|
داستان اختراع اكسيژن
|
|
|
|
گفت وگو با اكبر جبارى پژوهشگر فلسفه و عرفان
|
|
|
|
كتاب انديشه
|
|
|
|
|
|
|
داستان اختراع اكسيژن
شعله هاى انقلاب لاوازيه
|
|
|
[على شاهمرادى زواره ] تاريخ شيمى بدون اغراق به دو بخش تقسيم مى شود. شيمى قبل از لاوازيه و پس از او. لاوازيه دانشمند شهير فرانسوى از اعضاى آكادمى سلطنتى و از نزديكان دربار لويى شانزدهم بود كه پس از انقلاب همراه خيل بسيارى از اشراف زادگان به تيغ تيز گيوتين انقلابيون سپرده شد. اما طنز تلخ تاريخ از اين قرار بود كه اين دربارى معدوم خود بنيانگذار بزرگترين انقلاب تاريخ علم شيمى بوده است: نظريه اقراق، طرد فلوژيستون و كشف اكسيژن. اكسيژن در شيمى يكى از عناصر جالبى است كه موضوع بحث و مناقشات فراوانى در خلال مطالعات علم بوده است. اين مورد بخصوص موضوع جالبى براى فلاسفه علم و تاريخ نگاران تحولات علمى بوده است. توماس كوهن فيلسوف علمى كه بحث هاى مختلفى درباره انديشه هاى او وجود دارد و در خلال مطالعات تاريخى، فلسفه علم ساختارگراى خود را مدون ساخت، در كتاب نافذ خود «ساختار انقلاب هاى علمى» هنگام بررسى مورد اكسيژن در تاريخ علم شيمى، پرسش جالبى را طرح مى كند كه تصوير عمومى مخاطب از تاريخ علم را با چالش اساسى مواجه مى كند. پرسش نخست كوهن در رابطه با مورد اكسيژن از اين قرار است: «اين عنصر دقيقاً چه زمانى كشف شد » پاسخ به اين سؤال در بادى امر به نظر ساده مى رسد. كافيست به يكى از كتابهاى اطلاعات عمومى مراجعه كرده و در بخش علمى و تاريخ شيمى دنبال تاريخ كشف عناصر بگرديم. آن وقت همان طور كه انتظار مى رود مشاهده خواهد شد كه چه سال بخصوصى را براى كشف اين عنصر به لاوازيه دانشمند فرانسوى نسبت داده اند. قضيه به همين سادگى است و هيچ نكته مبهم خاصى در اين رخداد علمى به نظر نمى رسد و اين البته شيوه متعارف روايت كتابهاى علمى از تاريخ رشته مورد بحث شان است. اما شيوه تاريخ نگارى كوهن موضوع را كمى از اين سطح ساده جدا مى كند. براى روشن تر شدن موضوع بد نيست شرايط علم شيمى پيش از حضور اكسيژن را مورد بررسى قرار دهيم. چگونگى پديده احتراق مواد پيش از حضور اين گاز در علم شيمى با چيزى تحت عنوان فلوژيستون تبيين مى شد. طبق فرضيه اشتال، فلوژيستون يك ماده تثبيت شده آتش در همه مواد قابل احتراق بود. بحث در مورد خواص اين چيز بخصوص همانقدر براى يك شيميدان امروزى سخت و يا به تعبيرى بى معناست كه اگر از او راجع به كيميا يا طلسم سؤال شود. با اين حال فلوژيستون از نظر لاوازيه و ساير دانشمندان عالى قدر معاصر وى همچون پريستلى كاملاً موضوعى قابل بحث بوده است. اكسيژن به عنوان يك اصل اسيدى پيشنهاد لاوازيه جهت تبيين احتراق مى باشد. البته موضع خاص اين شيميدان عاليقدر به همين صراحت در برابر فلوژيستون طرح نمى شود. نخست آن كه از نظر او فرض فلوژيستون مستلزم نوعى دور است. چنانكه او به صراحت مى گويد: «اگر از مبلغان نظر اشتال بخواهيم كه به ما ثابت كنند چنين ماده اى در مواد قابل احتراق وجود دارد، ناخواسته در دور باطلى گرفتار مى شوند. زيرا بايد پاسخ بدهند كه اجسام قابل احتراق داراى ماده آتش اند چون مى سوزند و مى سوزند چون داراى ماده آتش اند. روشن است كه اين در نهايت يعنى توضيح احتراق با احتراق.» علاوه بر اين طبق آزمايشات جرم مواد پس از احتراق افزايش مى يافت و اين بدين معنا بود كه شيميدان فلوژيستونى براى توجيه اين رويه مجبور بود در نهايت جرمى منفى براى اين چيز به ظاهر تبيين گر در نظر بگيرد! حال آن كه لاوازيه به فرض معكوسى فكر مى كرد كه مطابق آن ماده آتش عبارت بود از سيال بسيار رقيق و قابل ارتجاعى كه همه نقاط سياره زمين را در برگرفته و كمابيش به آسانى در همه اجسام نفوذ مى كند و مثل آب با نمكها و مثل اسيد با فلزها تركيب مى شود و حاصل اين تركيب خواصى به مواد مى دهد كه آنها را بيشتر شبيه مواد آتش مى كند. اين اصل اسيدى كه بعدها لاوازيه از آن تحت عنوان اكسيژن به معناى مادر اسيدها نام برد همان نظريه احتراق او را تشكيل مى دهد. درواقع لاوازيه در نظريه احتراق خود كه اساس آن را اكسيژن تشكيل مى دهد احتراق را توسط چيزى خارج از ماده توضيح داد بدين ترتيب نياز به فرض چيزى اضافى در ماده به نام فلوژيستون نبود و اين با اصل اكامى همخوان بود كه پس از قرون وسطى روح حاكم بر فلسفه و علم در قرون جديد بوده است. با اين توضيحات بد نيست به روايت توماس كوهن از كشف اكسيژن پرداخته شود. در اوايل دهه ۱۷۷۰ م دست كم سه نفر را مى توان كانديداى كشف اكسيژن نمود. نخست دارو ساز سوئدى شله است كه به نظر كوهن مى توان اين فرد را عليرغم تقدم زمانى از اين فهرست خط زد چون او كار خود را تا پيش از اعلام چندين كشف رسمى اين گاز چاپ نكرد. مورد بعدى پريستلى انگليسى بود كه گاز آزاد شده از اكسيد جيوه سرخ رنگ گرم شده را به عنوان يك فرآورده جمع آورى كرد. او در سال ۱۷۷۴ ميلادى اين گاز را هواى عادى با مقدار فلوژيستونى كمتر از حد معمول خواند. نفر سوم لاوازيه است كه بر اساس كارهاى پريستلى ابتدا در سال ۱۷۷۵ م اين گاز را هواى كامل و در سال ۱۷۷۷ م آن را گونه متمايزى از دو گاز تشكيل دهنده جو دانست. با اين حساب آيا پريستلى اكسيژن را كشف كرده است يا لاوازيه پاسخ كوهن در مورد پريستلى منفى است چون اگر تقدم او در جدا كردن گاز مبناى تقدم قرار گيرد پس به طريق اولى مى توان هر كسى كه زمانى هواى جو را در بطرى كرده باشد كاشف اكسيژن دانست چون به هر حال نمونه پريستلى خالص نبود. ضمن آن كه از نظر پريستلى اين چيز هواى فلوژيستون زدوده بود. اما نفى پريستلى به عنوان كاشف اكسيژن بدين معنا نيست كه از نظر كوهن بتوان لاوازيه را به سادگى كاشف آن دانست چرا كه لاوازيه در ۱۷۷۵ م آن را هواى كامل مى دانست و ۱۷۷۷ م اكسيژن را يك اصل اسيدى اتمى مى دانست كه وقتى با «كالريك» متحد شود به وجود مى آيد. حال آن كه خود اين «كالريك» موجود نظرى ديگرى بود كه در نيمه دوم قرن نوزدهم از علم طرد شد. با اين حساب نه تنها به طور قاطعى نمى توان گفت اكسيژن توسط چه كسى كشف شد بلكه تعيين زمان دقيقى براى اين اكتشاف ميسر نيست. حداكثر چيزى كه به قول كوهن مى توان گفت آن است كه اكسيژن پيش از سال ۱۷۷۴ م كشف نشده بود و مدتى بعد از ۱۷۷۷ م ديگر كشف شده بود. اما بين اين دو تاريخ هيچ زمان مشخصى وجود ندارد. آنچه در اين ميان نقش لاوازيه را برجسته مى سازد آن است كه او متوجه شده بود كه چيزى در نظريه احتراق فلوژيستونى نادرست است و اين همان نكته اساسى است كه او را از ساير همعصران خويش متمايز مى سازد. در واقع غير از شله و پريستلى عده زياد ديگرى هم به تهيه اين گاز پرداخته بودند اما آنچه موجب شد هيچكدام موفق به مشاهده اكسيژن نشوند عدم وجود نظريه رقيبى بود كه بر پايه آن مى شد پديده احتراق را به گونه اى نوين توضيح داد. به قول كوهن: «تجديد نظر عمده اى در پارادايم لازم بود تا چيزى كه لاوازيه ديد رؤيت شود. اين مى بايست دليل اصلى آن باشد كه چرا پريستلى تا پايان عمر طولانى خويش نتوانست اكسيژن را ببيند.» با اين حساب «كشف» رخداد پيچيده اى است كه به شدت درگير مفاهيم اصلى پارادايم يا سنت نظرى غالب است كشف اكسيژن نشانه يك تغيير پارادايم يا شاكله عقلى يا سنت نظرى در علم شيمى بود. چون لاوازيه به اين نتيجه رسيده بود كه نظريه فلوژيستونى اشتباه است اما طى تمام اين سالها او نياز به تدوين نظريه يا پارادايم رقيبى داشت كه بر اساس آن قادر به توضيح همين پديده باشد و درست به همين دليل هم نمى توان تاريخ دقيقى براى كشف اكسيژن اعلام نمود چون طى تمام اين سالها اين مفهوم در حال شكل گيرى يا شايد هم اختراع در ذهن او بود. نكته جالب توجه در بررسى كوهن آن كه به نظر مى رسد بيش از آن كه كشف اكسيژن موجب طرد پارادايم فلوژيستونى شده باشد اتفاقاً برعكس ظهور پارادايم رقيب موجب كشف اكسيژن شده است. به تعبير ديگر اكسيژن محصول پارادايم غيرفلوژيستونى است و نه خالق اين پارادايم. درست به همين دليل لاوازيه چيزى را ديد كه ديگران نديدند. درست مثل آنچه گاليله برخلاف منجمين هم عصر خود از پشت دوربين دست ساز خود قادر به مشاهده آن بود. نتيجه آن كه كشف فرايندى بسيار نظرى و پيچيده است حتى وقتى درگير آزمايش و شواهد تجربى قاطعى باشيم چراكه اين شواهد بيش از آن كه مؤيد پارادايم جديد باشند محصول خود آن پارادايم هستند و به طور طبيعى در سازگارى با اين شاكله عقلى جديد هم قرار مى گيرند.
|
|
|
|
|
گفت وگو با اكبر جبارى پژوهشگر فلسفه و عرفان
وقتى فيلسوف در چشمان شاعر مى نگرد
|
|
|
[زينب بردبار] انديشه: «هايدگر» گفته بود كسى كه شعر «پارميندس» را بخواند نيازى به كتب فلسفه ندارد. لائوتسه و بورا نيز اشعارى به جا گذاشتند كه تمدن شرق دور را بنيان نهاد. در تاريخ فكر ايرانى نيز آدمى نمى داند آخر اين شعر بود كه فلسفه را پيش مى برد يا اين فلسفه بود كه شعر را پيش مى انداخت اما قدر مسلم فكر همواره از آستين مشترك هر دو بيرون مى آمد. از اين رو انديشيدن در موقعيت خاص ايرانى بودن با دغدغه شعر همراه مى شود. شايد به همين دليل فلاسفه اى كه با شعر عجين بودند نزد ما مقبول مى افتند. حال بايد پرسيد چگونه مى توان شعر را خواند. قبل از پاسخ لاجرم بايد پرسيد خواندن چيست و يا چه كسى مى تواند شعر بخواند. براى انديشيدن به اين سؤالات ضبط خود را در اتاق اكبر جبارى روشن كرديم تا آنچه در پى مى آيد گفته شود: فكر مى كردم بپرسم «چرا» شعر براى بعضى از فلاسفه مثلاً براى «هايدگر» اهميت دارد سپس متوجه شدم بايد سؤال را ديگر گونه مطرح كنم. پس خواهم پرسيد «چگونه» شعر براى فيلسوف يا كسى همچون هايدگر اهميت دارد وقتى هايدگر به «هولدرلين» مى پردازد قصد شرح ندارد. بل براى او گشودن افقى تازه با رجوع به شعر مهم است. اگر اشتغال به شعر از باب شرح نويسى و حاشيه پردازى نباشد براى ما نيز حافظ، مولوى و سعدى حرف هاى زيادى دارند. به شرط آنكه به جاى معنا كردن لغات به قول هايدگر «انتلخيا» يا فاصله سفيد ميان خط ها را بخوانيم يا به خواندن واداريم تا افق هاى تازه باز شود. اگر ما شعر را از راه خواندن كلمات شاعر و احضار معناى آن به صورت احضار مدلول هر دال درك نمى كنيم، پس چگونه مى توان رأى شعر يا شاعر را درك كرد مگر راه ديگرى وجود دارد باريك شدن در معناى لغوى منافاتى با فراخوانى افق هاى تازه ندارد. ولى اين اولين و سطحى ترين نوع برخورد است. ما ناگزير از چنين نسبتى هستيم اما بايد ديد در نهايت چه انتظارى از شعر داريم. آيا قصد ما كشف نيت حافظ است. شايد به دنبال بازپرسى و استنطاق از شاعر هستيم. اين رويكرد غلط نخواهد بود اما رسم همسخنى با شاعر نيست. ويتگنشتاين در سرآغاز رساله منطقى - فلسفى مى گويد: كسى كه مى خواهد حرف هاى مرا بفهمد بايد تفاهم يا همسخنى يابد. همسخنى چيست كه فلاسفه بزرگ همه به دنبال آن بودند. تفكر پيش از نياز به موافق يا مخالف محتاج همسخن است. تفكر ايدئولوژى نيست. پس از ما مى خواهد در ساحتى كه كلامش بيان شده بايستيم، با او نسبتى برقرار كنيم و در اين نسبت به يك معنا خود را پيدا نماييم. در اين رويكرد فكر و شعر متعلق به گذشته نيست و هر شاعرى براى «حال» ما است. اين حال به معنى احوال نيز هست. اين رويكرد به شعر ما را از داشتن تصور خطى از تاريخ پرهيز مى دهد. ديگر زمان داراى سه مقطع جداگانه گذشته، حال و آينده نيست. در اين بينش گذشته نه تنها از ميان نرفته بلكه عين حال است. براى رسيدن به توان همسخنى چه بايد كرد ابتدا بايد در افقى قرار گيريم تا افق ما بتواند با افق شعر هم جهت شود. لازمه داشتن افق، تفكر است. پس مى بايست ابتدا و به طور پيشينى تفكر داشت. چنان كه هايدگر با تفكر خود هولدرلين را به سخن گفتن واداشت. «ارنست كاسيرر» مى گويد: هايدگر به زور سر نيزه «كانت» را شرح مى دهد. با اين سخن در حقيقت اعلام مى كند كه التفات نداشته كه هايدگر شارح كانت نيست خود كاسيرر و كسانى چون «اشتفان كورنر» كار شرح را انجام مى دهند. ولى كار هايدگر پيش بردن پروژه خود و در راه همسخنى با فلاسفه بزرگ است. صاحب تفكر اصيل هنگام بسط فكر شاعران و فيلسوفان را وارد شعاع خود مى كند. با داشتن انديشه هاى استقراضى و وارداتى نمى توان امكان همسخنى فراهم آورد. پس روش همان رفتن به سراغ انديشه است. شما از لزوم همسخنى و شيوه آن گفتيد. به نظر مى رسد ما قبل از مواجهه با شاعر - فيلسوف خاصى مجبور هستيم از ميان متفكرين كسى را انتخاب كنيم. در مقام انتخاب چگونه گريز از ايدئولوژى ممكن است صحبت از انتخاب حوزه روانشناسانه كم اهميت است. ما مى بايست با پديدار مواجه شويم و مراقب باشيم كه آن همانگونه كه هست بر ما آشكار شود. بايد دقت كرد كه تصورات ذهنى خود را بر پديدار تحميل نكنيم. اما ما از داشتن تصورات ذهنى ناگزيريم و اساساً به همين دليل هنگام انتخاب سخنى براى تخاطب پيشاپيش انتخاب خاصى را اختيار مى كنيم هر كسى در انتخاب دلايلى دارد. فيلسوفى كه در حوزه انگلاساكسون تحصيل مى كند دشوار بتواند با فلسفه هاى كانتيننتال ارتباط برقرار كند. شايد اين اساساً بخشى از حوالت تاريخى او باشد و اصولاً نمى توان دستورالعملى را در يك نسخه براى وى پيچيد. ولى آدمى در مواجهه با خيل متفكرين و انبوه كتاب ها مى تواند يك معيار اوليه داشته باشد. اين معيار شناخت خود و زمانه خود است. نبايد و نمى توان به صرف انباشت اطلاعات مطالعه كرد. اما ملاك شناخت خود و زمانه ما را لامحاله به مبادى و بنيادها راه مى برد. بنيادها نيز در فلسفه كاويده مى شود، از طرفى همان طور كه گفتم از بر كردن آراى فلاسفه راه به جايى نمى برد (هرچند لازم است)/ از اين رو مجبور به پرسش از خود فلسفه هستيم. پرسشى كه در قرن بيستم عنوان كتاب هاى زيادى بود. ما خود در درون تمدنى هستيم كه از يك سو برساخته فلسفه اسلامى است يا لااقل فلسفه اسلامى به صورتى پنهان در آن حضور دارد و از سوى ديگر با مقوله اى به نام غرب مواجه هستيم. يكى پنهان و مستور و ديگرى آشكار و همه جا حاضر. بايد پرسيد نحوه بودن ما در اين ميان چيست ممكن است مانند «شايگان» در كتاب «آسيا در برابر غرب» عقيده داشته باشيم اين بودن از نوع فترت و نه اين و نه آنى است. ولى به هر حال به هر نتيجه اى كه برسيم بازشناخت نحوه بودن يا به تعبير هايدگر اين قيام حضورى بر هر چيز ديگر اولويت دارد. از اين رو مى دانيم از كجا بايد شروع كرد. مى بايست در ذيل همين نحو از بودن مسائل خود را طرح كنيم.
|
|
|
|
|
كتاب انديشه
معجزه در قلمرو عقل و دين
|
|
|
كتاب «معجزه در قلمرو عقل و دين» تأليف محمدحسن قدردان قراملكى از سوى مؤسسه بوستان كتاب براى بار دوم منتشر شده است. معجزه چيست آيا امرى ممكن و سازگار با عقل است يا از آموزه هاى خردگريز و خردستيزِ اديانِ الهى است فاعل معجزه كيست و آيا ناقضِ قوانينِ طبيعى و اصل عليت است آيا ارزشِ معرفتى اعجاز در سطح منطقى و برهانى است يا در سطح روان شناختى و اقناعى دلايلِ مخالفان معجزه چيست ابن راوندى، فخر رازى، ديويد هيوم، جان هاسپرز و امثال آن ها چه دلايلى دارند در اين اثر تلاش شده تا با رويكردى كلامى- فلسفى به سؤالهاى فوق، پاسخ داده شود.
تحليل فلسفى و عرفانى روح القدس در متون دينى
دكتر فاطمه على پور انتشارات بنياد حكمت اسلامى صدرا نويسنده در اين كتاب درصدد است كه مفهومى واحد از حقيقت روح القدس را در اديان آسمانى زرتشت، يهود، مسيحيت و اسلام از طريق تحقيق در متون دينى بيابد و ثابت كند پراكليتوس كه مسيحيان او را روح القدس مى دانند، اول مخلوق خداوند است كه در كالبد نبى اكرم(ص) ظهور كرده و در چهارده معصوم «ع» حضور داشت و اكنون منجى آخر الزمان«عج» صاحب آن است. اين نوشتار همچنين بيانگر انطباق نظرات فلاسفه و عرفا در مورد نقش روح القدس در حوزه معرفت شناسى و كاركردهاى روح القدس در متون دينى و تطبيق ميان ديدگاه هاى ارائه شده توسط فلاسفه و عرفا در مورد شناخت جايگاه روح القدس در نظام آفرينش با آنچه كه نظر مفسرين قرآن كريم و روايات معصومين«ع» است. كتاب حاضر در دو بخش نگارش يافته است و هر بخش شامل فصولى است كه در بخش اول ابتدا مباحث كلى و تعاريف مطرح گرديده است و در فصول بعدى به ترتيب تقدم زمانى، جايگاه روح القدس در آئين زرتشت، يهود و مسيحيت و ديدگاه هاى فلسفى و عرفانى مطرح شده در اين اديان تبيين شده است. بخش دوم، به جايگاه روح القدس در انديشه هاى اسلامى اختصاص يافته است. در فصول اين بخش ابتدا روح القدس در قرآن كريم، متون روايى و تفاسير قرآنى بررسى شده و سپس تبيينات فلسفى و عرفانى انديشمندان مسلمان مورد تحليل و ارزيابى قرار گرفته است و در نهايت سعى شده تا حتى الامكان همه مباحث به صورت تطبيقى بررسى و تحليل شود.
|
|
|
|
|
مرگ كاريكاتوريست
|
|
|
[عليرضا سميعى ] عجيب نيست كه گاهى با ديدن يك كاريكاتور مى توانيم آفريننده آن را بشناسيم مثلاً بگوييم اين اثر متعلق به «مور ديلو» و يا «برادهلند» است. حتى مى توان آن دو را با ويژگى هاى خود جدا كرد. برادهلند از خط هاى مورب و كوتاه استفاده مى كند و با آن سايه روشن هايى به وجود مى آورد. منابع نور و بدن هايى با اسكلت هاى قوى در مقايسه مور ديلو از خط هاى غيرضرورى اجتناب مى ورزد. بيشتر به تغيير فرم چهره و اندام انسان ها علاقه دارد و از فرم هاى خلاصه استفاده مى كند. بينى هاى بزرگ و پاهاى نحيف كاريكاتورهاى او ما را مى خنداند و با چند خط ساده سرعت اتومبيل يا جهت دويدن را روشن مى كند. چگونه كاريكاتوريست شايد از خلال نوع طراحى به شخصيت هنرمند مى تواند پى برد. گاه كاريكاتوريست ها به خاطر علايق مضمونى شناخته مى شوند. اما اين راه مطمئنى نيست. بايد ديد چه چيزهايى جز شخصيت مؤلف دست در كار خلق طنز تصويرى است. در يك نگاه واقع بينانه تاريخ كاريكاتور و انباشت طرح هايى كه در طول سال ها كشيده شده مؤثرند. تلاقى سلايق از سويى و محدوديت هاى طبيعى در دنياى طراحى از ديگر سو هنرمند را محدود مى كنند. آنها به گالرى ها مى روند، جنگ هاى مصور را ورق مى زنند و مصاحبه ها و بيوگرافى ها را جمع مى كنند. پس در طول سال ها از اين سبك به آن سبك كوچ مى كنند تا در نهايت خصوصيات خود را بيابند، اما در مسير حركت به سمت سبك شخصى از ميان همه آنچه گفته شد گذشته اند. به اين طريق خالق كاريكاتور از مقام علت تامه و مستقل فرو مى آيد تا يكى از عوامل برساخته شدن اثر شود. ولى همين اندازه اثرگذرى كافى است تا ما بتوانيم كاريكاتورهاى خاصى را به كاريكاتوريست مخصوصى نسبت دهيم. ويژگى هاى شخصيتى مؤلف به طور مشخص در نوع قلم زدن اثر نمى گذارد. نمى توان به آسودگى فهميد كه او مثلاً عصبى، فقير يا لاابالى است. نمى توان ـ در صورت در نظر نگرفتن محتواى كاريكاتور ـ درك كرد به چه حزب يا گروه مذهبى پايبند است. مشكل اينجاست كه ما از ابتدا گمان مى كنيم اثر هنرى از جمله مأموريت دارد تمام پست و بلند و خاطرات و خواست هاى مؤلف را بنماياند. از اين رو هر بار سعى مى كنيم تا با شناخت مؤلف، اثر را و يا با شناخت اثر، مؤلف را بشناسيم. هر چند بارها چنين پروژه هايى در نقد هنرى شكست خورده اند. اما هنوز وقتى به اثر مى نگريم نام مؤلف همراه احساس خاصى شبيه صميميت و يادآورى به ما دست مى دهد. از همه بدتر اين كه وقتى در نام هنرمند باريك مى شويم متوجه درستى حدس خويش مى شويم. به نظر مى رسد انسان پيشاپيش مسلح به نوعى دستگاه نشانه شناسى است. ما مؤلف را نه به عنوان يك انسان فردى بلكه به مثابه نشانه اى مى شناسيم كه رابطه اى دوسويه با كلان نشانه اى به نام فلان سبك خاص دارد. جريان فهم نشانه هر چه باشد (چه حركت ميان دال و مدلول و چه حركت و گشت و گذار ميان دال ها) ما را به واسطه ديدن شيوه هاى خاصى از تركيب رنگ و خط و سايه روشن به سوى نشانه ديگرى راه مى برد كه تنها جنبه اى از جنبه هاى انسانى كاريكاتوريست است. آن هنگام كه تمام آنچه در او مى توانست باشد پنهان مى كنيم، كنار مى گذاريم و حتى مى كشيم تا تنها وى را به صورت يك ابژه خالق خنده شناسايى كنيم.
|
|
|
|