بعد از آنكه ميرزا كوچك خان خودش را رسماً دشمن انگليس معرفى كرد اعصاب خيلى قوى لازم بود كه اينان بتوانند در پايتخت جنگلى ها دوام آورده و تحمل ناملايمات را بنمايند
به سوى خزر
همين كه صبح زود روز شانزدهم فوريه ،۱۹۱۸ دسته قواى ما (قشون انگليس) از «دروازه رشت» شهر قزوين خارج شد، افراد حالت و روحيه بسيار خوبى پيدا كرده و يقين حاصل نمودند كه براى روز بعد طرف عصر آخرين موانع فى مابين را مرتفع نموده سوار كشتى شده و به طرف بادكوبه حركت خواهند نمود. با همه اين اميدوارى ها، ما وثيقه اى در دست نداشتيم كه بدانيم حتماً بدون پيشامد سوء يا سانحه اى، صحيح و سالم وارد «بادكوبه» خواهيم شد. البته برخلاف اين انتظار، جريان امور خيلى بد به نظر مى آمد. منتها در بين نفرات و صاحب منصبان ما اشخاص بدبين وجود نداشتند و عموماً معتقد بودند كه كليه موانع و مشكلات برطرف خواهد شد.
از همدان به اين طرف تمام سطح جاده از نفرات قشون روس كه بدون نظم و ترتيب حركت مى كردند پوشيده شده بود در شهر قزوين هم از كثرت جمعيت قشون،محل خالى باقى نمانده بود.
سالداتهاى روس به طور كلى نسبت به ما نظر بدى نداشتند ولى دستجات بى نظم و ترتيب آنها در جاده مانع عبور مى شدند.
براى حركت و مسافرت، هوا خيلى مساعد بود، برف هم نبود و ما از آخرين گردنه مشهور (كوهين ) كه در سى ميلى قزوين است به راحتى گذشتيم. در اينجا هم مثل «سلطان بولاغ» روس ها گردنه را خيلى خوب پاك كرده بودند. از «كوهين » به منجيل چهل ميل مسافت است و جاده از ميان جلگه و دشت و در اغلب جاها از رودخانه كه روى آن پل هاى بسيار محكم و خوب بنا شده عبور مى نمايد. بعد جاده وارد جلگه وسيع منجيل مى شود. در اين قسمت چندين دسته درخت هاى كهنسال زيتون ، روحانيت و تازگى خاصى به منظره حزن آور طبيعت مى بخشد. شب را در قرارگاه قراولان روس براى ما منزل معين كردند. پس از ورود به آنجا و مشاهده اعلانات بلندبالاى «گراند هتل» ـ«مطبخ فرانسوى» لذت غذا و شام غيرسربازى در دهان ما مزه كرد و واقعاً بعد از آن شب اتفاق افتاد كه طعم و مزه غذاهاى خودمان را بفهميم.
در بين راه تنها مانع حركت ما، قشون روس بود. وسايط عمده حمل و نقل آنها عبارت بود از گارى هاى چهارچرخه بزرگ ايرانى كه به هريك ، چهار اسب بسته بودند. عبور از كنار گارى هاى بزرگ آن هم در جاده هاى شوسه باريك، كار آسانى نبود. سالداتهاى روس عموماً سردماغ و بشاش بودند. در تمام امتداد راه از طرف آنها نسبت به ما حركت سوء يا خلاف انتظارى مشاهده نشد. تا آن موقع زندگى سربازى آنها بد نبود و حالا هم كه عموماً با هم دست برادرى داده و صميمى شده اند (اشاره به شعار برادرى و انقلابى) اين زندگى جديد را با نهايت صراحت براى ديگران هم مسئلت مى نمايند. آنها اصول آزادى و مساوات را با حرارت مخصوص نسبت به مرغ و خروس و حيوانات و پرندگان كنار راه هم رعايت مى نمودند. سكوت فضا و يكنواختى منظره را غالباً شليك به « مقرّه هاى » تلگراف يا تيراندازى به طرف كلاغها به هم مى زد. به استثناى بعضى از دستجات سواره نظام، ترتيب و نظم حركت از طرف سايرين مطلقاً مراعات نمى شد. دستجات سالدات ها دو به دو و يا سه به سه در ميان جاده حركت و غالباً سالداتهاى وامانده از ماخواهش مى كردند آنها را سوار كنيم و بعضى هم بدون ملاحظه اتومبيل ما را تعاقب مى نمودند كه در حال حركت سوار شوند. بديهى است خستگى به تن آنها مى ماند و به اتومبيل نمى رسيدند.
روسها ما را سؤال پيچ مى كردنددر كاروانسرايى كه براى برداشتن بنزين (با اجازه مخصوص ) وارد شديم عده زيادى از سالدات ها ما را احاطه كرده و سؤالات عجيب و غريبى مى نمودند.
آنها خيلى اصرار داشتند بفهمند ما به كجا مى خواهيم برويم. من جواب مى دادم «انزلى» - براى چه «مربوط به وقايع جاريه است» «ما تصميم گرفته بوديم با شما كه جزو متفقين ما هستيد مساعدت كنيم» - در اينجا فوراً اين عبارت شنيده مى شد:
« ما متفق شما نيستيم. ما با آنها صلح كرده ايم. شما بيهوده دنباله جنگ را ادامه مى دهيد «جمله هاى فوق را در بين راه عموماً طوطى وار به ما تذكر مى دادند. بايد اين طور نتيجه گرفت كه اين عبارات را مخصوصاً مبلغين زبردستى به آنها تبليغ كرده و آموخته بودند همه درصدد بودند كه از مقصود اصلى و علت حضور ما در آنجا آگاهى حاصل نمايند و عموماً عقيده داشتند كه ما چندان ساده به اينجا نيامده ايم. رعيت (روستايى) جنساً و به طور عموم هميشه نسبت به هر كس و يا هر چيز بدبين و ظنين است. اين حس بدبينى و سوءظن در طبيعت و نهاد رعيت و دهقان روسى بيش از سايرين جايگير شده و به همين جهت انگليسى رئوف الطبع و مهربان ! در روسيه حيله گر قلم رفته است بنابراين روسها ما را با نظر بدبينى و سوءظن ، استقبال مى نمودند منتها به واسطه صلح جويى طبيعى خود ، عليه ما تظاهراتى به خرج نمى دادند.
منجيل در ابتداى آن جلگه واقع گرديده كه در مسافت پنجاه ميل به طرف درياى مازندران امتداد يافته و معبر باريك و تنگ كوهستانى و شهر رشت هم در دنباله همان جلگه واقع گرديده و سفيدرود هم كه در تمام فصول سرخ رنگ مى باشد از ميان همه جلگه و معبر باريك به طرف بحر خزر جريان دارد. اين معبر كوهستانى شبيه يك قيف بسيار بزرگى است كه دهنه اش به طرف بادهاى شمالى باز شده است و از اين دهنه با شدت هر چه تمام تر دائماً باد مى ورزد و در موسم تابستان هواى منجيل و ناحيه آن را طورى سرد مى كند كه قابل زندگى نيست. خوشبختانه وزش بادهاى شمالى مذكور در موسم زمستان موقوف مى شود والا زندگى براى سكنه آن نواحى طاقت فرسا و خيلى دشوار مى گرديد. ما مختصر وقت فراغت خود را به گردش در اطراف منجيل پرداختيم. طولى نكشيد هوا تاريك شد از اين بهانه ، خوشوقت بوديم و تصور مى كرديم كه زودتر استراحت مى كنيم و صبح خيلى زود حركت نموده و به مسافرت خود ادامه خواهيم داد. روز بعد يعنى ۱۷ فوريه ۱۹۱۸حركت كرديم و هوا بيش از حد انتظار مساعد بود / قسمت كم و پرزحمت راه باقى مانده بود و اميدوارى كلى داشتيم بلكه بتوانيم چنانچه مانعى در مقابل ايجاد نشود از بحر خزر نيز بگذريم، وليكن طولى نكشيد كه عملاً ثابت و مدلل شد مقدرات مساعدت نخواهد كرد و بدون مانع و حادثه از دريا عبور نخواهيم كرد. جاده شوسه بسيار خوب و مناظر زيباى اطراف آن را كه از منجيل تا لب دريا در حدود هفتاد و پنج كيلومتر مى شود و عموم مسافرين و سياحان تعريف و تمجيد نموده اند من هم به سهم خود فروگذار نخواهم كرد. از منجيل راه در مسافت نيم ميل در دامنه هاى تپه مسطحى پيچ و خم زياد پيدا كرده رو به سراشيبى مى رود و اين وضعيت راه تا پل منجيل كه روى سفيد رود بنا گرديده ادامه دارد. از اين محل آخرين سراشيبى به طرف ساحل دريا شروع مى شود.
پل محكم كه از سنگ و آهن ساخته شده در همان مدخل معبر كوهستانى رودخانه را قطع مى نمايد و از همان نقطه راه ، دفعتاً به طرف شمال منحرف مى شود. پس از عبور از روى پل راه در مسافت چهل ميل تمام در ساحل چپ رودخانه ادامه يافته سپس به يك دشت پروسعتى منتهى مى شود و بعد مختصر انحرافى به طرف چپ پيدا مى كند. از پل دهنه معبر كوهستانى به رشت پنجاه ميل و به انزلى هفتاد ميل راه باقى مى ماند.
در اين معبر و دره باريك و تنگ كوهستانى كه بلافاصله بعد از منجيل شروع مى شود هر سربازى پس از مشاهده منظره اطراف خود بى اختيار به فكر فرو مى رود كه چه موانع فوق العاده و سنگرها و پناهگاه هاى طبيعى در اين معبر به وجود آمده و كوچك ترين قوه ممكن است در اين معبر با قواى نيرومند خصم مقاومت نمايد. جاده شوسه در بعضى قسمت ها مستقيماً روى تخته سنگ هاى دامنه كوه ساخته شده است. در سرتا سر قسمت غربى جاده كوه هاى مرتفع و سهمگين سر به آسمان كشيده و طرف راست آن پرتگاه هاى حيرت آور و دهشتناك با بريدگى هاى زيادى است كه يك مرتبه ميان امواج خروشان سفيد رود كه در هيچ فصل سال قابل عبور نيست سرازير مى شود. برآمدگى ها و تخته سنگ هاى عظيم الجثه در سمت راست جاده كنار رودخانه بخوبى مى تواند از عبور قواى دشمن جلوگيرى كند و به علاوه وضعيت معبر طورى است كه از هر دو ساحل رودخانه ممكن است به طرف دشمن آتش گشوده شود. در اين قسمت، مسافر با اينكه احساس مى كند كه ايران در عقب سر مانده و وارد سرزمين تازه اى شده است، معذلك علائم و آثارى از جنگل ها ديده نمى شود.
تپه هاى پائين دست، برهنه و به كلى خالى از اشجار است و به ندرت در دامنه پاره اى از آنها، يك دسته درخت ديده مى شود.
بيشه هاى درخت زيتون جاده شوسه را احاطه كرده و بعضى از دره هاى كوهها هم غالباً پوشانده از درخت زيتون است. در قسمت هاى بالاى كوه خط و منطقه درخت هاى كاج و سرو و بلوط و صنوبر شروع مى شود. جنگل هاى انبوه و پرشكوه گيلان از ميل بيستم آن طرف منجيل ، شروع و همين قدر كه از «راهدار خانه» عبور كرديم وارد جنگل شديم، در اينجا ديگر به نظر اينطور مى آيد كه نه تنها از ايران بلكه از قاره آسيا هم خارج شده ايم. وقتى كه براى تعمير ماشين در كنار جاده توقف كرديم چشمانمان به گلهاى «سينوره» كه تازه از زمين روييده بود افتاد و قدرى بالاتر از توقفگاه خودمان به گل يخ و بنفشه برخورديم. اشجار و نباتات به استثناى پاره اى از آنها كه دائماً سبز و خرم هستند بقيه برگ نداشتند. تشخيص جنس اشجار سبز هم به واسطه بعد مسافت مشكل بود و به زحمت درخت بلوط و بوك را شناختيم. در اينجا از اشجار جنس كوتاه درخت ازگيل خيلى فراوان است.
از نزديكى «امام زاده هاشم» چهل ميلى منجيل كوه ها و ارتفاعات دفعتاً غايب مى شوند و از آنجا تا انزلى جاده شوسه روى اراضى مسطح امتداد يافته و ابتدا از ميان جنگل و مزارع برنج و بعد هم نزديك تر به انزلى از وسط مراتع و سپس از ميان هامون هاى شن زار عبور مى نمايد.
از حمله ميرزا كوچك خان نگران بوديمتصور نمى كرديم كه ميرزا كوچك خان از معبر تنگ و باريك كوهستانى به آسانى به ما اجازه عبور بدهد بنابراين ناچار بوديم كه كليه قواى دفاعى را حاضر و آماده كنيم كه به محض بروز اولين علامت مخاصمه، بتوانيم به كار بيندازيم.
ما فقط براى عبور از معبر كوهستانى يك شانس داشتيم و آن هم اقدامى قطعى و سرعت عمل بود. وليكن بهتر بود تير اول را به جنگلى ها واگذار كنيم، زيرا در انتظار تير اول ممكن بود اصلاً از معبر گذشته باشيم.
جستن از ميان خطر ، البته عاقلانه تر و بهتر است تا اينكه با قواى خيلى كم وارد جنگ شدن. اتومبيل زره پوش تحت فرمان «ليوتنان سينگر» در جلو حركت مى كرد «كاپيتن گوپر» با يك مسلسل «لوئيس» دنبال آن و هر شوفر هم يك تفنگ ده تير با يكصد فشنگ حاضر، داشت. ما در فواصل خيلى نزديك توقف مى كرديم كه ماشين ها برسند و به هم نزديك باشيم. در منطقه جنگل به هيچ حادثه سوئى برنخورديم ولى در نزديكى رشت به يك عده سوار كامل السلاح كه خيلى غضبناك به نظر مى آمدند مصادف شديم. سوارها عموماً قطار فشنگ انداخته و هر كدام يك «ماوزر» دركمر داشتند و معلوم بود كه مأموريت و يا قصد معينى دارند.
ايران سرزمينى است كه هر اتفاقى در يك لحظه و به يك چشم به هم زدن در آن رخ مى دهد و تا موقعيت از دست نرفته بايد اقدام مقتضى به عمل آورد. در رشت ما قريب نيم ساعت توقف كرديم كه با «مستر ماكلارون» قونسول انگليس و مسيو «گريگورييويچ» قونسول روس در كنار جاده ملاقات كنيم. با تمام پيشامدها و تحولات متواليه ، قونسول انگليس و «مستراوكشوت» رئيس شعبه بانك، حيثيت بيرق خود را شجاعانه محفوظ داشته اند.
بعد از آنكه ميرزا كوچك خان خودش را رسماً دشمن انگليس معرفى كرد ، اعصاب خيلى قوى لازم بود كه اينان بتوانند در پايتخت جنگلى ها دوام آورده و تحمل ناملايمات را بنمايند.
بعدها من اطلاع حاصل كردم كه هر دو نفر آنها (مستر ماكلارون و مستر اوكشوت ) دستگير و محبوس شده اند و به واسطه سوءرفتار جنگلى ها، به آنها خيلى صدمه وارد آمده است، بالاخره موفق به فرار از حبس گرديدند.
پس از ملاقات و مذاكره بسيار مفيد با آنها، اتومبيل ها مجدداً به حركت در آمدند، ما از رشت عبور كرده و بيست ميل راه تا انزلى را بدون وقوع حادثه به سرعت طى كرديم و دائماً به اين فكر بوديم و سر و مغز خود را زحمت مى داديم كه چه پيشامد كرده است كه با آن همه تهديدات و حماسه سرايى ها به ما اجازه عبور داده اند
تقريباً يك ساعت به غروب آفتاب مانده بود كه تپه و ماهورهاى شن زار اطراف انزلى پيدا شد و ما وارد غازيان شديم. نكته دانستنى اين بود كه بدانيم بالشويك ها و انقلابيون چگونه ما را استقبال خواهند كرد.
رفتار بالشويك ها
با ما چگونه خواهد بود ما منتظر بوديم كه بالشويك ها با ما عداوت نكنند و فقط با يك كنجكاوى ساده ما را تلقى نمايند وليكن زمامداران بالشويك ها كه عده آنها زياد بود، اندكى سوءرفتار نسبت به ما ابراز كردند و مبلغين قليل العده كه در ضديت و خصومت با انگليس ثابت قدم بودند سوء رفتارشان با ما شديدتر بود. در انزلى حكومت و زمامدارى محل به عهده آنها بود و ما منتظر بوديم كه ببينيم نسبت به ما چه اقدامى به عمل خواهند آورد.
در اين موقع در شهر متجاوز از دو هزار نفر قشون روس موجود بود و به محض آنكه ما در مقابل عمارت گمرك توقف كرديم همه اين دو هزار نفر اطراف ما را گرفته و با نهايت دقت و كنجكاوى، بدون اينكه احساسات يا تظاهرات خصمانه نشان بدهند مراقب حركات ما بودند.
ادارات گمرك ايران به طور كلى تحت رياست بلژيك ها مى باشد. «مسيو هونن» كه در اين جا رياست گمركات را عهده دار است به تنهايى با خانم و بچه هايش عمارت بسيار بزرگى را اشغال نموده است و مشاراليه ما را با كمال خونگرمى و مهربانى قبول كرده و پذيرايى نموده و در عمارت گمرك براى ما تعيين منزل نمود:
خود من قرار شد با «مسيو هونن» در يك منزل بمانم. اتومبيل ها را در حياط گمرك جا دادند، براى شوفرها هم در همان حياط منزل معين كردند. براى صاحب منصبان هم در يك ميلى گمرك در عمارت شيلات منزل تعيين نمودند. با اين گونه استقرار، بدتر از اين قرارگاه و توقفگاه ممكن نبود بتوانيم به دست بياوريم.
تاكنون در هر منزلگاه صاحب منصب و تابين (درجه دار) عموماً در يك محل زندگى مى كرديم و غذاى عموم راكه به دست «پايك» نام يكى از نفرات با نهايت سليقه طبخ مى شد مى خورديم و با ترتيب فوق اگر اتفاقى مى افتاد فوراً مى توانستيم با هم مشورت كرده و در فكر چاره باشيم ولى با وضع حالى كه هر قسمت در يك گوشه غازيان منزل كرده ايم چنانچه حادثه اى پيش بيايد ممكن نيست موفق به مشورت با يكديگر شويم.
در اين ساعت غير از قبول اين ترتيب چاره نداشتيم و من اجباراً رضايت دادم. وليكن براى جلوگيرى از هر گونه پيشامدى اقدامات احتياطى لازم به عمل آوردم. فقط از قبول يك تكليف به طور قطع استنكاف كردم و آن هم تكليف پذيرايى شدن در منزل شخصى «مسيو هونن» بود و من ترجيح دادم كه با صاحب منصبان خودم در عمارت شيلات منزل نمايم. در آن شرايط هيچ كس در خيال آسايش و زندگى لوكس نبود.
در عين حال من نمى توانستم اين قدرها هم مستقيم الرأى باشم و در عقيده خود پافشارى كرده و از دعوت شام در منزل مسيو هونن امتناع ورزم. اتومبيل ها را فوراً به محوطه گمرك وارد كردند و هر اندازه كه جا داشت و ممكن بود جمعيت متفرقه هم در حياط گرد آمد. چگونه ممكن بود جمعيت را متفرق نمود
تدبيرى براى متفرق كردن
مردم كنجكاو
تصميم گرفتيم با ملايمت و مسالمت مردم را متفرق كنيم. من و «كاپيتن سااوندرس» متفقاً شروع كرديم به صحبت كردن با جمعيت، همين مصاحبه ما بيشتر جمعيت را به طرف ما جلب كرد. موضوع مصاحبه خيلى ساده بود: راجع به سوانح اخير جنگ با آنها صحبت مى داشتيم و با عقيده آنها در همه موارد موافقت مى كرديم و تصديق مى نموديم كه آزادى بسيار خوب است و عموم مردم بايستى با هم رفيق و (تاواريش) بشوند و در قشون انگليس به طور كلى صاحب منصب و تابين (درجه دار) با ديده رفاقت به هم مى نگرند. سؤالاتى كه از ما مى شد خيلى مختلف و بى سر و ته بود. مثلاً راجع به نشان كلاه «كاپيتن سااوندرس» كه عبارت «تاج و شير» بود و سؤال مى شد آيا اين نشان ايران نيست «جنگ بالاخره چه وقت تمام خواهد شد روسيه كه به جنگ خاتمه داده است!»
به همين ترتيب خيلى با نزاكت مصاحبه را ادامه داديم تا به دروازه حياط گمرك رسيديم و تدريجاً از دروازه عبور كرده وارد ميدان شديم، جمعيت هم دنبال من مثل اين كه پيشوايى هستم، همين طور در حركت بود.
در موقعى كه ما در خارج محوطه گمرك سرگرم صحبت و مذاكره بوديم آهسته دروازه گمرك را بستند و يك پست قراول هم جلوى آن گذاشتند و ديگر خيال ما راحت شد و مى توانستيم به ساحل بندر رفته و كشتى هاى متوقف را بازديد كنيم و بفهميم با كدام يك از آنها مسافرت براى ما بهتر خواهد بود.
جز اين كه از مسافت دور اسامى كشتى ها را خوانده و ظرفيت آنها را در نظر قرار بدهيم كار ديگرى نمى توانستيم بكنيم. زيرا بازهم جمعيت زيادى در اطراف ما گرد آمده و به تمام صحبت هاى ما گوش مى دادند و مجال نمى دادند كه ما به طور آزاد راه برويم. نخستين اقدام ما اين بود كه از دست اين جمعيت راحت شويم. بنا براين شوفر (راننده)هاى خودمان را به محوطه گمرك فرستاده و خودمان هم در عمارت شيلات پنهان شديم. پس از ورود به عمارت موقعى كه ما مشغول شست و شو و حمام كردن بوديم جمعيت با تظاهرات خصمانه مجدداً در مقابل عمارت ازدحام كرد. ولى قبل از آن كه ما مجال پيدا كرده بتوانيم با جمعيت وارد گفت وگو بشويم صداى يكى از سردسته هاى جمعيت بلند شد كه مى گفت: «حالا زود است!»جمعيت بعد از شنيده شدن صداى آن مرد متفرق گرديد.
ادامه دارد