|
گفت وگو با بابك حميديان بازيگر سينما و تئاتر
دربرابرجذابيت «ديده شدن»مقاومت كردم
|
|
|
[محمد صابرى] «بابك حميديان» جوانى آرام و متين است و همين ويژگى شايد مهمترين توشه اش براى ورود به جاده پرفراز و نشيب بازيگرى در سينماى ايران بوده است؛ توشه اى كه اگرچه پس از تجربه موفق حضور در ۱۱ فيلم، كمتر فرصت ديده شدن به او داده اما ارزش كارش را پله پله و گام به گام افزوده است. كمتر اهل مصاحبه است و اعتقاد دارد همراهانى چون رضا كيانيان و آتيلا پسيانى، در هنگامه ورودش به عرصه بازيگرى، نقش بزرگى در توفيق امروزش داشته اند؛ همراهانى كه به تعبير حميديان او را در برابر «سيل جذاب و پر كشش ديده شدن» مهار كردند. او در فيلم هايى همچون قدمگاه، ريسمان باز و /// بازى كرده و اين روزها فيلم سه زن را روى پرده دارد. وقتى دنبال سابقه فعاليت هنرى «بابك حميديان» دنبال يك مصاحبه مبسوط مى گشتم، تقريباً بى نتيجه ماند؛ فكر مى كنم تا امروز در اين زمينه مصاحبه اى نداشته ايد بله، من كلاً خيلى اهل گفت وگو و مصاحبه نيستم. پس براى شروع مقدمه اى از چگونگى ورودتان به سينما و عالم بازيگرى بگوييد. من سال ۱۳۷۸ وارد دانشكده هنر و معمارى شدم؛ تئاتر خواندم البته با گرايش طراحى صحنه و لباس. آن سال ها تصميم داشتم از ايران بروم و حتى مقدمات سفرم را هم فراهم كرده بودم تا براى اقامت به فرانسه كه چند نفر از اقوام درجه يكم زندگى مى كردند، بروم و براى همين هم گرايش طراحى صحنه را انتخاب كردم. در همان ايام وارد كارگروهى به نام «نرگس سياه» به كارگردانى حامد محمدطاهرى شدم كه آن موقع تئاتر «سياه ها» را در دست اجرا داشتند و براساس تئاتر تجربى و به دور از اصول و قواعد كلاسيك اجراى برنامه مى كردند. من در آن روزها براى اولين بار وارد تئاتر شهر شدم و توانستم جزو معدود كسانى باشم كه به گروه اصلى راه پيدا كردند. بعد از دو سال تمرين با گروه «نرگس سياه» (كه نه در آن دوره و نه تا به امروز چنين زمان تمرينى براى يك نمايش سابقه نداشته و ندارد) نمايش مان را براى شركت در يك جشنواره به آلمان برديم كه در همان جشنواره آقاى پسيانى به همراه خانواده شان نمايش «گنگ خواب ديده» را آورده بودند. چطور وارد سينما شديد پس از آن سفر آتيلا (پسيانى) به عنوان مسئول انتخاب عوامل فيلم «مزرعه پدرى» من را به گروه مرحوم ملاقلى پور معرفى كرد و من كه كم كم وارد جريان بازيگرى شده بودم ديگر فرصت فكر كردن به زندگى در اروپا را نداشتم؛ آنقدر جريان بازيگرى و حضور بر صحنه براى من جذاب بود كه وقتى واردش شدم و با مطالعه هم پيش رفتم خيلى به دلم نشسته بود. در كارنامه اى كه از شما مى بينيم نقش هاى خوبى ايفا كرده ايد اما خيلى دير و بعد از ۱۱ نقش كم كم ديده شديد، به نظرتان چرا در فيلم هاى خاص بازيگر كمتر ديده مى شود نكته اى را درباره برقرارى ارتباط با مخاطب بگويم و خيلى زود از آن رد شوم. زمان اكران فيلم قدمگاه از مديريت سينما فرهنگ درباره استقبال مخاطبان از فيلم پرسيدم كه گفت: فيلم قدمگاه پاى قشرى از جوانان و خانواده ها را به سينما باز كرده است كه تقريباً ۱۵ـ۱۰ سال بود كه يا سينما نمى آمدند و يا اصلاً آن را ايده آل نمى دانستند. اين براى من واقعاً جريان درجه اولى بود كه يكسرى از جوانان مذهبى فرصت حضور در سينما فرهنگ را پيدا كرده بودند. بله درارتباط برقرار كردن مخاطب با نقش ها كه شكى نيست اما داورى شدن در جشنواره هم جايگاه خودش را مى تواند داشته باشد /// نكته اى هست؛ اين كه من بازيگرى را با تئاترى آغاز كردم كه دوسال تمرين و مطالعه پشتش بود و همين باعث شد در آغاز راه با درصد كمى از ذات كار هنرى كردن آشنا شوم البته نه آشنايى با ذات هنر (كه ذات هنر خداست و رسيدن و اشراف به آن بسيار سخت است در اين هم هيچ بحثى نيست) من با ذات كار هنرى و خلق هنرى آشنا شدم. از طرف ديگر در طول فعاليتى كه داشتم آدم هاى بسيار خوبى اطرافم بودند؛ رضا كيانيان بعد از قدمگاه، به دوستى مشاور برايم تبديل شد كه چالش هاى بسيارى هم با او داشتم چرا كه من شديداً مى خواستم ديده شوم و ايشان بودند كه من را مهار كردند. خود آتيلا (پسيانى) و سلايق تئاترى اش هم بسيار من را بر روى صحنه كنترل مى كرد تا در برابر سيل جذاب و پر كشش ديده شدن مقاومت كنم. در «ريسمان باز» كاراكتر عسگر با آن همه پرگويى، چقدر به بابك حميديان كه تا پيش از اين، عادت كرده بوديم او را ساكت و گوشه گير ببينيم نزديك بود داستان ورود من به فيلم «ريسمان باز» جالب بود و از پشت صحنه فيلم «خاك آشنا» به پيشنهاد بابك پناهى به مهرشاد كارخانى معرفى شدم و در اولين ملاقات و طبق تعاريفى كه از فيلم داشتند كمى دودل شدم كه آيا از پس بازى در كنار يك گاو برمى آيم يا نه! اين بود كه مستقيم جواب ندادم اما ذهنم درگير شد و اتفاقاً با ديدن يك پسرك موفرفرى كه مشغول تخليه بار گوشت بود سريع با مهرشاد تماس گرفتم و گفتم عسگر بايد موفرفرى باشد. از همين مشاهده اتفاقى به چنين ويژگى اى رسيديد بله، من به نشانه هايى كه از طرف هستى جلوى راه آدم ها قرار مى گيرد بسيار اعتقاد دارم و براى همين كتاب هاى زيادى درباره نشانه شناسى و زيبايى شناسى نشانه ها در هستى، خوانده ام. اينها بسيار در كارم به من كمك كرده است تا بتوانم شناسنامه مقبولى براى كاراكترهايم خلق كنم. اين نشانه ها به نظرم ردخور ندارد و هر كسى خواست مى تواند آن را امتحان كند. يكى از ويژگى هاى عسگر حركات ريزى بود كه مختص افراد شهرستانى است، اجراى خوب اين حركات را چطور به دست آورديد رسيدن به كاراكترها در «ريسمان باز» چند بخش بود. بخشى حاصل خلوت من و پژمان (بازغى) بود كه خيلى جدى روى نقش ها با هم گپ مى زديم و بحث مى كرديم چون فيلم حالتى خاص برايمان داشت و مهم بود. بخش ديگر همراهى هاى خود مهرشاد (كارخانى) بود كه اصلاً گارد نداشت و اصلاً حرف خودش را وحى منزل نمى دانست، حرف ما را مى پذيرفت و اين فرصت بسيار خوبى براى ما بود تا هر روز با ايده اى جديد سراغ كار بياييم. بخشى هم برآمده از آدم هايى بود كه واقعاً در كشتارگاه مشغول بودند و اگر شما يك روز به آنجا برويد خواهيد ديد كه چقدر عسگر در آنجا حضور دارد؛ كسانى كه از كودكى به تهران آمده اند و بنابر تقدير به زندگى كارگرى در جنوب شهر كشيده شده اند و همان حالات شخصى و شهرستانى خود را در دل شهر هم حفظ كرده اند. حضور در ميان اينها بسيار در نزديك شدن به نقش ها براى ما مؤثر بود. طراحى چهره و لباس هم خيلى به باورپذيرى بيشتر كمك كرده بود. بله ، شايد جالب باشد بگويم كه يك روز سر صحنه نشسته بودم و مشغول فكر كردن بودم كه يكى آمد و محكم زد روى شانه ام، گفت مگر نمى بينى گروه فيلمبردارى به بز نياز دارد! برو بياور!من از يك طرف نمى توانستم به او چيزى بگويم و از طرفى هم نمى توانستم چنين چيزى را به خود بقبولانم اما اينكه ديدم چقدر در محيط جا افتاده ام و در جاى درست قرار گرفته ام برايم بسيار جالب توجه و اميدواركننده بود. در كل مى توانم بگويم ۸۰ درصد نقش عسگر مال خود من است، ۱۰ درصد حاصل هم صحبتى با پژمان و ۱۰ درصد برآمده از راهنمايى هاى مهرشاد (كارخانى)/ جايى گفته بوديد «زمانى به تئاتر برمى گردم كه فقط براى بازيگرى باشد نه رفع مشكلات مالى» چرا اين نگاه را نسبت به بازيگرى در سينما نداريد خب هر كسى نسبت به خانه اى كه از كودكى در آن بزرگ شده، علاقه اى دارد كه شايد به خانه فعلى اش نداشته باشد. من هم به لطف خدا با «سياه ها» تئاتر و بازى را شروع كردم كه حرفه اى هاى تئاتر مى فهمند چه گروهى است. براى همين هم تئاتر براى من حكم خانه دوران كودكى را دارد و من نمى توانم حرمت و ساحتش را ناديده بگيرم. به عنوان آخرين سؤال فكر مى كنى بابك حميديان تا چه حد به آنچه از حضور در سينما آرزو داشت رسيده است من امروز خودم را يكى از دست اندركاران سينماى ايران مى دانم و زندگى ام را از قبل همين سينما مى گذرانم و اين براى من بسيار زيباست.از پرونده كارى ام بسيار راضى هستم و هرگاه در تنهايى و خلوت با خدا صحبت مى كنم مى گويم كه اينها را از او دارم و او براى من خواسته است و اين تقدير سبب شده است كه به لطف خدا زندگى خوبى هم داشته باشم. من آرام آرام و بدون مزاحمت براى كسى ، مسير خودم را مى روم و اگرچه در مقاطعى مى توانستم به گونه اى رفتار كنم كه كارنامه ام را مردم بيش از اين بشناسند اما اگر همين درصد كمى كه مرا مى شناسند دوستم داشته باشند فكر مى كنم برايم كافى باشد.
|