سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۷ - ۱۲ ذيقعده ۱۴۲۹
Tue, Nov 11, 2008
ماجرا
۴۰۷۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
اينترنت
ماجرا
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
در دادگاه
در دادگاه
زنى همسر سابقش را به دادگاه كشيد
[فاطمه وثوقى]
زن جوان پس از ضرب و شتم پسر ۹ ساله خود به دست همسر سابقش، براى دريافت حضانت تنها فرزندش به دادگاه رفت. چندى قبل اين زن در حالى كه بشدت پريشان حال بود به دادگاه خانواده تهران مراجعه كرد و ضمن تسليم شكايتى، خواستار دريافت حضانت تنها فرزندش از همسر سابق خود شد.
ثريا -28 ساله- به قاضى «معافى» رئيس شعبه (۲۶۶ ) گفت: «همسر سابقم «ايرج» هم بازى دوران كودكى ام بود، به همين خاطر از همان دوران به هم علاقه مند بوديم تا اين كه ديپلم گرفتم و ايرج هم سربازى اش را تمام كرد و در يك اداره استخدام شد مدتى بعد هم همراه خانواده اش به خواستگارى ام آمد. من و خانواده ام نيز به خاطر شناختى كه از او و خانواده اش داشتيم پاسخ مثبت داده و در مدت كوتاهى با مهريه ۲۰۰ سكه طلا به خانه بخت رفتم. حال آنكه فكر مى كردم مشكلات زندگى ام كمتر از ديگران خواهد بود چرا كه احساس مى كردم نسبت به همسرم شناخت كافى دارم افسوس كه وقتى زندگى مشترك زير يك سقف را آغاز كرديم به حقايق تلخى پى بردم كه تا آن روز ايرج همه را از من پنهان كرده بود.
او تندخو و عصبى مزاج بود و سر هر مسئله كوچكى جار و جنجال راه مى انداخت. من هم به خاطر شدت علاقه ام به او و زندگى مان شكايت نمى كردم. وقتى باردار شدم اميدوار بودم با تولد فرزندمان او تغيير رويه دهد و دست از تندخويى هايش بردارد اما نه تنها بهتر نشد بلكه با تولد «شايان» تندخوتر و عصبى تر هم به نظر مى رسيد چرا كه تحمل سر و صداى بچه را نداشت. با اين حال تمام تلاشم اين بود كه در خانه آرامش برقرار باشد تا همسرم عصبى نشود اما با بزرگ شدن شايان شيطنت و بازيگوشى او هم بيشتر مى شد. در اين ميان ايرج كه تحمل سر و صدا هاى فرزندمان را نداشت دائم او را تنبيه مى كرد. چندين بار كه خواستم مانع او شوم مرا هم به باد كتك گرفت، در حالى كه تحملم تمام شده بود سرانجام بعد از ۹ سال زندگى مشترك سال گذشته به خانه پدرم رفتم و دادخواست طلاق دادم. او كه انتظار چنين كارى را نداشت با پا در ميانى چند تن از همسايه ها خواست تا به خانه برگردم اما من حاضر به ادامه زندگى مشترك با او نبودم. او هم وقتى پافشارى ام براى جدايى را ديد طلاقم داد اما حضانت فرزندمان را به من نداد. طبق حكم دادگاه آخر هر هفته شايان را ملاقات مى كردم تا اين كه چند هفته قبل وقتى با آثار كبودى روى دست و كمر پسرم مواجه شدم علت را پرسيدم، او گفت در امتحان رياضى ۱۹ گرفته كه پدرش با كمربند به جانش افتاده بود. با شنيدن حرف هاى پسرم بلافاصله او را به پزشكى قانونى بردم و پزشك هم صحت حرف هاى پسرم را تأييد كرد. از آن موقع هم بشدت نگران پسرم هستم چرا كه مى دانم همسرم صلاحيت نگهدارى از او را ندارد.بنابراين قاضى پرونده مرد جوان را به دادگاه فرا خواند.
ايرج -30 ساله- در جلسه دادگاه ضمن دفاع از خودش گفت: همه حرف هاى ثريا همسر سابقم را قبول دارم، مى دانم تندخو و عصبى مزاج هستم، متأسفانه اين روحيه را از پدرم به ارث برده ام. باور كنيد قبل از طلاق به روانپزشك مراجعه كرده بودم و تحت درمان قرار داشتم اما همان موقع همسرم قهر كرد. من هم تمام انگيزه هايم را از دست داده و درمان را رها كردم. پس از جدايى من و ثريا، شايان را نزد خودم نگه داشتم اما او بشدت شيطنت و بازيگوشى مى كرد و نمى توانستم كنترلش كنم به همين خاطر تنبيهش كردم اما نمى دانستم ثريا از اين قضيه سوءاستفاده مى كند و مرا به دادگاه مى كشاند. قاضى در پايان جلسه از زن جوان خواست تا همسرش را ببخشد اما او نپذيرفت. بنابراين از مرد جوان خواست تا مدتى نگهدارى فرزندشان را به همسر سابقش بسپارد تا خود نيز معالجاتش را پيگيرى كند.مرد كه چاره اى نداشت شايان را به مادرش سپرد و تعهد داد كه خود را درمان كند. بعد هم قرار شد مدتى بعد در اين باره تصميم گيرى قانونى صورت گيرد.
فرار نوعروس
397356.jpg
[بهارك نژاد مبشر]
دوره راهنمايى را تازه تمام كرده و با اشتياق درس مى خواندم كه وارد دانشگاه شوم اما افسوس و صدافسوس كه در ابتداى جاده پيشرفت از راه بازماندم. آن روز ميان پدر و شوهر خاله ام حرف هايى رد و بدل شد كه خيلى معناى حرف هايشان را نفهميدم. فقط مى دانستم در مورد من حرف مى زنند.
شب بعد خاله و شوهرخاله ام به همراه گروهى از بزرگان فاميل به خواستگارى ام آمدند. باور نداشتم كه پدرم مى خواهد تنها دخترش را در آن سن كم شوهر بدهد.شرم و حيا تمامى وجودم را فرا گرفته بود. عرق سردى روى پيشانى ام نشسته بود. از آنجا كه هميشه به پدر و مادرم احترام مى گذاشتم و حرفى روى حرفشان نمى زدم اين بار نيز آرام در گوشه اى نشستم.
آداب و رسوم خواستگارى را بزرگ ترها انجام دادند و هيچ كس از من درباره زندگى آينده ام چيزى نپرسيد. وقتى حرف هايشان تمام شد تنها حرف پدرم اين بود: «دخترم آرزو دارم خوشبخت شوى. خواهرزاده باجناقم پسر پركار و خوبى است و مى خواهم روى حرفم، حرف نزنى.دلم مى خواهد قبول كنى.»
من از شدت شرم سرم را پائين انداخته بودم و زبانم قدرت تكلم نداشت. همان طور به قالى زيرپايم خيره شده بودم و در جواب پدر گفتم هرچه شما صلاح بدانيد. اين آخرين جمله اى بود كه از زبانم شنيدند. خلاصه خودشان بريدند و دوختند ؛ بى آنكه بدانند من مهرداد را دوست دارم يا نه.
چند روز بعد هم مراسم بله برون به سادگى برگزار شد. او در دوره نامزدى بيشتر وقت ها در تهران سركار بود. شش ماه بعد هم تصميم گرفت با برگزارى جشن عروسى مختصر زندگى مشتركمان را آغاز كنيم. من كه در خانه پدر عادت كرده بودم درمقابل بزرگ ترها ساكت باشم باز هم سكوت كردم اما افسوس كه شوهرم خيلى زود وعده هايش را از ياد برد. وقتى به تهران آمديم از همان نخستين روزهاى زندگى به بهانه هاى مختلف عذابم مى داد. به من گفته بودند در مقابل مشكلات صبور باشم كه همين طور هم بود. شوهرم وقتى سركار مى رفت در را به رويم قفل مى كرد. تلفن را نيز قطع مى كرد تا مبادا مشكلاتم را براى خانواده ام بازگو كنم.
هشت ماه از اين زندگى تلخ گذشت.كبودى كتك هاى مهرداد هنوز روى بدنم نمايان بود كه پدرم به ديدنم آمد. وقتى چشمم به پدرم افتاد بى اختيار اشك ريختم اما به او از مشكلاتم نگفتم. روزى كه پدر مهمانمان بود مهرداد از جر و بحث خوددارى كرد اما با رفتن او دوباره بهانه هايش شروع شد.آنقدر با كمربند كتكم مى زد كه بى هوش مى شدم. سرانجام هم يك بار مجبور شد اورژانس خبر كند.در بيمارستان وقتى از من پرسيدند چرا بدنت كبود است نخواستم دردهايم را كسى بفهمد. به دروغ گفتم زمين خورده ام اما پرستاران كه متوجه ماجرا شده بودند خنده تلخى كردند و گفتند راست مى گويى !
پس از مرخصى از بيمارستان، رفتار مهرداد چند روزى بهتر شد. خيال مى كردم شايد وفادارى ام تأثيرش را گذاشته باشد. دعا مى كردم بعد از اين رفتارش درست شود. مدتى بعد احساس عجيبى داشتم. انگار برايمان مهمانى در راه بود. سه ماه پس از آن كتك كارى به شوهرم گفتم قرار است پدر شوى گفتن اين خبر چون جرقه اى بود. ناگهان آرامش خانه ام درهم ريخت و اشكم چون سيل جارى شد. ساعت ها دستانم را مى بست و تا قدرت در بدن داشت مرا مى زد.ديگر كاسه صبرم لبريز شده بود.ديگر سكوت در مقابل حركات ديوانه وار مهرداد را جايز نديدم چون با شكنجه هاى او بچه ام سقط شد.از خانه فرار كردم و پيش پدرم برگشتم تا شايد مهرداد در تنهايى خودش را اصلاح كند.دو ، سه ماه بعد با پادرميانى شوهرخاله ام و متعهد شدن مهرداد، دوباره به تهران برگشتم.
چند روزى رفتارش خوب بود اما افسوس كه روزهاى خوب خيلى زود گذشت و باز همان آش بود و همان كاسه، دوباره بهانه گيرى هايش شروع شد. «چرا به خانه پدرت رفتى چرا راز زندگى ات را به آنان گفتى » و صدها بهانه ديگر!
من در سنگلاخ مشكلات فقط بايد تحمل مى كردم چون اگر به خانه پدرم برمى گشتم باز با ميانجيگرى شوهرخاله و خاله ام مجبور مى شدم به اين زندگى برگردم.روز به روز ضعيف تر مى شدم.جز پوست و استخوان چيزى برايم نمانده بود.آتش خشم مهرداد هرروز شعله ورتر مى شد.از ساعتها كتك خوردن و زندانى شدن خسته شده بودم و بارها تصميم به خودكشى گرفتم اما ترس از خدا ، مانعم مى شد.
مهرداد هيچ گاه خودش را متقاعد نكرد كه رويه اخلاقى اش را عوض كند.عادت داشت عقده هاى درونى خود را با كتك زدن من خالى كند. آخرين تصميم مهرداد در مورد من اين بود كه به هر طريقى شده مرا از سر راهش بردارد. او به بهانه صحبت مرا به پشت بام كشاند .همه همسايگان از سر و صدايش خسته شده بودند و به من مى گفتند چرا اينجا ماندى برگرد به خانه پدرت.من دوست نداشتم پدر و مادرم در غمم شريك شوند ؛ هرچند كه آنها با دست خود مرا در دام اين بيمار روانى انداخته بودند.
آن شب من و مهرداد به پشت بام طبقه چهارم رفتيم كه نيش زدن هايش را دوباره شروع كرد.مى گفت: «تو مانع آزادى من هستى.حس بدى داشتم و ناگهان سر و صداى ما بلند شد.گروهى از همسايگان سرك مى كشيدند و شوهرم كه تسليم افكار شيطانى شده بود آخرين تصميمش را براى كشتن من گرفت.سعى مى كرد مرا به كنار ديوار بكشد تا به هدفش برسد و مرا از بالاى ساختمان پائين بيندازد تا مرگم را خودكشى جلوه دهد.من كه متوجه هدف شومش شده بودم خودم را به طرف پله ها كشيدم و با سر و صدايم همسايه ها را خبر كردم.
با حضور آنها، مهرداد دستم را رها كرد و اين فرصتى بود كه من توانستم با پاى برهنه خودم را به طبقه پائين برسانم. با همان وضعيت خودم را به ترمينال رساندم. راننده مهربانى كه مرا مى شناخت كمكم كرد و به خانه پدرم برگشتم. وقتى سرگذشت غمبارم را براى خانواده ام بازگو كردم انگار آتش به خرمن زندگى شان زدم. پدر كه خود را در مشكلاتم مقصر مى دانست دستش را روى پيشانى خود گذاشت و ساعتى هق هق كنان اشك ريخت. به خودش نفرين مى كرد و قلب من با ديدن گريه هايش بيشتر شكست.
پدر اين بار تصميم گرفت تا پايان راه همراهم باشد و مرا از مكافات نجات دهد.پس از سه سال معلق بودن در برزخ مرگ و زندگى، حالا مراحل قضايى طلاق را طى مى كنم. زخم هاى بدنم خوب شده است و با جديت درس مى خوانم تا بتوانم ادامه تحصيل دهم. حالا، مهرداد به جرم اقدام به قتل من و همسر آزارى، روانه زندان شده و مجازات سنگينى در انتظار او است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |