سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۷ - ۱۴ شوال ۱۴۲۹
Tue, Oct 14, 2008
فرهنگ و هنر
۴۰۴۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصاد
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
خانواده
ماجرا
رودررو
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
تاريخ نوشتن
نگاهى به مجموعه شعر «هنوز ناشيانه مى خندم» از مهدى رضازاده
تاريخ نوشتن
سپيدى هاى آن نهنگ
[يزدان سلحشور ]
هرمان ملويل و رفيقش ريچارد تابياس گرين، شانس آوردند و به دره اى رسيدند كه محل اقامت تاى پى ها بود. آنها، به گرمى پذيرفته شدند اما چندى بعد رفيق هرمان به بهانه آوردن دارو براى پاى او كه ضمن راهپيمايى چندروزه شان در جزيره، آسيب سختى ديده بود، از آنجا دور شد اما در حقيقت رفت كه وسيله نجات شان را فراهم كند چون تاى پى ها به آدمخوارى شهرت داشتند. او هرگز باز نگشت؛ بعداً معلوم شد كه به محض رسيدن به بندرگاه، او را ربوده و به عرشه يك كشتى صيد نهنگ برده اند. به هر حال، ادبيات جهان خوش شانسى آورد و هرمان ملويل در ديگ مسى تايپى ها تبديل به تاس كباب نشد. ناخداى يك كشتى صيد نهنگ كه در بندرگاه نوكاهيوا پهلو گرفته بود و گروه كثيرى از ملوانانش گريخته بودند، اقدام به نجات ملويل كرد اما زندگى در كشتى «ژوليا» حتى سخت تر از زندگى در «آكوشنت» بود. ملوانان در بندر «پاپيت» شورش كردند و مدت پنج روز در يكى از كشتى هاى نيروى دريايى فرانسه به زنجير كشيده شدند. خوش شانس بودند كه كشتى، انگليسى نبود وگرنه به دليل شورش، اعدام مى شدند. آزادشان كردند و او به همراه پزشكى به نام دكتر «لانگ گوست» كه از كاركنان همان كشتى بود، به جزيره اى به نام «اى ميو» رفتند تا براى دو زارع سيب زمينى مزدورى كنند اما دوام نياوردند. ملويل، باز سوار يك كشتى صيد نهنگ شد و باز.‎/‎/
در ،۱۸۴۴ ملويل ۳۶ ساله به وطن بازگشت. مادر و خواهرانش در لانسينگ برگ از توابع «آلبانى» اقامت داشتند. برادر بزرگش درگير حقوق و سياست شده بود. برادر ديگرش (آلان) نيز وكيل عدليه بود و در نيويورك زندگى مى كرد و برادر كوچك ترش هم هنوز در عنفوان جوانى بود اما ماجراجويى هاى هرمان، بالاخره او را هم هوايى و راهى دريا كرد.
هرمان در اين زمان، به عنوان مردى كه ميان آدمخواران زندگى كرده بود، مركز توجه و علاقه خانواده بود و ماجراهايى را كه از سر گذرانده بود، براى شنودگان مشتاق تعريف مى كرد. همه مى دانيم كه شيرين سخن گفتن، هنر دروغگويان است! او روايت خود را از ماجراها داشت و چون مردم روزگار، از عجايب جهان بسيار شنيده بودند، هر چه او به روايات خود شاخ و برگ اضافه مى كرد، توسط شنوندگانش پذيرفته مى شد. به وى اصرار كردند كتابى از اين ماجراها بنويسد و او هم شروع كرد. حاصل كار، ابتدا كتاب «تاى پى» بود كه مورد اقبال عامه قرار گرفت و پس از آن «اومو» كه در ۱۸۴۷ منتشر شد يعنى همان سالى كه پادوى سابق توانست با اليزابت، تنها دختر «شا»، رئيس عدليه ازدواج كند. در ۱۸۴۹ از اقيانوس اطلس گذشت تا با ناشران ملاقات كند و ترتيب انتشار «ژاكت سفيد» را بدهد. زنش در يادداشت هايش مى نويسد:
«تابستان ۱۸۴۹ را در نيويورك مانديم. او، يعنى ملويل، كتاب هاى «رد برن» و «ژاكت سفيد» را نوشت. پائيز همان سال به انگلستان رفت و دومى را منتشر كرد. غم دورى از وطن مانع از آن بود كه از اين سفر لذت ببرد و بنابراين با عجله برگشت و از اجابت دعوت هاى جالبى كه اشخاص معروف و سرشناس از او به عمل آورده بودند، منصرف شد.»
پس از اين سفر، او با پولى كه پدرزنش به عنوان مساعده به او داده بود، مزرعه اى خريد و با زن و فرزند و خواهرانش به آنجا رفت. زنش درباره نوشتن «موبى ديك» مى نويسد: آن را در شرايط نامساعدى نوشت. تمام مدت روز پشت ميزش مى نشست و تا ساعت ۴ يا ۵ بعد از ظهر چيزى نمى نوشت. پس از اين كه هوا تاريك مى شد، سواره به دهكده مى رفت. صبح زود از خواب برمى خاست و پيش از صبحانه مى رفت و مدتى پياده روى مى كرد. گاهى براى اين كه ورزش كرده باشد، هيزم مى شكست. بهار ۱۸۵۳ همه نگران سلامتى او بوديم. به گمانم ملويل در حال ديوانه شدن بود اما بالاخره توانست «نهنگ سفيد» را سروسامانى دهد اما اين رمان، در بازار فروش شكست خورد و منتقدان، آن را اثرى مضحك درباره جهانى مضحك تر ناميدند. او تا ۱۸۹۱ كه درگذشت، چند رمان ديگر هم منتشر كرد كه موفق ترين شان «Billy Budd» است كه فيلمى كلاسيك به كارگردانى پيتر يوستينيف، براساس آن ساخته شده. هنگامى كه مرد، عامه خوانندگان او را به ياد نمى آوردند. او در قرن بيستم، از نو زنده شد چون «موبى ديك» بار ديگر مورد توجه قرار گرفته بود اما اين موفقيت، براى نويسنده آن چه سودى داشت !
نگاهى به مجموعه شعر «هنوز ناشيانه مى خندم» از مهدى رضازاده
دنباله اى بر شعر هفتاد
392871.jpg
[مهران رادين]
يك
«خيابانى كه از «داستان» بيرون زد
اكنون نام تازه اى گرفته است
مرد فلجى كه بى سرپناه مرد
يادم نبود كه در «شعر» پناهش دهم

با درخت بريده اى كه همين «ميز» شد
روزى سايبان ما بود
با قلب هاى حك شده.‎/‎/

ديگر تو مانده اى و همين ميز
با غژ غژ استخوان هايش
دنيايت در هم مى ريزد
و كتاب ها و دست نبشته هايى
كه بى حوصله ات كرده اند

دمى بر مرور خاطره ها بنشين
كه گاه خاموشى يك ترانه است
و گاهى رد پاى شعرى كه پايانش را نيافته اى.»
«هنوز ناشيانه مى خندم» از مهدى رضا زاده، دنباله اى است بر جريان «شعر هفتاد» يا به گفته اى موسوم به «شعر هفتاد» يعنى اكنون در ،۱۳۸۷ در باب اين كه چنين جريانى واقعاً وجود داشته يا زاده توافقات و تواردهايى است كه در شعر چند شاعر ديده شده و بعد محو شده، بحث است و گاه جدل! چرا كه در اين ميان- لااقل از سال ۱۳۷۹ به اين سو- هر كس از گرد راه رسيده خود را شعر هفتادى عنوان كرده است [ حتى كسانى كه در زمان شكل گيرى ايده هاى اوليه اين جريان ادبى، كودكانى ۱۲-10 ساله بودند!] و چنان اين آش، در هم شده كه بيرون كشيدن معيارهاى اصلى يك جريان ادبى مستقل ازآن، نه تنها مشكل، بلكه ناممكن شده است براى نسل جديد و از سوى فعالان جدى اين جريان نيز، تلاش قابل توجهى براى معرفى آن تا به حال صورت نگرفته است، بنابراين شايد براى مخاطب اين متن جاى شگفتى باشد كه با چنين اوضاع و احوالى چه طور مى توان يك شاعر را متعلق به جريانى دانست كه معيارهاى آن در دهه هشتاد، ناآشنا و در پرده است؛ پاسخ من اين است، با اتكا به مؤلفه هاى مشتركى كه در شعرهاى شاعران پيشنهاد دهنده اين جريان، تا اواسط دهه هفتاد، ظهور و نمود پيدا كرد و البته بعدها، شكل ديگرى به خود گرفت اما تا اين مقطع زمانى، مورد اتفاق نظر بود: «سادگى زبان»، «اجتناب از تشبيه»، «روايت جزء به جزء»، «حضور جاندار اشيا»، «فضاسازى و پرداخت به مؤلفه هاى شكل دهنده داستان مدرن»، «استفاده از رنگ»، «اجتناب از شاعرانه گويى و رسيدن به شعرى بى ادعا»، «سهل و ممتنع گويى در عين زبان محورى و احترام به موتورهاى حركتى زبان گفتار»، «نزديك كردن اركان جمله به شكل و شمايلى كه در نثر دارند بى آن كه شاعر درگير زبان ترجمه شود يا به قطعه ادبى در غلتد»، «اتكا به زبان نوشتار در عين جست وجو به منظور يافتن فصول مشترك اين زبان با زبان گفتار»، «روايت بى تحريف زمانه، بدون شعار يا تحميل نظر به متن»، «بازگشت به سرمايه هاى ادبى كهن و به كارگيرى اين سرمايه ها در آثار نو»، «رسيدن به شعر سپيد نه شعر منثور يعنى شعرى كه درموسيقى خود برخوردار از وزن عروضى آشكارا در تقاطع وزن عروضى و موسيقى عادى زبان پارسى از يك سو و موسيقى حاصل از صنايع لفظى و معنوى از سوى ديگر قرار گرفته باشد»، «برون رفت از استيلاى زبان آركائيك بر شعر سپيد و رسيدن به زبانى قابل درك براى عامه مردم» و.‎/‎/ مجموعه اين معيارها بود كه شاعران دست اندركار اين جريان ادبى را در سراسر كشور به اين نتيجه رساند كه آنان در جست وجوى شعرى هستند كه در ادبيات انگليسى زبان به شعر پست مدرن موسوم است اما از نيمه دهه هفتاد به بعد، «كوكو» چرخى زد و «شش انداز» شد و كسانى كه اعتقادى به اين اصول نداشتند با آثارى پر از ضعف تأليف و معماگويى والخ! خود را وارث شعر هفتاد و «پست مدرن گو» قلمداد كردند و متأسفانه برخى از پيشروان شعر هفتاد هم، پيرو مد زمانه، سقوط كردند!
دو
«به روايتى از آب هاى جهان ريخته ام
كه شايد بدرخشم
در چله شبى كه هندوانه ها نارسند.
و تو در رشته كلامى گره خورده اى
كه «حافظ» رندانه مرا فاش مى كند.
*
چه قدر به تو نزديكم
چنين كه از خود دور مى شوم
همه آن اتفاق
از سر آن بود
كه گم شوم در حرف هايى كه از «عشق» گفته اند
*
باران هم كه ببارد
شر شر و ويران گر
خيس نمى شوم
چرا كه داغم
به داغى تابستانى كه از نگاه تو ريخت.‎/‎/
ببين چگونه در قلب كسانى گم شده ام
كه با آنها پير مى شوم
همه آن دشت ها
با اسب هاى عاشق
همه آن شالى ها و مدرسه
با كلاس هاى نمور.‎/‎/
*
ببين از كجا به كجا رسيده ام
نرسيده ام هنوز
به پايانى كه بايد اول شعر مى شد.‎/.»
شعر مهدى رضازاده از آغاز، مشمول اين قواعد نبود. گرچه اين كتاب- به روايت صفحه دو خود- حاوى شعرهاى سال هاى ۷۰ تا ۷۹ است اما حتى باوجود ويرايش هاى مكررى كه در دهه هشتاد، در مورد اين شعرها اعمال شده هنوز مى توان بخش قابل ملاحظه اى از آن ها را، متعلق به شعر دهه شصت دانست. رضازاده در اواخر دهه هفتاد به شعر اين دهه پيوست و سعى كرد به بخشى از قواعد آن وفادار بماند و به هر حال دنباله روى پيشه كرد و به «پيشنهاد دهندگى» نرسيد اما شعرش به دليل جاگيرى درست در ميانه شعر شصت و شعر هفتاد، به جايگاهى منطقه اى- نه كشورى- دست يافت. او متولد ۱۳۳۴ است يعنى اكنون ۵۳ ساله است و اين سن، سنى نيست كه بتوان به راحتى، در آن حال و هواى شعرى را دستخوش تغيير كرد با اين همه بايد پذيرفت كه وى از اوايل دهه شصت- كه براى نخستين بار وى را در كسوت معلمى جوان در نشست هاى ادبى بهمن صالحى و غلامرضا مرادى ديدم، تاكنون، بسيار پيش رفته است و شعرش دستخوش تحولات جدى شده است. شعر رضازاده البته، اغلب از «شهود در زبان» بى بهره است و اين امر، موتور شعرش را خاموش نگه مى دارد. شعر او، همچون اتومبيلى زيباست كه قادر به حركت نيست اما «شهود در جهان»اش ما را وادار به تحسين مى كند اما تاكى مى توانيم چنين زيبايى اى را تحسين كنيم. ناچار بايد به دنبال اتومبيلى ديگر برويم كه ممكن است چندان زيبا نباشد اما ما را به منزل مى رساند!
شايد اين گونه حرف زدن درباره شعر شاعرى كه بسيار كوشيده به سرمنزلى نشانى دار برسد، بى رحمانه باشد. شايد او به گمان اين كه اين سخن، ياوه اى بيش نيست به تزئين بيشتر اتومبيل شعرش بپردازد شايد ‎/‎/‎/ با اين همه گمان مى كنم آنقدر هوشمند است كه بخواهد و بتواند از اين مرز بگذرد. من اميدوارم. اميدوارم كه او هم اميدوار باشد!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |