|
|
|
در دادگاه
|
|
|
|
|
|
|
|
|
در دادگاه
آتش كينه
[محمد غمخوار ] پسر معتاد وقتى فهميد پدرش ديگر براى خريد مواد مخدر به او پولى نمى دهد، در تصميمى خطرناك، خانه شان را به آتش كشيد. چندى قبل مرد ميانسالى با مراجعه به كلانترى ۱۴۰- باغ فيض- و تسليم شكايتى به مأموران گفت: ديروز پسرم حامد- 21 ساله- كه بشدت معتاد است براى خريد مواد مخدر- هروئين- از من پول خواست، اما با او به جر وبحث پرداخته و گفتم پولى ندارم كه بدهم. در نتيجه او عصبانى شد و دقايقى بعد در حالى كه يك گالن چهار ليترى بنزين در دست داشت براى آخرين بار تهديدم كرد. اما باز هم گفتم حاضر نيستم براى مواد مخدر، پول بدهم. ناگهان او خانه را به آتش كشيد و فرار كرد. خوشبختانه باحضور بموقع آتش نشانى، خسارت زيادى وارد نشد. سپس مأموران با دستور قضايى بازپرس شعبه ۱۵ دادسراى ناحيه پنج- صادقيه- به تحقيق در اين باره پرداختند. سرانجام پس از مدتى، حامد را در خانه يكى از دوستانش شناسايى و دستگير كردند. وى ابتدا منكر آتش زدن خانه پدرش شد. اما پس از چند جلسه بازجويى سرانجام لب به اعتراف گشود و گفت: به دليل بيكارى و اعتياد شديد، قادر به تأمين هزينه هاى سنگين مواد مخدر نيستم، بنابراين در حالى كه حالم بشدت خراب بود از پدر و مادرم براى خريد مواد پول خواستم كه آنها حاضر به كمك نشدند تا اين كه چند روز پيش كه بشدت نياز به مواد مخدر داشتم سراغ پدرم رفتم و مقدارى پول خواستم اما وقتى از پرداخت پول خوددارى كرد در نتيجه عصبانى شده و خانه را آتش زدم. قاضى پرونده پس از بازجويى و تحقيق از متهم، وى را با صدور قرار قانونى روانه زندان كرد.
|
|
|
|
|
عشق پدر
|
|
|
[داريوش آرمان] محمود آقا در كارگاه نجارى كوچكش، به تنهايى مشغول كار بود كه ناگهان در آهنى قديمى كارگاه باز شد و پسر جوانش را روبه روى خود ديد. او به محض ديدن منصور، اره برقى را خاموش كرد و به استقبالش رفت.پدر دستش را به طرف پسر جوانش دراز كرد و از او دعوت كرد براى نوشيدن چاى به داخل اتاقك گوشه كارگاه بروند اما منصور كه خشمگين و ناراحت به نظر مى رسيد در حالى كه سعى داشت وانمود كند توپش خيلى پر است نه تنها دستش را از جيب كتش بيرون نياورد كه با صداى بلند گفت: «من منتظر جواب قطعى هستم. اين قدر مرا بازى نده. من تصميم ام را گرفته ام و همان طور كه بارها گفته ام مى خواهم از اين مملكت بروم. از اين اوضاع و احوال حسابى خسته شده ام. اينجا ديگر جاى من نيست» و.// اوستا محمود همان طور كه گرد و خاشاك را از سر و صورتش پاك مى كرد در كمال خونسردى و در حالى كه سعى داشت پسرش را نيز آرام كند گفت: «پسرم من هم قبول دارم كه تو با سختى هايى در زندگى و تحصيل روبه رو هستى اما به خدا قسم با اين ديپلم ناپلئونى ات هيچ جاى دنيا بهتر از مملكت خودت كار درست و حسابى به تو نمى دهند. به خدا اگر قدرى تلاش كنى هم مى توانى در دانشگاه قبول شوى و هم به زندگى ات ادامه دهى. ضمن اين كه خودت اوضاع و احوال زندگى مان را بهتر از هر كس ديگر مى شناسى! با اين درآمد ناچيز نجارى همين قدر كه شكم شش سر عائله را پر مى كنم تا دستمان خداى ناخواسته جلوى ديگران دراز نباشد به خدا جاى شكر دارد. تو هم متأسفانه فريب حرف ها و وعده هاى دوستانت را خورده اى كه زير پايت نشسته اند و اين قدر از خارج برايت تعريف و تمجيد كرده اند كه فكر مى كنى بهشت در انتظار توست اما باور كن اين خبرها هم كه مى گويند نيست. تو اگر اهل درس خواندن باشى كه همه امكانات برايت فراهم است. من هم با جان و دل كار مى كنم تا با مشكلات زيادى روبه رو نباشى / اگر هم دنبال كار و پول درآوردن هستى كه مى توانى همين جا در كارگاه خودمان ، كنار دستم بايستى و با هم كار كنيم و.// منصور كه با شنيدن حرف ها و پندهاى پدرش نه تنها آرام نشده بود بلكه خشمگين تر از دقايق ورودش، فرياد زد: «من تصميم خودم را گرفته ام و مى خواهم بروم آن طرف آب. همه دوستانم كارهايشان را انجام داده اند و فقط من مانده ام اما انگار شما به هيچ عنوان حاضر نيستى چند ميليون به من بدهى كه همراه دوستانم به دنبال آرزوها و خوشبختى ام بروم.» مرد ميانسال كه گرد پيرى روى موهاى سر و صورتش نشسته بود در حالى كه مى دانست حرف هايش كاملاً بى اثر بوده آهسته آهسته به اتاقك داخل كارگاه رفت / قورى چاى را برداشت تا چاى بريزد كه پسرش با خشم وارد شد. در اين ميان پدر به او گفت: «به خدا اگر همه پس اندازم را هم به تو بدهم باز هم گوشه اى از مشكلات تو را كم نمى كند اما با اين حال حاضرم به خاطر شادى دل جگرگوشه ام هر كارى لازم باشد انجام بدهم.» مرد نجار با گفتن اين جمله ها آرام روى صندلى رنگ و رو رفته نشست تا كمى خستگى در كند كه يكباره منصور با چشمانى از حدقه بيرون زده، بى آن كه حرف هاى پدرش را فهميده باشد مغار روى ميز را برداشت و يقه پدرش را گرفت. او با تهديد از پدرش خواست هر چه زودتر كارگاه نجارى را بفروشد و سهم او را بدهد تا مشكلش را حل كند. اما اوستا محمود كه انگار دريافته بود پسرش حالت طبيعى ندارد، گفت: «پسرم اينجا تنها محل درآمد ما و خانواده است. اگر نجارى را بفروشم مادر،خواهر و برادرانت آواره و سرگردان مى شوند و كانون زندگى مان از هم مى پاشد اما با اين حال اگر به من فرصت بدهى سعى مى كنم با دريافت وام و قرض از مردم پول را برايت تهيه كنم.»اما منصور با صداى بلند فرياد زد: «چند وقت است كه با همين جواب ها مرا سر كار گذاشته اى. من همين الآن پول مى خواهم. وگرنه.// /// و ناگهان مرد بى دفاع هدف ضربه هاى مرگبار و ناجوانمردانه پسر ناخلفش قرار گرفت، بى آن كه از خود دفاع كند. منصور كه انگار دقايقى بعد به خودش آمده بود، با ديدن پيكر خونين و بى جان پدرش سراسيمه از آنجا گريخت.چند ساعت بعد هم جسد اوستاى نجار توسط يكى ديگر از فرزندانش كشف شد. پس از حضور قاضى و كارآگاهان جنايى و پليس تشخيص هويت و انجام تحقيقات مقدماتى، پيكر مقتول به پزشكى قانونى منتقل شد. اين در حالى بود كه پليس با كمك يك شاهد و كشف سرنخ هايى، در فاصله كوتاهى عامل قتل را شناسايى و دستگير كرد. او پس از دستگيرى در حالى كه بشدت اشك مى ريخت و ابراز پشيمانى مى كرد به قاضى و كارآگاهان گفت: تحت تأثير حرف هاى دوستان ناباب ابتدا معتاد شدم. بعد هم تصميم گرفتم همراه چند نفر براى كار به خارج از كشور بروم. با اين كه مى دانستم پدرم اوضاع مالى خوبى ندارد اما تحت تأثير حرف هاى دوستان و مصرف مواد مخدر، ناخواسته و در اشتباهى جبران ناپذير پدرم را كشتم! بانگاهى دقيق به پرونده زندگى قربانى ماجرا دريافتم او از قهرمانان رزمى كار و يكى از برجسته ترين ورزشكاران خاورميانه بود كه در روزگارى نه چندان دور، با ضربه هاى سهمگينش بسيارى از ورزشكاران طراز اول را به راحتى شكست داده بود. او در زمان حادثه حتى يك مغار بزرگ و تيز در كشوى ميزش داشت كه به راحتى مى توانست پسر ناخلفش را از پا در آورد اما براى اين كه كوچك ترين آسيبى به جگرگوشه اش نرسد بى دفاع و مظلومانه هدف حمله پسرش قرار گرفت و از پا در آمد.
|
|
|
|
|
فرار از آتش نشانان
[حميد نعيم آبادى/ آتش نشان] زن و شوهر سوار بر خودروشان در بزرگراه چمران - شمال به جنوب - در حال حركت بودند كه در طول مسير ناگهان هر دو ابرو درهم كشيده و به باند مخالف خيره شدند. مرد راننده همان طور كه از سرعتش كم مى كرد به آرامى كنار كشيد. آن سوى بزرگراه، يك خودروى سوارى واژگون را ديدند. راننده با چهره اى خون آلود ميان فرمان و صندلى گير افتاده بود. زن با نگرانى به شوهرش نگاهى انداخت و گفت: - عجب مردم بى خير و بى خيالى داريم. هيچ كس به آن بدبخت كمك نمى كند و.// مرد در حالى كه تلفن همراهش را از جيب كتش بيرون مى آورد رو به همسرش گفت: - راستى كه اينطورى اش را ديگر نديده بودم. چرا كسى به اين بيچاره كمك نمى كند ! چه كار مى كنى - مى خواهم با ۱۲۵ تماس بگيرم. اين بنده خدا داره مى ميره. شايد قبل از ما يكى زنگ زده باشه. - ضرر كه نداره. كار از محكم كارى عيب نمى كنه. مرد وقتى شماره را گرفت و تماس برقرار شد گفت: «سلام خسته نباشيد. مى خواستم اطلاع بدهم اينجا يك تصادف سنگين شده. راننده داخل ماشين گير افتاده و.// بزرگراه چمران. جنوب به شمال. بعد از خروجى./.» زن كه چشم به دهان شوهرش دوخته بود با عجله پرسيد چى شد - آنقدر هم كه فكر مى كرديم، مردم بى مسئوليت نيستند. اپراتور گفت چند نفر هم قبل از ما زنگ زده اند. آتش نشان ها الان مى رسند. لحظاتى بعد نيز صداى آژير خودروهاى آتش نشانى، توجه همه را جلب كرد. مرد كه لبخند مى زد به همسرش گفت: «خدا را شكر. اين هم آتش نشانى.» پس از رسيدن به محل حادثه فرمانده با بررسى اوضاع نيروها را مستقر كرد. آتش نشانان ابتدا «جك» و «قيچى مخصوص» را به طرف خودروى واژگون بردند. راننده خودروى حادثه ديده با سر و صورت خون آلود به محض مشاهده مأموران با فرياد از آنها خواست از محل دور شوند. فرمانده كه از اين واكنش راننده به شدت تعجب كرده بود به همكارانش گفت: - ستون خودرو بايد بريده شود. با احتياط عمل كنيد. راننده كه آتش نشانان را مصمم در امدادرسانى مى ديد، ناگهان در همان حال، وسايل را از داخل خودرو برداشت و به طرف امدادگران پرتاب كرد. با اين حال آتش نشانان چنان سرگرم كار بودند كه هيچ توجهى به حركات مصدوم نداشتند و او همچنان فرياد مى زد. «عجب آدم هايى هستيد. من احتياجى به كمك ندارم. به ستون ماشين دست نزنيد.» در اين ميان مرد مصدوم كه به بالاى پل خيره شده بود سعى مى كرد با فردى كه آنجا ايستاده بود ارتباط برقرار كند. اما مأموران آتش نشانى مانع حركتش شدند. «آقا چقدر تكان مى خورى آرام باش و اجازه بده نجاتتان بدهيم بعد هر كار خواستى انجام بده.» اما همان موقع راننده مصدوم دوباره با صداى نالان فرياد زد: «قرار نيست كسى مرا نجات بدهد. برويد و اجازه بدهيد من به كارم برسم.» اما مأموران آتش نشانى پس از بريدن ستون خودرو سعى كردند مرد مصدوم را بيرون بكشند. اما او با عصبانيت دستش را كشيد و مأمور را با تمام توان پس زد و گفت: - «آقا چرا گوشتان بدهكار نيست. هر چه داد مى زنم شما كار خودتان را انجام مى دهيد. اصلاً چه كسى به شما گفته بياييد اينجا! همان موقع نيز صداى يك مرد كه با بلندگوى دستى صحبت مى كرد در فضا پيچيد.» - كات.// خيلى خوب بود. ناگهان مرد مصدوم از خودرو بيرون آمد و با عصبانيت رو به افراد بالاى پل گفت: «آقا ما را گرفتيد. چرا زودتر كات نداديد » مأموران آتش نشانى كه هاج و واج به هم نگاه مى كردند پس از ديدن گروه فيلمبردارى بر بلنداى پل به خنده افتادند. صداى كارگردان بلندگو به دست دوباره شنيده مى شود. - «ضرر نداشت. عمليات نجات را هم فيلمبردارى كرديم.» « تو فيلمنامه كه نيست پس به چه دردى مى خورد » در اين فاصله «دستيار كارگردان» و «مدير توليد» به گروه آتش نشانى نزديك شده و به دستور فرمانده افراد گروه پس از جمع آورى وسايل براى بازگشت به ايستگاه آماده شدند.دقايقى بعد هم خودروهاى آتش نشانى به حركت درآمدند. داخل خودروها مأموران آتش نشانى موضوع را با خنده و شوخى مرور مى كردند. براى آنها اين مأموريت يك تجربه تكرارنشدنى بود و مى توانستند آن را بارها براى ديگران تعريف كنند.
|
|
|
|
|