پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۷ - ۱۶ شوال ۱۴۲۹
Thu, Oct 16, 2008
ماجرا
۴۰۵۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
خانواده
ماجرا
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
آخر هفته
پاتوق
حقوقى
اوقات شرعى
پاسخ معماى پليسى
معماى پليسى
پاسخ معماى پليسى
جنايت در برج ۱۹ طبقه
يوسف- پسر مقتول- و اكبر- سرايدار مجتمع مسكونى- به دلايل زير هوشنگ را به قتل رسانده اند.
۱- اكبر- سرايدار- در باز جويى ها به سرگرد اشترى گفته بود، ساعت شش عصر روز جنايت، يوسف وارد مجتمع شده و به طبقه نهم ساختمان رفت. چند دقيقه بعد هم فرياد يوسف را شنيد. چگونه امكان دارد فردى از طبقه همكف صداى فردى را از طبقه نهم بشنود.
۲- يوسف- پسر مقتول- در بازجويى گفته بود: در گاو صندوق پدرم پول زيادى و چند قطعه برليان و سكه هاى قديمى بوده. او از كجا مى دانست كه محتويات گاو صندوق پدرش چه بوده است.
۳- سرايدار ادعا كرده بود ساعت پنج عصر به آپارتمان هوشنگ- مقتول- مراجعه كرده اما كسى آنجا نبود، در حالى كه هنگامه - نامزد يوسف- به سرگرد گفته بود ساعت پنج عصر تلفنى با هوشنگ صحبت كرده است.
نامه هاى دريافتى خوانندگان معماى پليسى
زهره حسينى از تهران، حبيبه قره آغاجى از نقده، پيام تبريزى از نقده ، حسن احسانى از خرم آباد (تنكابن)، فريدون پورموسى از شاهين شهر، بسم الله تاجيك از كريم آباد (كرج)، توفيق مظفرى از اردبيل، لاله عباسعلى عسل فروش از تهران، بنفشه شريفى از مشهد، آزاده شريفى از مشهد، محمدرضا ملكى از سبزوار، فائزه ملكى از تهران، فرشاد ملكى از تهران، مارينا خانى از تهران، حميدرضا سهيلى از تهران، حميد داداشى از رشت، كيوان مقدسى از چالوس، جمشيد طيارى از كرمان، يوسف نگهبان از كرج، فاطمه الهى از قم، پرويز مقدسى از كرمانشاه، لاله پورنيك از بهبهان، اقدس فاطمى از كيش، ابراهيم على پور محمد از رضوان شهر (تالش)، سيد محمود سيارى بيدگلى از آران و بيدگل، مسعود برزين از شهركرد (چالشتر)، مسعود پور قاسم از تنكابن (روستاى زنگ محله)، بهمن دل شب از رامسر، محمدرضا مشتاقى از اراك، ليدا مير فرقانى از تهران، صداقت بين از تهران، احمد خسروى از چالوس، موسى شيروانى از نيشابور، اكبر توحيدى از رودسر، صحرا همامى از اسلامشهر، تقى روشنايى از شهررى، جمشيد روشنايى از شهررى، ملوك زيبا پرور از رشت، على خياط پور از تهران، هنگامه سينايى از گرگان، مختار محسنى از قم، بيژن محمودى از ساوه، احد عسگرى از سمنان، نگار خندان از سارى، جواد شيرين پور از دزفول، پريا لطفى از آبادان و مرتضى علوى از بم.
معماى پليسى
حلقه گمشده جنايت
393234.jpg
[محمد غمخوار]
صبح زود سرگرد قاسمى با عجله بچه ها را سوار ماشين كرد تا آنها را به مدرسه برساند. شلوغى خيابان ها و ترافيك صبحگاهى، راننده ها را كلافه كرده بود. بچه ها هم نگران تأخير در رسيدن به مدرسه بودند كه پدر به كوچه اى فرعى پيچيد تا راهى براى فرار از خيابان هاى شلوغ پيدا كند. سرانجام بچه ها را مقابل مدرسه پياده كرد.
هنوز چند مترى از مدرسه ها فاصله نگرفته بود كه تلفن همراهش به صدا درآمد.
افسر كلانترى ۱۰۱ تجريش بود كه از قتل مردى خبر داد. «سلام جناب سرگرد. ديشب دو سارق مسلح وارد خانه مرد كارخانه دارى در تجريش شده و پس از قتل مرد ۶۰ ساله و حبس كردن دو دخترش و سرقت اموال گرانبها از آنجا گريخته اند. موضوع را به بازپرس حسينى هم اطلاع داده ايم كه ايشان نيز در راه هستند.»
سرگرد پس از نوشتن نشانى راهى محل جنايت شد. پس از حدود يك ساعت به تجريش رسيد. خودروهاى پليس و آمبولانس پزشكى قانونى مقابل خانه متوقف بودند. افسر كلانترى پس از سلام و احوالپرسى گزارش نخستين تحقيقات را ارائه كرد. «صبح امروز سرايدار خانه به محض ورود با مشاهده بهم ريختگى خانه و ورود به اتاق مهندس كريمى با جسد وى روبه رو شد. زمانى كه مأموران خود را به محل جنايت رساندند مرد سرايدار دو دختر مهندس را هم كه در اتاق زندانى بودند را يافته و با شكستن قفل در، آنها را نجات داد.
از دخترها بازجويى كرده ايد
هنوز نه. آنها دچار جراحت سطحى و شوك شده بودند كه بلافاصله به بيمارستان منتقل شدند.
چه وسايلى سرقت شده
محتويات گاوصندوق و چند قاليچه گران قيمت.
سرگرد وقتى به محل جنايت رسيد مأموران اداره تشخيص هويت را در حال نمونه بردارى ديد. جسد روى صندلى پشت ميز تحرير قرار داشت. گلوله به سر مقتول اصابت كرده و جمجمه اش را متلاشى كرده بود. روى ميز هم خون پاشيده بود.
افسر اداره تشخيص هويت پس از بررسى جسد اعلام كرد: «گلوله از اسلحه كلاشينكف و فاصله اى نزديك شليك شده است. نحوه تخريب جمجمه نيز نشان مى دهد، قاتل از پشت سر قربانى به او شليك كرده است. چند نمونه اثر انگشت هم روى گاوصندوق پيدا شده كه احتمال مى دهيم متعلق به جنايتكاران باشد.»
سرگرد براى يافتن پوكه پشت ميز رفت. ميز با ديوار حدود ۷۰ سانتيمتر فاصله داشت. پس از دقايقى جست وجو وقتى موفق به يافتن پوكه نشد احتمال داد عاملان جنايت براى اين كه هيچ ردى از خود باقى نگذارند پوكه را همراه خود برده باشند.
دقايقى بعد از پيوستن بازپرس حسينى به جمع تيم تحقيق، او به همراه كارآگاهان راهى بيمارستان شدند تا با تحقيق از دختران مقتول شايد ردى از جنايتكاران ناشناس به دست آورند. در طول راه، سرگرد مشاهدات خود در صحنه جنايت را گوشه دفترچه اش يادداشت كرد.تيم جنايى، پس از حضور در بيمارستان با دو دختر جوان در بخش اورژانس روبه رو شدند. مرد سرايدار هم با چهره اى نگران، مقابل در اورژانس نشسته بود.
بازپرس براى صحبت با پزشك اورژانس وارد بخش شد. سرگرد هم به تحقيق از اصغر ـ سرايدار ـ پرداخت.
ديشب كجا بوديد
چند روزى بود كه مى خواستم به ديدن مادر بيمارم در ورامين بروم. اما كارهاى خانه زياد بود و فرصت لازم پيش نمى آمد. دو روز قبل موضوع را به مهندس گفتم. او هم چند ساعتى به من مرخصى داد. ساعت هفت بعدازظهر راهى ورامين شدم اما خيلى نگران بودم. هر كارى كردم شب خوابم نبرد. در حالى كه تصميم داشتم ظهر برگردم اما ساعت پنج صبح از مادرم خداحافظى كرده و راهى تهران شدم.
ساعت هفت صبح به خانه رسيدم. وقتى وارد شدم سكوت مشكوكى بر فضا حكمفرما بود. پس از ورود به ساختمان با وسايل بهم ريخته روبه رو شدم. قاليچه هاى ابريشم وسط پذيرايى سرقت شده بود. همين كه خودم را به اتاق مهندس رساندم با جسد خونين او روبه رو شدم. نفسم به شماره افتاده بود و نمى دانستم چه كار كنم. فقط يادم هست خودم را به تلفن رسانده و با پليس تماس گرفتم. بعد از چند دقيقه به ياد «نازنين» و «ساناز» خانم افتادم. وقتى به طبقه دوم رفتم صداى آنها را از اتاق شنيدم. وقتى قفل در را شكستم، پيكر زخمى آنها را ديدم. بلافاصله به اورژانس زنگ زدم و آنها را به بيمارستان رساندم.
طى چند روز اخير رفت و آمد مشكوكى به خانه مهندس صورت نگرفته بود
نه! آقاى مهندس قرارهاى خودش را در شركت مى گذاشت.
با كسى اختلاف نداشت
نه. اما.‎/‎/
اما چى
مدتى پيش پسر جوانى به خواستگارى ساناز خانم آمد. اما آقا با ازدواج شان مخالف بود. پسره كه وضع مالى خوبى نداشت چند بار براى صحبت با مهندس به در خانه آمد. اما آقا با بدرفتارى او را بيرون كرد.
ساناز به آن پسر علاقه داشت
بله. ولى نمى توانست برخلاف حرف آقا عمل كند.‎/‎/
در اين هنگام بازپرس از بخش اورژانس بيرون آمد و از سرگرد خواست او را هنگام بازجويى از دو خواهر همراهى كند. بعد هم به سرگرد قاسمى گفت: «با پزشك اورژانس صحبت كردم. جراحت ها با كارد بوده اما خيلى سطحى. حال آنها مساعد است و مى توانيم تحقيق كنيم.» بازپرس به طرف تخت «ساناز» رفت كه جراحت هايش كمتر بود.
بهتر هستيد
بله. خدا را شكر بهترم.
ديشب چه اتفاقى افتاد
ساعت ۱۲ شب تلفنى در حال صحبت با آرش ـ خواستگار ـ بودم كه ناگهان مرد نقابدارى وارد اتاقم شد. او با اسلحه تهديدم كرد سر و صدا نكنم. وگرنه كشته مى شوم. همان موقع تلفن را قطع كردم و همراهش به طبقه پائين رفتم. در اتاق پذيرايى مرد سياهپوشى اسلحه به دست را ديدم كه نازنين را هدف گرفته بود. آنها با تهديد ما را به اتاق پدرم بردند.
او كه پشت ميزش مشغول كار بود با مشاهده دزدان از جايش برخاست. اما يكى از آنها اسلحه اش را به سوى پدرم گرفت و با تهديد خواست سر جايش بنشيند.
همان موقع يكى ديگر از دزدان خودش را پشت ميز پدرم رساند و لوله اسلحه اش را روى سر پدر گذاشت و با تندى پرسيد: «كليد گاوصندوق كجاست» پدرم كه بشدت ترسيده بود بريده بريده گفت: كليد در كشوى ميزش است.
همان موقع مرد سياهپوش جنايتكار ماشه را چكاند و پدرم را كشت. «ساناز» كه با يادآورى اين لحظه به گريه افتاده بود بريده بريده گفت: با شليك گلوله به طرف پدرمان دويديم اما دزدان بى رحم با كارد مجروحمان كردند. آنها سپس من و نازنين را به داخل اتاقى برده و پس از بستن دست و پايمان زندانى مان كردند. صبح كه اصغرآقا ـ سرايدار ـ به خانه آمد ما را آزاد كرد.
تيم تحقيق سپس سراغ نازنين رفت و به تحقيق از او پرداخت. او هم حرف هاى خواهرش را تأييد كرد.
سرگرد كه به حرف هاى دو خواهر مشكوك شده بود، دوباره به محل جنايت برگشت و به بررسى دقيق تر پرداخت. او اميدوار بود حلقه گمشده جنايت را در محل قتل كشف كند.پس از ورود به خانه به اتاق مقتول رفت و پس از چند دقيقه بررسى به حياط برگشت. ديوارها حفاظ هاى كوتاهى داشتند و رد شدن از آنها كار سختى نبود.
كارآگاه يادداشت هاى دفترچه اش را يك بار ديگر مرور كرد. او كليد معماى قتل را به دست آورده بود. «ساناز»، «نازنين»، «اصغر» و «آرش» عاملان قتل بودند. او سريع با بازپرس تماس گرفت و موضوع را با او در ميان گذاشت. قاضى حسينى هم به همين نتيجه رسيده بود. بلافاصله چهار متهم براى تحقيقات به اداره آگاهى منتقل شدند.ساناز وقتى هيچ راهى براى فرار از بيان حقيقت نديد لب به اعتراف گشود و جزئيات قتل پدرش را فاش كرد.
او گفت: وقتى پدرم با ازدواج من و آرش مخالفت كرد تصميم گرفتيم هر طور شده رضايتش را بگيريم اما او به هيچ عنوان راضى نمى شد و بشدت مخالف آرش بود. سرانجام تصميم به قتل پدر گرفتيم. از آنجا كه مى دانستيم اصغر با مشكل مالى روبه رو است موضوع را با او در ميان گذاشتيم. اول قبول نكرد اما وقتى با پيشنهاد چند ميليونى ما روبه رو شد قبول كرد و با تهيه اسلحه پدرم را كشت.
شما خوانندگان گرامى مى توانيد با اشاره به سه دليل سرگرد براى افشاى راز قتل، در معماى پليسى اين هفته شركت كنيد. پاسخ هاى خود را به نشانى تهران، خيابان خرمشهر، پلاك ۲۱۲ گروه حوادث و يا صندوق پستى ۵۲۸۸-15875 ارسال نماييد. روى پاكت ذكر شود پاسخ مربوط به كدام معماى پليسى است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |