|
نگاهى به مجموعه شعر «حالا كه رفته اى» [سوگنامه قيصر امين پور] از محمدرضا عبدالملكيان
روزنه اى به احساس و فرديت
|
|
|
[يزدان مهر ]
يك «حالا كه رفته اى كنارش مى نشينم گريه نمى كند دستش را مى گيرم گريه نمى كند به پايش مى افتم گريه نمى كند نكند اتفاقى افتاده است كه شعر گريه نمى كند» «حالا كه رفته اى» مجموعه اى است از ۱۲۶ شعر كوتاه در سوگ قيصرامين پور ـ شاعرى كه در ۱۳۸۶ رخت بربست ـ و سروده محمدرضا عبدالملكيان كه متولد ۱۳۳۱ است و از پيشكسوتان شعر انقلاب اسلامى و البته امين پور هم كه مكشوف است جايگاهش در شعر پس از انقلاب و در بنيان نهادن حوزه هنرى و چرخش اش به سوى افق هاى تازه در غزل و پايگاه دانشگاهى وى و اقبال دانشجويان از شعر وى و رفاقت ديرينه عبدالملكيان با وى. عبدالملكيان [پدر البته و نه پسر كه در اين روزگار، «دو»اند و پسر، زبان نرم ترى اختيار كرده و پدر، هنوز در جست وجوى حماسه است و زبان آن] شاعرى است متعلق به نسل موسوم به نسل آرمانگرا يا آرمانخواه كه هر شىء برايشان ابزارى براى مبارزه بود و هر كلمه، اسلحه اى كه مى شد از دهانه اش به «دشمن عدالت» شليك كرد و از اين رو، هر چه در شعرهاى اين نسل ـ با نحله هاى فكرى مختلف ـ نظر كنيم بيشتر جاى خالى «احساس» را [نسبت به «فرد»] مى بينيم و اگر «احساسى» هست [كه هست!] معطوف به جامعه است. شاعران اين نسل اگر برادرى از آنان درمى گذشت يا مادرى يا پدرى يا فرزندى يا دوستى، جامعه را در سوگ او خلاصه مى ديدند و عشق فردى را به عشق جمعى بدل مى كردند و البته جاى «فرديت» يا همان انسان ساخته شده از گوشت و خون و روزمرگى در اين ميان خالى بود و ما در آثار اين نسل با «انسان ها» رودررو بوديم. عبدالملكيان نيز بيش و كم ـ تاكنون و پيش از كتاب حاضر ـ در همين عرصه گام زده حتى در كتاب «مه در مه» اش كه از نام آن برمى آيد كه اثرى تغزلى باشد اما تغزل آن بهانه است تا «مردم» در شعر وى برزمند و /// «خيابان هاشمى» كه از سنگ بناى اول خود، با چنين انديشه اى زاده شده و احساسى ترين شعر عبدالملكيان هم كه به شهيدى چهارده ساله اختصاص دارد، به همه شهداى چهارده ساله نظر دارد. او شاعرى «جمع نگر» است كه دستمال خيس از اشك يار را درفش كاويانى مى بيند و تير نشسته بر قلب منقوش بر درخت پارك را، رها شده از كمان آرش فرض مى كند اما زمان، ذهن شاعران را «نرم» مى كند و «نرمى ذهن»، حماسه هاى جمعى را از منظر «فرد» نشان مى دهد و گاهى وقت ها، به نقطه اى مى رسد كه ديگر در پى ترسيم حماسه نباشد. از مصيبت بگويد و بگريد؛ آخر، شاعر هم از گوشت و خون و پوست آفريده شده نه از زره پولادين. «حالا كه رفته اى مى گويند در ميان دفترهايت نه پروانه اى خشكيده است نه گلى نه گلبرگى مى گويند در ميان همه دفترهايت كودكى است كه با پروانه ها به سراغ ماه مى رود» به گمانم اين كتاب از اين نظر نقطه عطفى است در كارنامه شاعرى عبدالملكيان و اضافه كنم كه زبان اين شعرها، نرم ترين و توصيفى ترين زبان شعرى او از آغاز كار شاعرى اش تااكنون محسوب مى شود. دو كمتر پيش مى آيد كه شاعرى از ميان ما برود و گزيده شعرى از شاعران معاصرش در پى اش منتشر شود؛ و بسيار كمتر از آن، اين كه چند دوست محشور با او، گزيده اى فراهم آورند از مراثى خويش و در كمتر از يك سال منتشر كنند. به ياد ندارم كه معاصرى در گذشته باشد و شاعرى معاصر او در فاصله زمان كوتاهى، كتابى در سوگ اش منتشر كرده باشد [مگر يك مورد كه در آن هم اسماعيل آئينى و شاعر، به وحدانيت حماسى رسيده بودند و شاعر، بهانه روايت بود به هر حال از اين بحث خارج است] «حالا كه رفته اى» لااقل به روايت حافظه من كه اين روزها البته تعريفى هم ندارد در تداوم صف رفتگان شاعر و نويسنده و انديشمند تنها كتاب از اين دست است و چون نخستين است يحتمل مى توان ردپاى «گناه نخستين» را در آن يافت كه مختص هر آغازگرى است و حكايت اش جداست از چند دهه شاعرى عبدالملكيان و چون نخستين است البته از تازگى هاى كار نخست نيز برخوردار است و از «شانس آغازگر» كه باز هم حكايت اش جداست از چند دهه شاعرى شاعر. «حالا كه رفته اى» ترجيع همه شعرهاى اين كتاب است و از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان، آدم را ـ يعنى منتقد را ـ به اين فكر مى اندازد كه نكند همه اين شعرهاى كوتاه ، پاره هايى از يك شعر بلند بوده اند كه كنار هم جفت و جور نشده اند و شاعر براى آنكه «شهود» رخنه كرده در اين مصاريع از كف اش نرود، پاره پاره آنها را سامان داده است يا حتى نكته اى ديگر به ذهن مى رسد كه نكند اصل كار اصلاً و اساساً بر همين منوال بوده اما شاعر با پيچيدن يك نسخه واحد و برخوردارى از فرمولى واحد، نشسته است و در چند ساعت [حداكثر سه يا چهار ساعت] كل كتاب را گفته و //. بگذاريد درباره آنچه كه اطلاعى از آن در دست نيست مكاشفه نكنيم اما شعرها به ما نشان مى دهند كه تقريباً از فرمولى واحد پيروى مى كنند و مختصر اختلافى هم كه به چشم مى آيد محصول بالا و پائين شدن درجه «احساس» و «شهود» در لحظات سرايش است. فرمول اين است: «حالا كه رفته اى + مكان يا شخصيت يا واقعه يا زمان + نشانه هاى مرتبط + احساس غليظ + يك حركت كه پايان بندى را شكل مى دهد» به ياد داشته باشيم كه شاعر براساس شگرد «جان بخشى» همه اشيا و جانداران غيرانسان را زندگى بخشيده و بدل به شخصيت كرده است. « حالا كه رفته اى فقط همين را بگو به چندمين درخت كه رسيدم تو را بپرسم و براى چندمين پرنده يك مشت دانه بريزم تا يك راست بيايم و بر سنگى آوار شوم كه سر بر سينه ات گذاشته است» به گمانم اين فرمول [اگر «شهود» با بسامد بالا در همه ۱۲۶ شعر حضور مستدام مى داشت] فرمول بدى نبود و نيست. كلاً فرمول ها به خودى خود بد نيستند. موقعى كه ما آنها را از وضعيتى به وضعيتى ديگر دچار زايش و كمال نمى كنيم، فرتوت و كسل كننده به نظر مى رسند. «گناه نخستين» اين كتاب، همين پيرى زودرس فرمول مورد نظر است و البته «شانس آغازگر» هم ياريگر شاعر است كه او با پرداختن به «فرد» و شرح احساس خود نسبت به شاعرى با درجه بالاى محبوبيت جمعى، به مرحله اى تازه از شاعرى پا نهاده و ديگر در اين شعرها، از آن «رويكردهاى كلى» و «پيش فرض ها»ى قبلى خبرى نيست. عبدالملكيان در اين شعرها رهاست و البته اميدوارم كه اين رهايى همراه با اتكا به فرمول، در آثار بعدى اش تداوم نيابد چون نتيجه اى جز تكثير همين شعرها نخواهد بود و عبدالملكيان لااقل در دو دهه اخير، شاهد چنين تكثيرهايى با شمارگان بالا اما مخاطبان نااميد، از ديگر شاعران همعصرش بوده است.
|