|
چطور يك قصه را بنويسيم (۱۷)
فشرده سازى
[يزدان سلحشور/ بخش پنجم ] فشرده سازى، پيش از هر چيز از «مكان» شروع شد و بعد به عناصر ديگر تسرى يافت اما اكنون بيش از «شخصيت»، «موقعيت» و «مكان»، در «زمان» قادر به لمس است. مشكل ترين مرحله فشرده سازى كدام است مرحله اى كه شما مى خواهيد زمان محبوس در قصه را همتراز زمان واقعى نشان دهيد و حتى بيشتر، زمان قصه خيلى طولانى تر از زمان واقعى به نظر برسد؛ و اين، به معناى كسل كننده ترين متن نيست تا كسالت خواننده و بيزارى اش چنين توهمى را شكل دهد. [اگر به دنبال چنين هدفى باشيم بايد مطول نويسى كنيم نه فشرده سازى!] چند نفر را مى شناسم كه استاد چنين فشرده سازى اى در قصه كوتاه اند: چخوف، همينگوى، كارور و فلانرى اوكانر. من بالشخصه در اين خصوص، كارور را ترجيح مى دهم به اين دليل ساده كه در مقاطعى از قصه، بدون فشرده كردن عناصر ديگر، فقط زمان را فشرده مى كند آن وقت يك صحنه بسيار عادى به يك «كشف» بدل مى شود انگار كه ما بال زدن زنبورى را با حركت آهسته ببينيم و بتوانيم انعكاس نور خورشيد را روى بال هايش تشخيص دهيم. ريموند كارور با چنين نگاهى به قصه، ما را به حوزه اى مى كشاند كه اغلب متعلق به شاعران است يعنى بزرگ نمايى وقايع و اشيا و آشنايى زدايى از آنها. او قادر است به كالبد قصه، شهود شاعرانه را، چون نفسى «جان بخش » بدمد. به همين دليل است كه آثار او را - به رغم ظاهر بسيار خشك و غيرقابل انعطافشان - شاعرانه مى خوانند. كارور از «شكل شاعرانه» استفاده نمى برد تا به شهود شاعرانه در قصه برسد. او كمابيش از فشرده سازى زمان در شعر استفاده مى كند اما عناصر ديگر مثل «شخصيت»، «موقعيت» و مخصوصاً «مكان» را در جايگاهى قرار مى دهد كه دچار «شعرزدگى» يا فشردگى در «چارچوب پرسپكتيو شعرى» نشوند. «زبان» در قصه هاى او - به عكس نقشى كه در شعرهايش داراست - محور نيست و محور بودن «زبان» در شعر البته محصول همان پرسپكتيو خاص شعر است كه محوريت را از عناصر ديگر سلب و به «زبان» منتقل مى كند كه موتور حركت متن باشد. شايد چند ارجاع به قصه هاى كارور، اين مباحث ظاهراً پيچيده را آسان تر كند و به مخاطبان اجازه دهد كه به راحتى پيچ ها و دنده ها را در دل اين سيستم كارآمد پيدا كنند و البته از روند كارى و محصول مطابق با معيارهاى استاندارد آنها مطمئن شوند. در قصه «حالا اين يكى را ببين!»، ما شاهد پيشروى شخصيت ها به سمت «داشتن» هستيم يعنى شاهد حس مالكيتيم؛ نه از نوع مادى و پولى اش، نه! همين كه آدمى احساس كند در اين دنيا، چيزى مال اوست. همين كه احساس كند صاحب يك متر زمين است و ديگر كسى جرأت ندارد از آنجا بيرونش كند. همين كه احساس امنيت كند احساس آرامش. يك بار كارور در جواب خبرنگارى كه پرسيده بود: «چرا تا به حال رمان ننوشته ايد » گفته بود: «رمان نويسى، وقت مى خواهد، تمركز مى خواهد، آرامش مى خواهد. من همه عمر نگران اين بودم كه يك نفر در را باز نكند و بيايد تو و صندلى ام را كه رويش نشسته ام و دارم مى نويسم بردارد و ببرد. من همه عمر نگران خانه به دوشى ام بوده ام.» قصه «حالا اين يكى را ببين!» در واقع شرح چنين حال و هوايى است و آن فشرده سازى زمان، در بخشى كه مى خوانيد به خوبى مشهود است: «واقعاً جاى آرام و كم و بيش جذابى بود و فكر كرد چه لذتبخش است كه احساس كند چيزى دايمى، به راستى دايمى ممكن است مال او بشود. ناگهان قلبش از محبت به باغچه كوچك لبريز شد. گفت: «فكر كن اينها دوباره ميوه بدهند. فقط آب مى خواهند و كمى مراقبت، همين.» خود را در خيال ديد كه با سبدى حصيرى از خانه بيرون مى آيد و سيب هاى سرخ درشت را كه هنوز از شبنم صبحگاهى نمناكند مى چيند، و متوجه شد كه اين فكر سخت مجذوبش مى كند. وقتى به نزديكى انبار رسيدند كمى سرحال آمده بود. پلاك هاى كهنه را كه به در ميخ شده بود به سرعت خواند. پلاك هاى سبز، زرد، سفيد ايالت واشنگتن، كه حالا زنگ زده بودند، ۱۹۲۲ - 23 - 24 - 25 - 26 - 27- 28 - 29 - 34 - 36 - 37 - 40 - 41 - 1949؛ تاريخ ها را طورى نگاه كرد انگار فكر مى كرد ترتيب شان ممكن است رمزى را برايش فاش كند. كلون را عقب كشيد و در سنگين را آن قدر كشيد و فشار داد تا باز شد. هواى داخل انبار بوى بلا استفاده ماندن مى داد. اما احساس نكرد بوى ناخوشايندى است. اميلى گفت: «اينجا زمستان ها خيلى باران مى آيد. تا به حال نديده بودم در ماه ژوئن اين قدر گرم باشد.» آفتاب از شكاف هاى سقف به داخل مى تابيد. «يك بار بابا در فصل غيرمجاز يك آهو شكار كرد. گمانم، نمى دانم، ،۸ ۹ ساله بودم، آنجاها بودم.» به طرفش برگشت و او نزديك در بى حركت ايستاده بود تا به زين كهنه اى كه از يك ميخ آويزان بود نگاه كند، «بابا اينجا با آن آهو توى انبار بود كه شكاربان با اتومبيل آمد توى حياط. هوا تاريك شده بود. مادرم مرا فرستاد اينجا دنبال بابا. و شكاربان كه مردى بود چهارشانه و قوى هيكل و كلاه سرش بود دنبالم آمد. بابا چراغ به دست داشت از زير شيروانى مى آمد پائين. شكاربان و او چند دقيقه اى با هم حرف زدند. آهو آنجا آويزان بود، اما شكاربان هيچ حرفى نزد. توتون درآورد و به بابا تعارف كرد كه بجود، اما بابا نخواست هيچ وقت خوشش نمى آمد و حتى در آن موقعيت هم حاضر نبود توتون بجود. بعد شكاربان گوش مرا كشيد و رفت.» بعد به سرعت اضافه كرد: «اما من نمى خواهم به اين چيزها فكر كنم. سال هاست كه به اين جور چيزها فكر نكرده ام.» گفت: «نمى خواهم مقايسه كنم.» گفت: «نه، نمى خواهم.» قدمى به عقب برداشت، سرش را تكان مى داد. «نمى خواهم گريه كنم. مى دانم كه به نظر خيلى ملودراماتيك مى آيد و واقعاً احمقانه است، و متأسفم كه به نظرت ملودراماتيك و احمق مى آيم. اما هرى، حقيقت اين است كه //.» باز سرش را تكان داد. «نمى دانم شايد برگشتن به اينجا اشتباه بوده. مى توانم بفهمم كه تو هم مأيوس شده اى.» گفت: «اشتباه مى كنى.» گفت: «نه، نمى كنم، نمى دانم و متأسفم. واقعاً قصد ندارم به ماندن يا رفتن تشويقت كنم. اما فكر نمى كنم بخواهى بمانى. مى خواهى » هرى شانه بالا انداخت. سيگارى درآورد. اميلى سيگار را از دستش گرفت و نگه داشت، منتظر بود كبريت بزند، منتظر بود وقت روشن كردن سيگار چشم در چشم او بيندازد.» مى توانيد سطرهايى را كه خوانده ايد دوباره بشماريد و مقايسه كنيد با زمانى كه از اين سطرها درك كرده ايد. حتى مى توانيد تصور كنيد اگر اين حرف ها را در «زمانى واقعى» مى شنيديد، به روايت ساعت مچى تان، چند دقيقه مى شد و آن چند دقيقه فرضى را با زمانى كه از اين روايت درك كرده ايد، مقايسه كنيد. به نظرم خيلى طولانى تر به نظر مى رسد اما چرا مگر نويسنده چه روشى را در پيش گرفته كه اين روايت به ظاهر عادى و خطى، اين طور عمق پيدا كرده و در همان لحظه گفت وگوى دو نفره، انگار ما شاهد چند «زندگى» يا به عبارت بهتر «چند سال زندگى» بوده ايم اولين چيزى كه مستقيماً جلب توجه مى كند، آميختن توصيف و گفت وگوى شخصيت هاست كه كنش روايت را به ميزان قابل توجهى زياد مى كند اما مگر افزايش كنش روايت، به سرعت روايت و همين طور كوتاه تر شدن زمان قابل درك براى خواننده كمك نمى كند پس در اينجا /// كارور ۲ كار را با هم انجام مى دهد، هم پدال «گاز» را تا آخر فشار مى دهد و هم «ترمز دستى» را مى كشد! «ترمز دستى» كارور همان تكرار هاست و چند پاره كردن نقل قول هايى كه در آثار ديگران در يك پاراگراف كنار هم مى نشينند اما در قصه هاى كارور، پاره پاره مى شوند و زمان را براى خواننده طولانى تر نشان مى دهند. عامل ديگر، صحنه هايى از گذشته شخصيت هاست كه طورى روايت مى شوند كه انگار بخشى از زمان حالند و به دليل «داد و ستد نشانه اى» با وضعيت اكنونى شخصيت ها، حجم «زمان» را به شكل چشم گيرى در بخش مربوط به خواننده يعنى در نيمه اى كه خواننده بايد در «متن» پر كند افزايش مى دهند چرا كه صحنه هاى مربوط به گذشته شخصيت ها، به دليل گذشتن از فيلتر «ماه ها و سال ها» ، خود به خود فشرده تر از زمان واقعى روايت مى شود اما به دليل به جا ماندن بهترين عناصر روايت در آنها، خواننده در ابعادى گاه غول آسا، آنها را در «خود آگاه» و اكثر اوقات در «ناخود آگاه» خود بازسازى مى كند. پس //// فشرده سازى زمان در عين عمق بخشى به آن و وسعت بخشى اش در «ناخود آگاه» خوانندگان، بزرگترين دستاورد روايت در قرن بيستم است.
|