چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸۷ - ۲۲ شوال ۱۴۲۹
Wed, Oct 22, 2008
ماجرا
۴۰۵۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
خانواده
قرآن
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
دانش
اوقات شرعى
نقشه داماد براى كلاهبردارى از عروس
مرد جوان براى فرار ازپرداخت مهريه سنگين، نقشه كلاهبردارى از همسر خود و خانواده او را طراحى كرد.
چندى قبل زن جوانى با مراجعه به شعبه ششم بازپرسى دادسراى ناحيه پنج تهران، صادقيه با شكايت از همسرش به قاضى «يونسى» - بازپرس شعبه ششم- گفت: يك سال پيش «امير» پسر يكى از دوستان پدرم كه در كار ساخت وساز خانه بود به خواستگارى ام آمد. به خاطر آشنايى قبلى پدرم با خانواده آنها، خيلى زود و با كمترين تحقيق به او پاسخ مثبت داده و با توافق دو خانواده، ۱۱۱۵ سكه طلا، نيز مهريه ام شد. پس از برگزارى جشن باشكوهى به خانه بخت رفتيم. مدتى بعد خواهرم و شوهرش تصميم به مهاجرات به كانادا گرفتند و بنابراين «امير» با اطلاع از اين موضوع گفت: يكى از دوستانش در مدت كوتاهى مى تواند خيلى زود ويزاى خانوادگى كانادا بگيرد. خواهرم نيز به حرف هاى شوهرم اعتماد كرد و ۲۳ميليون تومان پول نقد به همراه مداركشان را به وى سپردند. اما پس از مدتى كه سراغ ويزا را گرفتند امير هم با بهانه هاى مختلف زمان تحويل مدارك اقامت را به تعويق مى انداخت تا اين كه ناگهان تصميم گرفت براى تجارت چاى به دوبى برود. بعد هم به من پيشنهاد كرد در تجارت چاى با او مشاركت كنم من هم ۵۰ميليون تومان پول نقد حساب بانكى ام را به اميد دريافت سود قابل توجه در اختيار شوهرم قرار دادم. غافل از اين كه او براى پول ها نقشه كشيده است. او وقتى به دوبى رسيد تلفنى با من تماس گرفت و گفت: «اگر مى خواهى اصل پول و سود را دريافت كنى بايد ۱۰۰۰ سكه از مهريه را ببخشى» من كه به شدت از اين موضوع ناراحت شده بودم منتظر ماندم تا او به ايران بازگردد. چندهفته اى از رفتن او گذشت اما نه تلفن زد و نه به كشور برگشت تا اين كه از طريق يكى از بستگان شنيدم او بى خبر به ايران بازگشته و به خانه دوستش رفته است. با دريافت اين خبر تصميم به شكايت از او گرفتم چون در قبال پرداخت پول رسيد دريافت كرده بودم.
قاضى نيز با مشاهده مدارك زن جوان، همسر وى را به دادگاه فراخواند، اما وقتى او در جلسه رسيدگى به پرونده حاضر نشد، قاضى از مأموران پايگاه دوم پليس آگاهى خواست تا متهم را دستگير و به دادگاه منتقل كنند. مأموران نيز امير را در خانه يكى از اقوامش شناسايى كرده و به دام انداختند. وى در ابتدا منكر دريافت پول از همسر خود و باجناقش شد اما با مشاهده شواهد و مستندات موجود در پرونده، سرانجام اعتراف كرد و گفت: مدتى قبل ورشكسته شدم، اما به خاطر حفظ آبرو اين قضيه را از همسرم و خانواده اش پنهان كردم.
در تلاش بودم تا هرچه سريعتر سرپا بايستم و وضعيت مالى ام را سر و سامان دهم، اما جبران خسارت سنگين خيلى سخت بود، به همين دليل به هر شكل ممكن از دوستانم پول قرض مى گرفتم كه در همان ايام همسرم نيز خواستار دريافت مهريه اش شد. من كه شرايط مالى مساعدى نداشتم، از او خواستم كمى صبر كند، او هم پذيرفت تا اين كه تصميم به تجارت چاى گرفتم تا هرچه زودتر بدهى هايم را پرداخت كنم. بنابراين از همسرم خواستم تا او هم در تجارت شراكت كند. او نيز با رضايت كامل پذيرفت و ۵۰ميليون تومان پول به من داد، اما نمى دانم چرا طمع كردم و تصميم گرفتم تا او را مجبور به بخشيدن مهريه اش كنم، حالا هم پشيمانم و از او تقاضاى عفو و بخشش دارم.
مرد در ادامه گفت: تاكنون از خواهر او پولى دريافت نكرده ام. اگر سند و مدركى دارند، مى توانند ارائه دهند.
قاضى از زن جوان خواست تا همسرش را ببخشد، اما او نپذيرفت و گفت ديگر حاضر به ادامه زندگى با مرد شياد نيست. بدين ترتيب متهم با قرار قانونى روانه زندان شد تا تحقيقات تكميلى در اين باره انجام شود.
آشتى كنان در دادگاه
394272.jpg
[فاطمه وثوقى]
راهروهاى دادگاه خانواده مملو از زن و شوهرانى بود كه خودشان را در پايان راه مى ديدند. در ميان آنها زن و مردى را ديدم كه پشت در دادگاه مشغول جر و بحث با هم بودند. زن ملتمسانه از شوهرش مى خواست او را ببخشد اما مرد با لجبازى نشان مى داد حاضر به گذشت نيست. در كشاكش همين بحث ها منشى دادگاه آنها را صدا زد. مرد عصبانى پس از ورود به دادگاه روى صندلى نشست و زن هم با چهره اى پريشان و نگران كنارش.
دقايقى بعد قاضى سرش را از ميان اوراق پرونده بالا گرفت و گفت: چرا بعد از ۱۵ سال زندگى مشترك و داشتن سه فرزند تصميم به جدايى گرفته ايد مگر اين همه سال دليل تفاهم و صميميت شما نيست كه توانستيد كنار هم بمانيد و صاحب فرزند و خانواده شويد حالا پس چرا به خاطر مسائل جزيى مى خواهيد از هم جدا شويد. آيا مى دانيد با طلاق شما، آينده فرزندانتان نيز تاريك و سياه مى شود و ‎/‎/‎/
همان موقع نادر از جا برخاست و گفت: آقاى قاضى ۱۵ سال قبل پس از پايان خدمت سربازى در يكى از بانك ها استخدام شدم.
مدتى بعد هم به پيشنهاد مادرم به خواستگارى «افسانه» رفتم. آنها در همسايگى ما زندگى مى كردند. از همان روز خواستگارى متوجه مخالفت هاى مادرش با ازدواجمان شدم. اما اين موضوع را بى اهميت مى دانستم چرا كه رضايت «افسانه» برايم شرط اصلى بود. تا اين كه وارد زندگى مشترك شديم.
اما از همان ابتدا مادرزنم به بهانه هاى مختلف در زندگى ما دخالت مى كرد. به همين خاطر چندين بار از همسرم خواستم از دخالت هاى بيجاى مادرش در زندگى خصوصى مان جلوگيرى كند اما او با عصبانيت و تندخويى فقط از مادرش حمايت مى كرد. من هم براى حفظ كانون زندگى و پرهيز از جدايى سكوت مى كردم. حتى چند بار همراه افسانه به مشاور خانواده مراجعه كرديم شايد تغيير رويه دهد.
او براى مدت كوتاهى آرام بود اما باز هم همان افسانه قبلى مى شد و رفتارش را از سر مى گرفت. او كوچكترين مسائل خانوادگى را به مادرش انتقال مى داد. بعد هم تحت تأثير حرف هاى غلط و اشتباه مادرش، كار ما به درگيرى و مشاجره مى كشيد. به همين خاطر ما هر روز از هم دورتر شده و مثل غريبه ها با هم رفتار مى كرديم.
تا اين كه مدتى قبل از لابلاى بالشم تكه كاغذى يافتم كه الفاظ عجيب و غريبى روى آن نوشته شده بود. وقتى از همسرم در اين باره سؤال كردم او اظهار بى اطلاعى كرد. درحالى كه بشدت ناراحت و عصبانى شده بودم از او خواستم فردى كه چنين كارى را انجام داده و به قول خودش برايم دعا گرفته را پيدا كند.
چند روز بعد هم از دخترم «سحر» شنيدم كه اين كار مادرزنم بوده است.
با اطلاع از اين موضوع آتش انتقام در سينه ام شعله ور شد. به همين خاطر دنبال فرصت مناسبى براى انتقامجويى بودم تا اينكه بر سر موضوعى با همسرم درگير شدم. بلافاصله نيز مادرزنم براى پا در ميانى به خانه ما آمد اما او با زنم به درگيرى هاى ما دامن زد. من هم كه دنبال فرصت مناسبى بودم او را از خانه بيرون انداختم.
از همان روز همسرم تنها به ديدن مادرش مى رفت اما هر بار كه به خانه بازمى گشت، زندگى ما جهنمى مى شد. چون مادرزنم با توصيه هايش تلاش مى كرد سكان زندگى ما را به دست بگيرد اما من هميشه مشاركت و همدلى را شرط اساسى زندگى مشترك مى دانم و علاقه اى ندارم كه همسرم تمام اتفاقات درون خانه را به مادرش انتقال دهد. در اين ميان فرزندانم نيز به من حق مى دهند. چون مادرزنم مى خواهد من هم مثل پدرزنم اسير و بنده او باشم و او در خانه ما هم حكمفرمايى كند و حرفش را به كرسى بنشاند. اما من علاقه اى به اين موضوع ندارم.
حالا هم امانم بريده و ديگر نمى توانم با همسرم زندگى كنم مى خواهم جدا شوم تا او همچنان تحت سلطه مادرش باشد.
افسانه كه از ابتداى جلسه سكوت كرده بود با چشمانى اشكبار حرف هاى همسرش را قطع كرد و گفت: مى دانم مقصر هستم و تمام اسرار زندگى مان را براى مادرم فاش كرده ام. اما نمى دانستم او با راهنمايى هاى غلط زندگى ام را تباه مى كند. مادرم به خاطر كينه اى كه از من و شوهرم دارد مى خواهد زندگى ام را از هم بپاشد. چون وقتى به خواستگارى تنها پسر خاله ام جواب منفى دادم او ناراحت و عصبانى به خارج از كشور رفت و روابط خانوادگى ما و خاله نيز تيره شد، متأسفانه پسرخاله ام نيز تاكنون ازدواج نكرده است.
به همين خاطر مادرم دائم در گوشم مى خواند كه نادر لياقت مرا ندارد و بايد هر چه سريعتر از او جدا شوم. اما من به خاطر بچه هايم حاضر به جدايى نيستم. حال آن كه مى دانم مادرم از سادگى ام سوء استفاده كرده تا بلكه از اين طريق بتواند با دخالت هاى بيجايش مرا از چشم همسرم بيندازد و بالاخره به هدفش برسد. او حتى براى رسيدن به خواسته اش نزد رمال و فالگير هم رفته تا بالاخره راهى براى جدايى ما به دست آورد. حالا كه به اشتباهاتم پى برده ام از «نادر» فرصت دوباره مى خواهم تا گذشته ام را جبران كنم اما او نمى پذيرد و پايش را در يك كفش كرده كه طلاقم دهد.
حالا كه در اين دادگاه نشسته ام قول مى دهم اگر نادر مرا ببخشد هرگز به حرف هاى بى پايه و اساس مادرم گوش ندهم. چرا كه به خوبى مى دانم هدف اصلى او چه بوده است.
در ادامه جلسه، قاضى محكمه پس از دقايقى گفت وگو با زن و شوهر، از مرد خواست كه همسرش را ببخشد. نادر در حالى كه لبخندى بر لب داشت با خوشحالى گفت: «به خدا من هم به همسرم علاقه مند هستم فقط مى خواستم او به اشتباهش پى ببرد كه در اين سال ها باعث شد بهترين روزهاى زندگى مان با دخالت هاى بيجاى مادرش هدر برود. حالا كه فهميدم عامل اصلى لجبازى هاى مادرزنم چيست، همسرم را مى بخشم. چون مى دانم او به من و بچه ها وفادار است.
الان هم در حضور شما قول مى دهم كه بهترين مرد دنيا براى او باشم و زندگى خوبى را برايش رقم بزنم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |