|
نقد و بررسى يك نمايش انتخاب نشده در جشنواره تئاتر ايثار
هفت پرده از قصه هاى پشت پرده
|
|
|
[عليرضا سميعى] در ميان نمايش هايى كه چندى پيش در جشنواره تئاتر ايثار منطقه سه ارائه شد بعضى از سطح خوبى برخوردار بودند. از ميان ۱۵ نمايش سه اثر انتخاب شدند تا بعداً طى رقابتى (با منتخبان دو منطقه پيشين) در تهران به جشنواره بين المللى تئاتر فجر راه يابند. «بازى» از خارك، «چهل ستون» از اصفهان و «كاكوتى» از يزد در آن شمار بودند. در بين آنها نمايش كاكوتى به خاطر طرح تراژدى خاص «هگلى» خود توجه مرا بيش از ديگران جلب كرد. «هگل» در بحث از تراژدى گفته بود: اينگونه نيست كه هميشه دو سوى يك تراژدى كه عليه هم مى جنگند لزوماً منفى و نابكار باشند. بسيار پيش مى آيد كه در دو سوى تراژدى دو شخصيت مثبت حضور دارند، منتها در دو برنامه متقابل هستى به گونه اى اجباراً در مقابل هم قرار مى گيرند. در كاكوتى نيز يك بسيجى و يك عراقى كه تصادفاً انسان خوبى است و قبلاً معلم بوده با هم مواجه مى شوند. مرد عراقى به اسارت جوان ايرانى درمى آيد و در راه بازگشت به سمت نيروهاى ايرانى، رفته رفته واكنش هاى انسانى بيشترى نشان مى دهند تا جايى كه در پايان جوان بسيجى مرد عراقى را به دوش مى گيرد تا جان او را نجات دهد. به هر روى هرچند نمايش هاى انتخاب شده شايسته بودند ولى به نظر مى رسد در بين نمايش هايى كه منتخب نشدند نيز آثار خوبى به چشم مى خورد. از نظر نويسنده اين سطور «هفت پرده از قصه هاى پشت پرده» كه به كارگردانى «ناصر ايزدفر» اجرا شد مجموعه خوبى را آماده نمايش كرده بود. ايزدفر كه فارغ التحصيل دانشكده هنر دانشگاه تهران است قبلاً در تهران نيز بازى و كارگردانى كرده بود. طرح و برنامه ايشان از بازى و ميزانسن تا نورپردازى و موقعيت بازيگران نسبت به نور حساب شده و معنادار بود. «هفت پرده./.» در حقيقت نمايشى در شش پرده است كه اغلب (به جز پرده سوم) به مشكلات انسان هاى جنگ در دوران پس از هشت سال دفاع مقدس مى پردازد. كنايه از اينكه پرده اول اين نمايش ها كه به صورت غيابى در صحنه حضور دارد خود جنگ است. در آخرين پرده يعنى پرده ششم پرده هاى قبلى به هم متصل مى شوند و يك جا به نتيجه مى رسند. در پرده اول كه «ايوب» نام دارد مرد جانبازى به زحمت خود را به كنار مزار شهيدى مى رساند و شروع به درد دل مى كند. در ميان راز و نياز خود داستان شهيد شدن «مسلم» (شهيدى كه تنها مزار او در صحنه حاضر است) بازگو مى شود. ظاهراً او مجبور بوده براى نجات گروه خود تانكى را منفجر كند كه مسلم در كنار آن قرار داشته و به همين ترتيب شهيد شده است. ايوب (جانباز) در ادامه شرح مى دهد كه مادرش او را مجبور كرده طبق وصيت «حجت» (كسى كه در همان روزها شهيد شده است) داماد شود. وقتى ايوب مزار مسلم را ترك مى كند، مى پرسد: مسلم از حجت بپرس كه خواهرش مريم آيا از گل مريم خوشش مى آيد سپس يك شاخه گل مريم را بر مزار مى گذارد و شاخه بعدى را با خود مى برد. نور در اين پرده دايره اى بود و بيشتر صحنه را روشن مى كرد. در پرده بعدى يعنى «طاهره» مردى پشت به صحنه و طاهره رو به صحنه نشسته است. طاهره ماجراى اسارت خود را به عنوان يك پزشك در جنگ شرح مى دهد و مخاطب را ملتفت مى كند كه وقتى طاهره از اسارت بازمى گردد متوجه مى شود، همسر او در آستانه ازدواج است. از اين رو حلقه را به مردى مى دهد كه تمام مدت پشت به صحنه سكوت كرده بود. «موكارفسكى» مى گويد هر چيزى بر صحنه نمايش نشانه اى است كه به موضوع خاصى اشاره مى كند و معنا دارد. در همه پرده هاى اين نمايش يك شخصيت سكوت مى كند و شخصيت دوم حرف مى زند. سكوت در تمام پرده ها نوعى كنش دراماتيك است كه نفر دوم را مجبور و مجاز به تنها سخن گفتن مى كند. از اين رو شخصى كه مسئوليت گفتار را به عهده گرفته است مى تواند ماجراى خود را تعريف كند. به اين ترتيب شخص سخنگو شروع به نقالى مى كند. بازتوليد كنش نقالى كه جزئى از نمايش كلاسيك و بومى ما بوده است به همين صورت به شكل خوبى در يك نمايش كه فرمى مدرن دارد، ممكن مى شود كه از بهترين جنبه هاى «هفت پرده./.» بود. در پرده دوم نور موضعى و بر روى طاهره متمركز بود. در پرده سوم كه «اون اوچ» يا ۱۳ نام داشت مردى كه صورت او زير كيسه اى پنهان است بر روى چارپايه اعدام ايستاده و سرباز جوانى در كنار او طناب اعدام را به دست گرفته است. سرباز شروع به ديالوگ گفتن مى كند و نشان مى دهد آن دو به دست عراقى ها اسير هستند و ظاهراً به او گفته اند كه اگر فرمانده خود (حاجى) را اعدام كند آزادش مى نمايند. در حالى كه تنها ۱۳روز به پايان خدمت سرباز مانده بود و وى در آستانه ازدواج با معشوق خود (پريسا) بوده است. سرباز سرانجام فرمانده خود را در آغوش مى كشد و با صداى بلند به ياد خود مى آورد كه شهادت ترسى ندارد. در اين پرده نيز نور دايره اى بود. در پرده ديگر يا همان (سياوش) نيز نور دايره اى بر صحنه پدرى را نشان مى دهد كه در حال گوش دادن به موسيقى از راه واكمن است، در حالى كه چهره اش نشان از نوعى افسردگى پيشرفته مى دهد. پسرش به ملاقات او مى آيد و توضيح مى دهد او فرمانده اى است كه خود را در شكستى مقصر مى داند و همين موضوع باعث ويرانى روانى او شده است. وقتى پسر جوان هدفن را از روى گوش پدر بر مى دارد تا بداند او به چه چيز گوش مى دهد صداى مرثيه جهان آرا (محمد نبودى ببينى/ شهر آزاد گشته/ خون يارانت پرثمر گشته.//) پخش مى شود. در پرده «زيبا» كه پنجمين پرده از نمايش محسوب مى شود، نور موضعى بر دختركى به نام «زيبا» تابيده مى شود كه در حال گفت وگو با مردى در سايه است. مرد نيز به سبك ديگر پرده ها سخن نمى گويد. به مرور مخاطب متوجه مى شود، زيبا با تصوير ذهنى خود كه همسر مفقودالاثرش مى باشد گرم صحبت است. در پرده ششم همه شخصيت ها به صورت نيم دايره اى ايستاده اند / نور به صورت دايره اى بر صحنه متمركز شده و شخصيت ها در مركز سايه و نور قرار دارند كه كنايه از موقعيت آنها در زندگى روزمره است / همسر زيبا كه در پرده پنجم در عين مفقودالاثر بودن به صورت تجسم ذهنيت زيبا در صحنه حضور داشت، اين بار حضور ندارد.در همين لحظه مردى به نام محرم با يك توپ از راه مى رسد و درباره بازى فوتبال ميان ايران و عراق سخن مى راند. بدين ترتيب بعضى از جمله هاى پرده هاى پيشين معنا مى يابند. در حقيقت در ميان ديالوگ هاى هر پرده سخنى و يادى از محرم مى شد به گونه اى كه مخاطب به حالت تعليق نمى دانست منظور، شخصى به نام محرم است يا مقصود ماه محرم مى باشد. محرم با هر يك از شخصيت ها (اين شخصيت ها در پرده هاى پيشين سخن مى گفتند در حالى كه در پرده آخر سكوت كرده اند) جمله اى مى گويد كه اشاره به ديالوگ هاى مخصوص آنها دارد و سپس از ايشان مى خواهد كه در نوشيدن با او همراهى كنند، چرا كه قرار است ميهمانى از راه بيايد. آن گاه ليوان هايى به تعداد در مركز نيم دايره مى گذارد و قمقمه اى مى آوردكه به گفته او در آن پر از «آب فرات» است. در همين صحنه هر دو معناى محرم (شخص و ماه ) از نظر متبادر مى شود. محرم روى زانوهاى خود مى نشيند، به سمت آسمان سلام مى دهد و به حالت نزار و التماس از شخص تقاضا مى كند كه بيايد. آن گاه نور سبز بر صحنه تابيده مى شود تا مخاطب در يابد طرف صحبت وى حضرت مهدى (عج) است كه در همه پرده ها به گونه اى انتظار او را مى كشيدند. شخصيت هاى اين نمايش همواره با كسى سخن مى گفتند كه در واقع حضور نداشت و غياب او بر صحنه آشكار بود. در هر پرده شخصى نقش غياب را بازى مى كرد. پس آنچه در همه پرده ها ثابت بودخود غياب بوده است. از اين رو شايد بتوان چنين تأويل كرد كه همه پرسوناژها همواره مايل به گفت و شنود با مظهر غيبت يعنى حضرت مصلح (ع) هستند. اما تنها در پرده پايانى حضور حضرت غايب ممكن مى شود. چرا كه همه در كنار هم جمع شده اند و مهم تر از هر چيز ديگر ، سكوت كرده اند. هر چند ايزدفر در نمايش هفت پرده از قصه هاى پشت پرده نويد آينده اى به سامان را با ظهور منجى مى دهد ولى به ياد مى آورد كه هنوز جنگ به پايان نرسيده است و ما هركدام به سهم خود در قبال بازماندگان آن مسئول هستيم. ما كه گاهى در برابر مشكلات ايشان سكوت مى كنيم. چگونه مى توان واقعه اى را به دست فراموشى سپرد كه هنوز انسان هاى زنده اى نماينده آن هستند. هنوز جاى جنگ بر پيكر هموطنان ما ديده مى شود و سكوت درباره آن از انصاف به دور است.
|