يكشنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۷ - ۱۲ شوال ۱۴۲۹
Sun, Oct 12, 2008
ماجرا
۴۰۴۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
تاريخ
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
ماجرا
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
خانه جنجالى
[فاطمه وثوقى ]
پزشك تحصيلكرده مقيم امريكا به اتهام تهديد برادرش به اسيدپاشى بازداشت و روانه زندان شد.
چندى قبل مردى با مراجعه به كلانترى ۱۰۱ تجريش از برادرش شكايت كرد و نامه تهديدآميز او را نيز به مأموران ارائه كرد. اين مرد در ادامه گفت: «مدتى قبل تنها برادرم كه با پدرم در امريكا زندگى مى كند به ايران بازگشت و ادعا كرد پدرمان سند سه دانگ از خانه ويلايى اش كه من و مادرم در آن زندگى مى كنيم را به نام او منتقل كرده است. او در عين حال مدعى شد پدرمان وكالت فروش سه دانگ ديگر خانه را نيز به او سپرده است. به محض اين ادعا از او خواستم اسناد و مداركش را ارائه دهد اما برادرم از اين كار خوددارى كرد. من كه از موضوع شك كرده بودم، چندين بار با پدرم تماس گرفتم اما او هم جواب نداد. به همين دليل از برادرم خواستم تا زمان صحبت با پدرمان به ما مهلت دهد اما او نپذيرفت و از ما خواست هرچه زودتر خانه را تخليه كنيم تا تكليف آن را روشن كند. اما چند روز بعد زمانى كه من و مادرم، خانه نبوديم او آنجا را تخليه كرد و قفل هاى در خانه را نيز عوض كرد. من كه از اين رفتار برادرم عصبانى شده بودم قفل در را شكسته و همراه مادرم وارد خانه شديم اما برادرم اين بار براى انتقامجويى در يك نامه مرا تهديد به اسيدپاشى كرد.
بدين ترتيب قاضى «شمس الدينى» ـ بازپرس شعبه هفتم دادسراى ناحيه يك الهيه ـ مرد جوان را احضار كرد اما متهم در دادسرا حاضر نشد.
قاضى نيز به مأموران مأموريت داد متهم را شناسايى و دستگير كنند.
سرانجام وى در يكى از هتل هاى شمال تهران دستگير شد. وى در جلسه بازجويى ضمن اعتراف به تخليه وسايل خانه به قاضى گفت: مدتى قبل پدرم به خاطر ابتلا به بيمارى سختى در يكى از بيمارستان هاى امريكا بسترى شد. از آن جا كه پدرم به دنبال جدايى از مادرم نزد من زندگى مى كند ، گفت: مى خواهد قبل از مرگش اسناد سه دانگ از خانه ويلايى شمال شهر كه برادر و مادرم در آن سكونت دارند را به نام من منتقل كند.
بنابراين با دريافت وكالتنامه اى مسئوليت فروش سه دانگ خانه را به من سپرد ‎/ من با اسناد و مدارك به ايران آمدم اما مادر و برادرم حاضر به تخليه خانه نشدند. حال آن كه پدرم همچنان در بيمارستان است. در ادامه قاضى از برادر متهم - شاكى - خواست تا از شكايتش صرف نظر كند اما او به هيچ عنوان نپذيرفت.
متهم با دستور قضايى راهى زندان شد و گروهى از مأموران نيز مسئول تحقيق در اين باره و كشف حقايق شدند.
رؤياى شيرين زن زندانى
392628.jpg
[فرناز قلعه دار ]
زن جوان همراه مادرش وارد اتاق شدند. در حالى كه روسرى اش را كمى جلوتر مى كشيد با صدايى كه به سختى تا انتهاى اتاق مى رسيد سلام كرد. قاضى اجراى احكام دادسرا نيز سرش را از ميان پرونده ها بلند كرد و پس از جواب سلام گفت: بفرماييد. امرى داشتيد
زن جوان كمى اين پا و آن پا كرد بعد خودش را به ميز قاضى رساند و گفت: من «شريفه» هستم كه چند روز قبل از زندان مرخصى گرفتم. آمده ام ببينم وضعيت پرونده ام چگونه است
قاضى كه تازه او را به جا آورده بود گفت: «شما همان زنى هستى كه چهار سال قبل به اتهام معاونت در قتل همسرت بازداشت و زندانى شدى ! زن كه به نشانه شرمندگى، سرش را پائين انداخت، گفت: مى خواهم بدانم وضعيت پرونده ام به كجا رسيده آيا خانواده همسرم در اين مدت مراجعه كرده اند يا نه بعد هم اين كه مى خواستم كمك كنيد. شايد بتوانم فرزندم را ببينم. چهار سال است كه دخترم را نديده ام.»
ناگهان در حالى كه صداى «هق هق» گريه اش بلند شده بود با كمك مادرش روى صندلى نشست.پيرزن هم سعى كرد با حرف هايش او را آرام كند.دقايقى بعد كه آرام تر شد ، پرسيدم: دخترت كجاست
گفت: پنج ماهه بود كه مرا به زندان انداختند. بعد از آن خانواده شوهرم بچه را با خود برده و ديگر او را نديدم. بارها پدر و مادرم به خانه شان رفته و التماسشان كردند بلكه اجازه دهند بچه را به ملاقات من بياورند. اما پدر و مادر شوهرم حتى آنها را داخل خانه هم راه ندادند و پيغام دادند «بايد بچه را براى هميشه فراموش كنم.»
براى شوهرت چه اتفاقى افتاد
پنج سال قبل وقتى تازه ۱۸ ساله شده بودم مرا در حالى به عقد شوهرم «سيروس» درآوردند كه هيچ علاقه اى به او نداشتم. اما وقتى مجبور به ازدواج شدم تصميم گرفتم خودم را با او و شرايط زندگى اش وفق دهم. چون معتقدم سرنوشت انسان ها از قبل تعيين شده است. بنابراين با اعتقاد به اين كه سرنوشت من نيز در زندگى با سيروس رقم خورده قدم به خانه اش گذاشتم.
از همان روزهاى نخست زندگى متوجه ارتباط بيش از حد شوهرم و پسرخاله اش شدم. آنها بيشتر وقت شان را با هم مى گذراندند. البته بيشتر به خاطر شراكت كارى مجبور بودند در طول روز با هم باشند. اما پس از عروسى در حالى كه دوست داشتم شوهرم زودتر به خانه بيايد و وقت بيشترى براى من بگذارد او همچنان اغلب ساعات زندگى را با پسرخاله اش مى گذراند.
بعد از چند ماه بالاخره به خودم جرأت داده و به حضور بيش از حد «كمال» در زندگى مشترك خودمان اعتراض كردم. اما شوهرم پاسخ اعتراض هايم را بامشتى محكم داد و گفت: «در خانواده ما زن حق دخالت در كار مرد ها را ندارد.»
به خاطر رفتار تند و غير منطقى شوهرم از همان روز كينه سختى از او به دل گرفتم. با اين حال ديگر حرفى نزدم.
چندهفته اى گذشته بود كه در كمال ناباورى متوجه شدم باردار هستم. مادرم وقتى موضوع را شنيد خوشحال شد. اما در عين حال سرزنشم كرد كه چرا اين قدر زود تصميم به بچه دار شدن گرفته ايم. اما من خودم از اين اتفاق شوكه بودم.
با اين حال هفته ها و ماه هاى سرد زندگى مان به سرعت سپرى شد اما سيروس همانند گذشته به كارها و رفتار يكنواختش ادامه مى داد.
آخرين ماه هاى باردارى را مى گذراندم كه از نظر جسمى و روحى به هم ريختم. يك روز كه بشدت از شوهرم ناراحت بودم پسر خاله اش به خانه تلفن زد. من هم از شدت عصبانيت تمام ناراحتى هاى ريشه دارم را سر او خالى كردم. به او گفتم مانع بزرگ خوشبختى و سعادت ما است. بعد هم خواستم پايش را براى هميشه از زندگى ما بيرون بكشد واجازه دهد ما با آرامش زندگى كنيم. اما كمال كه از شنيدن حرفهايم جاخورده بود گفت: «من در اين ماجرا بى تقصيرم. سيروس خودش از من مى خواهد دائم در كنارش باشم. از آن گذشته من بعد از عروسى تان سعى كردم كمتر با او باشم. در ضمن خودش به من گفت كه بيشتر شب ها با شما به تفريح و گردش مى رود. ما فقط در محل كارمان با هم هستيم.»
زن جوان ادامه داد: باشنيدن اين حرف ها باورم نمى شد. شوهرم به من و پسرخاله اش اين قدر دروغ گفته باشد بنابراين از خودم پرسيدم «پس او بيشتر وقت خود را كجا و با چه كسانى مى گذراند »
كمال كه متوجه ناراحتى شديدم شده بود قول داد تا حقيقت را كشف و علت غيبت هاى سيروس را به دست آورد.
چند هفته بعد دختر كوچولوى ما به دنيا آمد. وقتى از بيمارستان به خانه مادرم رفتم سيروس تنها يك شب در كنار من و دختر كوچولويش ماند. بعد هم به بهانه اين كه نمى خواهد مزاحم باشد و ده ها بهانه ديگر ما را ترك كرد. فقط روزها يكى دو ساعت بعد از پايان كارش به ديدن ما مى آمد و بعد هم به سرعت مى رفت.
پس از يك ماه كه به خانه برگشتم احساس كردم زندگى ما بشدت تغيير كرده است. بچه دارى، زحمت فراوان و اضطراب و حشتناكى برايم داشت. اعصابم بشدت به هم ريخته بود و تحمل كوچكترين حرف و اشتباهى را نداشتم. سيروس هم خواسته يا ناخواسته به مشكلاتم دامن مى زد.
يك شب كه كمال به خانه ما آمده بود، در غياب شوهرم تعريف كرد كه سيروس با دوستان نابابش شب ها موادمخدر مصرف مى كنند و به همين علت كمتر به خانه مى آيد.
با شنيدن اين حرف احساس كردم دنيا روى سرم خراب شده است. آنقدر عصبى بودم كه نمى توانستم به بچه ام كه از گرسنگى گريه مى كرد شير بدهم. همان موقع سيروس كه به خانه برگشته بود از ديدن كمال تعجب كرد.
دقايقى بعد موضوع اعتياد را پيش كشيده و داد و فرياد كردم ، سيروس نيز كه انگار آماده دعوا بود دنبال حرفم را گرفت و كارمان به درگيرى كشيد. كمال با قصد ميانجيگرى وارد درگيرى شد اما با جمله اى كه سيروس به او گفت ناگهان از كوره در رفت. سيروس در مقابل چشمان بهت زده من و كمال ما را به روابط نامشروع با هم متهم كرد.
اين جمله او مانند پتك محكمى بر سرم كوبيده شد. كمال كه اصلاً انتظار شنيدن چنين حرفى را از بهترين و نزديك ترين دوست و فاميل خود نداشت چنان برآشفته شد كه بى اختيار به طرف شوهرم حمله كرد و او را با ميله آهنى كنار شومينه از پا درآورد.
و به همين سادگى شوهرم در يك حادثه شوم جان باخت در حالى كه هيچ كدام باور نمى كرديم او مرده باشد.
كمال كه بشدت شوكه بود از من خواست همراه بچه به خانه مادرم بروم. در آن لحظه كه قدرت فكر كردن را از دست داده بودم به حرفش گوش كردم.
اما چند ساعت بعد كه پليس به سراغم آمد متوجه شدم كمال هنگام انتقال جسد شوهرم به خارج از شهر ، گرفتار شده است.
در بازجويى ها از ترس و به دروغ گفتم كه آن شب در خانه نبودم. همين موضوع باعث شد مرا به اتهام معاونت در قتل بازداشت و به ۱۵ سال زندان محكوم كنند.
تكليف كمال چه شد
او به قصاص- اعدام- محكوم شد و دوماه پيش هم حكمش را اجرا كردند.
فكر مى كردى چنين سرنوشت شومى در انتظارت باشد
هيچ وقت. من تازه مادر شده بودم. خيلى آرزوها براى دخترم داشتم. با خودم عهد كرده بودم او را به زور شوهر ندهم ، اجازه دهم تا هر وقت كه خواست در خانه پدر و مادرش بماند. اما حالا مطمئنم كه او اصلاً مرا نمى شناسد.
كجاى راه زندگى را اشتباه رفتى
نمى دانم. شايد هم اين اتفاق ها به خاطر بچگى و بى تجربگى ام بود. من در زندان خيلى درس ها آموختم ‎/ الآن و در ۲۴ سالگى احساس مى كنم كوهى از تجربه هستم اما چه فايده كه زندگى ام فنا شده و از همه مهم تر نيز بچه ام را از دست داده ام.
اگر آزاد شوى
تمام تلاشم را خواهم كرد تا دخترم را به دست آورم. من حداقل بايد ۱۰ سال ديگر در زندان باشم. اگر آزاد شوم دخترم ۱۴ ساله خواهد بود. او فرزند و جگرگوشه من است اما مى دانم كه حتى از وجود من در اين دنيا هم بى خبر است. حالا شما فكرش را بكنيد براى داشتن دخترى كه مادرش را سال ها نديده و نمى شناسد شايد اصلاً هم مرا قبول نداشته باشد من چه جنگ سختى در پيش خواهم داشت.
چند روز ديگر دوباره به زندان برخواهم گشت. آنجا برايم بشدت زجر آور است. بودن در كنار افرادى كه حتى از ديدنشان وحشت دارم. به همين خاطر سعى مى كنم بيشتر وقتم را در نماز خانه يا كارگاه هاى خياطى بگذرانم. با اين حال زمان در زندان به كندى مى گذرد و براى افرادى مثل من كه ناخواسته اسير آن جا شده اند عذابش صد چندان است. با اين حال فقط به اميد آزادى و پس گرفتن دخترم بقيه سال هاى حبس را هم تحمل خواهم كرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |