دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۷ - ۱۳ شوال ۱۴۲۹
Mon, Oct 13, 2008
فرهنگ و هنر
۴۰۴۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
ماجرا
رودررو
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
گفت وگو با ايرج محمدى مجسمه ساز
تاريخ «نوشتن»
گفت وگو با ايرج محمدى مجسمه ساز
ايرانى بودن؛ نياز مجسمه سازى امروز
392724.jpg
[پروانه توكلى]
تا به حال چند مجسمه چهار، پنج مترى يا حتى بلندتر شهرمان را ديده ايد يا چقدر به نحوه كار يا احساس سازنده آن فكر كرده ايد «ايرج محمدى»، هنرمند مجسمه ساز، سازنده چندين مجسمه غول پيكر تهران و برخى شهرستان هاست. وى از مشاهير اين عرصه و فارغ التحصيل مجسمه سازى از آكادمى هنرهاى زيباى رم است و تاكنون در بيش از ده ها نمايشگاه انفرادى و گروهى در ايران و ايتاليا شركت داشته و نيز عضو هيأت مؤسس و چندين دوره هيأت مديره انجمن هنرمندان مجسمه ساز ايران است.
آقاى محمدى، شما اهميت تنديس و مجسمه را از دير باز در زندگى بشر چگونه ارزيابى مى كنيد
بشر از روزى كه هنر را شناخته، زندگيش زيبا شده و هنر نياز زندگى اوست. انسان اول مى آيد خانه مى سازد، براى در امان ماندن از سرما، گرما و امنيت داشتن و بعد كه درگير مى شود، حس زيبايى طلبى اش بروز مى كند و با خود مى گويد مثلاً اين در را مى توانم زيباتر بسازم، بنابراين به تدريج به زيبايى مى رسد و اين باعث مى شود كه احساسات هنرى تراوش كند و بعد كه زيبايى و فرم اهميت مى يابد، به مسائل معمارى اهميت مى دهد و حجم برايش مهم مى شود. آنچه هست تمام هنرها يك سر چشمه دارند. يك نقاش، موسيقيدان يا خواننده براى لذت روح خود و مخاطب كارهايى مى كنند كه اسمش هنر است. حالا يكى توانايى دارد كه با مجسمه اين كار را بكند و يكى با رنگ ‎/‎/‎/ البته اينها همه تابع شرايط مكانى و جغرافيايى و حتى خانوادگى نيز هست.
اولين آثارتان را با چه فضاى ذهنى و احساسى آغاز كرديد و در آثار دوره هاى قبلى تان نسبت به كارهاى اخير چه تغيير زاويه نگاه يا تحولى را مى بينيد
من با استاد قهارى در هنرستان كار را شروع كردم. تابستان ها كار مى كردم. چون خرج خودم را خودم در مى آوردم. خانواده ام مخالف هنر بودند و برادران بزرگترم اتوريته خاصى روى من داشتند و به خاطر آنها روزها به هنرستان مى رفتم و شبها رياضى مى خواندم كه ديپلم رياضى هم گرفتم.
به هر تقدير خيلى ها حاضر بودند يك پولى بدهند و پيش او كار كنند ولى استادم حاضر بود به من مزد هم بدهد. آن دوران و در محضر آن استاد عرصه خوبى براى كار كردن من بود: حدود دو سال كار و تجربه زيادى كسب كردم و با حمايت او مجسمه هاى سه، چهار مترى ساختم و اگر استاد نبود من نمى توانستم تجربه اين كار را دانسته باشم. بعد از هنرستان تصميم گرفتم بروم آن طرف آب درس بخوانم. خواستم دوباره پيش استاد برگردم كه نشد، يادم مى آيد كه يك كاپ براى بازى هاى دوستانه بين الملل تخت جمشيد ساختم و ظرف ۲ روز ۵۰ هزار تومان گرفتم و بعد مجسمه ۶ مترونيمى شاه عباس را براى مسابقه اصفهان ساختم كه اول شدم و با پول جايزه اش به فرنگ رفتم.
نگاه خودتان از آن سال ها تا به امروز نسبت به تحول در كارهايتان چه نوع نگاهى است
اوايل بيشتر ساخت مجسمه برايم مسئله بود و اينكه دوست داشتم كار بزرگ انجام بدهم و حس بزرگ ساختن را داشتم. الان سال هاست كه نگاه من عوض شده و دوست دارم مجسمه ام علاوه بر زيبايى بتواند تأثيرگذار باشد و ارتباط خوبى با بيننده برقرار كند. من به خاطر اين كه مردمم را دوست دارم برگشتم، در ايتاليا با ۲۰ تكنيسين ايتاليايى به عنوان زيردست كار مى كردم و آتليه اى سه هزارمترى دست من بود هم پول خوبى مى دادند و هم احترام خوبى به لحاظ هنرى براى آرتيست ها قائل بودند. ديدم كه من مال اين مملكتم، حتى اثاثيه ام را هم جمع نكردم و حدود ۲۰ مجسمه را هم همانجا گذاشتم، چون زمانى بود كه احساس كردم به به و چه چه خارجى ها چندان برايم دلچسب نيست.
فكر مى كنيد جامعه امروز ما چقدر به معمارى همراه با تنديس يا مجسمه نيازمند است يا واضح تر بگويم فضاهاى شهرى يا اجتماعى كوچكتر امروزى چقدر از تأثيرگذارى اين جنبه از هنر محروم مانده اند
آنچه كه فرهنگ نشده، نگاه هايى بوده كه بايد درباره اش بيشتر صحبت شود. مجسمه يك شاخه گل است كه شما در حياط تان مى كاريد و صبح كه نگاهش مى كنيد، لذت مى بريد. لذت بردن از زيبايى در وجود انسان گذاشته شده و ما بايد از خدا تشكر كنيم چون لذت ديدن اين زيبايى را به ما عطا كرد. پس لذت روح است. يعنى اگر مجسمه تأثير منفى نداشته باشد، از هر جهت زندگى كردن با آن براى شما خوب است. بچه اى كه با اين چيزها بزرگ مى شود شايد حتى دروغ نگويد. چون با اشيا معرفتى بزرگ مى شود. مجسمه را بايد اينطورى نگاه كرد. من فكر مى كنم با فرهنگى كه در اين مقطع وجود دارد، ديگر فهميده شده كه وقتى وارد يك شهر مى شويد چيزى كه هويت ما را معرفى مى كند، مجسمه ها و معمارى آن شهر است و اگر آنها را بردارند ممكن است گم شويد و نمى دانيد به كجا آمده ايد. ولى وقتى حضور دارند شما مى فهميد كه اينها سمبل ها و ارزش ها هستند. بنابراين آن كتاب باز اينجاست. چون بلافاصله بدون آنكه فرهنگ آنجا را بلد باشى، احساس و تفكرشان را مى فهميد يا مى شناسيد. مثلاً وقتى وارد ابيانه مى شويد، آدم هاى آنجا را حتى آدم هاى بى فرهنگى نمى بينيد. چون آنقدر معمارى و فرم هاى در و پنجره زيبا و تأثير گذار است كه شما به فرهنگى در پشت آنها پى مى بريد و به كسانى كه آنجا زندگى مى كنند، بواسطه اين فرهنگ با احترام نگاه مى كنيد.
شما در كارهايتان به مختصات بومى و منطقه اى چه جور توجهى داريد و آنها را چگونه دنبال مى كنيد
در ساخت هر اثرى دو چيز را در نظر دارم. اول مكان و منطقه و دوم احساسات خودم. بدين گونه كه موارد مثبت و قشنگ آن فرهنگ را مى گيرم و بر اساس آنها كار مى كنم و حتى تابع همه وجوه فرهنگ يك محل نمى شوم، ولى در صورتى كه هدف نشان دادن كاستى ها و دردها باشد، زشتى ها و زيبايى ها را در خلق اثر كنار هم مى گذارم.
با ورود جريان هاى مدرن، بهره گيرى از قابليت هاى ميراث فرهنگى و سنتى ايرانى را در تقويت شاكله اى براى مجسمه سازى ايرانى، تا چه حد ضرورى مى دانيد
من حتى اگر آثار يا شيوه هاى غربى را مطالعه كنم يا ببينم، بيشتر تأثير مى گيرم تا تقليد.‎/‎/ و باز هم به عنوان يك ايرانى فكر مى كنم. معتقدم خيلى خوب است كه نقاش يا مجسمه ساز جهان را ببيند و بفهمد كه در كجا قرار دارد. ما در هنر و تمدن خيلى غنى هستيم و اين ضعف است كه مثلاً من كارى بسازم كه كسى فكر كند سازنده آن امريكايى يا فرانسوى است و چه خوب است كه آدم توانمندى مانند يك آرتيست امريكايى يا فرانسوى را در آن ببينيد و باز هم بگويند چقدر اين كار ايرانى است. من فكر مى كنم اگر هنرمندى بر فرهنگ خودمان مطالعه عميق داشته باشد، خود به خود آن طرفى نمى شود و با تمام تأثيرات دنياى مدرن و پست مدرن باز هم تراوش ها در كارش ايرانى است. من اگر هنرمندى باشم كه در اين جامعه زندگى مى كنم، روزنامه اش را مى خوانم، راديواش را گوش مى دهم و گرسنگى و سيرى آدم هايش را مى بينم، بايد در كارم بازتابى از آنها را نشان دهم. اگر بچه ها جوهره ايرانى بودن را داشته باشند، با وجود لمس تمام هنرهاى غرب، باز هم بوى ايرانى از هنرشان استشمام مى شود.
تاريخ «نوشتن»
سپيدى هاى آن نهنگ
[يزدان سلحشور ]
هميشه مى توان او را به ياد آورد با «نهنگ سفيد»ش و آن كاپيتان يك پا كه در به در دنبال شكار آن نهنگ وانتقام پاى قطع شده اش است.
«هرمان ملويل» را مى توان بزرگترين نويسنده تمام دوران ها در حوزه «دريايى نويسى» دانست و همچنين بزرگترين نويسنده اى كه در باب رابطه انسان و حيوان، دست به قلم برده است. گرچه اين رابطه بر پايه نفرت بنا شده، اما بسيار پرمعناتر و عينى تر از روابط ميان انسان ها و سگ هاى سورتمه در آثار جك لندن است. ملويل اين رابطه را تا رويكردى فلسفى ارتقا داد و «نهنگ سفيد» به يكى از نمادهاى آشنا و ماناى ادبيات جهان بدل شد.
او در روزگارى به اين عرصه [عرصه ادبيات] قدم گذاشت كه ادبيات امريكا، مستعمره ادبيات اروپا بود و آن غوغاسالارى و سردمدارى قرن بيستم را هنوز تجربه نكرده بود، اما ملويل توانست خود را در ميان نويسندگان بزرگ قرن نوزدهم جاى دهد و اين، يك پيروزى بود.
او در سال ۱۸۱۸ متولد شد. پدرش «آلان ملويل» و مادرش «ماريا گانسه وورت»، از مردمان محترم و آبرومند روزگارشان بودند. «آلان» مردى جهانديده بود و «ماريا» زنى صاحب جمال، كمال و پارسا بود. روزگارشان هنگامى كه در منطقه «آلبانى» امريكا و همچنين زمانى كه در نيويورك بودند، بد نبود. «آلان» وارد كننده كالاى خرازى و قماشى از فرانسه بود. هرمان، ۱۲ ساله بود كه بندر نيويورك، بدل به محنت كده خانواده اش شد و پدر، ورشكسته و نوميد، خانواده را به «آلبانى» برگرداند و دو سال بعد، در جنون، بدرود حيات گفت. وضعيت يك خانواده ورشكسته و بى سرپرست در امريكاى اوايل قرن نوزدهم مشخص است: فقر مطلق. اين فقر، هرمان را به «اشتغال زودرس» واداشت.
۱۸۳۴: كار در «نيويورك استيت بانك» احتمالاً به عنوان پادو. 1835: كار در مغازه خزفروشى «گانسه وورت». 1836: كار در مزرعه دايى اش در «پيتس فيلد» و در نهايت دريانورد شد. خود مى نويسد: «عدم موفقيت شديد نقشه هايى كه براى آينده ام طرح كرده بودم، ضرورت اين كه كارى براى خودم بكنم، با تمايل طبيعى كه به خانه به دوشى و در به درى داشتم، همه دست به دست هم داده و در درونم همدست شده بودند تا مرا به سوى دريا سوق دهند.» او به سوى دريا سوق داده نشد، توسط دريا بلعيده شد. در نيويورك، به يك كشتى برخورد كه عازم ليورپول بود و با حقوق ماهى سه دلار، پادوى كشتى شد. دوازده سال بعد در اثرى به نام «Redburn»، شرح اين سفر را و بازگشت از آن و نيز اقامت در ليورپول را نوشت. از نظر ملويل، اين كتاب بى مقدار است، اما به روايت سامرست موآم، اثرى است زنده و جالب كه با انگليسى كهنه اما ساده و بى تعقيد و تكلفى نوشته شده و يكى از بهترين آثار اوست. در فاصله بازگشت از ليورپول سوار يك كشتى صيد نهنگ شدند در ،۱۸۴۱ چند مقاله در يك روزنامه كم مشترى نيويوركى نوشت كه به گفته ريموند ويور نويسنده «هرمان ملويل، دريانورد و متصوف»، پر از همه چيز بود و البته بازگو كننده هيچ چيز نبود، مقالاتى بى روح كه نشان دهنده آن بود كه نويسنده، مطالب بى ربط و نامربوط زياد خوانده و سبك و شيوه غريبى دارد. ملويل تا آخر عمر البته از اين شيوه غريب خلاص نشد. در كشتى صيد نهنگ «آگوشنت» وضع و اوضاعش خوب نبود و به عنوان يك مقاله نويس كه چند سالى هم معلمى كرده بود، نمى توانست با ملوانانى كه از فرهنگ بويى نبرده بودند، دمخور شود. در اين ميان، تنها يك تن بود كه با ديگران متفاوت بود: جوانى به نام «ريچارد تابياس گرين» كه با وى در جزيره «نوكاهيوا» از كشتى گريخت. آنها آنقدر كه جيب ها و پيراهن هايشان جا داشت، توتون و بيسكويت و چلوار (براى بوميان) برداشتند و به امان آمده از خشونت ناخداى كشتى گريختند. البته ناخداى يك كشتى صيد نهنگ، در قرن نوزدهم، آنقدر مقتدر بود كه مى توانست به راحتى آنها را طعمه كوسه ها كند.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |