يكشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۷ - ۱۰ ذيقعده ۱۴۲۹
Sun, Nov 9, 2008
فرهنگ و هنر
۴۰۷۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
تاريخ
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
سلامت
ماجرا
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
لذات «نوشتن»
نگاهى به مجموعه شعر «حالا كه رفته اى»
[سوگنامه قيصر امين پور] از محمدرضا عبدالملكيان
لذات «نوشتن»
آن بيهقى ديگر: ابوالحسن!
[يزدان سلحشور ]
«گفته اند، وقتى پادشاهى بود، عمر اندر ملك و ولايت و كامرانى و خوشدلى و آسايش به سر آورده و هيچ آسيب دشمن به ملك او نارسيده و هيچ چشم زخم در محل رفيع او اثر نانموده. در شبى كه هوا سرد بود و كافور بر عالم نثار كرده و زمين مانند آبگينه شامى گشته، مفارق جبال سپيد شده و پيرى در وى اثر كرده و مساكن و مواطن لباس حواصل پوشيده، درخت از برگ برهنه گشته و.‎/‎/ تاريكى شب سياهى از قار و جناح غراب و ذوايب جوانان و لباس مصيبت زدگان و مداد وراقان عاريت شده، خواب بر وى مستولى شد. او به خواب ديد كه در بيابانى، تنها گرفتار آمده و خاك آلوده و گريزان؛ ناگاه، شيرى بر وى حمله آورد. وى قصد كوهى كرد؛ چون بر سر كوه رسيد و شير به وى نزديك گشت، يكى وادى ديد، در آن وادى چاهى؛ اين ملك، از بيم آن شير، خويشتن اندر آن چاه انداخت. از هول اين خواب بيدار شد، بى قرار، چون دانه اى بر تابه گرم، اشك از فواره ديده بر رخساره مى راند.
حالى به پيغمبر آن عهد وحى آمد كه فلان ملك را تنبيه كن و بگو: وفود لطايف من پيوسته بر تواتر به تو مى رسيده است و عون و مواهب و توفيق من دل تو را تقويت و ترويج ارزانى مى داشته؛ چرا مى نالى و جزع چرا مى كنى من تو را تنبيهى به ارزانى داشتم، مسافر كه هواى صافى و لمعان ماه شب چهارده يافت، شكايت چرا نمايد و تشنه چون به آب زلال رسد، تنگدلى چرا كند، از ما تنبهى يافتى كه كرم ما بدان سماحت نمود و ملكى يافتى كه راه زوال آن مسدود است، انفاس وساوس شياطين از تو منقطع گشت، بضاعت خواب تو در بازارگاه تنبيه بهاى تمام يافت.‎/‎/ تعبير اين خواب بشنو تا رياض دل تو را سبز گرداند و لب مراد تو بازخنداند: آن بيابان مثال مرگ است و آن تنهايى، تنهايى قيامت است و آن خاك، خاك مذلت و حسرت است و آن برهنگى، برهنگى است از علم و عمل و طاعت و عبادت و آن كوه مظالم و خصومند و آن شير متقاضى حساب است كه بر اثر تو مى آيد و نامه معامله تو به دست تو مى دهد و آن چاه سزا و جزاى افعال توست. تا چند حساب عمال و وكلا نگريستن، يك چند در حساب خويش تأمل بايد كرد.»
«تاريخ بيهق» چنانكه از متن فوق - يا در واقع گزيده اى كه به تفأل، گزيده آمده در اين نوشتار - مشخص است، جمله بر اتفاقات مشخص و معلوم و تاريخ محور - چنان كه امروزه آن را تاريخ مى ناميم - استوار نيست و در واقع تلفيقى است از حكمت و تاريخ و نصيحت و حكايت و اندى شاعر مشربى و البته نه شاعر كردارى كه رنگ شعر گيرد نثر.
اگر منظر اين نوشتار، نقد تطبيقى مى بود و خط مقايسه ميان ابوالحسن بيهقى و ابوالفضل بيهقى كشيده مى شد، سخن بسيار مى توانستم راند از آنكه «ابوالفضل» اگر همين نگاه را مى خواست به متن خويش بكشاند محمل آن را بر روايتى مى نهاد كه از واقعيت اخذ شده بود و در عين تاريخ نويسى، حكمت نيز از كيسه قلم خرج مى كرد اما «ابوالحسن» را در «تاريخ بيهق» مقصد ديگر است و تاريخ نويسى البته بهانه است كه كاتبى كند و كاتبى در آن روزگار يعنى عقايد خويش بر صحيفه نبشتن و در روزگار ما، آن را ايدئولوژى نامند و از اين منظر، «ابوالحسن على بن زيد بيهقى» مرد ايدئولوژى ست و گرچه گفته هاى وى بر سبيل نصيحت، رنگ و بويى كمابيش مشابه با متون ديگر دارد اما مقصد آن، سياسى ست و سياست آزاده در روزگار «ابوالحسن» يعنى چرخش به سوى «آل على(ع)». خود پيداست كه او، آن حاكم مثالى را آئينه حاكم روزگار خويش قرار داده و اينكه مى نويسد: «تا چند حساب عمال و وكلا نگريستن، يك چند در حساب خويش تأمل بايد كرد.» ترجمان آن اين است كه «نه جاى توست بر اين مسند. بر كنار،مان! تا شايسته اش به تخت بنشيند.»
از ايدئولوژى «ابوالحسن» كه بگذريم، نثر توصيفى او قابل توجه است و البته در عين سادگى، زيبا و چشمگير، گرچه به پايه نثر «ابوالفضل(ع)» نرسد با اين حال «آموختنى» دارد براى معاصران حتى در مقاطعى كه به تمثيل روى مى آورد و مى گويد: «از هول اين خواب بيدار شد، بى قرار، چون دانه اى بر تابه گرم.‎/.» كه ما را به ياد تمثيل هاى از اين دست در آثار باستانى غرب مى اندازد و البته يار در خانه است و ما.‎/‎/!
نگاهى به مجموعه شعر «حالا كه رفته اى»
[سوگنامه قيصر امين پور] از محمدرضا عبدالملكيان
روزنه اى به احساس و فرديت
396999.jpg
[يزدان مهر ]

يك
«حالا كه رفته اى
كنارش مى نشينم
گريه نمى كند
دستش را مى گيرم
گريه نمى كند
به پايش مى افتم
گريه نمى كند
نكند اتفاقى افتاده است
كه شعر گريه نمى كند»
«حالا كه رفته اى» مجموعه اى است از ۱۲۶ شعر كوتاه در سوگ قيصرامين پور ـ شاعرى كه در ۱۳۸۶ رخت بربست ـ و سروده محمدرضا عبدالملكيان كه متولد ۱۳۳۱ است و از پيشكسوتان شعر انقلاب اسلامى و البته امين پور هم كه مكشوف است جايگاهش در شعر پس از انقلاب و در بنيان نهادن حوزه هنرى و چرخش اش به سوى افق هاى تازه در غزل و پايگاه دانشگاهى وى و اقبال دانشجويان از شعر وى و رفاقت ديرينه عبدالملكيان با وى.
عبدالملكيان [پدر البته و نه پسر كه در اين روزگار، «دو»اند و پسر، زبان نرم ترى اختيار كرده و پدر، هنوز در جست وجوى حماسه است و زبان آن] شاعرى است متعلق به نسل موسوم به نسل آرمانگرا يا آرمانخواه كه هر شىء برايشان ابزارى براى مبارزه بود و هر كلمه، اسلحه اى كه مى شد از دهانه اش به «دشمن عدالت» شليك كرد و از اين رو، هر چه در شعرهاى اين نسل ـ با نحله هاى فكرى مختلف ـ نظر كنيم بيشتر جاى خالى «احساس» را [نسبت به «فرد»] مى بينيم و اگر «احساسى» هست [كه هست!] معطوف به جامعه است. شاعران اين نسل اگر برادرى از آنان درمى گذشت يا مادرى يا پدرى يا فرزندى يا دوستى، جامعه را در سوگ او خلاصه مى ديدند و عشق فردى را به عشق جمعى بدل مى كردند و البته جاى «فرديت» يا همان انسان ساخته شده از گوشت و خون و روزمرگى در اين ميان خالى بود و ما در آثار اين نسل با «انسان ها» رودررو بوديم. عبدالملكيان نيز بيش و كم ـ تاكنون و پيش از كتاب حاضر ـ در همين عرصه گام زده حتى در كتاب «مه در مه» اش كه از نام آن برمى آيد كه اثرى تغزلى باشد اما تغزل آن بهانه است تا «مردم» در شعر وى برزمند و ‎/‎/‎/ «خيابان هاشمى» كه از سنگ بناى اول خود، با چنين انديشه اى زاده شده و احساسى ترين شعر عبدالملكيان هم كه به شهيدى چهارده ساله اختصاص دارد، به همه شهداى چهارده ساله نظر دارد. او شاعرى «جمع نگر» است كه دستمال خيس از اشك يار را درفش كاويانى مى بيند و تير نشسته بر قلب منقوش بر درخت پارك را، رها شده از كمان آرش فرض مى كند اما زمان، ذهن شاعران را «نرم» مى كند و «نرمى ذهن»، حماسه هاى جمعى را از منظر «فرد» نشان مى دهد و گاهى وقت ها، به نقطه اى مى رسد كه ديگر در پى ترسيم حماسه نباشد. از مصيبت بگويد و بگريد؛ آخر، شاعر هم از گوشت و خون و پوست آفريده شده نه از زره پولادين.
«حالا كه رفته اى
مى گويند در ميان دفترهايت
نه پروانه اى خشكيده است
نه گلى
نه گلبرگى
مى گويند در ميان همه دفترهايت
كودكى است كه با پروانه ها
به سراغ ماه مى رود»
به گمانم اين كتاب از اين نظر نقطه عطفى است در كارنامه شاعرى عبدالملكيان و اضافه كنم كه زبان اين شعرها، نرم ترين و توصيفى ترين زبان شعرى او از آغاز كار شاعرى اش تااكنون محسوب مى شود.
دو
كمتر پيش مى آيد كه شاعرى از ميان ما برود و گزيده شعرى از شاعران معاصرش در پى اش منتشر شود؛ و بسيار كمتر از آن، اين كه چند دوست محشور با او، گزيده اى فراهم آورند از مراثى خويش و در كمتر از يك سال منتشر كنند. به ياد ندارم كه معاصرى در گذشته باشد و شاعرى معاصر او در فاصله زمان كوتاهى، كتابى در سوگ اش منتشر كرده باشد [مگر يك مورد كه در آن هم اسماعيل آئينى و شاعر، به وحدانيت حماسى رسيده بودند و شاعر، بهانه روايت بود به هر حال از اين بحث خارج است] «حالا كه رفته اى» لااقل به روايت حافظه من كه اين روزها البته تعريفى هم ندارد در تداوم صف رفتگان شاعر و نويسنده و انديشمند تنها كتاب از اين دست است و چون نخستين است يحتمل مى توان ردپاى «گناه نخستين» را در آن يافت كه مختص هر آغازگرى است و حكايت اش جداست از چند دهه شاعرى عبدالملكيان و چون نخستين است البته از تازگى هاى كار نخست نيز برخوردار است و از «شانس آغازگر» كه باز هم حكايت اش جداست از چند دهه شاعرى شاعر.
«حالا كه رفته اى» ترجيع همه شعرهاى اين كتاب است و از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان، آدم را ـ يعنى منتقد را ـ به اين فكر مى اندازد كه نكند همه اين شعرهاى كوتاه ، پاره هايى از يك شعر بلند بوده اند كه كنار هم جفت و جور نشده اند و شاعر براى آنكه «شهود» رخنه كرده در اين مصاريع از كف اش نرود، پاره پاره آنها را سامان داده است يا حتى نكته اى ديگر به ذهن مى رسد كه نكند اصل كار اصلاً و اساساً بر همين منوال بوده اما شاعر با پيچيدن يك نسخه واحد و برخوردارى از فرمولى واحد، نشسته است و در چند ساعت [حداكثر سه يا چهار ساعت] كل كتاب را گفته و ‎/‎/.
بگذاريد درباره آنچه كه اطلاعى از آن در دست نيست مكاشفه نكنيم اما شعرها به ما نشان مى دهند كه تقريباً از فرمولى واحد پيروى مى كنند و مختصر اختلافى هم كه به چشم مى آيد محصول بالا و پائين شدن درجه «احساس» و «شهود» در لحظات سرايش است. فرمول اين است:
«حالا كه رفته اى + مكان يا شخصيت يا واقعه يا زمان + نشانه هاى مرتبط + احساس غليظ + يك حركت كه پايان بندى را شكل مى دهد»
به ياد داشته باشيم كه شاعر براساس شگرد «جان بخشى» همه اشيا و جانداران غيرانسان را زندگى بخشيده و بدل به شخصيت كرده است.
« حالا كه رفته اى
فقط همين را بگو
به چندمين درخت كه رسيدم
تو را بپرسم
و براى چندمين پرنده
يك مشت دانه بريزم
تا يك راست بيايم و
بر سنگى آوار شوم
كه سر بر سينه ات گذاشته است»
به گمانم اين فرمول [اگر «شهود» با بسامد بالا در همه ۱۲۶ شعر حضور مستدام مى داشت] فرمول بدى نبود و نيست. كلاً فرمول ها به خودى خود بد نيستند. موقعى كه ما آنها را از وضعيتى به وضعيتى ديگر دچار زايش و كمال نمى كنيم، فرتوت و كسل كننده به نظر مى رسند. «گناه نخستين» اين كتاب، همين پيرى زودرس فرمول مورد نظر است و البته «شانس آغازگر» هم ياريگر شاعر است كه او با پرداختن به «فرد» و شرح احساس خود نسبت به شاعرى با درجه بالاى محبوبيت جمعى، به مرحله اى تازه از شاعرى پا نهاده و ديگر در اين شعرها، از آن «رويكردهاى كلى» و «پيش فرض ها»ى قبلى خبرى نيست. عبدالملكيان در اين شعرها رهاست و البته اميدوارم كه اين رهايى همراه با اتكا به فرمول، در آثار بعدى اش تداوم نيابد چون نتيجه اى جز تكثير همين شعرها نخواهد بود و عبدالملكيان لااقل در دو دهه اخير، شاهد چنين تكثيرهايى با شمارگان بالا اما مخاطبان نااميد، از ديگر شاعران همعصرش بوده است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |