|
بهاى گزاف اعتياد و كيف قاپى
|
|
|
[ايران واشقانى فراهانى] «چنگيز» با لباس هاى رنگ و رو رفته، آرام و بى حركت در برابر آينه ايستاد و يك بار ديگر به چهره شكسته و در هم خود خيره ماند. با اين كه ۲۶ سال بيشتر نداشت اما يك روز خوش هم در زندگى تجربه نكرده بود. مادرش سه ازدواج ناموفق داشت چرا كه به خاطر فقر و بدبختى، بدون هيچ شناختى فقط به خاطر يك لقمه نان و يك سرپناه ازدواج كرده بود اما هر بار شوهرانش بى هيچ دليل او را ترك مى كردند و او مجبور بود غيابى طلاق بگيرد. با اين وجود باز هم چاره اى جز ازدواج نداشت. شكست هاى پياپى مادر باعث شده بود چرخ هاى زندگى شان هميشه لنگ بزند. در اين ميان هر چه «چنگيز» بزرگتر مى شد، آرزوهاى دست نيافتنى اش نيز با او قد مى كشيدند و حسرت همه نداشته هايش در تار و پود وجودش ريشه مى دواند. نخستين تجربه تلخ مصرف مواد مخدر او به ۱۳ سالگى اش برمى گشت. آن زمان دوست صميمى اش «پرويز» او را براى مصرف حشيش دعوت كرد و از همان موقع به ورطه بدبختى سقوط كرد. او براى تأمين هزينه هاى اعتيادش دست به هر كارى مى زد. از مغازه ها جنس مى دزديد چند بار هم گدايى كرد اما دست آخر با همفكرى «پرويز» تصميم به سرقت گرفتند. مادرش كه چندى بود مى ديد «چنگيز» هر وقت به خانه برمى گردد پول خوبى برايش مى آورد، از داشتن چنين پسرى به خود مى باليد چرا كه فكر مى كرد كار و كاسبى پسرش سكه است. به همين خاطر دختر خواهرش را براى تنها پسر خود در نظر گرفت. در حالى كه پسرش هيچ علاقه اى به اين ازدواج نداشت اما بالاخره مادر بدون توجه به مخالفت هاى پسرش بساط عروسى مختصرى برپا كرد. چند ماهى از زندگى مشتركشان مى گذشت كه همسرش متوجه اعتياد شوهرش شد. بعد هم جنجال شديدى به پا كرد. چنگيز كه نمى دانست بايد چه كار كند در جريان جر و بحث با همسرش گفت كه تفريحى مواد مصرف مى كند اما مرد جوان به خوبى مى دانست كه دروغ بزرگى مى گويد. در اين ميان مادرش هم به حمايت از او به سركوبى عروسش برخاست. اما مدتى بعد كه پى به حقيقت تلخ برد همراه عروسش تصميم گرفتند تا چنگيز را ترك دهند. به همين خاطر با سختى زياد تازه داماد را به روستايشان برده و چند هفته اى او را آنجا نگه داشتند اما همه تلاش هايشان بى فايده بود چرا كه او به محض بازگشت به خانه و ديدن دوستش «پرويز» با يك اشاره سوار موتوسيكلتش شد و رفت. بعد هم مصرف «چنگيز» روز به روز بيشتر شد. تحمل رفتار خشن و تندخويى هاى مرد جوان از حوصله همسرش خارج شده بود. از سوى ديگر روابط آنها نيز روز به روز سردتر مى شد تا جايى كه روزها مى گذشت و آنها كلمه اى با هم حرف نمى زدند. «چنگيز» نسبت به همه چيز بى اعتنا شده بود. همسرش اين بار تصميم گرفت تا براى نجات زندگى شان از اين وضعيت فلاكت بار با شوهرش مهربانى كند. او نمى خواست به اين زودى زندگى اش را ببازد. از سوى ديگر نيروى جوانى، زن را به جنگ و مبارزه وا مى داشت. او با خود فكر كرد شايد بى توجهى هايش باعث اعتياد دوباره «چنگيز» شده است. بنابراين سعى كرد با سازش و محبت اشتباهات خود را جبران كند و شوهرش را به سوى مسير درست زندگى بكشاند اما موفق نشد و بى اعتنايى هاى همسرش به حدى بود كه حتى ذره اى از تغيير رفتار زن به چشمش نيامد. شرايط زندگى شان روز به روز بد و بدتر مى شد. «چنگيز» از صبح تا شب مى خوابيد و با كسى حرف نمى زد. مادر و همسرش را فراموش كرده و برايش اهميتى نداشت كه آنها چطور زندگى شان را مى گذرانند. مادر تصميم گرفته بود براى تأمين مخارج زندگى شان با دست هاى لرزان و پينه بسته اش به نظافت و انجام كارهاى خانه مردم بپردازد. پسرش نيز فقط به مواد فكر مى كرد. با اين حال چنگيز شبها با شنيدن صداى موتور«پرويز» مثل گربه اى چالاك از خانه بيرون مى زد و نيمه هاى شب با دستى پر و البته هراسان به خانه برمى گشت. همسرش كه پس از سه سال تحمل وضعيت دشوار و ملال آور زندگى ديگر نمى توانست چشم خود را به روى حقايق تلخ پيش رويش ببندد، يك روز براى هميشه او را ترك كرد و رفت. «چنگيز» كه از سختگيرى هاى همسرش خسته شده بود، پس از آن كه شنيد او قصد طلاق دارد، نفسى تازه كرد و با رضايت كامل بدون پرداخت مهريه حاضر به جدايى شد. وقتى هم طلاقنامه را در دفترخانه امضا كرد با خود گفت: «بالاخره برگه آزادى ام را مى گيرم». او حتى هنگام آخرين خداحافظى با همسر جوانش راز چشم هاى اشك آلود او را نفهميد و قلب دود گرفته اش اندوه زن دل شكسته را درك نكرد. سرقت ضبط و لوازم داخلى خودرو كفاف خرج اعتياد و هزينه زندگى «چنگيز» را نمى داد. او بابت فروش لوازم مسروقه از يك مالخر در جنوب تهران مبلغ ناچيزى مى گرفت. بنابراين مجبور بود آن را هم با «پرويز» تقسيم كند چون آنها با موتوسيكلت «پرويز» سرقت مى كردند پس دوستش سهم بيشترى مى خواست. يك شب بارانى كه «چنگيز» به خاطر نرسيدن موادمخدر خمار بود و حال خوشى نداشت، هنگام سرقت ضبط و باند يك خودروى پارك شده در كنار خيابان خوابش برد كه دقايقى بعد، سنگينى دست هاى يك مرد را بر روى شانه اش حس كرد. دقايقى بعد، سردى دستبند آهنى را روى دست هاى استخوانى و رگ هاى برآمده اش حس كرد. او به اتهام سرقت در دادگاه محاكمه و به يك سال زندان و جزاى نقدى محكوم شد. انگار در زندان فرصت زيادى براى فكر كردن داشت. بنابراين نگران مادر پير و بيمارش بود. به همسر سابقش هم فكر مى كرد. او با خود مى گفت همه اتفاقات گذشته خواب و خيال بوده است. هنوز آمدن و رفتن همسر مهربانش را باور نداشت و آن را رؤيايى غيرواقعى مى پنداشت. با خود عهد كرد پس از آزادى، كار شرافتمندانه اى پيش بگيرد و گذشته سياهش را جبران كند اما وقتى پس از يك دوره غيبت طولانى به خانه برگشت، مادرش را با فقر و بيمارى شديد دست به گريبان ديد. سرمايه اى هم نداشت كارى راه بيندازد. هيچكس هم به او كار نمى داد، از حمايت كسى هم برخوردار نبود و مثل هميشه خودش را تنها ديد. يك هفته از آزادى اش مى گذشت كه باز صداى موتور «پرويز» را از پشت پنجره شكسته و قديمى اتاق مشرف به كوچه شنيد. پس از كمى «معطلى» از خانه بيرون رفت. تنها كسى كه او را دعوت به كار مى كرد، «پرويز» بود. همان رفيق قديمى اش! دوست تبهكارش پيشنهاد تازه اى برايش داشت. آنها با همفكرى تصميم گرفتند در ادامه اقدامات خلافكارانه شان اين بار كيف قاپى كنند. بنابراين زنان تنها و سالخورده را انتخاب كردند. نخستين قربانى آنها پيرزنى بود كه نايلون مشكى به دست داشت و در حاشيه خيابان آرام آرام قدم مى زد. آنها به تصور اين كه داخل كيسه شىء با ارزشى قرار دارد خود را به پيرزن رسانده و در فرصتى كيسه را قاپيدند اما پس از طى مسافتى با مشاهده لباس هاى كهنه داخل نايلون عصبانى شدند. در دومين سرقت، كيف زن ميانسالى را ربودند. داخل آن ۵۸ هزار تومان پول و شناسنامه صاحب كيف بود. پول ها را تقسيم كردند و شناسنامه را در صندوق پستى انداختند. آخرين سرقت شوم زمانى بود كه پيرزنى عصا به دست از بانك خارج شد. او كيف بزرگى به همراه داشت و به محض آن كه به خيابان رسيد، صداى موتور را شنيد. پيرزن به عقب برگشت تا براثر برخورد با موتوسيكلت عبورى آسيب نبيند اما «چنگيز» كه ترك موتور دوستش نشسته بود، چاقوى ضامن دارش را از جيبش درآورد و براى قاپيدن كيف پيرزن دست ديگرش را دراز كرد. با سماجت پيرزن و سر و صدايى كه به راه انداخته بود، مرد جوانى به هواخواهى از وى با «چنگيز» درگير شد و «پرويز» كه اوضاع را وخيم مى ديد، پا به فرار گذاشت. «چنگيز» بر روى زمين افتاده بود و چند نفر او را بشدت كتك مى زدند. چاقوى ضامن دار هم كمى آن طرف تر افتاده بود. مرد كيف قاپ درد شديدى در چشم راستش احساس مى كرد. صورتش هم خون آلود بود. گشت كلانترى هم از راه رسيد و او را به بيمارستان و سپس زندان منتقل كردند. بدين ترتيب پسر ناخلف يك ماه پس از آزادى، بار ديگر پاى ميز محاكمه ايستاد اما اين بار يك چشم خود را از دست داده بود. قاضى پرونده به خاطر سابقه كيفرى متهم و شكايت چند زن، وى را به اتهام كيف قاپى به دو سال زندان و ۷۰ ضربه شلاق محكوم كرد. او باز هم روانه زندان شد. چند روز بعد نيز از طريق يكى از همسايگانشان دريافت كه مادرش پس از شنيدن خبر دستگيرى و تخليه يكى از چشمان پسرش در تنهايى دق كرده و مرده است. او با اعتراض به حكم دادگاه تقاضاى تخفيف مجازات كرد و به هيأت قضايى دادگاه تجديدنظر استان تهران نوشت: «حاصل درآمد من از كيف قاپى كمتر از صد هزار تومان بود. در حالى كه در اين ماجرا مادرم دق كرد و مرد و يكى از چشمانم نيز نابينا شد. حالا فكر مى كنم به اندازه كافى مجازات شده ام و تاوان سنگينى هم داده ام. در زندان متوجه شدم كه بر اثر استعمال مواد مخدر در طول سال هاى گذشته مبتلا به بيمارى ايدز شده و زندگى عذاب آورى پيش رو دارم. به همين خاطر تقاضا دارم تا مجازات قانونى ام را كاهش دهيد.» قضات شعبه ۴۲ دادگاه تجديدنظر پس از بررسى مدارك موجود در پرونده و اظهار پشيمانى متهم، مجازات حبس و شلاق وى را به پرداخت ۱۵۰ هزار تومان جزاى نقدى در حق صندوق دولت كاهش داده و او را براى درمان به يكى از مراكز مربوطه منتقل كردند.
|