دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۷ - ۱۳ شوال ۱۴۲۹
Mon, Oct 13, 2008
ماجرا
۴۰۴۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
ماجرا
رودررو
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
تلفن هاى روباه به دختران و زنان
[ايران واشقانى فراهانى ]
مرد شياد كه تحت عنوان پزشك خانواده و به بهانه مشاوره پزشكى، زنان و دختران را فريب مى داد با شكايت مدعى العموم بازداشت شد.
چندى قبل مأموران هنگام بررسى يك پرونده و رديابى چند متهم تحت تعقيب به تبهكارى هاى مرد ۳۰ساله روباه صفتى به نام «جمشيد» پى بردند كه تعدادى از زنان و دختران را اغفال كرده و با طرح سؤالاتى در مورد مشكلات خانوادگى و پزشكى آنان به بررسى مسائل خصوصى شان مى پرداخت. طعمه هاى مرد شياد نيز به تصور اين كه وى پزشك متخصص زنان است، با اعتماد كامل مسائل خصوصى شان را بازگو كرده و از وى راهنمايى مى خواستند.
متهم سرانجام هنگام گفت وگوى تلفنى با يك دختر نوجوان از سوى پليس رديابى و با دستور مستقيم دادستان عمومى و انقلاب قم دستگير شد.
پزشك قلابى در بازجويى ها گفت: من شاگرد بنگاه املاك هستم كه مدتى قبل نيز ازدواج كرده ام. اما متأسفانه از دوسال قبل در پى يك وسوسه شيطانى تصميم گرفتم تا پس از فريب زنان و دختران ساده لوح، از آنها سوءاستفاده كنم. به همين خاطر با يك خط تلفن همراه اعتبارى، به صورت تصادفى با افراد مختلف تماس گرفته و پس از شناسايى زنان و دختران، خودم را پزشك خانواده معرفى مى كردم. همچنين با يادگيرى و بيان چند كلمه پزشكى در گفت وگوها جاى هيچ شكى و شبهه اى باقى نمى گذاشتم.
بنابراين آنها تمام مسائل خصوصى و مشكلات پزشكى شان را برايم بازگو مى كردند. آنها حتى دختران شان را نيز براى دريافت مشاوره و راهنمايى به من معرفى مى كردند.
با اعتراف هاى متهم به مزاحمت هاى تلفنى، دخالت در امور پزشكى و جعل عنوان، وى به دستور داديار شعبه سوم دادسراى قم با قرار بازداشت موقت روانه زندان شد.
«مصطفى برزگرگنجى» دادستان عمومى و انقلاب قم نيز كه به عنوان مدعى العموم از مرد شياد شكايت كرده، با هشدار به خانواده ها گفت: مردم بويژه زنان و دختران بايد شماره تلفن خود را تنها در اختيار افراد امين و مورد اطمينان قرار دهند.
بنابراين لازم است در صورت تماس افراد ناشناس از ارائه هرگونه اطلاعات شخصى و طرح مسائل خصوصى خوددارى نموده و در صورت تكرار تماس ها يا مزاحمت ها از طريق مراجع قضايى نسبت به شناسايى و تعقيب فرد مزاحم اقدام كنند، چرا كه طرح مسائل خصوصى و شخصى با ديگران زمينه ساز بروز سوء استفاده هاى احتمالى است و خطرفروپاشى زندگى خانوادگى و صدمات روحى و جسمى افراد را به دنبال دارد. بنابراين براى پرهيز از اين گونه آسيب ها توصيه مى شود به فرزندان نيز آموزش داده شود تا به راحتى ادعاى افراد ناشناس را نپذيرند. در صورت مواجهه با اين مجرمان نيز لازم است بلافاصله موضوع را به پليس اطلاع دهند.
حسرت آزادى
392697.jpg
[حميده گودرزى ]
دستان لرزان و پينه بسته اش را روى چوب خط هاى ديوار سلولش گذاشت و مشغول شمارش شد.
۴۴۱ روز از دوره حبس گذشته بود و تا زمانى كه مهريه چهارميليون تومانى همسرش را تسويه نمى كرد بايد در زندان مى ماند.
اما تن رنجور «سلطان» ديگر طاقت كار و رنج كشيدن نداشت. ضمن اين كه يك چشمش را در حادثه اى از دست داده و سمت راست بدنش هم در اثر همان سانحه كارى فلج شده بود.
از سويى ديگر بى وفايى و ناملايمات عاطفى همسر و فرزندانش نيز بشدت آزرده خاطرش كرده بود. مرد دل شكسته كنج سلول به آواز پرغصه هم سلولى اش كه از غم بى وفايى دوستان و زمانه حكايت داشت گوش مى كرد كه ناخودآگاه اشك هايش در چين و چروك هاى صورتش جارى شد.
براى چند هزارمين بار از خود پرسيد: «راستى به چه دليل مورد اين همه بى مهرى قرار گرفته و سر از زندان درآورده ام.»
هيچ گاه فكر نمى كرد عاقبت ۶۰ سال زندگى صادقانه و كارگرى اش براى ساختمان هاى مردم به درهاى فولادى زندان و نگاه هاى زندانيان ختم شود، آن هم نه به خاطر ارتكاب جرمى بلكه فقط به دليل اين كه مى خواست همسر و پدرى مهربان و دلسوز براى خانواده اش باشد.
اما انگار آنها خير و صلاح را نمى خواستند. اعضاى خانواده اش آزادى بدون نظارت پدر را مى خواستند. شايد هم به خاطر همين بود كه بچه ها و مادرشان با هم عليه «سلطان» متحد شده بودند.
پيرمرد با چشمانى اشكبار از پشت پنجره غبار گرفته زندان نظاره گر كوچ پرندگان مهاجر بود كه ناگهان وحشت همه وجودش را فرا گرفت. راستى من كه قرار نيست تا آخر عمر پشت ميله هاى زندان بمانم.
او لحظه شمارى براى آزادى و گوش كردن به آواز پرغصه هم سلولى هايش را دوست نداشت به همين خاطر سراسيمه سراغ مأمور زندان رفت و از او خواست تا كمكش كند.
از نخستين روزى كه «سلطان» زندانى شده بود زندانبانان و هم سلولى هايش دوست داشتند تا براى رهايى و نجات او كارى انجام دهند. اما كارى از دست كسى ساخته نبود. بايد بدهى اش را مى پرداخت تا آزاد مى شد كه او هم چنين پولى در بساط نداشت.
با اين حال تنها راه باقى مانده دريافت ديه از كارافتادگى اش بود. به همين خاطر مأموران زندان با نظر قاضى پرونده چند روزى به او مرخصى دادند تا كارهايش را پيگيرى كند.
«سلطان» هم خوشحال از اين كه عاقبت بعد از ماه ها حسرت و رنج، خود را در خيابان هاى تهران مى ديد، بلافاصله براى حفظ آزادى، خود را به دادسراى ناحيه ۱۹ ويژه جرائم پزشكى تهران رساند و از لابه لاى جمعيت حاضر در سالن دادسرا، خود را به دفتر بازپرس شعبه هفتم رساند. بعد هم با خواهش از مدير دفتر شعبه خواست تا نگاهى به پرونده اش بيندازد و از آخرين تصميمى كه براى او گرفته شده باخبرش كند.
مدير دفتر كه از وضعيت بغرنج زندگى مرد زندانى به خوبى اطلاع داشت، بلافاصله گفت: كارشناسان، بعد از بررسى اوراق پزشكى و بازرسى از محل حادثه، سرانجام پيمانكار را به مقدار پنج درصد ديه كامل انسان، مقصر شناخته اند. علاوه بر آن هم بايد ديه چشم چپ شما را بپردازد.
اما متأسفانه متهم با وجود ارسال احضاريه هاى متعدد تاكنون به دادسرا مراجعه نكرده، بنابراين احتمال فرارى بودنش زياد است. حال آن كه بازپرس پرونده نيز براساس همين نظريه كارشناسى، كيفرخواست متهم را به طور غيابى صادر كرده و قرار است كه بزودى پرونده براى صدور حكم نهايى به دادگاه ارسال شود.
«سلطان» كه با شنيدن اين خبر بشدت خوشحال و از شنيدن خبر فرارى بودن متهم ناراحت بود، با تنى خسته و ناتوان روى صندلى نشست و ناخواسته به عاقبت تلخ زندگى اش اشك ريخت.
تمام اميدهايش به يأس تبديل شده بود. او با ديدن بازپرس حسينى و همكارانش انگار كه سنگ صبورى پيدا كرده باشد، عقده دل گشود و گفت: 60 سال دارم و اهل يكى از شهرهاى غربى كشور هستم. 22 ساله بودم كه بعد از پايان خدمت سربازى، كارگرى ساختمان را شروع كردم، مدتى بعد هم از شهرمان به تهران آمده و پس از چند سال كار و تحمل سختى پول خوبى پس انداز كردم. بعد هم براى خودم استادكار و بنا شدم.
مدتى بعد وقتى وضع و اوضاع كارى ام بهتر شد توانستم در تهران خانه اى بخرم و از مادرم خواستم دختر يكى از هم ولايتى هايمان را برايم خواستگارى كند. بعد از طى مراسمى او را با مهريه ۴۰ هزار تومانى به عقد خود درآوردم.
وقتى به خود آمدم كه ديدم پدر شش دختر و پسر قد و نيم قد شده ام. با عشق و تلاش فراوان براى تأمين مخارج زندگى و آسايش بچه ها كار مى كردم تا خانواده ام هيچ كم و كسرى نداشته باشد. اما آنها كه به مرور زمان پرتوقع تر شده بودند دائم توقعاتشان را بالا مى بردند. همسرم نيز بدون اين كه به من فكر كند، هميشه از آنها حمايت مى كرد. هر بار هم كه درباره رفتارهاى زشت و ناپسند فرزندانم با او حرف مى زدم مى گفت به كار بچه ها دخالت نكنم و فقط براى آنها پول بياورم.
او حتى با تهديد و نيرنگ هايش مجبورم كرد سند خانه و مغازه ام را به نامش منتقل كنم. به همين خاطر براى حفظ كانون خانواده و آبرويم همه كار كردم اما متأسفانه من براى خانواده ام تبديل به يك ماشين پولساز شده بودم. آنها هم بى رحمانه پول ها را خرج مى كردند تا اين كه وقتى چشم باز كردم متوجه شدم دو پسرم معتاد به كراك هستند. هر بار هم كه خواستم آنها را نجات دهم با مخالفت هاى همسرم روبه رو شدم.
دخترانم نيز شب ها دير وقت به خانه مى آمدند. اعتراض هاى من هم براى آنها كارساز نبود. بعد هم متوجه شدم همسرم براى دخترها آپارتمانى اجاره كرده و من هم ناچار محكوم به پرداخت اجاره خانه و هزينه هايشان بودم. اين اواخر هم اختلاف هاى من و همسر و فرزندانم بشدت بالا گرفت طورى كه مرا از خانه بيرون كردند.
بعد هم همسرم مهريه اش را ـ معادل چهار ميليون تومان ـ به اجرا گذاشت و در دادگاه خانواده تقاضاى طلاق داد.
همزمان با اين دادخواست، در حالى كه بشدت ناراحت بودم براى فراهم كردن پول مهريه همسرم يك روز هنگام نماكارى ساختمانى به دليل محكم نبودن داربست سقوط كردم. بعد هم تخته بنايى به سرم خورد و نابينايى يك چشم و فلج قسمتى از بدنم را به دنبال داشت. اين درحالى بود كه چند ماه بعد از بسترى شدن در بيمارستان، مأموران به دليل عدم پرداخت به موقع مهريه همسرم مرا به زندان بردند. من هم كه پولى براى پرداخت مهريه همسرم نداشتم، به ناچار از پيمانكار شكايت كردم. حالا تنها اميدوارى ام براى نجات از زندان، دريافت ديه از پيمانكار فرارى است كه اميدوارم كمكم كند تا با اين وضعيت دوباره به زندان بازنگردم.
بازپرس پرونده پس از شنيدن حرف هاى پيرمرد به گروهى از مأموران مأموريت داد تا پيمانكار را جلب و به دادسرا احضار كنند.
همسرم با درس ازدواج كرده نه با من!
[فاطمه وثوقى ]
مرد جوان كه پنج سال پس از عقد، در حسرت ازدواج و تشكيل زندگى با همسرش بود با مراجعه به دادگاه خانواده تقاضاى طلاق كرد.
مهرشاد ـ ۳۰ ساله ـ هنگام تسليم شكايتش به قاضى «اقدم» رئيس شعبه ۲۶۱ دادگاه خانواده گفت: پنج سال پيش با «مهشيد» در يك ميهمانى آشنا شدم. او آن موقع دانشجوى سال سوم دانشگاه بود. سه ماه از دوران آشنايى مان گذشته بود كه عجولانه و بدون شناخت كافى تصميم به ازدواج گرفتيم. «مهشيد» نيز موضوع را با خانواده اش در ميان گذاشت آنها هم مخالفتى نشان ندادند. به همين دليل هر دو خانواده به توافق رسيدند تا قبل از پايان تحصيلات «مهشيد» عقد محضرى شويم تا پس از پايان تحصيلات او مراسم جشن عروسى مفصلى برگزار كنيم. بنابراين او را با مهريه ۷۰۰ سكه به عقد خود درآوردم حال آن كه در همان دوران عقد متوجه علاقه شديد همسرم به درس و تحصيل شدم. در اين ميان من كه علاقه زيادى به پيشرفت او داشتم مشوق اصلى اش براى ادامه تحصيل بودم اما نمى دانستم همين علاقه بيش از حد آفت زندگى مان خواهد شد. چون پس از اتمام دوره ليسانس او در آزمون فوق ليسانس قبول شد. ريشه تمام دردسرها و گرفتارى مان هم از همان جا بود. چون او تقاضا داشت تا مدتى مراسم جشن عروسى را به تعويق بيندازيم تا او بتواند به درس هايش برسد. من هم به خاطر عشق و علاقه ام به او پذيرفتم اما همسرم با زياده روى در درس خواندن امانم را بريد. او غرق درس و تحصيل شده بود و به من توجهى نمى كرد چندين بار هم به رفتارش اعتراض كردم اما دائم درس را بهانه مى كرد. مى خواستم هر چه زودتر تكليف آينده و زندگى مشتركمان روشن شود. «مهشيد» با بهانه گيرى هاى مختلف مى گفت: نمى تواند هم درس بخواند هم به كارهاى روزمره خانه برسد. در اين پنج سال در حسرت زندگى مشترك بودم اما همسرم توجهى به خواسته هايم نمى كرد. چرا كه او با درس و تحصيلش ازدواج كرده بود. حالا نيز بعد از پنج سال تحملم تمام شده و مى خواهم از او جدا شوم.
«مهشيد»كه در جلسه بعد به دادگاه فراخوانده شده بود در دفاع از خود گفت: آقاى قاضى حرف هاى همسرم را قبول دارم اما من در اين پنج سال سعى كردم او در آسايش باشد. چون اگر زير يك سقف مى رفتيم نمى توانستم همزمان به تحصيل و شوهر و زندگى برسم. به همين دليل هر بار كه از من مى خواست هر چه زودتر مراسم عروسى را برگزار كنيم من طفره مى رفتم. حالا هم او مى خواهد با دادخواست طلاق مرا وادار به انصراف از دانشگاه كند اما من علاقه زيادى به ادامه تحصيل دارم و او نيز از همان اوايل آشنايى مان در جريان علاقه ام به تحصيل بود. مدت زمان زيادى طول نخواهد كشيد تا تحصيلاتم به پايان برسد اما او با پافشارى هايش مى خواهد مرا اذيت يا ادب كند. با اين حال قاضى پس از پايان جلسات رسيدگى از مرد جوان خواست به همسرش فرصت كوتاهى براى تشكيل زندگى بدهد اما او با پافشارى برخواسته اش، فقط تقاضاى طلاق كرد. قرار است بزودى درباره اين پرونده تصميم گيرى شود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |