگان در اين دهليز چون اشباح ما را دنبال مى كنند. به همين جهت نبايد زبان را با حقيقت و درستى مرتبط دانست. بدين معنا كه زبان به بيان حقيقت كمك نمى كند بلكه آنچه به زبان نيرو مى بخشد آفرينش هنرى است كه در سايه آرايه هاى بديعى چون استعاره، مجاز، تلميح، تمثيل و.// ميسر مى گردد.» از ديدگاه او استعاره ها به طور عمده داراى بنياد مشخص نيستند و در واقع نشانه هايى هستند كه جانشين نشانه هاى ديگرمى شوند، اما معرفت بشر تنها در سايه زبان امكان پذير است واستعاره مشخصه اصلى زبان محسوب مى شود، بنابراين مى توان معرفت را قدرت انسان در خلق استعاره دانست. برهمين اساس فلسفه، ادبيات و علوم سياسى نيز چون شعر و ساير اشكال ادبى در پرتو استعاره ها معنا پذيرند و به همين جهت ماهيت آن ها نيز تمثيلى خواهد بود. مفاهيم به كار گرفته شده در اين معارف همان چيزى است كه نيچه آن را استعاره مى نامد و آن را برقرارى تشابه ميان دو امر غير مشابه تعريف مى كند. او معتقد است كه ما به گونه اى رفتار مى كنيم كه گويى مفهوم، چيزى حقيقى است و طبيعت در توافق با اين مفهوم عمل مى كند اما در واقع اينطور نيست، ما در روند ساختن مفهوم، فرديت يك چيز را ناديده مى گيريم و در نتيجه ناديده گرفتن اين خصوصيات فردى روند شناخت ما آغاز مى شود. در واقع ما در روند نامگذارى بر روى چيز ها توجهى به ماهيت آن ها نداريم. به اعتقاد او هيچ ربطى ميان يك مفهوم و ماهيت آن چيزى كه ما آن را نامگذارى كرده ايم، وجود ندارد. به همين دليل است كه در روند شناخت هيچگاه ماهيت حقيقى چيز ها درك نمى شود. در انديشه نيچه اميد رسيدن به معرفت حقيقى سرابى است كه زبان در برابر ما قرار داده است. از منظر او زبان هيچ گاه ما را به حقيقت نمى رساند. او در رساله اى كوتاه موسوم به درباره حقيقت و دروغ در معنايى فرا اخلاقى، حقيقت را به سپاهى از استعاره ها و مجاز ها تشبيه مى كند و معتقد است كه حقيقت در معناى فلسفى خود حاصل خواست و اراده انسان نيست. او مى گويد: «حقيقت آن پندارى است كه ما در گذر تاريخ، ماهيت و منش پندارگون آن را به دست فراموشى سپرده ايم.» يكى از ويژگى هاى عمده انديشه نيچه ناباورى و ترديد نسبت به مفاهيم متافيزيكى از جمله حقيقت، معنا، عقل، گوهر و نظاير آن است. از ديدگاه نيچه حقيقت، فراسوى تعبير و تفسير ما از امور وجود ندارد. آنچه هست ديدگاه و رويكرد. بنابراين هيچ گونه استنتاج قطعى راجع به امور وجود ندارد. آنچه هست بازيهاى زبانى است. ما هيچ گاه از قيد اين بازى ها رها نيستيم و چاره اى نداريم جز آنكه در محدوده زبان سير و در همين گستره، امور را تأويل كنيم. او سپس زبان را با موسيقى مقايسه مى كند و مى گويد: «واژه و معنا آن گونه كه تصور مى شود با هم داراى پيوندى مستقيم نيستند. بلكه واژه، دلالت و نشانه مستقلى است كه با اشيا و پديده ها هيچ گونه مناسبتى ندارد». بر همين اساس است كه پس از او دريدا به دلبخواهى بودن نشانه ها اشاره مى كند و بيان مى دارد كه ميان دال و مدلول هيچ گونه مناسبت و ارتباطى نيست. در حقيقت كاربرد آوايى خاص به منظور افاده يك مفهوم امرى است دلبخواهى. براى مثال وقتى مى گوييم فلان كس صادق است منظور اين است كه او الفاظ وصفى خاصى را به كار مى برد و اين ريشه در نهادها و پيمان هاى اجتماعى دارد. او نيز به تأثير از استاد خود اين گونه نتيجه گيرى مى كند كه مناسبتى كه هنجار هاى اجتماعى براى واژگان اعتبار مى كنند داراى ماهيتى وصفى و دلبخواه است كه با ماهيت امر هيچ گونه پيوند منطقى ندارد. دريدا از استاد خود آموخته است كه قضايا و تصديقاتى را كه ما حقيقى مى شماريم در واقع استعاراتى هستند كه در گذر زمان توان و پويايى خود را از دست داده اند. مراد نيچه اين است كه ماهيت مجازى واژه ها در گذر زمان به دست فراموشى سپرده شده است. در واقع واژه جسم بى جانى است كه نيروى استعارى و خلاقيت خود را از دست داده است. نيچه در عصر حاضر اولين انديشمندى است كه رهايى از پوچى را در احياى استعاره ها و مجازها يافت. او همچنين ارزش هاى پايدار فلسفه را در معرض چالشى بى سابقه قرار داد و مدعى شد كه بايد به سرچشمه هاى انديشه يونانيان پيش از سقراط بازگشت و در سايه فهم اساطير، استعارات ناشى از عقل را در معرض بنيان فكنى قرار داد.
|