سقوط بغداد و پايان ماجراحمله انگليسى ها به «كوت العماره»، برق آسا بود. در ۲جمادى الاول/ 24 فوريه ،۱۹۱۷ عثمانى ها كوت العماره را تخليه كردند و چون بغداد در معرض خطر قرار گرفت، قواى اعزامى عثمانى به ايران براى دفاع از بغداد، از ايران فراخوانده شد. بغداد در ۱۱ مارس/ 15 جمادى الاول سقوط كرد و اعضاى دولت موقت كرمانشاه را گرفتند و انگليسى ها به سوى شمال عراق و بغداد پيشروى كردند. در اين ميان قواى ژاندارم ايرانى كه تحت فرمان حكومت مهاجرت بود منهدم شد و از هم پاشيد.
روزنامه كاوه، در شماره ،۲۰ سال دوم، ۲۳ جمادى الثانى ۱۵/۱۳۳۵آوريل ،۱۹۱۷ بيان نامه اى را انتشار داد، كه نظام السلطنه، هنگام ترك كرمانشاه، خطاب به مردم ايران نگاشته بود.
هوالله تعالى شانه جاى ترديد و انكار نيست كه دولتين روس و انگليس، از دير زمانى به اين طرف، چشم طمع بر آب و خاك مقدس ايران دوخته و در هر عصر و دوره اى خواستند به وسايل گوناگون، زمام امور اين كشور را در قبضه اقتدار خود درآورده و همان رفتار بى رحمانه را كه در هندوستان و بلوچستان و قفقاز و تركستان نسبت به مسلمانان مى كنند، با رعاياى ستمديده ايران معمول دارند.
مشى مسالمت آميز و رويه محافظه كارانه دربار ايران، كه پاس حقوق همجوارى را هميشه رعايت مى كرد، رفته رفته اين خيال خام را در مغز روس و انگليس پخته كرد و به آنها مجال و فرصت داد كه كار جرأت و جسارت خود را بالا برده و حرمت تاج و تخت بندگان اعليحضرت قوى شوكت اقدس همايون، سلطان احمد شاه، شاهنشاه جوانبخت معصوم محبوب و يگانه اميد گاه و پشتيبان ملت مظلوم ايران را رعايت نكرده و حريم دولت شش هزارساله را معرض تاخت و تاز و عرصه قشون كشى و خونريزى قرار دادند. چنان كه هنوز گرد و غبار شناعت اعمال شقاوت كارانه روس از ساحت قدس و حرم محترم حضرت رضا عليه آلاف التحيه و الثناء متصاعد و ناله پيشوايان دين و شهداى دين و شهداى راه آزادى از خطه آذربايجان بلند است.
در موقعى كه جنگ عمومى در عالم درگرفت، دولت ايران رويه بى طرفى را اختيار كرد و اين تصميم مسالمت كارانه خود را به همه دنيا اعلام و اخطار نمود و هر روز از طرف قرين الشرف اقدس همايون شاهنشاهى، در حفظ حدود بى طرفى به كارگزاران دولت و طبقات اهالى مملكت فرامين مؤكده شرف صدور مى يافت. اما اين دو دولت كه ايران را براى خود يك لقمه گوارايى تصور مى كردند، اعتنايى به اين اعلان و اخطار عمومى نكرده و حدود بى طرفى دولت ايران را وحشيانه در هم شكستند و هر يك از طرفى تاخته و برخلاف آن اراده عليه، به اقطار مملكت ايران قشون كشى كردند و اولياى دولت و عناصر مهمه مملكت را دچار تضييقات فوق الطاقه ساختند، به طورى كه عرصه قدرت و توانايى بر زعماى ملت و پيشوايان مملكت تنگ گرديده و بالاخره جمعى از قائدين قوم و قواى آزادى خواه، در مقام مدافعه وطن عزيز و دفاع از امر قدر قدرت اعليحضرت شاهنشاهى در حفظ حدود بى طرفى و وقايع اعراض و نواميس مسلمانان برآمدند. ولى متأسفانه به واسطه قلت وسايل دفاعيه و فقدان ادوات و مهمات جنگى، عرصه را بر خود تنگ ديده و مجبور به عقب نشينى و جلاى وطن شدند. ولى چون در راه استقلال مملكت و حفظ تاج و تخت مقدس بندگان اعليحضرت قوى شوكت بود، هر زحمت راحت و هر قدم را وسيله نجات و هر نفس را سعادت ابدى دانسته، در اين مقصود مقدس كوشيديم، تا به فضل الله تعالى به ترتيب يك مقدمات اساسى و تأسيسات متين استوار موفق گرديديم و قواى قاهره دولت همجوار اسلامى با بقيه السيف قواى ايران، در مقام دفع و دشمنان اسلام برآمدند و منت خداى را كه موافق مقصود پيشرفت يافته و جنود دشمن را درهم شكستند. و اميدوارى حاصل است كه با نصرت و تأييد منتقم حقيقى، صفحات مملكت اسلامى از لوث وجود اين نابكاران پاك و حوزه مقدسه سلطنت از استيلا و نفوذ دشمنان تخليص شود.
اى برادران ايرانى! حالا كه دول قوى شوكت دوست حقيقى ما با قواى مادى و معنوى خود، در پيشرفت اين مقصود بزرگ اسلامى، با دولت ايران مساعدت مى نمايند و خون جوانان رشيد، با خون جوانان وطن پرست ايرانى امتزاج يافته و صفحه اتحاد آلامى را با مداد خونين و قلم آهنين، رنگ آميزى مى كنند، وقت آن است كه همه ايرانيان فرصت را غنيمت شمرده و شرايط جوانمردى و پايدارى را به جا آورند و اين اردوى منصور را كه جز كوتاه كردن دست دشمنان دين و صيانت استقلال سلطنت و بقاى تاج و تخت مقدس شهريار جوانبخت ما قصد ديگر ندارند و محرك و مهيج آنها رضاى خدا و پيغمبر (ص)و دستورالعمل كتاب كريم و فرقان عظيم است و به موجب احكام مقدس نبوى كه اتحاد و برادرى مسلمين و استخلاص اسلام را از فشار ظالمانه دشمن، مقرر فرموده، وارد خاك ايران شده و پس از خروج روس و انگليس، با يك قلب مشعوف از اداى وظيفه اسلاميت، به وطن مألوف خود مراجعت خواهند كرد، قدر دانسته و چنين موقع مغتنمى را به سهل و رايگان از دست ندهند.
اى بزرگان و پيشوايان ملت! و اى اعيان و اشراف مملكت! رؤسا و سركردگان كه همگى سال ها به نعمت اين آب و خاك پرورش يافته و در سايه هما پايه همايون، به خوشى و استراحت نشو و نما نموده ايد، امروز، روز عيش و راحت نيست، «وقت هنر است و سرفرازى» است و آگاه باشيد تا روزى كه اين چاكر دولت و خادم ملت كه آن چه در قوه داشت، براى خدمت به اين آب و خاك به فعل آورده و باز تا آخرين نفس خواهد كوشيد، به شرف تلثيم و تقبيل عتبه عليه همايونى، تشرف نيافته و نتيجه جان نثارى و فداكارى خود را تسليم و بار گران وظيفه خود را تقديم مقام سلطنت عظمى ننموده، كه ديگر سمتى به جز يك سرباز نخواهيم داشت. هر كس مرعوب روس و انگليس شده، در اخراج دشمن قصور و غفلت ورزد، يا به وسايل غيرمستقيم در مقام فتنه و فساد برآيد، بايد بداند كه با جان خود بازى كرده و از همه چيز خود صرفنظر نموده است.
«هان اى هموطنان عزيز من! با نهايت اطمينان و قوت قلب، از خواب نوميدى برخاسته و با تمام قواى غيرتمندى ، بكوشيد كه خداوند و ائمه اطهار عليهم السلام با ما هستند.
«رئيس هيأت ملى و فرمانده كل قواى ايران: نظام السلطنه.»
خروج مهاجرين از خاك ايران مصادف بود با انقلاب روسيه و عقب نشينى سپاهيان روس از ايران و ما در تداوم گام به گام گزارش هاى جنگ، ابتدا به اين واقعه مهم تاريخى و اثرات آن در ايران مى پردازيم و آن گاه بار ديگر سرنوشت نهضت مهاجرت و «مهاجرين» را در گزارش هاى آينده پى خواهيم گرفت.
ديدار مدرس و سلطان عثمانىاستاد باستانى پاريزى در مورد نقش مدرس در نهضت مهاجرت و ملاقات او با سلطان عثمانى مى نويسد: «معروف است كه در جنگ بين الملل اول و تشكيل حكومت موقتى در غرب ايران كه بالاخره منجر به مهاجرت بعضى از اعضاى كابينه حكومت موقتى به اسلامبول گرديد، موقع حركت از داخل خاك دولت عثمانى، چون تصميم ناگهانى بوده، جاى كافى در قطار نداشتند. دولت عثمانى از جهت رعايت حال مهاجران و احترام به شخص جناب مدرس، دستور داد يك واگن اختصاصى به قطار ببندند و چند مأمور محافظ خاص (ضابط) از اين گروه، حفاظت كنند.
مرحوم مدرس به عادت طلبگى آدمى منظم و با سليقه بود و خودش وسايل زندگى خود را فراهم مى كرد. در بين راه يك جا خواستند استراحت كنند. مدرس بلند شد و چند چاى و يك قليان برد و به نگهبانان (ضابطان) داد. رئيس ضابطان از چاى بسيار خوشش آمد و از قيافه ساده و نحوه خدمتگزارى مرحوم مدرس، فكر كرد كه او قهوه چى هيأت است. با اشاره دستور داد كه يك چاى ديگرى هم بدهد. مرحوم مدرس با كمال خوشرويى چايى دوم را برد. وقتى به اسلامبول نزديك شدند رئيس ضابط ها پيش آمد و به امير خيزى گفت كه مى خواهد پول چايى را بپردازد. امير خيزى پاسخ داد لازم نيست. آن افسر اصرارداشت كه مايل نيست ضررى متوجه اين پيرمرد قهوه چى بشود.
در همين موقع قطار از حركت ايستاد. جمعى به استقبال هيأت آمده بودند و مدرس را با سلام و صلوات و احترام پيشاپيش بردند. افسر ضابط كه با حيرت و تعجب مى نگريست. از اميرخيزى جريان واقعه را پرسيد. او به افسر ضابط گفت كه اصولاً اين واگن فوق العاده، به احترام همين پيرمرد محترم ، به قطار اضافه شده است.
رئيس افسران پس از شنيدن اين مطلب و ديدن آن استقبال پرشكوه شرمنده شد.
آنچه كه در موضوع حكومت موقتى در كرمانشاه در خور يادآورى است مسئله سوءقصد و تيراندازى به سوى مدرس و نظام السلطنه مافى رئيس حكومت موقتى است كه خوشبختانه هر دو جان سالم به در مى برند زيرا گلوله ها اصابت نمى كند. مسئله اى كه درباره حكومت موقتى و مهاجرين بايد گفته شود اين است كه در اوايل جنگ بين الملل اول ، قواى روسيه تزارى از بندر انزلى وارد خاك ايران شد و براى تسخير بغداد و اشغال عثمانى در چند نقطه از خاك ايران با قواى مهاجرين كه از عده اى ژاندارم و عشاير محلى و غيره تشكيل يافته بود به نبرد پرداخت. پس از جنگ و گريزهايى قواى مزبور تمام قسمت هاى غرب ايران را به تصرف خود درمى آورد و به كرمانشاه مى رسد و با قواى عثمانى درگير مى شود.
دولت موقتى نظام السلطنه و مهاجرين ناچار كرمانشاه را ترك كردند و داخل خاك عثمانى شدند و با استفاده از وسايل آن روز از قبيل كالسكه و دليجان و اسب، خود را به موصل رساندند. دولت عثمانى نيز در اين انتقال حكومت موقتى، تشريفات رسمى به عمل مى آورد و هيأت مهاجرين دولت موقتى را با واگن مخصوص و گارد تشريفاتى، از موصل به اسلامبول منتقل مى نمايد. در ايستگاه اسلامبول مراسم استقبال رسمى به عمل مى آيد. پس از استقرار حكومت موقتى به رياست نظام السلطنه مافى - كه البته از طرف دولت عثمانى، آلمان، اتريش و بلغارستان به رسميت شناخته شده بود - عمارتى نيز براى مقر آن درنظر گرفته بودند و در آن عمارت ديد و بازديدهاى رسمى با سران آن حكومت به عمل مى آمد.
درخلال اين احوال، حكومت موقتى نماينده اى به پايتخت آلمان اعزام داشت و روابط سياسى خود را با متحدين برقرار نمود.
ملاقات مدرس با سلطان محمد پنجم و سران حكومت دولت عثمانى
بيش از دو سه روز از ورود هيأت دولت موقتى در اسلامبول نگذشته بود كه از طرف پادشاه عثمانى، مدرس به قصر سلطنتى «دلمه باغچه سراى» براى ملاقات و مذاكره دعوت مى شود.
در اين ملاقات و نيز در ديدار با صدراعظم عثمانى، مطالبى اساسى بين طرفين موردمذاكره قرار مى گيرد كه مى توان قسمت هايى از گفتار مدرس را جزو كلمات قصارش به حساب آورد. گرچه اين گفت وگو را در كتاب «مدرس قهرمان آزادى» و يا اين بيت كه مى گويد: «از دفتر وصال تو چون طفل خودنما - يك حرف خوانده ايم و به صدجا نوشته ايم» حيف است در اين مقال گفته نشود.
مدرس در ساعت مقرر به قصر سلطنتى مى رود و با سلطان محمد پنجم ملاقات مى نمايد. پس از انجام گرفتن تشريفات معمولى، مدرس شروع به سخن مى كند و اظهار مى دارد: خيلى معذرت مى خواهم از اين كه با صراحت صحبت مى نمايم. اصولاً ما روحانيون در زمان حكومت استبداد ايران هم آزاد بوديم و هيچ قيودى براى ما در كار نبود و من نيز پس از استبداد در حكومت مشروطه به علت آن كه نماينده مجلس شوراى ملى بودم در تمام مراحل آزاد صحبت مى كردم، از اين رو اين جا هم مى خواهم بيانات و اظهارات خود را آزادانه اظهار كنم.
مقصود از مهاجرت ما ايرانيان به اين كشور اين است كه، اولاً دولت عثمانى صحبت الحاق قسمتى از خاك آذربايجان را به خاك عثمانى موقوف نمايد تا ثانياً در موضوع صميميت و اتحاد بين برادران مسلمان ايرانى و عثمانى مذاكراتى به عمل آوريم. ضمن اين مذاكرات پادشاه عثمانى (سلطان محمد پنجم ) به مدرس مى گويد: شما در حكومت مشروطه ايران آن طور كه بايد و شايد كارى انجام نداده ايد!
مدرس در پاسخ مى گويد: خير، اين طور نيست كه مى فرماييد. زيرا ما يك اداره پستخانه تأسيس كرده ايم كه با تمام نقاط دنيا ارتباط پستى بين المللى دارد و حال آنكه در اسلامبول (مركز خلافت اسلامى) هر دولتى جداگانه پستخانه تأسيس كرده است و برخى از كشور ها كه در آنجا پستخانه ندارند مراسلات و محصولات پستى را نمى توانند رد و بدل كنند.
ملاقات مدرس با هيأت دولت عثمانىمدرس در ملاقات رسمى كه با پرنس «سعيد حليم پاشا» صدراعظم و طلعت پاشا وزير كشور (طلعت پاشا پس از مدتى صدراعظم مى شود) و انور پاشا وزير جنگ و ديگر وزراى دولت عثمانى در عمارت هيأت وزراء (باب عالى) به عمل مى آورد، هنگام ورود، با آن كه اتاق هيأت وزيران مبله بود، معهذا مدرس روى زمين مى نشيند و تمام وزرا به احترام وى مجبور مى شوند صندلى ها را ترك كرده روى زمين بنشينند.
پس از انجام گرفتن مراسم معرفى وزرا و تعارفات معمولى، صدراعظم دستور مى دهد «چاى عجمى» بياورند. مدرس به مترجم خود (كه در آن موقع معظم السلطنه ، نايب اول سفارت ايران در دربار عثمانى بوده و در تمام ملاقات هاى رسمى مدرس از طرف سفير ايران مأمور بود كه حضور داشته باشد) مى گويد:
بگوييد به جاى كلمه «عجمى» لفظ «ايرانى» به كار ببرند زيرا ماده لغوى كلمه «عجم» از «عجمه» مى باشد و اشتقاق آن به كلمات مختلفه حاكى از تحقير نژاد غير عرب (يعنى حتى ملت عثمانى) و ايرانى است و ما ايرانيان كه داراى نوابغ و مشاهيرى بوديم كه به زبان و تمدن و فرهنگ عرب و اسلام خدمات شايانى كرده اند، سزاوار نيست كه تحقير شويم، لذا خواهشمندم لغت «عجم» را از قاموس زبان خود خارج كنيد و به جاى آن كلمه «ايرانى» را انتخاب فرماييد.
پس از ترجمه اين عبارات، صدراعظم اظهار مى كند: خوب است لباس سربازان ايرانى و عثمانى يكسان و متحدالشكل شود. مدرس تبسمى كرده مى گويد: خيلى چيزهاست كه بايد بشود ولى متأسفانه نمى شود و من هم خيلى چيز ها دلم مى خواهد ولى ممكن نيست. از طرفى در وسط دانه گندم هم خطى است ما همين لباسى را كه داريم خوب است و شما هم همان لباسى را كه داريد خوب است، ولى چقدر خوب بود كه صدراعظم به جاى آن كه گفتند لباس سربازان ايرانى و عثمانى يكسان و يك شكل شود مى گفتند: برادران ايرانى و عثمانى يكدل شوند زيرا ممكن است از حيث لباس همرنگ شويم ولى يكدل نباشيم. *
ادامه دارد
& براى اطلاعات بيشتر ر. ك ب:
كتاب مدرس - ناشر: بنياد انقلاب اسلامى جلد ۲۲