دوشنبه ۶ آبان ۱۳۸۷ - ۲۷ شوال ۱۴۲۹
Mon, Oct 27, 2008
فرهنگ و هنر
۴۰۵۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
قاب عكس۱
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
نگاهى به مجموعه شعر «شايدگناه از عينك من باشد» از عليرضا طبايى
لذات «نوشتن»
نگاهى به مجموعه شعر «شايدگناه از عينك من باشد» از عليرضا طبايى
گناه صنعتگرى
394992.jpg
[يزدان مهر]

يك
«دلم، بى تو تنهاست، تنها هميشه
تو را دارد از من تمنا، هميشه
تو را مى روم گم كنم من.‎/‎/ ولى دل
تو را مى كند باز پيدا، هميشه
به افسوس مى گيرم از سايه خود
سراغ تو را، نيمه شب ها، هميشه
جدا از تو در مشت خود مى فشارد
غم تو، دلم را ، دلم را هميشه
به ويرانى ام مى كشاند، خدا را
از اين گريه سيل آسا، هميشه
به من گفتى: آيا مرا دوست دارى
تو را دوست دارم، تو را تا هميشه»
عليرضا طبايى- متولد ۱۳۲۳ - نامى بسيار آشنا در دهه پنجاه است. او در زمان ، در مؤسسه اطلاعات هم مسئوليت پرمخاطب ترين صفحات شعر نشريات ايران را برعهده دارد اما نشست هايى را در اين مؤسسه اداره مى كند كه بعدها، دو نسل از شاعران دهه هاى بعد را ، به عنوان شاعرانى جوان، به مخاطبان معرفى مى كند:«شاعران غزل نو» و «شاعران انقلاب.» بهمنى، منزوى، رجب زاده و پدرام از گروه نخست اند و نصرالله مردانى، سيدحسن حسينى، حسين آهى، سهرابى نژاد و ‎/‎/‎/ از گروه دوم. قصد اين متن البته «اشارت» است نه تاريخ نگارى؛ وگرنه تعداد شاعران گروه دوم، بسيار بيشتر از اين تعدادى است كه نام بردم.
طبايى، هم نوگوست هم غزلسرا و در دهه پنجاه، هر دو گروه كارهايش، مبدأ و منشأ حركت هاى بعدى شعر ايران شده است. شعر آئينى طبايى، بى گمان در روزگارى كه شاعران نوگراى چنين ديدگاهى به تعداد انگشتان يك دست هم نمى رسيدند، در ترسيم خط ميانه، ميان نوگرايان راديكال شعر آئينى و كهن گويان گذشته گرا، بسيار مؤثر بوده و نسل شاعران آئينى پس از انقلاب، بيش و پيش از آن كه از شعر موسوى گرمارودى يا طاهره صفارزاده تأثير گيرند، از نشست هاى ادبى مؤسسه اطلاعات و صفحات شعر مورد اقبال جوانان و البته، ذهن و زبان طبايى تأثير پذيرفته اند.
طبايى اما، در سال هاى پس از انقلاب، ديگر چندان فعال نيست؛ لااقل تا اواخر دهه شصت چنين است. خود من ، پس از سال ها، با دو غزل از او در تحريريه روزنامه اطلاعات، در بهار ،۷۳ مواجه شدم كه از سوى يكى از شاعران مطرح انقلاب، به دست يكى از دوستان رسيده بود تا در صفحات نشريه اى نوپا [كه مسئوليت صفحات شعرش را برعهده داشتم] به چاپ برسد. آن غزل ها، در همين كتاب [شايد گناه از عينك من باشد] حضور دارند و مؤيد تلاش شاعر، براى گريز از فضاى شعر پنجاه و نوشدن مدام اند؛ با اين همه شعرهاى نوى وى- باز هم به روايت همين كتاب - چندان از آن سالها فاصله نگرفته اند و هنوز، همان طنين و همان فضا و همان عدم كنش مندى نسبت به فرامتن هاى ادبى و حتى اجتماعى را به همراه دارند؛ چيزى كه مورد پسند نيست نه اين روزها و نه آن روزها؛ گرچه شعرهايى بر اين نظم و نسق، روزگارى نشان از آينده اى درخشان بود اما اكنون ، ما در همان آينده به سر مى بريم!
«آيا ز مين نفس نكشيده ست
يا خاك ، در طلسم زمستان است!
آيا كسى نشانى اين خانه را، به سادگى ، از ذهن باغ برده ست!
آن شاهزاده اى كه در افسانه هاى كودكى ، از كوچه باغ قصه،
- بر اسبى سپيد ، بايد ، مى آمد
تا دختر ترنج پرى زاده را ز خواب برانگيزد و ز شاخه بچيند بر ترك اسب خود بنشاند،
- چرا نيامده !...»
دو
آيا شعرهاى نوى طبايى، شعرهايى نازيبايند من چنين حرفى نزدم! مشكل، عدم كنش مندى نسبت به ادبيات و اجتماع است يعنى ما با استناد به همان قطعه شعر ياد شده، نمى توانيم بفهميم كه زمان سرايش اين شعرها، دهه هاى چهل و پنجاه بوده يا فروردين ۱۳۸۲ [كه تاريخ پاى شعر است] نمى توانيم بفهميم كه زمانه ادبى و زمانه تاريخى شاعر چگونه بوده است نمى توانيم بفهميم كه شاعر، اكنون چند ساله است چرا كه شاعر سى ساله ،۱۳۵۳ همانگونه مى سرود - با همين جهان نگرى - كه شاعر ۵۹ ساله ۱۳۸۲ مى سرايد! اثرى از بالا رفتن سن در مصراع ها ديده نمى شود. شاعر مى تواند برآشوبد كه اين مزخرفات چيست ! اما واقعيت امر آن است كه خود واقف است به تفاوت هايى كه يك مرد سى ساله با مردى ۵۹ ساله دارد و تفاوت نگاهى كه بايد موجود باشد. فقط قضيه موى سفيد نيست. ادراكاتش متفاوت مى شود و حسگرهاى محيطى اش ارتقا مى يابند و از همه مهمتر، صاحب يك ديدگاه مستقل، نسبت به هستى و جهان پيرامونى و تاريخ و جايگاه انسان مى شود. چيزى كه در جوانى - مگر با حضور درخشنده نبوغ- ممكن نيست.
«از ديو زخم خورده است
يا در عبور اسب سرآسيمه، از تقاطع بى رحم جاده هاى شلوغ شهر
پشت چراغ ممتد قرمز، در ازدحام بلاتكليف
برماديان مضطربش مرده ست
شايد، كليد نقره اى باغ را به ديو سپرده ست »
اين، «دهه پنجاه» گرايى حتى در استفاده زرق و برق دار - نه طبيعى - از قافيه هم نمايان است. گمان نكنم در اين سال ها، ديگر كسى، به اين شكل قافيه ها را رديف كند و موسيقى كاذب به شعر خود تحميل نمايد؛ به گمانم بر اين امر، حق خود شاعر - به دليل تسلط اش بر غزل - واقف است و جاى شگفتى ست كه چطور، هنوز قافيه ها در شعرش، به جاى نقش ضربه زننده و همچنين پيشبرنده فضا و حركت شعرى، صرف تزئين مى شوند
اين تزئين، فقط مختص قوافى نيست بلكه در تصاوير هم نفوذ كرده است و گرچه ممكن است منتقدانى، مصراع هاى زير را استادانه بنامند، اما از نظر من، حرام كردن يك لحظه ناب شاعرانه است در «زبان آورى مصنوع» و حاصل نگاهى اشتباه است به ذهن و زبان اخوان ثالث كه استاد چنين شگردها و زبان آورى هايى بود.
«سوى ميدان رفت
زير رگبار تگرگ و برف
لحظه هايى چند، برجا ماند!
ناگهان آكنده شد از آرزوى گريه
اما نه!
ناگهان آكنده از آوار هق هق شد!»
اين شعر هم متعلق به فروردين ۱۳۸۲ است. اما اگر در صفحه اى از تذكره اى آن را مى ديدم، مى توانستم به راحتى سوگند بخورم كه متعلق به دهه سى و حداكثر اوايل دهه چهل است!
با اين همه، بايد اذعان كنم كه به رغم «مصنوع» بودن شعرهاى نوى طبايى در اين كتاب، نمى توان از احاطه وى بر ابزار كار شعرى غافل بود، چه در غزل چه در شعر نو. تنها، تفاوت در اين است كه غزليات او، متعلق به همين روزگارند و زبان، نرم است و همه چيزش «طبيعى» ست اما او براى رسيدن به شعرى مستقل - و نه الزاماً موفق و تأثيرگذار - بسيارى از «شهودهايش را، در مذبح «صنعتگرى غيرضرورى» قربانى كرده است و خود و خوانندگانش را از رسيدن به شعرى «منعطف» [و شايسته شاعرى با آن ميزان تأثيرگذارى و سال ها تجربه و البته هنوز مستعد پرش به منظرى بهتر] محروم كرده است.
لذات «نوشتن»
تاريخ قم
[يزدان سلحشور ]
«ابوموسى اشعر به شهر تستر روانه شد و هرمزان، صاحب اهوار، در آن شهر بسته بود و در آن گريخته و حصن و حصار خود ساخته بود. ابوموسى آن را محاصره كرد و آن شهر، بر سر ميلى، قلعه اى بود، و آن شهر و قلعه در ميان دجله بودند، و هيچكس قادر نبود كه بر آن آب گذر كند؛ به هنگامى كه آن آب غلبه شدى، موج زدى. پس دهقانى، از جمله بزرگان تستر، نام او سپند، به نزديك قصاب ابى موسى آمد ‎/‎/‎/ آن دهقان قصاب را گفت كه: «تو، در حق من چه خواهى كردن، اگر من، تو را دلالت و راهنمايى كنم به نقب و سوراخ اين شهر، تاتو، بدان نقب و سوراخ، در شهر روى» قصاب ابوموسى گفت: «به هر چه تو حكم كنى.» گفت: «دو هزار دينار از براى من و دو هزار دينار از براى هر فرزندى از آن من، فرض و تعيين كن، تا خراجى كه بر ما معين شود با آن مقاصه و محاسبه كنيم؛ و آنچه فاضل آيد بردارى و خراج ما چندين و چندين دينار است.» پس قصاب اين سخن و اين احوال به ابى موسى رسانيد.‎/‎/ پس ابوموسى دهقان را طلب كرد و هر چه درخواه كرده بود، به او داد ‎/‎/‎/ پس، ابوموسى چهل سوار با او بفرستاد ‎/‎/‎/ پس دهقان، در شب، ايشان را از آن سوراخ در شهر برد و با ايشان بر باروى شهر رفت و پاسبانان را بديشان بنمود. ايشان، همه را گردن بزدند و بر باروى آن مدينه و نواحى آن، به آواز بلند تكبير گفتند. چون هرمزان، در شهر، آواز تكبير شنيد، بر قلعه گريخت. و در آن قلعه، خزاين و اموال اهل آن شهر بودند، و همه آلات محاصره كردن، از عراده و منجنيق و سنگ و تير و اسباب تمام كه اهل قلعه را به وقت جنگ در بايست باشد، موجود بودند. پس، هرمزان با اصحاب و لشكر خود در قلعه رفت و آن را در حصن و حصار خود ساخت و شهر و اموال با مسلمانان گذاشت ابوموسى و تمامى مسلمانان در شهر آمدند و گرد برگرد قلعه درآمدند و محاصره كردند و جمازه ها را بخوابانيدند.» اين قصه البته قصه اى مشهور است از فتح ايران به دست مسلمانان كه در اين كتاب نيز به بازروايى رسيده است و در اين «بازروايى»، نويسنده از نزديك شدن به صحنه ـ چنان كه ديگران چنين كردند ـ اجتناب كرده و منظرى را نشان داده كه از آن، بر «همه اتفاقات» اشراف است نه فقط بر يكى و نه از نگاه يك بازيگر صحنه. حسن ديگر اين بازروايى، پرداختن به «حكايت» است صرفاً و به دور از اضافات و تزئينات لفظى و اين، بهترين نوع روايت براى «قصه گويى» است و آن چه در باب فقدان «غمزه ادبى» در بخش اول گفتم، در اينجا كارآمدى خود را نشان مى دهد و لذت «حكايت» را در ذائقه خواننده آشكار مى كند. نويسنده ـ يا مترجم ـ در پى آن نيست كه نثر را بپيچاند و «صنعت» در كار كند تا خواننده بگويد: «احسنت! چه كردى از اين بيش، اين متن را سزا بود!» مقصود، «حكايت» است در اين متن، نه شاعرى و آن ابزار، برازنده شاعران است كه «زبان» را به چرخش و غمزه وادارند. گيرم كه چون نيك نظر كنيم، شعر سعدى ـ كه در اوج است ـ كرشمه خود در ذات زبان دارد نه در اضافاتى كه تعقل و به شعر اضافه شود.
«تاريخ قم» از وجهى ديگر هم كتابى مهم است: چند ترجمه را تا پيش از دوران معاصر مى توان سراغ كرد كه به تأثير آنى بر مخاطب انديشيده باشند و مترجم، از افاضات ادبى اجتناب كرده باشد آن طور كه در حافظه من است، تعدادشان اندك است. حتى «كليله و دمنه» دچار چنين رويكردى به متن است؛ گيرم كه تأثيرگذار هم هست بر نثر زمانه خود و مابعد آن؛ با اين همه نبايد از ياد برد كه مترجم آن «تأثير آنى» را از ميان اولويت هاى خود حذف كرده است.
«تاريخ قم» همچنين سرمشقى است براى نويسندگان آئينى نويس ـ چه در حوزه هاى توضيحى و چه در حوزه هاى توصيفى ـ كه از اغراق بپرهيزند و متن خود را متوجه اهميت رويداد يا شخصيتى كنند كه درباره آن يا او مى نويسند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |