يكشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۷ - ۱۰ ذيقعده ۱۴۲۹
Sun, Nov 9, 2008
ماجرا
۴۰۷۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
تاريخ
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
سلامت
ماجرا
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
خاطرات و مخاطرات
خاطرات و مخاطرات
سرقت جسد پسربچه
[محمد غمخوار ]
۱۰سال قبل در اداره آگاهى يكى از شهرهاى اطراف تهران مشغول به كار بودم كه عصر يك روز گرم و كلافه كننده مردى هراسان وارد اتاقم شد. او درحالى كه بى تابى مى كرد پرونده اش را به دستم داد، گفت: «جناب سروان، شما را به خدا خواهرزاده ام را پيدا كنيد. نمى دانم جواب خواهرم را چى بدهم.»
بعد از اين كه شاكى را كمى آرام كردم از او خواستم براى پيگيرى پرونده اش به اداره مبارزه با آدم ربايى برود.
مرد جوان با شنيدن آدم ربايى دوباره به گريه و زارى افتاد و از من خواست تا راهنمايى اش كنم. وقتى پرونده اش را باز كردم با دستور رئيس اداره روبه رو شدم كه آن را براى رسيدگى به من ارجاع كرده بود. اين موضوع حسابى باعث تعجبم شده بود چرا كه پرونده ربوده شدن يك كودك به اداره مبارزه با سرقت خودرو ارجاع شده بود.
بعد از آرام شدن شاكى از او خواستم ماجرا را به طور كامل برايم تعريف كند. «خواهرم ساكن يكى از روستاهاى شاهرود است. پسرش كه كلاس دوم ابتدايى است علاقه زيادى داشت چند روزى نزد ما بيايد. مادرش وقتى اصرارهاى امير را ديد قول داد در صورتى كه او با معدل بالا در امتحانات قبول شود اجازه دهد يك هفته به شهر ما بيايد. دو هفته قبل امتحانات امير تمام شد و او همراه يكى از اهالى به خانه ما آمد. ديروز براى انجام كارى همراه همسرم از خانه خارج شديم و امير و دخترم كه همسن او است در خانه ماندند. حدود ۱۱ صبح به خانه بازگشتيم. مقابل خانه شلوغ بود. با مشاهده اين صحنه مطمئن شديم حادثه ناگوارى رخ داده است ‎/ سريع خود را به داخل خانه رسانده و با پيكر بى جان امير روبه رو شدم.
دخترم هم در گوشه اى از اتاق نشسته بود و گريه مى كرد. در حالى كه شوكه بودم به طرف دخترم رفته و موضوع را از دخترم پرسيدم. او گفت: صبح در حال توپ بازى در خانه بوديم كه توپ بالاى كمد افتاد. امير خواست بالاى كمد برود تا توپ را بياورد كه ناگهان كمد برگشت و روى امير افتاد. خواستم كمد را بلند كنم كه زورم نرسيد. بعد به كوچه آمدم و از همسايه ها كمك خواستم. وقتى چند مرد به خانه آمده و كمد را بلند كردند متوجه شديم امير مرده.
مرد جوان ادامه داد: نمى دانستم موضوع را چگونه به خواهرم اطلاع دهم. او پس از ۱۵ سال دوا و درمان صاحب تنها فرزندش شده بود. چاره اى نبود. سرانجام از طريق مادرم موضوع را با خواهرم در ميان گذاشتم. صبح امروز هم براى گرفتن جسد و انتقالش به روستا به پزشكى قانونى رفتيم اما آمبولانسى پيدا نكرديم تا جسد را به روستا منتقل كنيم. خواهر و دامادمان در روستا بى تاب بودند و بايد هر چه زودتر پيكر امير كوچولو را به آنجا منتقل مى كردم. به همين خاطر جسد را در صندوق عقب خودروى خودم قرار داده و راهى روستا شديم.
در ميان راه تصميم گرفتيم در يك قهوه خانه كمى استراحت كنيم اما وقتى از قهوه خانه بيرون آمديم با صحنه عجيبى روبه رو شديم. دزدان خودروى مرا همراه جسد سرقت كرده بودند. تو را به خدا ماشينم را پيدا كنيد نمى دانم به خواهر چشم انتظارم چه بگويم. پس از اين شكايت تحقيقات گسترده اى را آغاز كرده و چند ساعت بعد خودرو را در يك جاده فرعى پيدا كرديم. دزدان پس از روبه رو شدن با جسد امير، خودرو را رها كرده و فرار كرده بودند.
برگرفته از خاطرات سرهنگ على هاشمى
كابوس هاى ۲۳ ساله يك زندانى
396957.jpg
[فرناز قلعه دار]
مرد با شانه هاى افتاده و پشتى خميده وارد اتاق شد. دستانش با دستبند آهنى گره خورده بود. دو مأمور همراهى اش مى كردند. مرد نحيف و لاغراندام ۲۳ سال از بهترين سال هاى عمرش را در زندان گذرانده بود.
«به حرف خيلى ساده است اما ۲۳ سال يك عمر است» اين جمله را خودش گفت.
وقتى براى گفت وگو آرام روى صندلى نشست، گفت: «وقتى زندانى شدم خيلى جوان و پرشور بودم اما اين روزها ديگر جز رنج و غم و افسردگى از دنيا نصيبى ندارم.» برخلاف اغلب زندانى ها كه تمايل چندانى به گفت وگو با خبرنگاران ندارند او مشتاقانه به سؤال هايم پاسخ گفت.
اصغر ۴۷ ساله است اما ظاهرش به ۷۰ ساله ها مى ماند.
متأهلى
ـ بودم، زن داشتم اما وقتى به زندان افتادم طلاق غيابى گرفت. البته بچه نداشتيم چون يك سال بيشتر از ازدواج مان نمى گذشت. همسرم هم شش ماه پس از آن كه به اتهام قتل زندانى شدم، طلاق گرفت و رفت.
با همسرت چگونه آشنا شدى
ـ آنها همسايه ما بودند و سال ها در يك محله زندگى كرده بوديم.
اهل كجايى
ـ شهر رى. از بچگى همان جا زندگى مى كردم، بعد از ازدواج هم همان جا ماندم.
از دوران كودكى چه خاطره اى دارى
ـ همه خاطرات شيرين زندگى ام متعلق به دوران كودكى ام است. دوره اى كه فقط به بى خيالى، بازيگوشى و خوشى گذشت. آن موقع با تنها خواهر و دو برادرم دوران خوبى داشتيم. وقتى بزرگ شديم هر يك به دنبال كار و زندگى خودش رفت و زندگى به يك باره تغيير كرد.
از خانواده ات بيشتر بگو.
ـ پدرم كارمند بازنشسته پزشكى قانونى بود كه همان سال اول حبسم سكته كرد و به رحمت خدا رفت. از آن سال تا الآن هم مادر پيرم تنها زندگى مى كند. پيرزن بشدت مريض است و كسى را ندارد كه درست و حسابى از او پرستارى كند. البته يك خواهر دارم كه متأهل است. او هم مشكلات خاص زندگى خودش را دارد. گاهى اوقات كه به ملاقاتم مى آيد از مادرم نيز خبرى برايم مى آورد. دو برادرم هم گرفتار كار و زندگى خود شان هستند.
قبل از زندانى شدن چه كار مى كردى
ـ وقتى دوران خدمت سربازى ام تمام شد با كاميون يكى از آشنايان كار مى كردم و به شهرهاى مختلف بار مى بردم. وقتى وضع مالى ام بهتر شد ازدواج كردم اما هنوز يك سال بيشتر از عروسى نگذشته بود كه اين حادثه رخ داد و زندگى ام را نابود كرد.
از ماجراى شب قتل بگو.
ـ هيچ وقت آن شب لعنتى را فراموش نمى كنم. يكى از شب هاى آذر سال ۶۴ بود.
از چند ماه قبل اختلاف هاى مالى با فردى داشتم. شب حادثه همراه همسرم از خانه مادرزنم برمى گشتيم كه ناگهان سه نفر سد راهمان شدند. من اصلاً آنها را نمى شناختم. درگيرى ابتدا لفظى بود تا اين كه متوجه شدم يكى از آنها برادر همان فردى است كه با من اختلاف مالى داشت.
آنها خودشان دعوا را شروع كردند، در اين ميان نمى دانم چه شد كه يك دفعه ديدم «حيدر» خونين و نالان روى زمين افتاده است. در حالى كه خيلى ترسيده بودم به سرعت از آنجا فرار كرديم. سه ماه فرارى بودم اما وقتى فهميدم حيدر فوت كرده به تهران برگشته و خودم را معرفى كردم. بعد از آن نيز به اتهام قتل محاكمه شدم. دادگاه هم طبق درخواست خانواده مقتول مرا به قصاص -اعدام- محكوم كرد.
كدام زندان هستى
ـ الآن رجايى شهر كرج هستم اما وقتى براى نخستين بار زندانى شدم مرا به قصر بردند. سه سالى آنجا بودم. بعد هم به زندان اوين منتقل شدم. تا سال ۷۷ نيز آنجا بودم تا اين كه به رجايى شهر انتقالم دادند.
وضعيت زندان چگونه است
ـ حس زندان و حبس واقعاً وحشتناك است. اينجا انگار روز و شب نمى گذرد. زندگى سياه است. البته اگر بشود اسمش را زندگى گذاشت. زندان يعنى اسارت، حتى اگر در بهترين سلول و بهترين شرايط باشى باز هم اسير و دربندى. فكر زندگى پشت ميله هاى آهنى سلول، مثل خوره آدم را مى خورد. روح و جسمت را ذره ذره آب مى كند.
در زندان روزها را چگونه مى گذرانى
ـ بعضى مواقع ورزش مى كنم. گاهى وقت ها هم به كتابخانه زندان مى روم و مطالعه مى كنم. چند ساعتى هم به كارگاه مى روم و تابلوهاى سوزنى درست مى كنم. البته اين كار را در زندان ياد گرفته ام و از اين راه براى خودم درآمدى هم كسب مى كنم.
در اين سال ها از زندان بيرون نيامده اى
ـ چرا، يك بار سال ۸۱ با كمك يك نيكوكار كه برايم سند گذاشت آزاد شدم. قاضى پرونده گفت: ممكن است خانواده مقتول رضايت دهند. شايد با گرفتن ديه راضى شوند. مى توانى در مدتى كه بيرون از زندان هستى تلاش كنى، شايد رضايت بگيرى. چند وقتى بيرون از زندان بودم كه براى ضامنم مشكلى پيش آمد و گفت كه سندش را مى خواهد. من هم بلافاصله به زندان برگشتم تا سندش را آزاد كند.
در مدت آزادى چه كار مى كردى
ـ اول سراغ مادر پيرم رفتم. چند روزى پيش او ماندم، بعد هم با ماشين سوارى يكى از آشنايان مدتى مسافركشى كردم. در مسير تهران- ورامين كار مى كردم. بيشتر اوقات هم خانه خواهرم بودم. در اين مدت سعى مى كردم به بهترين شكل از آزادى ام استفاده كنم اما افسوس كه مدتش خيلى كوتاه بود.
مى دانى خانواده مقتول اعلام كرده اند حاضرند با دريافت ديه رضايت بدهند
ـ بله مى دانم. بعد از آن كه فرزندان مقتول به سن قانونى رسيدند حاضر شدند با دريافت ديه از اعدامم چشم پوشى كنند. مى دانم كه لطف بزرگى در حقم كرده اند اما افسوس كه چنين پولى ندارم و نمى توانم براى نجات جانم ديه بدهم.
يعنى مى خواهى در زندان بمانى
ـ نه معلوم است كه نمى خواهم. زندان جز بيمارى، افسردگى، بدبختى و روزهاى مرگبار نتيجه اى ندارد. شب هايم پر از كابوس است. از آن بدتر افرادى هستند كه تازه وارد زندان مى شوند. هر كدام به خاطر ارتكاب جرمى، خواسته يا ناخواسته با دنيايى قصه و حرف وارد سلول تنهايى ما مى شوند تا بخواهند به محيط آنجا و شرايطش عادت كنند كلى دردسر داريم. در اين سال ها آنقدر قصه شنيدم و غصه خوردم كه ديگر روح و روانم زخمى و مجروح است، من فقط دنبال راهى براى آزادى هستم. الآن هم چشم انتظار يارى افراد نيكوكار هستم.
اگر از زندان آزاد شوى چه كار مى كنى
ـ اول از همه به دست بوسى مادرم مى روم و از او مى خواهم در حقم دعاى خير كند. بعد هم اين چند سال باقيمانده عمرم را به عبادت، زيارت و كار خير مى پردازم. شايد از بار گناهان قبلى ام كاسته شود.
از خدا چه مى خواهى
ـ از خدا مى خواهم يك بار ديگر آزادم كند. ملتمسانه از او مى خواهم تا از هر راهى كه خودش مى داند كمكم كند تا بعد از اين همه سال طعم آزادى را بچشم؛ نعمتى كه خيلى از افراد آن را دارند و قدرش را نمى دانند. آزادى بهترين لطف خدا به بندگانش است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |