|
به ياد سيد مرتضى آوينى كه افول نيست انگارى را بشارت داد
رنج دوران
|
|
|
[سيدهادى موسوى ] ۱- جهان امروز ما، جهان نيست انگارى است. نيست انگارى اى كه در تمامى لايه هاى حيات انسان معاصر، به نحو عميقى ريشه دوانيده و تسلط يافته است و به علت اين احاطه تقريباً مطلق، توانسته است به تناسب حوزه هاى مختلف انسانى از فكر و نظر گرفته تا سياست و زندگى هر روزه، واجد صور و اشكال گوناگونى شود كه در اينجا مى خواهيم برخى ازكلى ترين و عام ترين اين صور را تبيين كنيم. ۲- به نظر مى رسد به اعتبارى، نيست انگارى داراى صور سه گانه و عام «نظرى» و «عملى» و «بيمارگونه» است كه اين صور داراى نوعى رابطه همبستگى و على و معلولى مى باشند كه آنها را كاملاً به هم نزديك و در برخى موارد، در هم ادغام مى نمايد و به عبارت بهتر، اين صور در حقيقت مراتب سه گانه يك واقعيت واحد مى باشند كه هماهنگ و همزمان داراى تحقق وجودى هستند. نيست انگارى ابتدا خود را در «صورت نظر و تفكر» نشان مى دهد؛ شاخصه اصلى نظر نيست انگارانه، «انكار مطلق و بى قيد و شرط» حقايق غيرمادى و مجرد است كه اين حقايق در واقع، جوهره و روح دين و سنت مى باشند. اين انكار مطلق است چون هر امر مجردى از روح انسانى گرفته تا خدا و عالم ديگر و حقايق وحيانى را نفى و رد مى كند. صورت فلسفى نظر نيست انگارانه، در نهايت در قالب انسان شناسى و جهان شناسى جديد ظهور يافت. در انسان شناسى جديد، انسان از هرگونه امر مجردى از جمله «روح مجرد» بركنار مى ماند و آنچه شاكله اصلى انسان را مى سازد، جسم و استلزامات آن خواهد بود. در واقع انسان حيوان مادى است كه ديگر واسطه ميان آسمان و زمين نيست بلكه صرفاً موجودى زمينى است. به لحاظ جهان شناسى نيز انسان غربى، تمام همّ خويش را مصروف تخليه كامل جهان از رمز و راز الهى و انكار عالم ديگر به مثابه بازگشت گاه انسان نمود. از اين رو، بر خلاف آنچه اديان اظهار مى كنند، ما داراى عوالمى غير از عالم مادى نيستيم بلكه يگانه صورت ممكن وجود، وجود مادى است كه در قالب موجودات مادى متعين شده است. اين موجودات مادى صرفاً ماده محض هستند و فاقد هر گونه نشانه و رابطه وجودى با موجودات الهى مى باشند. ۳- صورت نظرى نيست انگارى، وجه ايجابى نيز دارد و آن مطلقيت بخشى به دنياى مادى و نيروهاى اين دنيايى است. اين اعتبار بخشى مطلق به دنيا، در واقع منجر به «صورت عملى» نهيليسم مى شود كه در تمامى مراتب حيات اجتماعى و فردى انسان معاصر خود را نشان مى دهد. اين صورت عملى نيست انگارانه، از آنجا كه به مثابه فضاى تنفسى حيات انسان جديد عمل مى كند، تقريباً مورد غفلت قرار گرفته است. اجمالاً اهم نكاتى كه در باب صورت عملى نيست انگارى در حوزه زندگى فردى انسان معاصر مى توان گفت به قرار زير است. نيست انگارى در اين صورت، در زندگى روزمره تجسد مى يابد. روزمرگى در دوره معاصر امرى است ذووجهين. وجه اول آن، حالتى است روانى. در اين حالت، روان فرد مداوم و بى وقفه متوجه «امر جزئى» است كه مشتمل بر مفاهيم و مصاديق جزئى است. جزئى متكثر است و لازمه اين تكثر آن است كه فرد امورات جزئى را در كنار هم و به نحو خطى مى بيند و از اين رو، لاينقطع از يك جزئى به جزئى ديگر سير مى كند و اين سير به عللى كه مختص دوره معاصر است، فرد را در جزئى غرق مى كند به نحوى كه خود را نيز به يك امر جزئى در ميان اين جزئيات متكثر احاله مى نمايد و قائل به هيچ شأن فراترى براى خود نيست / در حقيقت، اين انسان جزئى، مجموعه اى است از تصورات جزئى و روزمره كه صرفاً ناظر به مصاديق عينى و جزئى شان مى باشند. در چنين حالتى، حتى اگر فرد متوجه امور كلى از قبيل مرگ و مفهوم حقيقى انسان و حيات، به علت شدت انهماك در جزئيات، اين امور كلى را نيز در ظلمت همين جزئيات تفسير و معنا مى كند، در حقيقت اين مفاهيم براى او هر چند داراى كالبد كلى هستند ولى اساساً از كليت مفهومى خالى شده و از مفاهيم جزئى انباشت مى شوند. به طور مثال معمولاً انسان نيست انگار، مرگ را صرفاً يك امر مادى و جسمانى مى بيند كه بنا بر يك روال طبيعى و عادى براى يك موجود جزئى نظير فلان فرد اتفاق مى افتد و پديده مرگ را به مثابه يكى از كرانه هاى هستى انسانى نمى نگرد كه در بافت عميق حيات انسان، داراى مفاهيم سرنوشت سازى است. لازم است تأكيد كنم كه اين جزئيات محض، جزئيات پيش پا افتاده و متنزل زندگى هر روزى اند و اجزاى ريز و اتمى زندگى هر روزه فرد را تشكيل مى دهند. از منظر حيات جمعى نيز، بشر جديد بر اساس نظام ارزشى نيست انگارى، تمام غايت خويش رادر بسط مطلق نيروهاى اين جهانى قرار داده و در پرتو اين غايت، مناسبات اجتماعى خويش را از سياست و فرهنگ و علم و تكنيك گرفته تا هنر و اقتصاد، ساماندهى كرده است. اينها همه ابزارهاى نيست انگارى براى تأمين زندگى جمعى و فراهم نمودن امكان اكتساب و تقويت نيروهاى اين جهانى نظير لذايذ مادى و ثروت و شكوفايى قواى جسمانى است. اساساً صورت عملى نظام مند نيست انگارى، صورت جمعى و كلى همان نيست انگارى فردى است كه در چارچوب مناسبات و روابط پيچيده اجتماعى، به قدرت دست يافته و تمامى امكانات مادى و روانى را به خدمت گرفته تا با حفظ وضعيت موجود، تمامى امكان ها و احتمالات را مبنى بر خروج افراد از سيطره نيست انگارى به شكست بكشاند و از اين حيث« نظام دموكراسى غربى» در حقيقت تعيّن تام و جبارانه اين نيست انگارى مى باشد همان طور كه نويسنده كتاب عبور از خط براى نشان دادن قدرت اين نيست انگارى، آن را «اژدهاى قدرت» ناميده و تفسير داهيانه متفكر شهيد آوينى نيز اين معنا را به درستى باز نموده است. دموكراسى به مثابه مظهر قدرت مطلقه نيست انگارى، اكنون دامنه «انكار» را حتى به موجوديت و زندگى روزمره و عادى انسان غربى كشانيده است و با شكاكيّت فزاينده اش تلاش مى كند به صورت علنى و عريان، شهروندان غربى را همچون زندانيانى خطرناك و جانى، از طريق نظارت همه جانبه و گسترده و به تمامى شيوه هاى ممكن ازجمله به وسيله صدها هزار دوربين، تحت كنترل خود قرار دهد. ۴- صورت سوم نيست انگارى، «صورت بيمارى گونه» آن است كه ديگر صورت نظرى و صورت عملى نيست انگارى نيست بلكه صورت جنون آميز نيست انگارى است كه نوعى بيمارى محسوب مى شود. در اين مرحله، نيست انگارى در فرد به نهايت خويش مى رسد به گونه اى كه عليه تمامى شئونات وجود و حتى حيات انسانى عصيان مى كند. اجمالاً توضيح مطلب اين است كه اگر فرد نيست انگار به چرخه دورى ـ روانى نيست انگارى به نحو ضعيفى اشعار پيدا كند و خود را در آن ببيند، در خواهد يافت كه حركت اين چرخه جزئيات روى به هيچ غايت مشخصى ندارد و در حقيقت خود را «بيگانه اى» گرفتار در قفس آهنين و تاريك ماديت مى يابد و از آنجا كه همچنان در بند اعتبارات معرفتى نيست انگارى مى زيد و مى انديشد، باز دست به انكار مى زند، آن هم، انكار ارزش مطلق زندگى مادى و زمانى كه زندگى مادى را انكار كرد، ديگر هيچ چيزى باقى نمى ماند كه به لحاظ نظرى و عملى، به آن تكيه و اعتماد كند و آن را منبع معنابخش وجودش در اين كره خاك قرار دهد و از اين رو، با تمام وجود، ديواره هاى ابسورد زندگى مادى را با دستان تجربه لمس مى كند. در اين مرحله، فرد نيست انگار نمى تواند تعادل روانى خود را حفظ كند چرا كه اساساً تصور مشخصى از «خود»، نزدش حاضر نيست. جنون فرد نيست انگار به جايى مى رسد كه تمامى علائم وجود را به عنوان امورى دروغين انكار مى كند و حتى تصورى كه از وجود دارد عين عدمى است كه لمس آن سراسر «تهوع» آور است و در واقع آنچه نيست انگار در اين مرحله تجربه مى كند، وجود نيست بلكه اعماق نيستى و عدم است. نيستى از آنجايى كه بطلان محض است، پوچ و هيچ است و اين پوچى به صورت تاريكى مطلق براى نيست انگار به تجربه در مى آيد و اين تاريكى چيزى نيست جز ذات حقيقى نيست انگارى.
|